سیاست در قرون وسطایی 4
کمون ها
انقلاب اقتصادي قرون دوازدهم و سیزدهم، مانند انقلاب هاي قرون هجدهم و بیستم، موجد بروز انقلابی در جامعه و حکومت شد. طبقات جدیدي صاحب قدرت اقتصادي و سیاسی شدند و به شهر قرون وسطایی آن استقلال مردانه و جنگجویانه اي بخشیدند که حاصل آن پیدایش رنسانس بود. از این رو مبارزه میان شهرها و صاحبان روحانی آنها, طویل ترین و شدیدترین مبارزاتی بود که در تحصیل آزادي صورت گرفت. شاهان اسپانیا با ایجاد کمون ها روي موافقت نشان دادند، زیرا آزادي شهرها را بهترین وسیله عقیم گذاردن توطئه طبقه اشراف شرور می دیدند. جنگ هایی که میان امپراطوران آلمان و دستگاه پاپی بر سر حق عزل و نصب روحانیون روي داد - و قواي هر دو را تحلیل برد - و همچنین کشمکش هاي دیگري که میان حکومت و کلیسا روي داد در آلمان به نفع فئودالیسم و در ایتالیا به نفع شهرها تمام شد. در ایتالیاي شمالی شهرها به قدري قدرت سیاسی پیدا کردند که تا آن موقع، یا تا به امروز، هرگز سابقه نداشته است. بازرگانی کشورهاي اروپایی, ماوراي آلپ و آسیاي باختري در ایتالیاي شمالی نیز با هم تلاقی کردند و در آنجا یک بورژوازي تجاري به وجود آوردند که ثروتش شهرهاي کهن را تعمیر کرد، شهرهایی نو پی افکند، مشوق ادبیات و هنر شد، و با تفاخر تمام زنجیرهاي فئودالیسم را ازهم گسست. اشراف از کاخ هاي خود در دل روستا علیه نهضت آزادی طلبانه شهرنشین ها به جنگی مبادرت جستند که امید پیروزي در آن نبود; چون تسلیم شدند، در شهر سکونت گزیدند و نسبت به کمون سوگند وفاداري یاد کردند. اسقفان به یاري همان پاپ ها در برابر حکومت شهري سر تسلیم فرود آوردند. شهرهاي ایتالیاي شمالی تا قرن پانزدهم همچنان حق حاکمیت رسمی امپراطوري را قبول داشتند. در فرانسه تحصیل استقلال و آزادي عمل براي شهرها متضمن کشمکش هایی طولانی و اکثرا خونین بود. تا وقوع انقلاب کبیر بسیاري از شهرهاي فرانسه به احراز آزادي خویش توفیق نیافتند. اما در شمال فرانسه، اکثر شهرها در خلال سالهاي 1080 و 1200 از قیود دوران فئودالیسم رهایی یافتند و بر اثر انگیزه آزادي پا به مشعشع ترین ادوار خویش نهادند. ساختن کلیساهاي جامع گوتیک در پرتو همت کمونها عملی شد. در انگلستان پادشاهان با اعطاي منشورهایی که استقلال داخلی محدود به شهرها می بخشید، از حمایت آنها در برابر طبقه اشراف برخوردار شدند. شهرهاي هلند در قرن سیزدهم به دریافت منشور استقلال داخلی نایل آمدند. در آلمان تحصیل آزادي مدت مدیدي به طول انجامید و اغلب صلح جویانه بود. اسقفان که چندین قرن شهرها را بر سبیل تیول شخص امپراطور اداره میکردند، سرانجام استقلال دادند و سایر شهرها را در انتخاب قضات و وضع قوانین خویش آزاد گذاشتند.
تا پایان قرن دوازدهم, انقلاب جوامع در اروپاي باختري قرین توفیق شده بود. اگرچه تا این تاریخ شهرها کاملا مستقل نشده بودند، اما قیود اربابان فئودال درهم گسیخته شده بود، اکنون بورژوازي تجاري بر حیات اقتصادي و اداره شهرها مسلط بود. تقریبا در کلیه کمون ها, اصناف بازرگانان را سازمان هایی خودمختار می شناختند. در بعضی موارد, کمون و صنف بازرگانان تشکیلاتی همانند بودند. معمولا این دو, سازمان هایی مشخص و جداگانه محسوب میشدند. اما کمون بندرت با منافع اصناف مخالفت می ورزید. شهردار لندن را اصناف شهر انتخاب می کردند. اکنون نخستین بار بعد از هزار سال دوباره تملک پول, قدرتی عظیم تر از تملک زمین شد; یک توانگرسالاري یا حکومتی از ثروتمندان در برابر اشراف و روحانیون قد علم کرد. این بورژوازي تجاري به مراتب بیشتر از اعصار کهن, ثروت، نیرو، و کاردانی خویش را در گرو برتري سیاسی گذاشت. منافع بازرگانی را انحصاري خود کرد، بر جامعه مالیات هاي گزاف بست، و صرف خصومت هاي داخلی یا جنگ هاي خارجی کرد. درست همان طور که در انقلاب کبیر فرانسه اتفاق افتاد، شکست اعیان فئودال, فتحی بود بیشتر براي طبقه بازرگانان. با تمام این اوصاف، کمون ها نمونه باشکوهی از اثبات آزادي بشري بودند. هرچند که شوراهاي اداري شهرها بزودي عضویت خود را به اشراف سالاري بازرگانان محدود کردند، این نوع مجالس اولین حکومت منتخب مردم بود که از دوران فرمانروایی تیبریوس به این طرف پا به عرصه وجود می نهاد. تکامل دموکراسی عهد نوین را بیشتر باید مدیون این قبیل تشکیلات شهري دانست ( تا اولین فرمان مشروطیت انگلستان ).
مقررات قضایی جدیدي، جانشین پاره اي از نشانه هاي دیرپاي حقوق فئودالی یا قبیله اي شد و بر اثر پیدایش یک رشته قوانین جدید بازرگانی، نظم نوینی در زندگی اروپایی به وجود آمد. دموکراسی جدید، ( بدون اتلاف وقت ) به صورت اقتصاد شبه سوسیالیستی ( که زیر نظر حکومت اداره شود ) درآمد. کمون یا سازمان سیاسی شهر با ضرب سکه، نظارت و اجراي کارهاي عمومی را به عهده گرفت، رویهمرفته، کار کمون هاي قرون وسطایی, شاهد پرافتخاري بر کاردانی و شجاعت بازرگانانی بود که این قبیل سازمان ها را اداره می کردند. در دوران تصدي این کمون ها، در قرون دوازدهم و سیزدهم، اروپا به چنان رفاهی نایل آمد که از هنگام واژگون شدن بساط امپراطوري روم به این طرف سابقه نداشت. نفوس اروپا در سایه ایجاد کمون ها چنان تکثیر یافت که نظیرش از هزار سال قبل از آن هرگز دیده نشده بود. جمعیت اروپا که در قرن دوم میلادي کم کم رو به کاهش نهاده و در قرن نهم احتمالا به کمترین میزان خود رسیده بود، از قرن یازدهم تا بروز مرگ سیاه ( 1349 ) با احیاي مجدد بازرگانی و صنعت، دوباره رو به افزایش نهاد. انقلاب اقتصادي متضمن مهاجرت از روستا به سوي شهر بود، فزونی جمعیت، هم یک نتیجه تحول اقتصادي بود و هم یک علت آن. تفاخر رقابت آمیز کمون ها ثروت شهرها را به کلیساهاي جامع، تالارهاي شهرداري، برج هاي ناقوس، فواره ها، مدارس، و دانشگاه ها بدل کرد. تمدن به دنبال بازرگانی، از دریاها و کوهستان ها گذر کرد; اسلام و دنیاي بیزانس خطه ایتالیا و اسپانیا را درنوردیدند، از سلسله جبال آلپ گذشتند، و پا به آلمان، فرانسه، فلاندر، و بریتانیا گذاشتند. از قرون تیرگی هیچ چیز جز خاطره اي به جا نماند، و اروپا قوت جوانی از نو گرفت.
انقلاب کشاورزي
توسعه صنعت و بازرگانی، گسترش اقتصادي ( که اساس آن پول بود، و تقاضاي روزافزون براي کارگر در شهرها ) رژیم کشاورزي را دستخوش تحول ساخت. انگیزه جدید آزادي با توسعه عظیم بازار کشاورزي در بهبود راه ها، افزارها، و محصولات کشاورزي تشریک مساعی کرد. نفوس رو به گسترش شهرها، ازدیاد ثروت، و تسهیلات جدید دارایی و بازرگانی اقتصاد روستایی را توسعه بخشید و غنی ساخت . صنایع جدید موجب پیدایش تقاضایی براي فرآورده هاي صنعتی شد. شاید همین شجاعت همگانی در قطع درختان جنگل ها، زهکشی باتلاق ها، و آبیاري و کشت اراضی بود که شالوده جمیع پیروزی هاي تمدن اروپایی را در هفتصد ساله اخیر فراهم ساخت ( نه کامیابی هایی که در جنگ ها یا بازرگانی نصیب شده بود ).
جنگ طبقاتی
در اواخر قرون وسطی فقط دو طبقه مردم در اروپاي باختري بودند، یکی فاتحان ژرمنی و دیگري بومیان ( سرزمین هایی که به دست ژرمن ها فتح شده بودند ). به طور کلی طبقات اشرافی انگلستان، فرانسه، آلمان، و ایتالیاي شمالی همگی از اخلاف فاتحان بودند و حتی در گرماگرم مبارزات شان بر این همخونی و قرابت آگاهی داشتند. در قرن یازدهم اجتماع مرکب بود از سه طبقه مردم: اشراف که می جنگیدند، روحانیان که به دعا می پرداختند و کشاورزان که کار می کردند. انقلاب قرن دوازدهم طبقه جدیدي به وجود آورد که عبارت بود از شهرنشینان یا بورژوازي، مانند نانوایان، سوداگران، و استادکاران صنایع. در آن تاریخ هنوز طبقه جدید شامل پیشه وران نمیشد. افراد این طبقه زمام اموري شهري را در دست داشتند لکن بورژوازي قبل از قرن هجدهم چندان نفوذي در خط مشی ملی نداشت و اطمینان داشتند که حکومت اشراف موروث شق منحصر به فرد در برابر حکومت توانگرسالاري یا روحانیان افسانه پرداز یا حکومت ستمگر مردمان قوي پنجه است. با تمام این احوال ثروتی که از بازرگانی و صنعت عاید میشد کم کم در مقابل ثروت حاصل از مالکیت اراضی برابری می کرد و در قرن هجدهم بر آن برتري جست. افزایش سریع نفوس شهرنشین از سرسپردگی در مقابل مالکان بورژواي شهر طرفداري کرد، و چون با ازدحام جمعیت بیکاري نیز توام بود، همین امر سبب شد که قبضه کردن طبقه کارگران صنایع دستی آسان تر شود. طبقه پرولتر خدمتگزاران، کارآموزان، و نوچه استادان از تعلیم و تربیت سهمی اندك داشت، ولی از قدرت سیاسی بی بهره بود و در فقر و فاقه اي زندگی می کرد. نزدیک به پایان قرن سیزدهم کشمکش طبقاتی مبدل به جنگ طبقاتی شد. در 1251 برزگران ستمدیده فرانسه و فلاندر علم مخالفت در مقابل ملاکان روحانی و غیر روحانی خویش بلند کردند. شورشیان فساد دستگاه حکومت، ستمگري توانگران بر مستمندان، و ظاهر سازي آزمندانه کشیشان و راهبان را تقبیح می کردند و مردم نیز عمل آنها را می ستودند.
در 1191 اصناف بازرگانان کنترل لندن را به دست گرفتند، شدیدترین کشمکش ها در خاك ایتالیا صورت پذیرفت و تا پایان قرن سیزدهم این کشمکش به پیروزي منجر شد. کمون ها مانند اصناف در خلال قرن چهاردهم، بر اثر گسترش و تبدیل بازار و اقتصاد شهري به بازار و اقتصاد ملی رو به زوال نهادند. علت این زوال بیشتر آن بود که اختیارات و انحصارات کمون ها ( و اصناف ) سد راه تکامل اختراعات، صناعات، و بازرگانی میشد. انقلاب اقتصادي قرن سیزدهم شالوده و اساس اروپاي جدید بود. این انقلاب سرانجام فئودالیسمی را از بین برد که وظیفه حمایت کشاورزي و سازماندهی را به درجه کمال رسانیده، و خود سد راه توسعه فعالیت هاي بازرگانی و صنعتی شده بود. این انقلاب ثروت راکد فئودالیسم را به شکل منابع متحرك یک اقتصاد جامع جهانی درآورد; وسایل کار را براي تکامل بازرگانی و صنعت مترقی فراهم ساخت و همین امر بود که قدرت و آسایش و معلومات فرد اروپایی را به طور معتنابهی افزایش داد; و موجد پیدایش رفاهی شد که به کمک آن در طی دو قرن، ساختمان یکصد باب کلیساي جامع میسر شد، تولیدي که بر اثر این انقلاب براي یک بازار گسترش یابنده صورت گرفت پیدایش سیستم هاي اقتصاد ملی را امکانپذیر ساخت، که خود شالوده ترقی کشورهاي نوین بود. حتی جنگ طبقاتی که بر اثر این انقلاب به همه جا سرایت کرد، به احتمال کلی انگیزه اي بود اضافی که مایه تهییج افکار و نیروهاي افراد شد. هنگامی که طوفان تحول فرونشست، تشکیلات سیاسی و اقتصادي اروپا دگرگون شده بود. موج خروشانی از صنعت و بازرگانی موانع بسیار پا برجایی را که در راه تکامل بشري وجود داشت از بن برافکند و با خود برد، و افراد را از حشمت پراکنده کلیساهاي جامع به سوي جنون عمومی رنسانس پیش راند.
بهبود اروپا ( 1300 – 1905 )
در قسطنطنیه قرن دوازدهم, مقدمات رنسانس ایتالیایی فراهم آمد. این حشمت پایتخت امپراطوري و جنگ هاي مکرري که براي دفع خطر دشمنان صورت می گرفت، مستلزم مالیاتی سنگین بود که تجمل پرستان بر دوش تولید کنندگان ضروریات زندگی می گذاشتند. تسخیر فلسطین از جانب صلیبیون بنادر سوریه را به روي بازرگانان کشورهاي لاتین گشوده بود، و به همین سبب یک سوم تجارت دریایی قسطنطنیه به چنگ شهرهاي رو به ترقی ایتالیا افتاد. مسیحیان و مسلمانان به یکسان هوس تصرف این گنجینه را که حاوي ثروت هزار سال بود، در سر می پختند. امپراطوري لاتینی قسطنطنیه که به دست سلسله جنبانان جنگ صلیبی چهارم تاسیس شده بود، فقط پنجاه و هفت سال دوام آورد. سلطنت جدید از آنجا که از لحاظ نژاد، مذهب، یا رسوم قومی هیچ گونه ریشه یا سابقه اي نداشت، مورد تنفر یک کلیساي یونانی بود که بعنف آن را تابع رم ساخته بودند و از آنجا که خود به امیرنشین هاي متعدد فئودالی تقسیم میشد که هر کدام به تقلید از یکدیگر داعیه حاکمیت داشتند، همین امر مایه تضعیف سلطنت میشد و چون این واحدها فاقد تجربه لازم براي منظم و متشکل ساختن یک اقتصاد بازرگانی و صنعتی بود، از خارج مورد هجوم سپاهیان بیزانس، و از داخل مواجه با دسیسه چینی مخالفان میشد; به علاوه قادر نبود هزینه ضروري براي دفاع نظامی را از نفوسی متخاصم باز ستاند. به این دلایل امپراطوري لاتینی فقط تا موقعی دوام داشت که امپراطوري بیزانس براي انتقام جویی فاقد اتحاد و اسلحه بود. فاتحان در یونان بیش از هرجا کامکار شدند. اشراف فرانک ها، ونیزی ها، و دیگر شهرهاي ایتالیا هر کدام تکه اي از آن سرزمین تاریخی را تصاحب کردند و با شتاب تمام براي خود خاوندنشین فئودالی تشکیل دادند، بر روي مرتفعاتی که مسلط بر نواحی اطراف بود دژهاي بدیع منظري ساختند، و با کوشش و شایستگی بر نفوسی بیکار و کاري حکومت کردند و رهبانان غرب بر فراز قلل باستانی یونان صومعه هایی را پی افکندند که از بهترین آثار تاریخی و نفیس ترین گنجینه هنر قرون وسطایی بود. اما همان روحیه جنگاوري که این سلطنت هاي کوچک را پدید آورده بود بر اثر کشمکش هاي برادرانه مایه هدم آنها شد و یونان بی پناه بازیچه دست مشتی از دریا زنان اسپانیا شد. امپراطوري بیزانس که به نظر جهانیان مرده بود، دوباره سر بلند کرد، کلیساي یونانی بار دیگر استقلال از دست رفته را بازیافت، و حکومت بیزانس در عین فساد و شایستگی دو قرن دیگر به منزله خزینه و وسیله انتقال ادبیات کهن، و به عنوان دژي ضعیف لکن گرانبها، در برابر تجاوز اسلام دوام آورد.
1300- ارامنه 1060
در حدود سال 1080 بسیاري از خانواده هاي ارمنی که با سلطه ترکان سلجوقی مخالف بودند سرزمین خود را رها کرده، از کوه هاي توروس گذشتند، و سلطنت ارمنستان صغیر را در کیلیکیا بنیاد نهادند. در حالی که ترکان، کردها، و مغولان بر سرزمین اصلی ارمنستان فرمانروا بودند، کشور نوبنیاد مدت سه قرن استقلال خود را حفظ کرد. لئو رویهم رفته یکی از خردمندترین و نیکوکارترین پادشاهان تاریخ قرون وسطی بود. بعد از اینکه مغولان به دین اسلام درآمدند. بناي تاخت و تاز را بر ارمنستان صغیر نهادند و آن سرزمین را ویران کردند (حد 1303 ). در سال 1335 ارمنستان به دست ممالیک تسخیر و میان ملوك فئودال تقسیم شد. در خلال تمام این آشوب ها، ارامنه همچنان به ابراز استعداد اختراعی خویش در معماري، زبردستی خود در مینیاتورسازي، و اثبات عزم به حفظ نوعی مذهب مستقل کاتولیک اهتمام ورزیدند که هر گونه مجاهدتی را که از جانب کلیساي ارتدوکس قسطنطنیه یا کاتولیک رم براي تسلط بر ارامنه به عمل می آمد عقیم می گذاشت.
1315- روسیه و مغولان 1054
در قرن یازدهم، روسیه جنوبی مقهور قبایلی بود نیمه وحشی. مابقی روسیه اروپایی به شصت و چهار امیر نشین تقسیم میشد اکثر این امیرنشین ها برتري کیف را قبول داشتند. یاروسلاو، هنگام مرگ ( 1054 ) امیرنشین هاي مختلف را به نسبت اهمیت میان فرزندان خویش تقسیم کرد: در قرن سیزدهم چندین امیرنشین باز به اجزاي کوچکتري تقسیم شد، زیرا هر امیري بخشی از قلمرو خود را در اختیار فرزندان خویش گذاشت. به مرور ایام، این ضمایم موروثی شدند و اساس فئودالیسم جرح و تعدیل یافته اي را تشکیل دادند که بعدها با حمله مغول، دو عامل عقب افتادگی روسیه در حین پیشرفت اروپاي غربی محسوب شدند. لکن در این عهد بازار صنایع دستی در شهرهاي روسیه گرم، و بازرگانی آن سرزمین به مراتب پر رونق تر از آن بود که در چند قرن بعد دیده شد. اختیارات هر امیري با آنکه معمولا موروثی بود از جانب یک مجلس یا سنا مرکب از اشراف حدود میشد. اداره امور و اجراي قوانین اکثرا در دست کشیشان بود. در دوران زمامداري یاروسلاو براي نخستین بار قوانین یا حقوق روسی تنظیم، تصحیح، و به طور قطع مدون گردید (حد 1160 ). مجاهدت هاي کلیسا تا اندازه اي باعث ترقی وضع حقوقی برده در روسیه شد، لکن خرید و فروش برده ادامه یافت و در قرن دوازدهم به اوج شدت خود رسید. در طی همین قرن بود که سلطنت کیف رو به ضعف و انقراض نهاد. به همان نحو که مغرب اروپا دچار هرج و مرج فئودالی شده بود، شرق نیز از هرج و مرج قبایل و امراي مختلف بی نصیب نماند. در خلال سال هاي 1054 هشتاد و سه جنگ داخلی در روسیه بروز کرد، چهل و شش بار بر روسیه هجوم برده شد، شانزده بار ایالات روسیه با ملل غیر روسی جنگیدند. در 1113 تهیدستی نفوس کیف، که ناشی از جنگ، بهره هاي گزاف، استثمار، و بیکاري بود، مسبب بروز انقلاب شد. در خلال این احوال، ادامه تسلط قبایل بیگانه از یک طرف، و توسعه بازرگانی ایتالیا در قسطنطنیه، دریاي سیاه، و بنادر سوریه از طرف دیگر، قسمت بیشتر تجارتی را که سابقا جهان اسلام و امپراطوري بیزانس از طریق رودخانه هاي روسیه با کشورهاي بالتیک انجام میدادند به بنادر مدیترانه منحرف ساخت. ثروت کیف رو به کاهش نهاد و قدرت و روحیه جنگاوري مردم آن سامان سودي نبخشید که مدت سه قرن نام مادر شهرهاي روسیه تقریبا از صفحه تاریخ محو شد. تسخیر قسطنطنیه و افتادن تجارت آن به دست ونیزی ها و فرانک ها در سال ویرانی کیف را تکمیل کرد. در نیمه دوم قرن دوازدهم، تهاجمات مغول, رهبري روسیه به چنگ اقوام خشن تر و جسورتري افتاد که به روس هاي کبیر مشهور بودند. مغولان در اروپاي مرکزي پیش رفتند، در نبردهاي متعددي فاتح و مغلوب شدند، هنگام بازگشت از راه روسیه بار دیگر به چپاول پرداختند، از آن پس باتو و جانشینان وي مدت 240 سال بر قسمت اعظم خاك روسیه حکمفرمایی کردند. به امراي روس فقط به شرطی اجازه حفظ اراضی و تمتع از آنها داده شد که همه ساله خراجی سالانه بپردازند، امرا به تفوق مغولان رضا دادند، زیرا این امر مایه حراست آنها در برابر شورش هاي اجتماعی میشد. اکنون که روسیه به صورت سرزمین تابع یک حکومت مقتدر آسیایی در آمده بود، بیشتر رابطه اش با تمدن اروپایی قطع شد. سران عشایر مغول متوجه شدند که فقط به اتکاي قدرت محض نمی توانند روسیه را مطیع خود نگاه دارند، از این رو با کلیساي روس از در صلح درآمدند، کلیساي روسیه از راه حق شناسی با اضطرار، مردم را به اطاعت و انقیاد از فاتحان مغولی توصیه کرد. هزاران تن از روس ها در میان بیم و هراس، به طلب امنیت، در سلک راهبان درآمدند و کلیساي روسیه در میان فقر و فاقه عمومی بنیادي شد بی اندازه ثروتمند. بتدریج یک روحیه انقیادي در مردم پدید آمد و زمینه را براي قرن ها استبداد فراهم کرد. با تمام این اوصاف روسیه بود که با خم شدن در برابر گردباد حمله مغول، بر سبیل برزخ یا خندقی عریض، میان مهاجمان و کشورهاي اروپایی حایل شد و قسمت بیشتر اروپا را از دستبرد مغولان محافظت کرد. کلیه قوت و شدت آن صاعقه انسانی بر سر اسلاوها ( روس ها، بوهمی ها، موراویایی ها، لهستانی ها ) و مجارها فرود آمد. اروپاي باختري بر جان خویش لرزید، لکن هیچ گزندي ندید. شاید بدان علت که مدتی بالغ بر دو قرن روسیه همچنان منکوب، خفیف، راکد، و تهیدست مانده بود، مابقی اروپا توانست به سوي آزادي سیاسی و فکري، ثروت، تجمل، و هنر پیش رود.
تحولات پی در پی در بالکان
به نظر بیگانگان دور، شبه جزیره بالکان کلاف عظیم سردرگمی است از بی ثباتی و دسیسه، حیله هاي بدیع و تزویر در تجارت، جنگ ها، آدمکشی ها، و قتل عام ها. لکن در نظر یک نفر که خود بومی بلغارستان، رومانی، مجارستان، یا یوگسلاوي است ملتش حاصل هزار سال تلاش، براي کسب استقلال از امپراطوری هایی است که روزي این کشورها را احاطه میکردند. هزار سال مجاهدت به منظور حفظ فرهنگی بی نظیر و جالب، براي تجلی بی مانع و رادع منش ملی در معماري، پوشاك، ادبیات، موسیقی، و آواز بلغارستان، که روزگاري کشور نیرومندي بود، مدت 168 سال زیر سلطه امپراطوري بیزانس باقی ماند. تهاجمات مغول کشور را آشفته و ضعیف کرد و در قرن چهاردهم ابتدا سر اطاعت در برابر صربستان، و سپس در برابر ترکان فرود آورد. صربستان قرون وسطایی به سوي تمدنی درخشان گام بر می داشت که بدعت و اذیت و آزار مردم سبب شد وحدت ملی، یعنی همان عاملی که امکان داشت جلو تهاجمات ترکان را بگیرد، منهدم شود. بوسنی نیز پس از آنکه به اوج اعتلاي قرون وسطایی خود رسید، بر اثر درگیری هاي مذهبی ضعیف شد و در 1254 تحت تسلط مجارستان درآمد. بعد از مرگ قدیس ستفان ( 1038 ) اوضاع مجارستان بر اثر طغیان هاي مجارهاي بت پرست علیه سلاطین کاتولیک و مجاهدت هانري سوم براي الحاق مجارستان به خاك آلمان آشفته شد. شاه مجارستان با دادن مجارستان به پاپ گرگوریوس هفتم، و قبول آن سرزمین به عنوان تیول پاپی، اقدامات امپراطور آلمان را خنثا کرد. در قرن دوازدهم مدعیان سلطنت مجار، با واگذاري سرزمین هاي وسیعی به اشراف در عوض جلب حمایت آنان، سبب تقویت مبانی فئودالیسم شدند، و در 1222 اشراف مملکت آنقدر نیرومند بودند که توانستند شاه را وادار به صدور یک منشور زرین کنند. اصل وراثت تیول نشین هاي فئودالی را رد میکرد و از املاك اشراف یا مقامات روحانی هیچ مالیاتی نگیرد. این فرمان شاهی، مدت هفت قرن منشور آزادي طبقه اشرافی مجار شد و درست هنگامی که مغولان براي اروپا یکی از عظیم ترین بحران هاي تاریخ را تدارك می دیدند، موجبات تضعیف حکومت پادشاهی مجارستان را فراهم آورد. توجه به این نکته که در سال 1235 خان اعظم مغول اوگتاي براي فتح اراضی مختلف کره، چین، و اروپا سه سپاه اعزام داشت، شاید درك حیطه تطاول و حمله مغول را آسان تر سازد. در عرض سه سال این جنگجویان تقریبا تمامی صفحات جنوبی روسیه را ویران کردند. به حکم شوخی سنگدلانه روزگار، غالب و مغلوب هر دو از یک خون، و اشراف مقتول مجار همگی از اخلاف تیره مغولی بودند که سه قرن قبل از این حوادث همین اراضی را به خاك و خون کشیده بودند. آنچه مسیحیت و اروپا را نجات داد تنها مرگ اوگتاي و بازگشت باتو براي شرکت در انتخاب خان جدید بود. هرگز در تاریخ بشري سابقه نداشت که چنین عرصه گسترده اي از جهان ( یعنی از اقیانوس کبیر تا آدریاتیک و بالتیک ) دستخوش ویرانی شده باشد. به تدریج به اقتصاد ازهم گسیخته سر و صورتی داد. طبقه نجباي نوبنیاد بار دیگر مزارع و نواحی روستاي عظیمی را تشکیل دادند که در آن غلامان برزگر به تهیه خواربار براي ملت مشغول شدند. معدنچیان آلمانی شروع به استخراج معادن سرشار کردند. زندگی و حرکات و سکنات مردم هنوز ناقص و خشن، افزارکار بدوي بود. درمیان نژادهاي مختلف، زبان هاي درهم و برهم، تشتت هاي طبقاتی و مذهبی، افراد همچنان به طلب قوت لایموت و جلب منفعت مشغول بودند، و آن تسلسل اقتصادی را که زمین مساعدي براي بذر تمدن است تجدید کردند.
شورهاي مرزي همچنانکه در جهان لایتناهی هر نقطه اي را می توان به عنوان مرکز به حساب آورد، به همین روال در جلوه تمدن ها و کشورها, هر ملتی مانند هر فردي جریان تاریخ یا زندگی خود را به معیار منش و سهمی که بر عهده دارد تعبیر می کند. در شمال بالکان معجون دیگري از اقوام گوناگون زندگی می کردند که هر کدام با غروري حیات بخش دنیا را وابسته به تاریخ ملی خود میدانست. جمیع این قبایل تا قرن دوازدهم مشرك ماندند و در آن قرن بود که آلمانی ها با آتش و تیغ, مایه اشاعه مسیحیت و تمدن در میان آنها شدند. لیوونیایی ها چون متوجه شدند که آلمان ها, دین را وسیله اي براي رخنه کردن در میان آنها و مایه تفوق خویش ساخته اند، مبلغان مسیحی را کشتند، و دوباره به پرستش خدایان بومی خود مشغول شدند. در 963 امیر لهستان به منظور احتراز از سلطه آلمان ها، لهستان را در کنف حمایت پاپ ها قرار داد، و از آن پس این سرزمین پشت به روش اسلاوي شبه بیزانس خاور اروپا نمود و خود را با اروپاي باختري و مسیحیت رم انباز کرد. طبقه اشراف اراضی را به امیر نشین هاي فئودال تقسیم کردند، و زمانی چند لهستان گاه آزاد و گاه تابع آلمان یا بوهم بود. در سال 1241 سیل مغول سرازیر شد، و پایتخت با خاك یکسان شد. همین که سیل تهاجمات مغول فروکش کرد، موجی از مهاجران آلمانی، نواحی باختري لهستان را فرا گرفت و مایه اختلاط شدید خون، قوانین، و زبان آلمانی در لهستان شد.
آلمان
طبقه اشرافی آلمان, طبقه اي مرکب از دوک ها، خاوندها، اسقفان و روساي دیرها که بعد از شکست هانري چهارم، کنترل حکومت پادشاهی ضعیفی را در دست داشتند و فئودالیسم نامتمرکزي را به وجود آوردند که در قرن سیزدهم آلمان را از رهبري اروپا برکنار کرد. هانري پنجم پس از آنکه دست پدر را از امور امپراطوري کوتاه کرد، به مبارزات وي بر ضد خاوندها و پاپ ها ادامه داد. پس از آنکه هانري درگذشت, اشراف, اصل سلطنت موروث را ملغا, و سلسله سلاطین فرانکونیا را منقرض کرده، و سیزده سال بعد، کونراد سوم سلسله هوهنشتاوفن را تشکیل داد، که مقتدرترین سلاطین در تاریخ آلمان به شمار میروند. کشمکشی میان گوئلف ها و گیبلین ها آغاز شد که در طی قرون دوازدهم و سیزدهم بر سر مسائلی گوناگون و به اشکال مختلف تجلی نمود. فردریک فکري درست و اراده اي نیرومند داشت. آلمان را دوباره رهبر جهان مسیحی کرد. خشونت قوانین جزایی وي, مایه پیشرفت تمدن در آلمان شد. فردریک گرچه در ایتالیا شکست خورد، جاهاي دیگر در مبارزات خود پیروز شد. در سال 1189 امپراطور فرتوت، به عزم سومین جنگ صلیبی متوجه فلسطین شد و شاید امیدوار بود که شرق و غرب را زیر لواي یک امپراطوري روم متحد کند و آن را به وسعت و عظمت سابقش رساند. سال بعد وي در نهري در کیلیکیا غرق شد. فردریک مانند شارلمانی فوق العاده از سنت رومی برخوردار بود. وي تمامی قواي خویش را در راه احیاي یک گذشته مرده تحلیل برد. اعمال فردریک تا حدود تصور خود وي خالی از مجوز نبود. آلمان و ایتالیا هر دو در یک ورطه هرج و مرج ناشی از هرزه گري غرقه می شدند. فقط یک حکومت امپراطوري نیرومند قادر بود به کشمکش هاي فئودال و جنگ هاي شهرها با یکدیگر پایان دهد. قبل از آنکه براي پرورش درخت آزادي عقلانی مجال رشد فراهم آید، لازم بود که آرامش بر قرار شود. هنگامی که بیسمارك یک آلمان متحد به وجود آورد ملتی سربلند در وجود شخص وي فردریک را می دید که پیروزمندانه سر از خاك به در آورده است. هانري ششم تقریبا آرزوي دیرینه پدر را از قوه به فعل آورد. تمامی ایتالیا جز ایالات پاپی سر اطاعت در برابر وي خم کردند. همه در دوران فرمانروایی وي به صورت قلمرو متحدي در آمدند. انگلستان خود را تیول وي شناخت. موحدون عرب خراجگزار او شدند. انطاکیه و قبرس از وي تقاضا کردند که آنها را ضمیمه امپراطوري خویش کند. هانري با اشتهایی سیری ناپذیر چشم به فرانسه و اسپانیا داشت و در تدارك فتح امپراطوري بیزانس بود. بعد از مرگ فردریک دوم ( 1250 ) مدت یک نسل آشوب حکمفرما شد. در 1273 رودولف سلسله جدیدي را بنیاد نهاد. رودولف هرگز به مقام امپراطوري نرسید لکن بر اثر جرئت، فداکاري، و نیروي وي نظم و رفاه در آلمان اعاده یافت و شالوده محکم دودمانی افکنده شد که تا سال 1918 بر اتریش و مجارستان سلطنت کرد. هانري هفتم کوشش نهایی را در متحد ساختن آلمان و ایتالیا مبذول داشت. وي را بسیاري از شهرهاي لومبارد که از جنگ هاي طبقاتی و مبارزات میان شهرهاي مختلف به ستوه آمده بودند و اشتیاق رهایی از بند اختیارات سیاسی کلیسا را داشتند، با آغوش باز پذیرفتند. پیشرفت آلمان که اکنون در جنوب بر اثر موانع طبیعی، جغرافیایی، نژادي و زبانی سد شده بود، در مشرق پاداش و راه دیگري به دنیاي خارج پیدا کرد. آلمان ها سه پنجم خاك آلمان را از چنگ اسلاوها بیرون آورند. نژاد برومند آلمانی در کناره رود دانوب گسترش یافت و به خاك مجارستان و رومانی رسید. بازرگانان آلمانی به دایر کردن بازارهاي مکاره و ایجاد مراکزي براي صدور کالا مشغول شدند و به همت آنها در همه جا، از دریاي شمال و دریاي بالتیک گرفته تا جبال آلپ و دریاي سیاه، بازارهاي داد و ستد پدید آمد. این غلبه با کمال بی رحمی صورت گرفت و نتایج حاصله پیشرفت عظیمی در حیات اقتصادي و فرهنگی ممالک مرزي بود. در خلال این احوال، اشتغال امپراطوران به امور ایتالیا، احتیاج مبرمی که به تفویض اراضی یا اختیارات به خاوندها و شهسواران در برابر پشتیبانی آنها وجود داشت، و بالاخره تضعیف حکومت پادشاهی آلمان بر اثر مخالفت پاپ ها و شورش هاي لومباردي همه سبب شده بود که میدان براي طبقه اشرافی خالی ماند تا بتوانند روستا را قبضه و طبقه کشاورزان را مبدل به توده اي از سرفها بکنند. به علاوه در آلمان قرن سیزدهم، فئودالیسم درست همان موقعی فاتح میشد که در فرانسه مقهور سرپنجه قدرت شهریار خود می گشت. اسقفان یعنی همان طبقه اي که امپراطوران پیشین آنها را براي خنثا کردن نقشه هاي خاوندها مفید می شمردند، اکنون یک طبقه اشراف ثانوي را تشکیل داده بودند. تا سال 1263 عموم اعیان فئودال صلاحیت انتخاب شاه را به هفت تن از اشراف واگذار کرده بودند. این هفت تن اشرافی که خود را در حریم امنیت پادشاه پناه داده، به غصب اختیارات ویژه شهریاري و تصرف املاك سلطنتی می پرداختند. دسته اي از صاحب منصبان دولتی، مرکب از سرفها یا آزاد مردانی که از جانب پادشاه به کار گماشته می شدند، یک نوع بوروکراسی آزادي را تشکیل میدادند و تسلسل حکومت را حفظ می کردند. هیچ گونه اصول حقوقی بخصوصی تمامی قلمرو پادشاهان را اداره نمی کرد. با وجود کوشش هاي بارباروسا به منظور تحمیل حقوق رومی بر تمامی خاك آلمان، هر ناحیه اي مجمع القوانین و عرف خود را حفظ می کرد. در 1225 قوانین ساکسون ها تدوین شد. این قانون نامه ها کار انتخاب شاه را که از ادوار باستان حق مشروع ملت بود، مسجل کرد و حق کشاورزان را در حفظ آزادي و اراضی خود محرز می دانست. با وجود این سرفداري رو به توسعه نهاد. دوران فرمانروایی دودمان هوهنشتاوفن، قبل از ظهور بیسمارك، عظیم ترین عصر آلمان بود. حرکات و سکنات مردم هنوز بدوي و خشن، قوانین آنها آشفته، اصول اخلاقی آنها نیمه مسیحی و نیمه مشرکانه، و مسیحیت آنها تا حدودي بهانه اي براي تسخیر سرزمین هاي دیگران بود. از نظر ثروت و اسباب راحت، شهرهاي آلمانی با شهرهاي فلاندر و ایتالیا قابل مقایسه نبودند. از میان یک محیط نیرومند بازرگانی یکصد شهر قد علم کرده و بسیاري از آنها به تحصیل منشورهاي خود مختاري نایل آمده بودند. با گذشت سالیان، بتدریج ثروت و هنر این شهرها رو به فزونی می نهاد، تا در دوران رنسانس مایه تفاخر و مجد آلمان شدند.
اسکاندیناوي
بعد از یک قرن گمنامی توام با خوشبختی، کشور دانمارك با جلوس والدمار اول دوباره پا به عرصه تاریخ جهان نهاد. والدمار به کمک وزیر خویش آبسالون، دولت نیرومندي تشکیل داد و با تشویق و حمایت از بازرگانان، دانمارك را کشوري ثروتمند ساخت، بعد از والدمار دوم قدرت سلاطین رو به کاهش نهاد و در 1282 اشراف موفق شدند منشوري بگیرند که طبق آن پادشاه، مجلس آنها را به عنوان یک پارلمان ملی قبول میکرد.
انگلستان
ولیام فاتح با معجون استادانه اي از زور، رعایت قانون، تقدس، زیرکی، و حیله بر انگلستان حکومت کرد. وي املاك بزرگی را به عنوان خالصه سلطنتی ضبط کرد; به این نحو طبقه اشرافی جدید انگلستان پا به عرصه وجود نهاد که فئودالیسمی بر تمامی مملکت چیره شد و اکثر ملت مغلوب را به صورت سرف در آورد. کلیه اراضی مملکت تعلق به پادشاه داشت، اما هر فردي از افراد بومی انگلستان می توانست ثابت کند در مقابل استیلاي نورمان ها هیچ گونه مقاومتی ابراز نداشته است مجاز بود زمین خود را بار دیگر از حکومت خریداري کند. به منظور آنکه خود را از حمایت سپاهیان خاطر جمع و قدرت امراي تابعه خویش را محدود کرده باشد، تمام مالکان مهم انگلستان را واداشت که با وي بیعت کنند. در عهدي که آزادي انفرادي امراي فئودال, سرزمین فرانسه را تکه تکه می کرد، عمل ویلیام کاري بخردانه بود. حکومت ویلیام، حکومت فاتحانی بود که تصمیم داشتند منافع حاصله از کار خطیر آنها متناسب با خطراتی باشد که به جان خریده اند. درجه فکري و اخلاقی طبقه روحانی انگلستان را بالا بردند. با صدور فرمانی محاکم روحانی را از دادگاه هاي ملکی تفکیک کرد، مجلس ملی اسقفان انگلستان از این به بعد به صورت مجلس جداگانه اي درآمد، که فرامین صادره آن هیچ گونه اعتبار قانونی نداشت، مگر آنکه از جانب پادشاه تایید شود. نتایج استیلاي نورمان بی حد و حصر بود. طبقه و ملتی جدید را بر دانمارکی ها تحمیل کرد که بر آنگلوساکسون ها چیره شده بودند; با تسلط آنها بر خاك انگلستان، مدت سه قرن رسوم و زبان رسمی این سرزمین فرانسوي بود. فئودالیسم از فرانسه به انگلستان آورده شد. سرفداري، عمیق تر و بی رحمانه تر از آنچه قبلا در انگلستان مرسوم بود رواج گرفت. رابطه نزدیکتري که میان انگلستان و سایر نقاط اروپا برقرار شد ترویج آراي زیادي را در ادبیات و هنر ممکن کرد. معماري سبک نورمان در انگلستان به اوج اعتلاي خود رسید. طبقه جدید اشراف با خود آداب جدید، روحیه اي فعال و با نشاط، و سازمان بهتري براي کشاورزي به انگلستان آورد، و خاوندها و اسقفان نورمان تشکیلات اداري مملکت را کامل تر کردند. حکومت متمرکز بود. هر چند که به شیوه استبدادي عمل میشد، مملکت وحدت یافته بود، جان و مال مردم امن تر شد، و انگلستان قدم به یک دوران دراز صلح داخلی نهاد. از این به بعد دیگر هیچ قوم مهاجمی نتوانست پیروزمندانه بر انگلستان استیلا یابد.
( 1154 ) دودمان سلاطین نورمان منقرض، و سلسله پلانتاژنه آغاز شد. جامعه فئودالی که در آن خاوندهاي عالی مقام با مسلح کردن سپاهیان مزدور و مقام گزیدن در میان دژهاي مستحکم، تمامی مملکت را به یک مشت خاوند نشین هاي متعدد تکه تکه کرده بودند. سلطان جوان با قوتی هیبت آور، دژهاي فئودال را ویران، و آرامش، امنیت، عدالت و صلح را در مملکت مستقر کرد. وي کاري را آغاز کرد که پادشاهان بعد از وي دنبال آن را گرفتند و بتدریج محاکم ملکی حوزه صلاحیت خود را وسیع تر کردند، تا جایی که عموم رعایاي پادشاه اعم از روحانی و غیر روحانی تابع احکام این قبیل دادگاه ها شدند. وي حقوق انگلستان را از مضایق و محدودیت هاي فئودال و روحانی رهایی داد، و به طریق تکاملی رهبري کرد که نتیجه آن یکی از عالی ترین کامیابی هاي حقوقی بشر از زمان امپراطوري روم به بعد بوده است. هنري دوم، مانند جدش ویلیام فاتح، طبقه نجباي گردنکش و هرج و مرج طلب انگلستان را منقاد و با انضباط ساخت، و از این طریق موجبات تحکیم و وحدت حکومت انگلستان را فراهم آورد. در این مورد توفیق هنري زیاده از حد بود: به این معنی که حکومت مرکزي آن قدر نیرومند شد که تقریبا به صورت حکومتی بسیار مستبد و غیر مسوول در آمد و در این تناوب تاریخی انتظام و اختیار، دور بعدي به اشرافیت و آزادي تعلق داشت.
ماگناکارتا
ریچارد اول مشهور به شیر دل در این دوران بود که فرهنگ پر از شکاکیت پرووانس و علم طرب تروبادورهاي آن سامان, اعماق روح وي را تسخیر کردند، و از این به بعد دیگر محال بود که ریچارد یک نفر انگلیسی باشد. علاقه وي به ماجراجویی و آوازه خوانی به مراتب زیادتر از سیاست و کشورداري بود. وي در دوران نسبتا کوتاه عمر خویش، چهل و دو سال، لااقل به اندازه یک قرن شور و سوداهاي عشق را متجلی ساخت. پنج ماه اول دوران سلطنت وي صرف جمع آوري وجوهات براي یک جنگ صلیبی شد. به شهرهایی که استطاعت پرداخت داشتند منشورهاي آزادي فروخت، ریچارد براي جان خویش همان ارزش اندکی را قایل بود که براي حقوق دیگران. وي تا حداکثر امکان از رعایاي خود مالیات می گرفت و همه را در راه تجملات، بساط سور، و تظاهرات صرف می کرد. لکن صفحات تاریخ ده ساله آخر قرن دوازدهم چنان از اعمال متهورانه و دلیری هاي وي پر شد که شاعران معاصرش وي را ارجمندتر از اسکندر کبیر، آرثر، و شارلمانی دانستند. ریچارد با صلاح الدین جنگید و نسبت به وي علاقه مند شد بر وي چیره نشد. جان به دومین فداکاري عظیم خویش دست زد و پاي ماگناکارتا یا منشور کبیر را که مشهورترین سند در تاریخ انگلیس است، صحه گذاشت ( 1215 ). منشور کبیر را شالوده آزادی هایی خوانده اند که امروزه مردم دنیاي انگلیسی زبان از آنها برخوردارند، و البته سزاوار چنین شهرتی است. در واقع این فرمان محدود بود; زیرا بیشتر حقوق طبقه نجبا و روحانیان را معین می کرد تا حقوق جمیع مردم مملکت را. منشور کبیر بیشتر پیروزیی براي فئودالیسم بود تا براي دموکراسی، لکن همین فرمان حقوق اساسی را به وضوح معین و حراست می کرد، مسجل ساخت که هیچ یک از رعایاي پادشاه را نمی توان بدون حکم احضار به دادگاه و دادرسی از آزادي محروم کرد، و دادرسی باید در حضور هیئت منصفه اي صورت گیرد; به پارلمنت نوبنیاد در تعیین مخارج مملکتی قدرت داد تا بعدا بتواند ملت را بر ضد حکومت استبدادي مجهز کند; و حکومت مطلقه پادشاهی را به حکومت مشروطه اي با اختیاراتی محدود بدل کرد. با اینهمه جان، هنگام توشیح این فرمان، بکلی بی خبر از این بود که با تسلیم اختیارات مطلقه اش خود را در تاریخ شخصیتی جاودانی می سازد. وي تحت فشار بر پاي این فرمان صحه نهاد، بعد براي نسخ آن مشغول دسیسه شد. وي دست توسل به سوي پاپ دراز کرد، و اینوکنتیوس سوم که اکنون براي اجراي منویات خویش محتاج حمایت انگلستان علیه فرانسه بود، منشور کبیر را از درجه اعتبار ساقط دانست، بارون ها فرمان پاپ را نادیده انگاشتند. هنري پس از آنکه به سن قانونی رسید، پادشاهی هنر دوست و زیبا پسند شد. به عقیده هنري سوم، منشور کبیر, آلتی براي تجزیه مملکت محسوب میشد، از این رو درصدد لغو آن بر آمد، اما در این راه توفیقی حاصل نکرد. دایما به قدري از اشراف مالیات گزاف می گرفت که گویی اگر ذره اي بیشتر تجاوز میکرد، خطر بروز انقلابی در پیش بود. پاپ نیز با اجازه وي از حوزه هاي روحانی انگلستان عشریه جمع می کرد تا کمکی به تامین مخارج جنگ هاي خویش بر ضد فردریک دوم کرده باشد. خاطره تلخ این باج هاي جابرانه بود که زمینه را براي عصیان هاي ویکلیف و هنري هشتم مساعد کرد. ادوارد اول مردي بود جاه طلب، قوي اراده، در جنگ سرسخت، در سیاست محیل، و در تدابیر سوق الجیشی و درآمد غنی، با اینهمه، قدرت میانه روي و رعایت اعتدال داشت، و مآل اندیشی، و در پرتو همین صفات نیکو، دوران سلطنت وي یکی از مشعشع ترین ادوار تاریخ انگلستان شد. وي سپاه مملکت را از نو پی افکند، فرمان داد که هر انگلیسی قوی بنیه اي در سراسر مملکت صاحب اسلحه شود و به این نحو، علاوه بر فراهم ساختن یک میلیشیاي ملی، سهوا به ایجاد یک شالوده نظامی براي دموکراسی کمک کرد و سروري پاپان را بر انگلستان منسوخ کرد. اما بزرگترین واقعه دوران سلطنت وي تکامل پارلمنت بود. شاید ادوارد عامل اصلی عالی ترین کامیابی انگلستان شد که عبارت بود از سازش میان آزادي و قانون، در حکومت مملکت و سیرت مردم رشد قوانین در این عهد - یعنی استیلاي نورمان ها تا سلطنت ادوارد دوم - بود که قوانین و حکومت انگلستان به صورتی درآمد که تا قرن نوزدهم میلادي بدون تغییر باقی ماند. بر اثر الحاق حقوق فئودال نورمان به قوانین محلی آنگلوساکسون، حقوق انگلستان براي نخستین بار جنبه ملی پیدا کرد، صحبت از قانون و عرف مملکت میشد. این قدیمی ترین کتاب حقوقی است که درباره قوانین انگلستان موجود است. نیم قرن بعد 1250 هنري دوبرکتن، اولین مجموعه اصولی حقوق مملکت را مدون کرد. تا سال 1295 این اصل مورد قبول واقع شده بود که هیچ کس حق لغو قانون مصوبه پارلمنت را ندارد غیر از خود پارلمنت. دو سال بعد در 1297 نیز بر سر این امر موافقت حاصل آمد که هیچ مرجعی بدون صوابدید پارلمنت حق برقراري مالیات را ندارد. اینها بذرهاي ناچیزي بودند که به مرور زمان بدل به برومندترین درخت حکومت دموکراسی در تاریخ بشر شدند. طبقه روحانی فقط با اکراه در این پارلمنت توسعه یافته شرکت جست. در دوران زمامداري ادوارد اول, جنبه غیر روحانی دادگاه هاي ملکی افزون تر شد. قوانین انگلستان در دوران زمامداري ویلیام اول، هنري دوم، جان، و ادوارد اول سریعا رو به تکامل نهاد. این قوانین کاملا جنبه فئودالی داشتند و نسبت به طبقه سرف سخت اجحاف روا میداشتند. تصویب قوانینی روشنگرانه براي معاملات بازرگانی در انگلستان با قانون سوداگران ( 1283 ) و منشور سوداگران ( 1303 ) آغاز شد که دو امر دیگر از کامیابی هاي دوران سلطنت خلاقه ادوارد اول است. آیین دادرسی حقوقی بتدریج رو به تکامل گذاشت. براي قوانین انگلستان افتخار عظیمی است که شکنجه را در مورد بازجویی مظنونین یا شهود جایز ندانست. در شیوه دادرسی قضایی انگلستان تا دوران سلطنت ملکه دیگر از شکنجه استفاده نشد. مردان گاه و بیگاه از خدمت در هیئت منصفه احتراز می جستند، و هیچ به خاطرشان خطور نمی کرد که اصول تشکیل هیئت منصفه یکی از مبانی حکومت عامه یا موکراسی خواهد شد. تا پایان قرن سیزدهم، تقریبا همه جا در انگلستان طرح مرافعات با حضور هیئت منصفه جانشین روش هاي کهنسال حقوق اقوام بربري شده بود.
منظره جامعه انگلستان
در خلال این قرون بود که از تلفیق تیره هاي نورمان، آنگلوساکسون، دانمارکی، و سلتی، و از اختلاط زبان و عادات همگی آنها، اخلاق و زبان و ملت انگلستان به وجود آمد. ملتی لبریز از نیروي سرشار، شوخی هاي خشن، بازیهاي پر صدا، رفیق دوست، و دلباخته پایکوبی و نغمه سرایی و نوشیدن آبجو. از آن نسل ها و صلب غیور بود که شهوت پرستی فوق العاده زایران قصه هاي چاسر و گزافه گویی هاي پر دبدبه سلحشوران گردن کلفت و مهذب عهد الیزابت به منصه ظهور رسید.
1318 - ایرلند، اسکاتلند، ویلز: 1066
در سال 1154 هنري دوم پادشاه انگلستان شد. حمایت طبقه روحانیان ایرلند را جلب نمود، و بدون هیچ خونریزي مبدل به غلبه نورمان و انگلستان بر خاك ایرلند شد. به اکثر سلاطین ایرلند اجازه داده شد که به شرط تعهدات فئودالی و دادن خراج سالیانه به شاه انگلستان، تاج و تخت خویش را نگاه دارند. ایرلندی ها با توسل به جنگ چریکی مقاومت ورزیدند و حاصل این زد و خوردها یک قرن آشوب و ویرانی بود ایرلند کماکان ایرلندي ماند، اما آزادیش را از کف داد. اسکاتلند بریتانیایی شد، لکن آزادي خود را حفظ کرد. در دوران سلطنت دیوید اول تمامی اسکاتلند غیر از هایلندز بدل به یک کشور انگلیسی شد. با وجود این چیزي از استقلال اسکاتلند کاسته نشد. مهاجران انگلیسی مبدل به اسکاتلندی هاي وطن پرست در 1328 شوراي نیابت سلطنتی که به اسم ادوارد سوم انگلستان را اداره می کرد، گرفتار جنگ با فرانسه بود و از این رو ناگزیر به عقد عهدنامه نورثمتن شد، که بنابر آن بار دیگر اسکاتلند کشور مستقلی میشد.
1315راینلاند:
ممالک واقع در حول حوش راین سفلا و مصب هاي متعدد آن از جمله غنی ترین سرزمین هاي جهان قرون وسطی بودند. در جنوب راین کشور فلاندر اسما تیول نشینی بود متعلق به پادشاه فرانسه، لکن عملا دودمانی از کنت هاي روشنفکر بر آن فرمان می راندند که تنها مانع در برابر ایشان استقلال پر افتخار شهرها بود. در 1300 شهرها بر کنت ها تفوق داشتند; روساي محاکم ابتدایی جوامع بزرگتر یک دادگاه عالی براي تمامی مملکت تشکیل دادند و جنگ طبقاتی بالمآل هم آزادي شهرها را از بین برد و هم آزادي کنت ها را. ضمن آنکه بر عده، خشم، و قدرت پرولترها افزوده می شد، و کنت ها براي ایجاد توازن در برابر بورژوازي از خود راضی جانب پرولترها را می گرفتند، بازرگانان دست کمک به سوي پادشاه فرانسه فیلیپ اوگوست دراز کردند، و وي نوید داد که فلاندر را به نحو موثري تابع سلطنت فرانسه کند و آنها را مدد رساند. در قرن سوم میلادي آلمان ها فلات شمالی را متصرف شدند و آنجا را رنگ و بوي ژرمنی بخشیدند. بعد از سقوط امپراطوري کارولنژیان، این سرزمین به چند تیول نشین فئودال تقسیم شد که همگی تابع امپراطوري مقدس روم بودند. در 1315 کنفدراسیون سوییس به وجود آوردند. سوییس در این تاریخ هنوز کشور مستقلی نبود; شارمندان آزاد این اتحادیه پاره اي از تعهدات فئودالی و سروري امپراطور مقدس روم را قبول داشتند لکن خاوندهاي فئودال و امپراطوران مقدس آموخته بودند که باید به قدرت آزادي شهرها و کانتون هاي سویس احترام گذاشت; پیروزي مورگارتن زمینه را براي ایجاد استوارترین و معقول ترین دموکراسی در تاریخ فراهم آورده بود.
1328 فرانسه:
فرانسه کشوري بود کوچک، به ستوه آمده از تهاجم بیگانگان، و ظواهر حالش دلالت بر قدرت و عظمت آینده اش نمی کرد. فرانسه به چندین دوکنشین، کنتنشین، سنیورنشین، و املاك مباشرین و ناظران شاهی تقسیم می شد که این سلسله مراتب معرف درجات اتکاي حکام این تقسیمات به شخص پادشاه بود. مجموعه این سرزمین ها که در قرن نهم میلادي فرانسیا نامیده میشد، به درجات مختلف و با محدودیت هاي فراوان تابع اوامر پادشاه فرانسه بود. فیلیپ اوگوست یکی از سه تن سلاطین مقتدري بود که در این عصر فرانسه را به مقام رهبري عقلانی، اخلاقی، و سیاسی اروپا بالا بردند. لکن قبل از وي نیز مردان نیرومندي بر فرانسه حکمفرما بودند. فیلیپ اول جاي خود را در تاریخ باز کرد. کشیشی را پیدا کردند تا به کمک تشریفات مذهبی, این زناکاري را به صورت ازدواجی مشروع در آورد، اما پاپ اوربانوس دوم که مقارن این احوال براي بر انگیختن مردم به جنگ صلیبی اول وارد خاك فرانسه شده بود، پادشاه را تکفیر کرد. فیلیپ دوم، مشهور به اوگوست، هوش بسیاري براي انجام امور داشت که احساسات از شدت آن می کاست; چنین آدمی که در آن واحد خشن و محترم، به طور دلپذیري انعطاف ناپذیر و به شکل بی رحمانه اي خردمند بود، درست همان کسی بود که فرانسه براي بقاي خویش در مقابل انگلستان هنري دوم و آلمان فردریک بارباروسا لازم داشت. فیلیپ با عمده قواي خود بر متفقین جان هجوم برد و آنها را شکست داد ( 1214 ). آن نبرد قضایاي چندي را فیصله بخشید: سبب عزل اوتو شد; سلطنت آلمان را در اختیار فردري دوم گذاشت; به استیلاي آلمان خاتمه داد; و اضمحلال امپراطوري مقدس روم را جلو انداخت; کنت هاي فلاندر را تابع پادشاه فرانسه کرد; شمال خاوري فرانسه را تا رود رن امتداد داد. جان، پادشاه انگلستان را در مقابل بارون هایش بی پناه به جا نهاد و او را ناگزیر به امضاي ماگناکارتا کرد. مایه تضعیف حکومت پادشاهی و تحکیم فئودالیسم در انگلستان و آلمان شد و درست بر عکس، حکومت سلطنتی فرانسه را تقویت، و فئودالیسم آن را تضعیف کرد; و بالاخره وضع مساعدي براي پیشرفت و ترقی کمون ها و طبقات متوسط فرانسه که در جنگ و صلح از فیلیپ طرفداري کرده بودند، پیش آورد. فیلیپ که قلمرو شهریاري خویش را سه برابر کرده بود، با اخلاص و مهارت به تنظیم امور آن مشغول شد. چون نیمی از اوقات با کلیسا کشمکش داشت، دست روحانیان را از شوراي دولتی و تشکیلات حکومتی کوتاه کرد و افراد طبقه حقوقدان را به کار گماشت. وي به تعداد زیادي از شهرها منشور خود مختاري تفویض کرد; به جاي خدمات فئودالی وجه نقد دریافت کرد و به این نحو خزانه خود را انباشت. هنگامی که فیلیپ در گذشت ( 1223 ) فرانسه امروزي قدم به عرصه وجود نهاده بود.
به تدریج که دادرسی با اقامه دلیل جانشین نبردهاي تن به تن شد، رفته رفته محاکم بارونی نیز جاي خود را به دادگاه هاي شاهی دادند. این قبیل دادگاه ها در هر محلی از طرف ناظران یا نمایندگان شخص پادشاه تشکیل می شدند. حق استیناف از احکام قضات محاکم بارونی به دیوان عدل مرکزي پادشاه مسجل شد و در خلال قرن سیزدهم، در کشور فرانسه، نظیر انگلستان، حقوق فئودالی جاي خود را به یک حقوق عرف مملکتی داد. از دوران استیلاي رومیان به این طرف، هرگز فرانسه از چنین رفاه و امنیتی برخوردار نشده بود. در دوران سلطنت سن لویی، ثروت فرانسه به درجه اي رسید که قادر شد سبک معماري گوتی را به اوج اعتلا و غناي خود برساند. لویی اعتقاد داشت و ثابت کرد که یک دولت می تواند بی آنکه ذره اي از حیثیت و قدرت خود را از کف دهد، در مناسبات خارجی خود عادل و سخی باشد. وي تا نهایت امکان از جنگ دوري می کرد، و چنان شرافتمندانه صلح می کرد که جایی براي توجه به انتقام باقی نمی ماند. سرزمین هایی را که اخلاف لویی از انگلستان و اسپانیا گرفته بودند به آن دو کشور مسترد داشت. اقدام لویی باعث دوام صلح شد و حتی در طی سال هاي
طولانی که لویی دور از وطن مشغول جنگهاي صلیبی بود، فرانسه از خطر هجوم ایمن ماند. پادشاهان خارجی مرافعات خود را به حکمیت وي احاله می کردند. وي گاهی شاید به علت ناخوشی، آتشی مزاج بود. بعضی اوقات صفاي درونش به حدي می رسید که او را به خوش باوري یا ارتکاب ندانم کاري متمایل می کرد، از این جمله بود جنگ هاي صلیبی وي که از روي محاسبه غلط صورت گرفت، و مبارزات ناشیانه اش در مصر و تونس که جان خود و جمع دیگري را بر سر آن گذاشت. هر چند لویی در مقام معامله با دشمنان مسلمان خویش آدمی درستکار بود، نتوانست در مورد ایشان نیز همان تفاهم جوانمردانه اي را که در مورد دشمنان مسیحیش با موفقیت معمول می داشت به کار برد. یقین کودکانه اش به دیانت وي را به یک عدم تساهل مذهبی واداشت که به استقرار دستگاه تفتیش افکار در فرانسه کمک کرد و ترحم طبیعی وي را براي قربانیان جهاد آلبیگایی خاموش نمود. خزانه وي با ضبط اموال بدعتگذاران محکوم انباشته شد، و پاي شوخ طبعی عادي وي چون به یهودیان فرانسوي رسید لنگ شد. صرف نظر از این نقایص، لویی در جزئیات اخلاق، به طرز شایسته اي شباهت به مردي داشت که غایت مطلوب مسیحیی بود وي به سیره زاهدان، با کشتن خواهش هاي نفسانی بنیه خودش را تحلیل برد. وي اختیارات محاکم کلیسایی را محدود، و قدرت قانون مملکتی را در مورد عموم رعایا اعم از روحانی و غیرروحانی تایید کرد. در 1268 با صدور اولین فرمان شاهی، حدود اختیارات دستگاه پاپی را در انتصاب اشخاص به مقامات روحانی و وضع مالیات در فرانسه محدود ساخت: بیست و هفت سال بعد، کلیسا رسما وي را در عداد قدیسان دین قرار داد. قرون و نسل هاي بعد از وي دوران سلطنتش را عهد زرین فرانسه شمردند.
فیلیپ زیبا
فرانسه بر اثر جنگ هاي صلیبی نیرومندتر شد، چه در آن نقش مهمی ایفا کرده بود. دوران طویل پادشاهی فیلیپ اوگوست و لویی نهم به حکومت فرانسه دوام و ثبات بخشید، و حال آنکه انگلستان از زمامداري آدم بی مبالاتی مثل ریچارد اول، شاه بی ملاحظه اي مانند جان، و شخص بی کفایتی چون هنري سوم زیان دید، و آلمان نیز بر اثر جنگ هاي میان امپراطوران و پاپ ها تجزیه شد. در تاریخ 1300 میلادي، فرانسه نیرومندترین کشورهاي اروپا شده بود. فیلیپ چهارم را زیبا لقب دادند، در کار مملکت داري محیل و آدم بی پرواي بیرحمی بود. دامنه مقاصد و هدف هایش گسترده بود: می خواست کلیه طبقات اعم از نجبا، روحانیان، مردمان شهرنشین، و سرفها را تحت نظارت مستقیم پادشاه و قانون کشور در آورد، پایه هاي ترقی فرانسه را بیشتر بر تجارت و صنعت استوار سازد تا بر کشاورزي، و مرزهاي فرانسه را امتداد دهند. فیلیپ ملازمان و مشاوران خود را از میان حقوقدانانی برگزید که با آراي امپراطوري و حقوق رومی مشبع بودند نه از میان خاوندها و اعاظم روحانیان بزرگی که در چهار قرن گذشته خدمت سلاطین فرانسه را کرده بودند، فیلیپ، تشکیلات حقوقی فرانسه را از نو پی ریخت، حقوق سلطنتی را جانشین حقوق فئودالی کرد، به کمک دیپلماسی زیرکانه اي بر دشمنان چیره شد، و سرانجام قدرت دستگاه پاپ را درهم شکست و به حالت زندانی فرانسه درآورد و دستگاه پاپی را از روم به آوینیون منتقل کردند. هرگز در تاریخ سابقه نداشت که یک غیر روحانی در مبارزه با کلیسا به چنین پیروزي بزرگی نایل آمده باشد. از این به بعد در فرانسه حقوقدان ها بر کشیشان حکومت می کردند فرانسه بر اثر پیروزی هاي وي درهم شکسته شد. عمل وي در کاستن از عیار مسکوکات اقتصاد کشور را مختل کرد، قیمت ها و مال الاجاره هاي گزاف ملت را تهیدست کرد، مالیات صنعت را عقب انداخت، رفاهی که در زمان سلطنت سن لویی بالا گرفته بود در دوران زمامداري استاد حقه هاي قانونی و حیله هاي دیپلوماسی راه زوال در پیش گرفت.
با نظري اجمالی به فرانسه این عهد، در اقتصاد، حقوق، تعلیم و تربیت، و ادبیات و هنر پیشرفت هاي شایانی حاصل آمده بود. به علت آنکه توسعه صنعت شهري افراد را از مزارع به سوي شهرها جذب می کرد، سرفداري به سرعت رو به زوال بود. ترقی طبقات بازرگان و صاحبان مشاغلی از قبیل قضاوت و وکالت و طبابت، که ثروت آنها تقریبا کوس همسري با طبقه اشراف می زد، حضور نمایندگان شان را در مجلس عمومی طبقاتی ضروري ساخت. پارلمان پاریس که در دوران سلطنت لویی نهم تشکیل شد، مجلسی نبود که اعضاي آن را ملت به نمایندگی خویش برگزیده باشد، بلکه مجمعی بود مرکب از تقریبا 94 نفر حقوقدان و روحانی که از طرف پادشاه به کار منصوب شده بودند تا عمل یک دادگاه عالی را انجام دهند. احکام صادره از طرف این پارلمان یک سلسله قوانین ملی را به وجود آورد که بر پایه حقوق رومی استوار بود نه قانون نامه هاي فرانک ها، و طبق سنت حقوقی کلاسیک از حکومت پادشاهی کاملا طرفداري می کرد. در این عهد دانشگاه هاي بزرگی پدید آمدند. با مردانی چون روسلن و آبلار آغاز شد و با اوج اعتلاي حکمت فلسفه مدرسی به پایان رسید. عصر تجلی سبک گوتیک بود که در ساختمان کلیساهاي جامع با شکوهی پدید آمد و پیکر تراشی با اسلوب گوتیک به عالی ترین مدارج کمال روحانی خود ارتقا یافت. یک نوع وطن پرستی وحدت بخش ملی, جانشین علاقه به عدم تمرکزي میشد که خاص دوران فئودال بود. در فرانسه، مانند ایتالیا، این دوره اوج تکامل تمدن مسیحی بود.
1285 - اسپانیا: 1096
استیلاي مجدد مسیحیت در خاك اسپانیا به همان سرعتی پیش رفت که هرج و مرج برادرکشانه میان پادشاهان اسپانیا اجازه آن را می داد. پاپ ها براي مسیحیانی که حاضر بودند به بیرون راندن مسلمانان مغربی از اسپانیا کمک کنند همان عنوان و امتیازاتی را قایل شدند که خاص صلیبیون بود; و در قرن دوازدهم سه فرقه مذهبی نظامی از افراد اسپانیایی تشکیل شد که مقاومت مسلمانان مغربی درهم شکست و از آن پس این استیلاي مجدد مسیحیت مدت دو قرن در بوته اجمال ماند تا مبارزات میان پادشاهان فیصله یابد. آلفونسو که از دیدن فرهنگ اسلامی در اشبیلیه, فریفته دانش و تحقیقات علماي مغربی شده بود، پیه دشمنی مردمان خشک مقدس را بر تن مالید و فضلاي عرب و یهودي و همچنین مسیحی را اجیر کرد تا کتاب هاي اسلامی را براي تعلیم و افزایش آگاهی مردمان اروپا به لاتینی ترجمه کنند.
در سال 1265 جیمز به منظور نشان دادن جوانمردي خویش در راه تحقق وحدت اسپانیا، دست اعراب را از مورثیا کوتاه کرد و آن ایالت را به پادشاه کاستیل ارزانی داشت. جیمز که خردمندتر از آلفونسو خردمند بود، خود را مقتدرترین پادشاهان قرن خویش در اسپانیا و رقیب فردریک دوم و لویی نهم ساخت. از لحاظ تیزهوشی و شجاعت بی دغدغه به فردریک می ماند; لکن به واسطه بی اعتنایی به اصول اخلاقی، طلاق هاي متعدد، جنگ هاي بی رحمانه، و درنده خویی گهگاهیش، قیاس وي با سن لویی شایسته نیست. اسپانیا نیز مثل انگلستان و فرانسه در این عهد، هم شاهد برآمدن فئودالیسم بود و هم ناظر زوال آن. در آغاز عهد نجبا تقریبا حکومت مرکزي را نادیده می گرفتند; افراد این طبقه و طبقه روحانیان هر دو از مالیات معاف بودند، و به این نحو بار سنگین مالیاتی که بر دوش شهرها و بازرگانان بود سنگین تر میشد. لکن در پایان این عهد همگی سر تسلیم در برابر پادشاهی فرود آورده بودند که مجهز به لشکریان خاص خود، پشتگرم به عواید و سپاهیان شهرها، و برخوردار از حیثیت یک حقوق رومی در حال احیا بود و حکومت سلطنتی خودکامه را از لوازم اولیه حکومت می شمرد. در آغاز این دوره هیچ گونه قانون اسپانیایی وجود نداشت، به این معنی که حوزه قلمرو هر سلطان و امیري تابع یک قانون نامه جداگانه بود، و هر طبقه در هر یک از این نواحی قانونی مخصوص به خود داشت. به امر فردیناند سوم وضع اصول حقوقی جدیدي براي کاستیل شروع شد; این اقدام در زمان سلطنت آلفونسو دهم تکمیل شد. اصول حقوقی جدید به هفت قسمت تقسیم میشد، به همین سبب به نام هفت بخش اشتهار یافت که خود یکی از کامل ترین و مهم ترین قانون نامه ها در تاریخ حقوقی بشر به شمار می رود و در سال 1492 سراسر اسپانیا را دربر گرفت.
پادشاهان که درصدد جلب حمایت شهرها علیه نجبا بودند، به بسیاري از شهرها منشورهاي خودمختاري تفویض کردند. استقلال شهري در اسپانیا به صورت احساسات شدیدي بروز کرد. شهرهاي کوچک خواستار استقلال خود از شهرهاي بزرگتر، یا از نجبا، کلیسا، و پادشاه شدند و هنگامی که به مقصود خود رسیدند، چوبه هاي دار خود را در بازار عمومی شهر به نشانه آزادي نصب کردند. چند صباحی آزادي شهرها به درجه اي رسیده بود که مستقلا به یکدیگر یا به مورها اعلان جنگ میدادند. اما ضمنا یکی از نتایج مترتب بر این آزادي, ایجاد انجمن اخوت براي تامین یا اقدامات متقابل بود. شاید این یکی از قدیمی ترین موارد در اروپاي مسیحی است که در آن نمایندگان طبقات مردم در موسسات سیاسی عضویت داشته اند.
مسئله حکومت در اسپانیا به واسطه وجود کوهستان هایی که حایل میان نواحی مختلف میشد دشوار بود، زیرا این موانع طبیعی اجراي یک قانون عمومی و مشترك را غیرممکن می کرد. اراضی ناهموار، فلات هاي بی آب و علف، و خرابی هاي متناوب جنگها، کشاورزان را از کار دلسرد و اسپانیا را بیشتر بدل به چراگاهی براي گله و رمه کرده بود. پرولتاریاي شهرنشین خود را به صورت اصناف متشکل ساختند، لکن پادشاهان بر این قبیل اصناف نظارت دقیق داشتند و طبقات کارگري مجبور به پرداخت انواع مالیات ها بودند، بی آنکه در تشکیلات سیاسی نماینده اي داشته باشند به مسلمانان نیز آزادي عبادت و استقلال داخلی زیادي داده شده بود. جذب جزئی از فرهنگ اسلامی در تمدن اسپانیایی، انگیزه پیروزي بر یک دشمن دیرینه، توسعه صنعت و ثروت، تکامل آداب و اطوار و سلیقه ها، همه موجبات یک سلسله فعالیت هاي عقلی و ذوقی را در اسپانیا فراهم آورد. تشریفات کلیسایی را در قالب نمایش هاي غیرمذهبی پروراندند و زمینه را براي پیدایش شاهکارهاي ادبی لوپه دوگا و کالدرون آماده کردند، حماسه ملی اسپانیا تعلق به همین دوران دارد. بالاتر از تمام اینها، موسیقی، آوازها، و رقص ها به صورت نمایش هاي پر حشمت و شکوهمند دربارهاي پادشاهان درآمدند. اختلاط خون اروپایی و آفریقایی - سامی، ترکیب فرهنگ غربی و شرقی، امتزاج اشکال و نقوش عمده سوري و ایرانی با هنر گوتیک، و تلفیق صلابت رومی با احساسات شرقی، سیرت اسپانیایی را به وجود آورد و تمدن اسپانیایی را در قرن سیزدهم به صورت عنصر بی نظیر و جالبی در میان عرصه فرهنگ اروپاییان درآورد.
پرتغال : 1095
آلفونسو انریکوئس حاضر شد که سلطنت جدید پرتغال را به رسم تیول نشینی از آن پاپ بداند و شخص پاپ را سرور خود بشناسد. پاپ جدید آلکساندر سوم این پیشنهاد را پذیرفت و انریکوئس را شاه پرتغال شناخت، به شرطی که وي همه ساله مبلغی به عنوان خراج به مقر پاپ در رم بفرستد. دینیز تمام کوشش خود را صرف پیشرفت اقتصادي و فرهنگی مملکت خویش کرد. یک نیروي دریایی به وجود آورد; و براي عقد یک پیمان تجارتی با انگلستان وارد مذاکره شد.
ایتالیاي پیش از رنسانس
نورمان ها، ( از اسکاتلند گرفته تا سیسیل ) خود را با محیط هاي مختلف چندي سازگار کردند، با نیروي شدیدي نواحی و اقوام خموده را برانگیختند و در عرض چند قرن در ملل تابعه خویش مستحیل و از صحنه تاریخ بکلی ناپدید شدند. در طی یک قرن پر آشوب، نورمان ها به جانشینی عمال امپراطوري بیزانس بر نواحی جنوبی ایتالیا حکمفرما بودند و بعد از مسلمانان سیسیل را اداره می کردند. درسال 1101 سلطنت جزیره سیسیل به اضافه نواحی جنوبی ایتالیا، در عرصه سیاست اروپا یکی از دول مقتدر به شمار می رفت. نظارت بر تنگه مسینا و هشتاد کیلومتر دریاي میان سیسیل و آفریقا به نورمان ها یک مزیت تجاري و نظامی قاطعی داد. کانون هایی براي یک بازار گرم تجارتی با تمامی بنادر مدیترانه، از جمله مراکز بازرگانی مسلمانان در تونس و اسپانیا گردید. سیسیل، که اکنون یک تیولنشین پاپ بود، به جاي مساجد مسلمانان، به ساختن کلیساهاي مسیحی با شکوهی مبادرت ورزید، و در ایتالیاي جنوبی کشیشان کاتولیک روم جانشین اسقفان یونانی شدند. روژه دوم حوزه قلمرو خویش را در ایتالیا به ناپل و کاپوا گسترش داد; و با مملکتی بزرگتر از پیش، به اضافه متصرفات جدیدي در تونس، سفاکس، بونه، و طرابلس، قد بر افراشت. وي سازمان اداري گسترده اي به وجود آورد که در آن عهد نظیرش را هیچ ملت دیگري در اروپا نداشت. با ایجاد یک دیوان عدل سلطنتی اختیارات خاوندهاي خود را قبضه کرد. موجبات توسعه بازار تجارت را فراهم آورد. آزادي مذهبی و استقلال فرهنگی بخشید; به عنوان یک پادشاه لاتینی در یک دربار مشرق زمینی زندگی می کرد. قلمرو وي مدت یک نسل غنی ترین و متمدن ترین مملکت در اروپا بود و خودش روشنفکرترین پادشاه عصر خویش محسوب میشد. بدون روژه وجود فردریک دوم، که پادشاهی به مراتب بزرگتر بود، ممکن نبود. شاید اخلاقیات شرقی پادشاهان نورمان سیسیل بود که بنیه آنها را ضعیف و دودمان آنها را کوتاه کرد. چهل سال بعد از مرگ روژه، سلسله وي با سرشکستگی منقرض شد. هانري ششم، امپراطور آلمان، از آنجا که مشتاق بود تمام ایتالیا را در زیر لواي امپراطوري واحدي متحد سازد، مدعی اریکه سیسیل هاي دوگانه شد. در 1194 در آنجا تاج سلطنت سیسیل را بر سر نهاد هنگامی که وي درگذشت ( 1197 ) تمامی قلمرو پهناورش به فرزند سه ساله اش فردریک رسید و در قرن سیزدهم قرن پادشاهان مقتدر تواناترین و روشنفکرترین تاجداران اروپا شد.
ادامه دارد