سیاست در قرون وسطایی 1
میراث قسطنطین ( یولیانوس کافر )
در سال 335 امپراطور قسطنطین از سر امیدي خوش باورانه، حکومت امپراطوري وسیعی را که به دست آورده بود میان پسرانش تقسیم کرد. نخستین امپراطور مسیحی, عمرش را صرف بازگرداندن حکومت سلطنتی به امپراطوري روم و یکی کردن ایمان مردم آن کرده بود؛ وي انتخابی دشوار پیش رو داشت: حکومت او حرمت و تقدس زمان را به دست نیاورده بود، و لذا تضمینی براي جانشینی صلح آمیز و آرام یک وارث واحد وجود نداشت؛ پس حکومت منقسم, بظاهر مصیبتی کوچک تر از جنگ داخلی بود. با این حال جنگ داخلی به وقوع پیوست و آدم کشی, صحنه را دوباره خلوت کرد. ارتش زیر بار سلطۀ هیچ کس جز پسران قسطنطین نرفت؛ تمام خویشان ذکور امپراطور کشته شدند؛ کنستانتیوس, جنگ کهن شرق و غرب را که از زمان نبرد ماراتون تا آن هنگام هرگز قطع نشده بود، با ایران تجدید نمود و برادرانش را به حال خود رها کرد تا یکدیگر را با برادرستیزي از صحنه محو کنند. چون به عنوان تنها امپراطور باقی ماند ( 353 ) با استقامت لجوجانه و بی کفایتی شورمندانه بر قلمرو به هم پیوسته فرمان راند؛
قدرت حاکم بر قسطنطنیه می توانست هر لحظه که اراده کند این گذرگاه اصلی میان شرق و غرب را مسدود سازد؛ این شهر مرکز تلاقی تجارت قاره ها و محصولات صد کشور بود؛ در این شهر در میان جمعیتی که بیشتر مسیحی بود و سالیان دراز به حکومت سلطنتی و جلال شرقی خو گرفته بود، امپراطور مسیحی می توانست از حمایت عمومی که سناي مغرور و مردم مشرك روم از او دریغ می داشتند، برخوردار شود. امپراطوري روم در این ناحیه به مدت هزار سال از موج حملۀ بربران که روم را فرو گرفت، مصون ماند. برخلاف انتظار تمدن یونان در این شهر از پیوستگی و بقایی استثنایی برخوردار شد، خزاین کهن خود را با سرسختی حفظ کرد و سرانجام آن را به ایتالیاي دوران رنسانس و جهان غرب منتقل ساخت. رم جدید به عنوان پایتخت امپراطوري شرق در 330 گشایش یافت و شرك رسماً خاتمه یافت، و قرون وسطايی ایمان پیروزمند آغاز شد. شرق نبرد روحی و معنوي خود را علیه غرب, بظاهر پیروزمند با موفقیت از پیش برده بود و می رفت تا براي هزار سال بر روح غریبان حکومت کند. قسطنطنیه در طی دو قرن پس از پایتخت شدنش، تبدیل به غنی ترین و زیباترین و متمدن ترین شهر جهان شد و تا ده قرن نیز به همان حال باقی ماند. مردم از لحاظ سیاسی ناتوان بودند. مشروطۀ قسطنطین که دنبالۀ مشروطۀ دیوکلتیانوس بود، آشکارا حکومت سلطنتی بود.
دو مجلس سنا در قسطنطنیه و رم, مصوباتشان همواره دستخوش وتوي امپراطور بود و قوه قانونگذاري آنها تا حد زیادي از طرف شوراي مشورتی فرمانروا غصب شده بود. خود امپراطور می توانست با یک فرمان ساده, قانونگذاري کند و اراده او بالاترین قانون بود. در نظر امپراطوران، دموکراسی ناتوان از کار درآمده بود؛ همان امپراطوری که دموکراسی موجبات تحصیلش را فراهم آورده بود، دموکراسی را از میان برده بود؛ دموکراسی براي حکومت بر یک شهر شاید می توانست مفید واقع شود، اما براي فرمانروایی بر صد ایالت مختلف فایده نداشت؛ دموکراسی, آزادي را به خودسري, و خودسري را به هرج و مرج کشانده بود؛ تا آنجا که جنگ طبقاتی و داخلی حاصل از آن، زندگی اقتصادي و سیاسی سراسر جهان مدیترانه را در معرض تهدید قرار داده بود. دیوکلتیانوس و قسطنطین به این نتیجه رسیدند که نظم را فقط می توان با محدود ساختن مناصب عالی به یک آریستوکراسی از کنت ها و دوک هاي پاتریسین حفظ کرد؛ آنهم کنت ها و دوک هایی که نجابت شان میراثی نباشد بلکه اعطایی امپراطوري باشد کاملا مقتدر و مختار که بنابر مقام شاخص منحصر به فرد و حشمت و جلال شرقیش، و نیز به خاطر سلطنت و قدوسیت و حمایتی که کلیسا بدو تفویض داشته، از حیثیت خطیري برخوردار است. شاید وضع آن زمان وجود چنین سیستمی را اقتضا می کرد؛ اما عیبش آن بود که هیچ عامل بازدارنده اي بر سر راه فرمانروا نمی ماند، ( مگر اندرزهاي چاپلوسانۀ کارگزاران و ترس از مرگ ناگهانی ). این سیستم سازمان اداري و قضایی بسیار کارآمدي به وجود آورد و امپراطوري بیزانس را به مدت هزار سال بر دوام داشت, اما به قیمت رکود سیاسی، بیحالی عمومی، دسیسه هاي درباري، توطئه هاي خواجگان، جنگ هاي جانشینی و یک سلسله انقلاب هاي درون کاخی که تاج و تخت را احیاناً به فردي شایسته، ندرتاً به مردي پاکدامن، و غالباً به ماجراجویی دسیسه گر یا شاهزاده اي دیوانه می سپرد.
مسیحیان و مشرکان
در این جهان مدیترانه اي قرن چهارم که در آن دولت وابستگی بسیار به دین داشت، امور کلیسایی چندان آشفته بود که دولت احساس کرد باید در رموز الاهیات نیز دخالت کند. شرك در قرن چهارم, اشکال مختلف به خود گرفت: مهرپرستی، مذهب نوافلاطونی، رواقی گري، کلبی مسلکی، و کیش هاي محلی پرستش خدایان شهري و روستایی. زمینۀ مهرپرستی دیگر از میان رفته بود، اما مذهب نوافلاطونی هنوز ستونی نیرومند در دین و فلسفه بود،
امپراطور مشرك
یولیانوس, سناي بیزانس را با رعایت سنن و حقوق آن خرسند کرد. وقتی کوشید تا شرك را احیا کند به این نکته پی برد که شرك نه تنها در عمل و ایمان به نحو بسیار ناسازگاري متنوع است، بلکه بسیار بیش از دین مسیح, محتوي اسطوره ها و شرح معجزات باور نکردنی است؛ و دریافت که هیچ دینی تا اصول اخلاقی خود را با شکوه و شگفتی و اسطوره نیامیزد، امید جلب و تهییج ارواح عادي را نتواند داشت. وي از قدمت و عمومیت رواج اسطوره متحیر شد. او کشف کرد که براي انتقال اندیشه هاي معنوي و روحانی می باید از نمادهاي قابل احساس بهره جست، و پرستش آفتاب را در میان مردم, قرینه اي مذهبی براي توجه فیلسوف به خرد و روشنایی دانست. اگر یولیانوس را آزاداندیشی نیست که خرد را جانشین اسطوره می سازد. او الحاد را به منزلۀ امري بهیمی پست می شمرد، این مشرك جز در اعتقاد، از هر حیث یک مسیحی بود؛ او به مسیحیت, آزادي کامل وعظ و عبادت و عمل داد و اسقفان اصیل آیین را که توسط کنستانتیوس تبعید شده بودند، به جاي خودشان بازگرداند. اما اعانۀ دولت را از کلیساها برید و کرسی هاي علم بیان، فلسفه و ادبیات را در دانشگاه ها به روي استادان مسیحی بست، وقتی که این رویه به بی نظمی، بی عدالتی، و شورش منجر شد، یولیانوس درصدد حمایت از مسیحیان برآمد، اما از تغییر دادن قوانین خود ابا کرد. سرانجام پافشاري شدید یولیانوس در پیشرفت شرك, برنامه هایش را به شکست کشاند. شرك از لحاظ معنوي مرده بود و دیگر در درون خود نیروي انگیزنده اي براي جوانان، تسکینی براي آلام، و امیدي به زندگی اخروي نداشت. آخرین رؤیاي بزرگ او رقابت با سوروس و ترایانوس بود: می خواست پرچم روم را در پایتخت هاي ایران برافرازد. جانشینش هیچ کس را تحت پیگرد و آزار قرار نداد، اما فوراً حمایت دولت را از معابد مشرکان به کلیسا منتقل کرد. مسیحیان انطاکیه با شادمانی عمومی مرگ امپراطور مشرك را جشن گرفتند. باید یازده قرن می گذشت تا هلنیسم بتواند بار دیگر فرصتی براي ابراز وجود بیابد.
پیروزي بربرها (476 -325 )
طول مرزهای امپراطوري روم متشکل از ده ها ملت، در معرض تهاجم اقوامی بود که تمدن به فسادشان نکشیده بود ولی در ضمن در حسرت استفاده از ثمرات آن بودند. ایرانیان خود براي روم مسئلۀ لاینحلی بودند؛ آنان از ایام پیشین نیرومندتر می شدند نه ضعیف تر، چندانکه می رفتند تا بزودي تقریباً تمام سرزمینی را که داریوش اول هزار سال پیش در تصرف داشت دوباره تسخیر کنند. در باختر ایران, اعراب می زیستند که بیشتر بدویانی بینوا بودند؛ در آن زمان حتی با تدبیرترین زمام داران هم از این فکر که روزي این بادیه نشینان تیره روز, نیمی از امپراطوري روم و تمام ایران را تسخیر کنند به خنده می افتادند. در جنوب ایالات رومی در افریقا، حبشی ها، لیبیایی ها، بربرها، نومیدیایی ها، و مورها بودند که با صبر توأم با خشم، انتظار درهم ریختن نیروي نظامی یا قدرت اخلاقی امپراطوري را می کشیدند. اسپانیا، از لحاظ امپراطوري روم امن و پایدار به نظر می رسید و هیچ کس گمان نمی برد که در قرن چهارم به تصرف ژرمنها و در سده هشتم به تملک مسلمانان درآید. گل اکنون از حیث نظم و ثروت، و از لحاظ شعر و نثر لاتینی، بیش از ایتالیا مایۀ مباهات امپراطوري روم بود؛ مستملکۀ روم در بریتانیا نیز مدام در معرض تهدید و حملات دزدان دریایی بود، سواحل نروژ زنجیره اي از کمینگاه هاي دزدان دریایی بود که جنگ را راحت تر از کشاورزي می دانستند. در قلب اروپا، در محدوده میان رودهاي ویستول و دانوب و راین، طوایف بی آرامی زندگی می کردند که بعدها موجب تغییر نقشۀ اروپا و تجدید نام ملت هاي آن شدند. در برابر این امواج نژادي، امپراطوري روم جز در بریتانیا هیچ دیوار دفاعی نداشت. تماسی که ژرمنها طی پنج قرن تجارت و جنگ با فرهنگ رومی حاصل کرده بودند بی نتیجه نبود. مدتها پیش از قرن چهارم، ژرمن ها نوشتن و حکومت کردن طبق قوانین ثابت را از رومیان اقتباس کرده بودند. آنان تا سرحد آشفتگی فردگرا بودند، حال آنکه رومیان اکنون به نظم اجتماعی و آرامش خو کرده بودند. به طور کلی متجاوزان به امپراطوري روم و بالاتر از همه گوتها، آن قدر تمدن داشتند که تمدن رومی را بالاتر از آن خود شمرند و بیشتر متوجه تحصیل آن باشند تا تخریبش؛ مدت دو قرن آنان توقعی بیش از اجازة ورود به امپراطوري و بهره گرفتن از زمین هاي بلااستفاده اش نداشتند، و فعالانه در دفاع از آن شرکت می کردند. آوگوستوس سیاست اسکان بربرها را در داخل مرزهاي امپراطوري آغاز کرده بود تا نواحی و صفوف خالی لژیون هاي رومی را پر سازند؛ آورلیوس، آورلیانوس، و پروبوس همین رویه را ادامه دادند. تا آخر قرن چهارم ساکنین ایالت هاي بالکان و گل خاوري عمدتاً ژرمن شده بودند؛ وضع ارتش روم نیز چنین بود؛ فکر حملۀ بزرگ به قلمرو امپراطوري روم اصلا از جلگه هاي مغولی دوردست مایه گرفت. آنان که بر اثر بی حاصلی زمین هایشان و فشار دشمنان شرقی شان از سرزمین خود رانده شده بودند، سواره نظام گوت ها بر پیاده نظام چیره شد و از آن پس تا قرن چهاردهم استراتژي و تاکتیک سواره نظام بر فن رو به زوال جنگ حکمفرما بود.
408- امپراطوران نجاتبخش 364
در این بحران، امپراطوري روم باز هم فرمانروایان لایقی بارآورد. پس از مرگ یوویانوس، ارتش و سنا سلطنت را به والنتینیانوس سپرده بودند که مرزهاي ایتالیا و گل را دوباره مستحکم ساخت، ارتش را نیرومند و با انضباط کرد، و ژرمن هاي متجاوز را دوباره به آنسوي راین عقب راند. در اواخر قرن چهارم، امپراطوري روم غربی از لحاظ استعلا و انحطاط، زایندگی و سترونی ادبی، شکوه سیاسی و انحطاط نظامی وضع بغرنجی داشت. گل رو به سعادت می رفت و سیادت ایتالیا را از هر حیث تهدید می کرد. رم از سال 100 ق.م شهري بود از لحاظ نژادي شرقی. زمانی رم به برکت شرق زیسته بود، همان گونه که اروپاي نوین تا اواسط قرن بیستم از برکت فتوحات و مستعمرات خود می زیست؛ ایتالیا ناگزیر می بایست به منابع انسانی و مادي خود متکی باشد؛ و این منابع ( به واسطۀ محدودیت تشکیل خانواده، قحطی، بیماریهاي همه گیر، مالیات، تبذیر، و جنگ ) به طرز خطرناکی تقلیل یافته بود. صنعت هرگز در آن شبه جزیرة طفیلی رشد نکرده بود، و حال که بازارهاي آن در شرق و غرب از دست می رفت. تجارت داخلی از میان می رفت، راهزنی زیاد می شد، و شاهراه هاي قدیمی رو به ویرانی می رفتند. طبقات متوسط که سابقاً ستون زندگی شهري را در ایتالیا تشکیل می دادند، اکنون در نتیجۀ انحطاط اقتصادي و استثمار پولی از پا درافتاده بودند. امپراطوران می کوشیدند تا رسم عادلانه اي در تحصیل مالیات برقرار سازند تا اتباع خود را از دغل بازي محصلان مصون دارند؛ در نتیجه یک فضاي خالی اقتصادي پدید آمد که با ثروت باقیماندة شهرها دست به دست هم داد و موجبات جلب بربرهاي تشنه به زمین را فراهم کرد. بسیاري از دهقانان زمین هاي خود را به مالکان ثروتمند یا نیرومند واگذاشتند و تعهد کردند که قسمتی از محصول، کار، و وقت خود را در اختیار آنان گذارند و درعوض معاش و حفاظت شان در صلح و جنگ تأمین شود. بدین گونه ایتالیا که هرگز فئودالیسم کامل در آن راه نیافت در شمار نخستین کشورهایی درآمد که مقدمات فئودالیسم را فراهم ساختند. در همان زمان، فرایندي مشابه در مصر، افریقا، و گل نیز در حال شکل گرفتن بود. بردگی بتدریج رو به زوال می گذاشت. در یک تمدن پیشرفته هیچ چیز نمی تواند با دستمزد، مواجب، یا سود متغیر مردان آزاد به عنوان انگیزه اي اقتصادي برابري کند. با این وجود رم همچنان کانون اجتماعی و عقلی غرب به شمار می رفت. علاوه بر این رم مرکز عمده آریستوکراسی جدید ایتالیا نیز بود. این آریستوکراسی مانند قدیم کاست موروثی نبود، بلکه به طور دوره اي عدة جدیدي براساس میزان دارایی ملکی از سوي امپراطوران به عضویت آن برگزیده می شدند. گرچه سنا کمی از حیثیت، و مقدار زیادي از قدرت خود را از دست داده بود، سناتوران هنوز با شکوه و جلال می زیستند. دنیاي رومی از لحاظ مادي رو به انحطاط است، از جهت معنوي نیز تمام فضایل اخلاقی را از دست داده و دفاع خود را به اجنبیان مزدور واگذاشته است. بی شک در آن زمان نیز مانند حال، تقوا با فروتنی خود را پنهان ساخته بود و میدان را به فسق، بدبختی، سیاست بازي، و جنایت داده بود. از لحاظ فرهنگی، روم از زمان پلینی و تاسیت چنان عصر پرفعالیتی به خود ندیده بود. موسیقی سرآمد تمام هنرها بود؛ در رم مانند آتن و اسکندریه، هنوز اقلیت هاي قابل ملاحظه اي از مشرکان می زیستند.
سیل هجوم بربرها
این هجوم ها بالکان را به مدت چهار قرن دچار ویرانی ساخت. مدت درازي دانوب دیگر یک شارع تجارتی بین شرق و غرب نبود، و شهرهاي واقع در کرانه هاي آن به انحطاط افتادند. در سال 451 آتیلا و نیم میلیون از سپاهیانش به جانب راین ره سپردند، تمامی گل به وحشت افتاد؛ او نه جنگجوي متمدنی مانند قیصر بود و نه متجاوزي مسیحی مانند آلاریک و گایسریک، بلکه یک هون زشتخوي و مهیب بود؛ بلایی آسمانی که فرستاده شده بود تا مسیحیان و مشرکان را یکسان، به خاطر فاصلۀ عمیقی که میان ایمان و عمل شان وجود داشت، کیفر دهد. دو ارتش متخاصم عظیم در دشت هاي کاتالونیا، نزدیک تروا، مصاف دادند؛ یکی از خونین ترین نبردهاي تاریخ به وقوع پیوست. آتیلا با نظم عقب نشینی کرد؛ فاتحان یا به سبب فرسودگی یا به علت اختلاف در سیاست، نتوانستند او را تعقیب کنند. سال بعد آتیلا به ایتالیا تجاوز کرد. ظرف چند سال، امپراطوری اتیلا که می رفت تمام یونانیان و رومیان و ژرمنها و گلها را منکوب کند و مهر آسیا را بر جسم و جان اروپا بزند، خرد شد و بتدریج از میان رفت.
سقوط روم –
غارت رم چهار روز ادامه داشت؛ کلیساهاي مسیحی از چپاول در امان ماندند، اما تمام گنجینه هاي بازماندة معابد انتقال یافت؛ کارتاژ, بیرحمی ( سال 146 ق.م ) رم را به ملایمت تلافی کرده بود. هرج و مرج در ایتالیا اکنون به حد کمال رسیده بود. نیم قرن تجاوز اجنبی، قحطی، و امراض همه گیر هزاران مزرعۀ ویران به جاي گذارده بود، آنهم نه به سبب فرسودگی خاك، بلکه به علت از پا درآمدن نیروي انسانی. اکنون تمام شهرهاي بزرگ امپراطوري در شرق قرار داشتند. همراه با این انحطاط اقتصادي و بیولوژیکی، فساد سیاسی نیز نضج می گرفت: طبقۀ آریستوکراسی بر فرمانروایی توانا نبود؛ سوداگران بیش از آن درگیر کسب سود شخصی بودند که به فکر نجات شبه جزیره باشند؛ سرداران بیشتر به دنبال کامیابی از طریق رشا بودند تا هنر جنگی؛ و دستگاه اداري بسیار پرخرج و فزون از حد علاج فاسد بود. آن درخت تناور از ساقه پوسیده و آمادة افتادن بود. سالهاي آخر امپراطوري سالهاي حکومت امپراطوران بی خاصیتی بود که یکی بعد از دیگري می آمدند و می رفتند. جماعات مختلفی از بربرها به ایتالیا سرازیر شدند ژرمنی کردن ارتش، دولت، و دهقانان ایتالیا، و ازدیاد نفوس ژرمن ها در آن کشور، چندان پیشرفت کرده بود که نفوذ ژرمنها در صحنۀ سیاست همچون تغییر ناچیزي در صحنۀ ملی تلقی می شد. در حقیقت، ژرمنها ایتالیا را تسخیر کرده بودند، در غرب دیگر امپراطوري بزرگی وجود نداشت. نتایج فتح بربرها بی پایان بود. از لحاظ اقتصادي، این غلبه به بازگرداندن کشور به وضع روستایی انجامید. با پیروزي آنان خصلت شهري تمدن غرب به مدت هفت قرن قطع شد. از لحاظ نژادي، مهاجرت هاي بربرها اختلاط نوینی از عناصر نژادي پدید آورد که از لحاظ معنوي تقویت نکرد. آنچه واقع شد این بود: افراد و نژادهاي ضعیف از طریق جنگ و سایر کشمکش ها از میان رفتند؛ هر کسی ناچار شد در پی تقویت نیروي جسمانی، تاب و توان، جسارت، و خصال مردانه اي باشد که از مدتها پیش به علت امنیت و آسایش از میان رفته بود؛ و عادات سالم تر و ساده تر زندگی که به سبب تنعم و تجمل شهرها از میان رفته بود، به نیروي فقر جانی دوباره گرفتند. از لحاظ سیاسی، غلبۀ بربرها نوع پست تري از سلطنت را جانشین نوع عالی تري از آن ساخت. اقتدار اشخاص را بیشتر کرد، و از قدرت و حمایت قانون کاست؛ در نتیجه فردگردایی و خشونت بالا گرفت. از لحاظ تاریخی، غلبۀ بربرها شکل خارجی آنچه را که از درون فاسد شده بود ویران ساخت؛ طومار زندگی پیشین را که با تمام نعمات و نظم و فرهنگ و قانونش به ضعف پیري گراییده و قدرت رشد و تجدید حیات را از دست داده بود، با وحشی گریی تأسف انگیز از بیخ و بن درنوردید. حال آغاز یک حیات نوین ممکن بود: امپراطوري غرب از میان رفت، اما کشورهاي اروپاي نوین زاده شدند. هزار سال قبل از میلاد، متجاوزان شمالی وارد ایتالیا شده، ساکنان آن را منقاد ساخته و با آنها مخلوط گشته، و تمدن آنان را کسب کرده بودند و همراه با خود آنان، طی هشت قرن، تمدن نوینی بنا نهاده بودند. چهار صد سال پس از مسیح، همان واقعه تکرار شد؛ چرخ تاریخ یک دور کامل گشت؛ آغاز و انجام همانند بودند، اما انجام همواره نوعی آغاز بود.
پیشرفت مسیحیت (451-364 )
دایۀ مهربان تمدن جدید, کلیسا بود. چون نظم قدیم در فساد، جبن، و اهمال محو شد، سپاه متحدي از کلیساییان با حمیت و مهارت به دفاع از ثبات و ملایمتی که بار دیگر در زندگی رخ نموده بود برخاستند. وظیفۀ تاریخی کلیسا عبارت بود از تحکیم مجدد بنیان اخلاقی اشخاص و جامعه از طریق دادن جنبۀ قدسی ماوراي طبیعی به احکام ناگوار مربوط به نظم اجتماعی، و القاي آرمان هاي ملایم در بربرهاي درشتخوي از طریق ایمانی که خود به خود از افسانه و اعجاز، بیم و امید، و عشق تشکیل شده بود. در مبارزه دین جدید، براي تسخیر و رام کردن و تنویر افکار مردم جاهل یا منحط, و تشکیل یک امپراطوري ایمانی متحد سازنده که مردم را دوباره به هم بپیوندد ( همان گونه که قبلا سحر یونان و جلال روم پیوندشان داده بود ) عظمتی حماسه آمیز اما آلوده با موهوم پرستی و ظلم وجود دارد. نهادها و ایمان ها زاییده احتیاجات انسانی هستند، و ارزیابی آنها باید با توجه به این ضرورتها صورت پذیرد.
سازمان کلیسا
اگر هنر, شکل و سازمان دادن به مواد باشد، کلیساي کاتولیک رومی را می توان شگرف ترین شاهکار تاریخ دانست. طی نوزده قرن که هر قرنش نیز مشحون از بحران بوده است، مؤمنان خود را پیوسته نگاه داشته، اذهان آنان را متشکل ساخته، خوي و خلقشان را به قالب ریخته، زندگی هاي زودگذرشان را به علو حیات جاودانی پیوند داده، از هر بدعت و شورشی زنده بیرون آمده، و صبورانه ستون هاي شکستۀ قدرت خود را از نو ساخته است. عطش روحی مردان و زنانی به ستوه آمده از فقر، فرسوده از کشمکش، وحشت زده از اسرار، و بی قرار از ترس مرگ، مبناي شکل گیري کار کلیسا بود. کلیسا در روح میلیون ها مردم ایمان و امیدي به وجود آورد که به مرگ معنا می بخشید و وحشت آن را زایل می کرد. و بر آن صخرة امید بود که کلیسا بنا شد. کلیسا نخست محفل ساده اي از ایمان آورندگان بود. هر کلیسا یک یا چند کشیش براي رهبري خود برگزیده بود، پس از آنکه به شمارة عبادت کنندگان افزود و امور دینی مفصل تر شد، جماعات دینداران یک تن کشیش یا فرد غیر روحانی را برگزیدند تا بر کارها نظارت کند و آنها را هماهنگ سازد. این شخص را اسقف نامیدند. چون بر تعداد اسقفان بیفزود، کار آنان نیز به سرپرستی و هماهنگی نیاز یافت؛ بدین جهت در قرن چهارم، کسانی به عنوان اسقف اعظم، برگزیده شدند تا بر اسقفان و کلیساهاي ناحیه نظارت کنند. در قسطنطنیه، انطاکیه، اورشلیم، اسکندریه، و رم، صاحب منصبانی عالی رتبه تر از اینان به نام بطرك برگزیده شدند که بر تمام امور روحانی ریاست داشتند. اسقفان و اسقفان اعظم بنا به فرمان بطرك یا امپراطور اجتماع می کردند و شورا تشکیل می دادند. این سازمان که قدرتش سرانجام بر ایمان و حیثیت متکی شد، مقرراتی براي زندگی کلیسایی لازم داشت. بزرگترین مشکل کلیسا پس از مشکل سازگار کردن آرمان هایش با ادامۀ حیاتش، یافتن راهی بود براي سلوك با دولت. برپا کردن یک سازمان کلیسایی در جنب صاحب منصبان دولتی، کشمکشی بر سر قدرت ایجاد کرد که در آن تبعیت یکی از دیگري شرط لازم صلح به شمار می رفت. در روم شرقی، کلیسا تابع دولت شد؛ در روم غربی، کلیسا نخست براي تحصیل استقلال و سپس براي احراز تفوق مبارزه کرد. در هر دو مورد، اتحاد کلیسا و دولت تعدیل عمیقی در اخلاقیات کلیسا را در بر داشت. کلیسا خود داراي قوة قهریه نبود؛ اما هر وقت توسل به زور لازم می شد، می توانست براي پیشبرد منویات متوسل شود. حتی پس از سقوط دولت هم کلیسا ثروتش را حفظ کرد؛ فاتحان بربر هر قدر هم که زندیق بودند، کمتر به چپاول کلیسا دست می زدند. طولی نکشید که اقتدار کلام با نیروي شمشیر برابري کرد.
بدعتگذاران
نامطبوع ترین وظیفۀ سازمان کلیسایی جلوگیري از انشقاق کلیسا به واسطۀ افزایش بدعتها بود. به محض تحصیل پیروزي، کلیسا دیگر از تبلیغ رواداري دینی دست کشید و فردگرایی در اعتقادات دینی را به همان دید خصمانه اي می نگریست که دولتها به نهضت هاي تجزیه طلبی یا شورشی می نگریستند؛ بدعت در بسیاري از موارد مستمسک یک جامعۀ محلی شورشگر بود که می خواست خود را از قدرت قاهر و مسلط آزاد سازد؛ اکنون که دین و دولت یکی بودند، این کار شورشی محسوب می شد در برابر هر دو. اصیل آیینان مخالف ناسیونالیسم بودند و بدعتگذاران مدافع آن؛ کلیسا براي تمرکز و وحدت می کوشید، بدعتگذاران براي استقلال و آزادي محلی مذهب آریانیسم، که در میان بربرها به پیروزي عجیبی نایل آمد. چون مسیحیت در دو قرن چهارم و پنجم از طریق گوتها به سایر بربرها رسید، تقریباً همۀ متجاوزان به امپراطوري پیرو آریانیسم بودند، اما این اختلاف در سیاسیات دو قرن پنجم و ششم جنبۀ حیاتی یافت. مانویت تا آن حد که بر ثنویت ایرانی خدا و شیطان، خیر و شر، و نور و ظلمت استوار بود، یک بدعت مسیحی محسوب نمی شد؛ هدف آن ایجاد سازشی میان مسیحیت و دین زردشت بود، و از طرف هر دوي آنها هم به تلخی طرد شد. در قرن چهارم مانویت در شرق و غرب پیروان بسیار یافت. و اثر خود را در بدعت گزاران بعدي مانند پاولیسین ها ( بیالقه )، بوگومیل ها، و آلبیگاییان به جا گذاشت. مریم پرستی در تمام آسیا پراکنده شدند و تا به امروز هم باقی مانده اند و هنوز هم آخرین بدعت بزرگ این دوران پرآشوب، که نتیجه اي مهمتر از همۀ بدعت هاي دیگر هم داشت، دین تابع سیاست شد، اسقفیۀ اسکندریه مبارزة خود را با اسقفیۀ قسطنطنیه ادامه داد؛ و از آن پس کشمکش طولانی میان آن دو حوزة دینی آغاز شد. موفقیت طغیان مذهبی, شورش سیاسی را تقویت کرد؛ و وقتی که اعراب فاتح در قرن هفتم به مصر و خاور نزدیک هجوم بردند، نیمی از نفوس آن قسمت ها مقدمشان را گرامی داشتند، زیرا آنان را آزاد سازنده خود از قید ظلم دینی، سیاسی، و اقتصادي پایتخت بیزانس می دانستند.
مسیحیت غرب
اسقفان رم در قرن چهارم چنانکه باید مایۀ سرفرازي کلیسا را فراهم نساختند. بطرک هاي قسنطنطیه، انطاکیه، اورشلیم، و اسکندریه ادعاي اقتداري برابر با اسقفیۀ رم داشتند، و مجادلات خشمگینانۀ کلیساي شرق همراه با عدم اطاعت نسبت به اسقف رم همچنان ادامه یافت. اشکال ارتباط و مسافرت، توأم با اختلاف زبان، افتراق کلیساهاي شرق و غرب را موجب شد. مع هذا در غرب، پاپ ها حتی در امور دنیوي, نفوذي روزافزون داشتند، در مسائل غیر دینی, تابع دولت و ناظر روم بودند، و تا قرن هفتم در انتخاب خود به تأیید امپراطور استظهار داشتند. اما بعد مسافت از امپراطوري شرق، و ضعف فرمانروایان غرب، پاپ ها را در رم اعتلا بخشید؛ وقتی که امپراطور و سناتوران در برابر هجوم بربرها فرار اختیار کردند و حکومت مدنی از پا درآمد، چون پاپ ها بدون ترس در مسند خود استوار ماندند، حیثیت آنان بزودي بالا رفت. گرویدن بربرهاي غرب به دین مسیح, اقتدار و نفوذ اسقفیۀ رم را شدیدا بسط داد. هیرونوموس و آوگوستینوس بزرگترین مردان این قرن پرعظمت بودند. نهادها بیش از آنکه اشخاص را به اخلاص انفرادي خو دهند، آنان را به سوي کار، تحصیل، و دانش پژوهی جمعی و همکاري با یکدیگر سوق می دادند؛ و بدین سان تبدیل به مکتب هاي الاهیات شدند و تأثیري حیاتی در افکار ساکنان امپراطوري غرب نهادند.
مسیحیت شرق
وقتی که کلیسا حالت یک مجتمع دینداران را از دست داد و تبدیل به نهادي شد که بر میلیون ها انسان حکومت می کرد، بتدریج این گرایش در آن پدید آمد که نظریۀ سهل گیرانه تري نسبت به ضعف هاي انسانی اختیار کند و نسبت به لذت هاي این جهانی متسامح تر باشد و حتی گاه در آن سهیم شود. یک اقلیت مسیحی این مدارا را خیانت به مسیح شمردند و تصمیم گرفتند که از راه فقر و عفت و عبادت به ملکوت آسمان دست یابند، و براي نیل به این منظور بکلی از دنیا کناره گرفتند. احتمالاً هیئت هاي تبلیغ مذهبی آشوکا (حد 250 ق.م) اشکالی از زندگی رهبانی، و همچنین نظریات و اخلاقیات دین بودا را به خاور نزدیک آورده بودند؛ رهبانیت براي بسیار کسان پناهگاهی در برابر اغتشاشات و جنگ ناشی از حملات بربرها بود؛ کلیسا بر این افراط کاری ها صحه نگذاشت؛ شاید بدین جهت که در آن فروتنی ها نوعی غرور وحشیانه، در آن کف نفس ها طمعی روحی، و در آن فرار از زن و جهان نوعی شهوت نهانی احساس می کرد. مسیحیت اکنون ( 400 ) در شرق کاملا پیروز بود. در قسطنطنیه چندان نشانه اي از بت پرستی نماند، اما خود مسیحیت هم دستخوش کشمکش هاي شدید شد، مذهب آریانیسم هنوز نیرومند بود، بدعت هاي جدیدي نیز همواره به وجود می آمد، به طور کلی، اسقفان شرق دانشمندتر و مبرزتر از اسقفان غرب بودند. از آن زمان تا حال، جز در فواصلی کوتاه، کلیساي شرق تابع دولت بوده است.
کلیسا و دنیا
استدلال آوگوستینوس علیه شرك، آخرین ردیه در بزرگترین مناظرات تاریخی بود. شرك از نظر محتواي اخلاقی به منزلۀ اشتغال به لذات نفسانی بر جاي ماند؛ اما از لحاظ مذهبی، فقط به شکل مراسم و آداب کهنی به وجود خود ادامه داد که مورد غمض عین یا پذیرش توأم با دگرگون سازي یک کلیساي غالباً متسامح واقع شد. ستایش مهرآگین و صمیمانۀ قدیسان جاي پرستش ارباب انواع را گرفت، و طبیعت چندگانه پرست, اذهان ساده و شاعرانه را اقناع کرد. کلیسا, جادوگري، طالع بینی، و غیبگویی را تقبیح کرد، اما ادبیات قرون وسطی، همچون قرینۀ کهن خود، مشحون از این سیئات بود؛ روح انسان ساده فقط از طریق حواس و تخیل، از طریق مراسم و معجزه، و از طریق افسانه و بیم و امید به هیجان می آید؛ او هر دینی را که این امور را از او دریغ دارد طرد یا تقلیب می کند. طبیعی بود که در میان جنگ و یأس و فقر و مرض، مردم هراسان, پناه و تسلی خود را در نمازخانه ها و کلیساها، در روشنایی هاي مرموز و آواي شادی بخش ناقوس ها، و در دسته ها و جشن ها و مراسم پرشکوه بجویند. کلیسا در نتیجۀ تن دادن به این احتیاجات عامه پسند، توانست اخلاقی نوین در مردم رسوخ دهد. در میان مسیحیان بزرگ قرون وسطی، از آوگوستینوس تا ساوونارولا، آرمان رواقی خویشتن داري و تقواي تسلیم ناپذیر, قالب اخلاقیات مسیحی را تشکیل می داد. اما این اخلاق مذکر, کمال مطلوب مردم نبود. از این رو آرزوي رسم و راه آرام تري را داشتند تا در پرتو آنها انسانها بتوانند روزگار خود را با صلح و ثبات به سر آرند. براي نخستین بار در تاریخ اروپا، معلمان بشر, خوي مهربانی، فرمانبرداري، فروتنی، صبر، رحم، طهارت، و عفت را تبلیغ می کردند. فضایلی که شاید ریشه در منشأ پست اجتماعی کلیسا و رواج آنها در نزد زنان داشت، اما به شکلی قابل تحسین، به گونه اي با اوضاع زمان تطبیق داده شد که نظم را به مردمی که به فساد اخلاق گراییده بودند باز گرداند، بربرهاي یغماگر را رام ساخت، و خشونت دنیایی رو به سقوط را به ملایمت تبدیل کرد. مهمترین اقدام اصلاحی کلیسا در زمینۀ روابط جنسی بود. شرك، فحشا را به منظور ملایم ساختن آلام یک تکگانی رنجبار تحمل کرده بود، کلیسا, فحشا را بدون کوچکترین ارفاق تقبیح کرد و معیار واحدي از وفاداري در زناشویی براي هر دو جنس تعیین نمود. مع هذا کاملا موفق نشد؛ خوي خانوادگی را اعتلا بخشید، اما فحشا همچنان بر جاي ماند، منتها به زوایاي اختفا و رسوایی رانده شد. کلیسا بنیان خانواده را از طریق توأم ساختن مراسم ازدواج با تشریفات پرشکوه مذهبی و اعتلاي آن از یک قرارداد ساده به عقدي مقدس تقویت کرد و با ناگسستنی ساختن رشتۀ ازدواج، امنیت و منزلت زن را افزون ساخت. کلیسا بردگی را محکوم نساخت. گرچه بردگی را قسمتی از قانون جنگ به شمار آورد، براي کاستن از عذاب بردگی بیش از هر نهاد دیگر کوشش کرد با این حال، بردگی در سراسر قرون وسطی دوام یافت و سپس بدون یاري روحانیان از میان رفت. شیوه نثر فاسد شد، از واژه هاي خشن و نحو گفتار عامیانه استفاده می کرد؛ شعر لاتینی نیز مدتی به انحطاط افتاد، تا آنکه تدریجاً با سرایش سروده هاي مذهبی شکلی شاهوار یافت. علت اساسی این پسروي فرهنگی, مسیحیت نبود، بلکه بربریت بود؛ دین نبود، بلکه جنگ بود. طغیان هاي انسانی شهرها، صومعه ها، کتابخانه ها، و مدرسه ها را ویران یا فقیر کرد و زندگی ادیب و عالم را غیرممکن ساخت. شاید اگر کلیسا در تمدنی که در حال فرو ریختن بود، تا حدي نظم را حفظ نکرده بود، میزان ویرانی بیش از این می بود. در میان اضطرابات زمان، کلیسا بر جاي استوار است؛ امپراطوري روم, علم، سعادت، و قدرت را به دوره اعتلاي کهن آن رسانده بود. انحطاط امپراطوري در غرب، و افزایش فقر و گسترش خشونت، آرمان و امید جدیدي را که بتواند آلام مردم را تسکین دهد و در برابر مشقات بردبارشان سازد، ضروري کرده بود؛ بدین گونه عصري از قدرت به دورانی از ایمان جاي سپرد. تا هنگامی که ثروت و غرور در دوران رنسانس بازنگشت، خرد, ایمان را طرد نکرد و بهشت را به خاطر آرمانشهر ترك نگفت. اما پس از آن نیز باز دورانی در راه بود که در آن خرد به عجز می رسید و علم پاسخی نمی یافت، بلکه فقط معرفت و قدرت را فزونی می بخشید؛ بی آنکه اصلاحی در وجدان یا نیات پدید آورد؛ و طرح تمام آرمانشهرها بیرحمانه فرو می ریخت و تبدیل به همان طرح تغییرناپذیر استثمار ضعیفان به دست قدرتمندان می گشت: تازه آنگاه بود که مردم دریافتند چرا زمانی نیاکانشان، در آن بربریت سده هاي نخستین مسیحیت، از علم و معرفت و قدرت و غرور روي گردانده بودند، و هزار سال تمام به ایمان خاضعانه، امید، و نیکوکاري پناه جسته بودند.
اروپا شکل می گیرد (529 -325 )
بریتانیا, انگلستان می شود. در بریتانیا، زیر سلطۀ امپراطوري روم، تمام طبقات ( به جز دهقانان صاحب زمین ) مرفه شدند. از جهات دیگر بریتانیاي روم به سوي سعادت ره می سپرد. شهرها رشد می کردند و بر تعدادشان می افزود، و ثروت زیاد می شد؛ در قرن سوم چند لژیون رومی براي حفظ امنیت خارجی و آرامش داخلی کافی بود. اما در دو قرن چهارم و پنجم امنیت در تمام جبهه ها به خطر افتاد: اقوام ناخوانده ژرمنی در سواحل بریتانیا پیاده شدند؛ بریتانیایی ها، بیشتر با شجاعت تا مهارت، در برابر آنها پایداري کردند؛ سرانجام طی یک قرن جنگ نامنظم, پیروزي مهاجمان را پذیرفتند و خون خویش را با خون آنان آمیختند؛ شهرهاي بریتانیا بر اثر کشمکش هاي طولانی خراب شد؛ حمل و نقل مختل گردید؛ صنعت به انحطاط افتاد، قانون و نظم به سستی گرایید؛ هنر دچار رخوت شد؛ و مسیحیت نو, آغاز جزیره منکوب خدایان شرك و آداب مشرکان ژرمنی شد. بریتانیا و زبانش توتونی شد؛ قوانین و نظامات رومی زایل گردید؛ و تشکیلات شهري رومی تبدیل به جوامع روستایی شد. یک عنصر سلتی در خون، قیافه، خوي، ادبیات، و هنر انگلیسی باقی ماند، اما در گویش انگلیسی، که اکنون چون پلی میان زبان آلمانی و فرانسوي است، چیزي از آن به جاي نماند.
پیش درآمد فرانسه
در قرون چهارم و پنجم، گل از نظر مادي سعادتمندترین و از نظر معنوي مترقی ترین ایالت امپراطوري روم غربی بود. رهبري ادبی اروپا را عهده دار شد. با مرگ سیدونیوس، شام تیره بربریت, گل را فرا گرفت. در 506 آلاریک خلاصه اي از قوانین سرزمین خود را انتشار داد؛ این خلاصه قانون نامۀ نسبتاً روشنفکرانه اي بود که روابط میان نفوس رومی گالیایی را با فاتحان، به نحوي منطقی، تعیین می کرد. قانون نامۀ مشابهی نیز از طرف شاهان بورگونی، که مردم و قدرت خود را به نحوي صلح جویانه در جنوب شرقی گل مستقر ساخته بودند، در سال 510 تدوین شد. تا احیاي قانون رومی در بولونیا در قرن یازدهم، اروپاي لاتین طبق قوانین گوتها و بورگونی، و قوانین مشابه فرانکی اداره می شد. در اثر مهاجرتها در سال 430 نیمی از نفوس شمال گل را فرانکها تشکیل می دادند. فرانکها زبان و دین شرك ژرمنی را با خود آوردند، بدان سان که در قرن پنجم لاتینی دیگر زبان، و مسیحیت دین ساکنان ناحیه راین سفلا نبود.
711 - اسپانیاي ویزیگوت ها : 456
بر اثر نفوذ کلیسا، ویزیگوتها ظرف یک قرن پس از فتح اسپانیا, زبان ژرمنی خود را فراموش کردند و زبان لاتینی آن شبه جزیره را به زبان اسپانیایی، که داراي قدرت مردانه و زیبایی زنانه است، تبدیل کردند. در حکومت ویزیگوتها نیز استثمار مردم ساده یا بدبخت به دست زرنگان یا نیرومندان، مانند هر شکل حکومت دیگر، ادامه یافت. ثروت در دست عده قلیلی متمرکز بود؛ شکاف عمیق میان توانگران و بینوایان، و مسیحیان و یهودیان، ملت را به سه دسته تقسیم می کرد؛ و هنگامی که اعراب وارد اسپانیا شدند، بینوایان و یهودیان بر سقوط سلطنت و کلیسایی که فقر آنان را نادیده انگاشته یا ایمانشان را منکوب ساخته بود چندان افسوس نخوردند.
536 - ایتالیاي اوستروگوت ها : 493
هنگامی که امپراطوري آتیلا به هنگام مرگش درهم ریخت ( 453 ) اوستروگوت هایی که به دست او منکوب شده بودند استقلال خود را باز یافتند. بدین شیوه خیانت کارانه بود که یکی از منورترین سلطنت هاي تاریخ آغاز گشت. با چند نبرد، مغرب بالکان، جنوب ایتالیا، و سیسیل زیر سلطۀ تئودوریک قرار گرفت. تئودوریک قوانین و نظامات امپراطوري از میان رفتۀ روم غربی را پذیرفت، بناها و مجسمه هاي آن دوران را حفاظت کرد، و قدرت هوش خود را صرف این کرد که حکومت منظم و سعادت اقتصادي را به میان مردمی که مغلوب شان کرده بود بازگرداند. شهرهاي ایتالیا در دوران فرمانروایی او شکوه معماري درخشان ترین روزگار خود را باز یافتند. هر چند پیرو آریانیسم بود، کلیساي اصیل آیینان را از جهت حفظ اموال و آزادي عبادت حمایت می کرد؛ در این محیط امنیت و صلح، ادبیات لاتینی در ایتالیا واپسین شراره اش را برکشید. چون مسیحیت در دو قرن چهارم و پنجم از طریق گوتها به سایر بربرها رسید، تقریباً همۀ متجاوزان به امپراطوري پیرو آریانیسم بودند، و حکومتهاي جدیدي که به وسیلۀ آنان در بالکان، گل، اسپانیا، ایتالیا، و افریقا تأسیس شدند رسماً پیرو آریانیسم بودند.
یوستینیانوس امپراطور
آرکادیوس به سال 408 مرد و پسرش تئودوسیوس دوم در هفت سالگی امپراطور شرق شد. در طول چهل و دو سال سلطنت نیابتی تئودوسیوس، امپراطوري شرقی از آسایشی استثنایی برخوردار بود، و حال آنکه امپراطوري غربی رو به هرج و مرج و انحطاط می رفت. به سال 429 هیئتی از حقوقدانان مأمور تدوین تمام قوانینی شدند که از بدو سلطنت قسطنطین وضع شده بود. این قانون نامۀ جدید هم در شرق و هم در غرب پذیرفته شد و تا هنگام تدوین مجموعۀ بزرگتري در زمان یوستینیانوس، قانون متبع امپراطوري بود. در فاصلۀ میان سلطنت تئودوسیوس دوم و یوستینیانوس اول، امپراطوري شرقی فرمانروایان متعدد داشت که در زمان خود جنب و جوشی داشتند، تاکنون هیچ حکومتی به اندازه حکومت بیزانس سعی در جلب و حفظ احترام عمومی به وسیلۀ تشریفات باشکوه نداشته است. این سیاست واقعا مؤثر بود؛ در تاریخ بیزانس انقلابات زیاد واقع شد، اما بیشتر به صورت کودتاي درباري؛ زیرا دربار مرعوب ابهت خود نبود. یوستینیانوس می کوشید کلیساهاي شرق و غرب را متحد کند؛ به عقیده او اتحاد دین براي یگانگی امپراطوري لازم بود. اما تئودورا از طبیعت دوگانۀ عیسی چیزي نمی فهمید هر چند که به شخصیت سه گانۀ خدا ایرادي نداشت، مذهب وحدت طبیعت را اختیار کرد و اعتقاد داشت که در این مورد شرق نباید تسلیم غرب شود. می پنداشت که ثروت و قدرت امپراطوري در استان هاي مستغنی آسیا، سوریه، و مصر نهفته است، نه در ایالات غربی که بر اثر بربریت و جنگ رو به ویرانی نهاده است. او تعصب یوستینیانوس را نبست به اصالت آیین تعدیل کرد، بدعتگذاران را مورد حمایت قرار داد، با حکومت پاپ به مبارزه پرداخت، اقامۀ یک کلیساي مستقل طرفدار مذهب وحدت طبیعت را در شرق مخفیانه تشویق کرد و در این موارد به نحوي پیگیر با امپراطور و پاپ به معارضه پرداخت.
بلیزاریوس
تمایل شدید یوستینیانوس براي وحدت قابل اغماض است؛ این وسوسۀ ابدي فیلسوفان و دولتمردان است، و یک رنگ سازي گاه به بهایی حتی سنگین تر از جنگ تمام شده است. بازگرفتن افریقا از واندالها، ایتالیا از اوستروگوت ها، اسپانیا از ویزیگوت ها، گل از فرانک ها، و بریتانیا از ساکسون ها؛ پس راندن بربریت به مغاک هاي آن و بازگرداندن تمدن روم به رواج و وسعت پیشین آن؛ و انتشار مجدد قانون رومی در سراسر جهان سفیدپوستان ( از فرات تا دیوار هادریانوس ) به هیچ وجه جاه طلبی رذیلانه اي نبود هرچند که در نهایت امر هم نجات دهندگان و هم نجات یافته گان را به یکسان فرسوده ساخت. براي دستیابی به این اهداف عالی، یوستینیانوس بر مبناي مناسبات پاپی به شقاق کلیساهاي شرقی و غربی پایان داد، و این رؤیا را در سر می پرورانید که پیروان آریانیسم، پیروان مذهب وحدت طبیعت، و سایر بدعتگذاران را در یک حظیره بزرگ روحانی گرد آورد. از زمان قسطنطین تا آن دوران هیچ فکر اروپایی به این وسعت نیندیشیده بود و از زمان قیصر تا آن هنگام هیچ سرداري با چنین منابع محدود مالی و انسانی به چنان پیروزی هاي بسیار نایل نیامده بود؛ و کمتر فرماندهی ممکن بود از حیث فنون استراتژي و تاکتیک، و از جهت محبوبیت نزد سربازان خود و شفقت نسبت به دشمنان خویش، به پاي او برسد. شاید این نکته ارزش یادآوري را داشته باشد که بزرگترین سرداران اسکندر کبیر، قیصر، بلیزاریوس، صلاح الدین ایوبی، و ناپلئون, رأفت را یک وسیلۀ جنگی نیرومند یافته بودند. بلیزاریوس نخستین افتخارات خود را در جنگ با ایرانیان به دست آورد. پس از 150 سال صلح میان دو امپراطوري، مخاصمۀ دیرین بر سر کنترل راه هاي بازرگانی آسیاي مرکزي و هندوستان از سر گرفته شده بود. در طی این سال ها, رم پنج بار تسخیر و سه بار محاصره و دچار قحط و غارت شد؛ امپراطور شرق اینک براي مدت کوتاهی می توانست بر چنین ایتالیایی فرمان راند؛ اما این پیروزیی گزاف و میان تهی بود. رم دیگر تا دوران رنسانس نتوانست از عوارض این فتح به طور کامل رهایی یابد.
قانون نامۀ یوستینیانوس
نفوذ مسیحیت, قانون گذاري و تفسیر قوانین را به ملایمت بیشتر سوق داده بود. قوانین مدنی رم غالباً با قانون هاي مللی که واحدهاي امپراطوري را تشکیل می دادند معارض بود و بسیاري از مقررات گذشته با سنن هلنیستی امپراطوري شرق توافقی نداشت. مجموعۀ وسیع قوانین رومی به جاي آنکه قانون نامه اي بخردانه باشد، تبدیل به انبوه قوانین تجربی و پرطنطنه شده بود. یوستینیانوس با آن شور وحدت جویی از این آشفتگی بیزار بود، همانطور که پاشیده شدن امپراطوري آزارش می داد. وي در 528 ده تن از حقوقدانان را مأمور ساخت تا قوانین را دسته بندي، تصفیه، و اصلاح کنند. آنچه از آنها باقی است مبیّن این است که تدوین کنندگان قوانین یوستینیانوس عقاید مساعد به حال آزادي را حذف، و با حیله گري ناجوانمردانه بعضی از احکام قانون گذاران قدیم را براي توافق با حکومت مطلقه تحریف کردند. این قانون نامه مانند قانون نامۀ تئودوسیوسی، اعتقادات مسیحیت اصیل آیین را جزو قوانین درمی آورد. اولویت کلیساي رم را تصدیق می کرد و به تمام فرق مسیحی فرمان می داد تا به اقتدار آن گردن نهند. اما در فصول بعد سلطۀ امپراطور را بر کلیسا اعلام می داشت. قانون نامۀ یوستینیانوس را به صورت یک کل آسان تر می توان ستود تا جز جز. وجه تمایز اساسی این قانون نامه نسبت به قانون نامه هاي پیشین در حمایت جدی تر از اصالت آیین، تاریک اندیشی عمیق تر، و شدت قصاص آن است از لحاظ یک رومی تربیت شده، زندگی در عصر آنتونین ها متمدنانه تر بود تا در دوره یوستینیانوس. آن امپراطور نمی توانست از مسائل مبتلا به زمان و محیط خویش بگریزد؛ و در بلندپروازي خویش براي وحدت بخشیدن به همه چیز، در کنار عدالت و نوع پروري، ناچار خرافات و بربریت عصر خویش را نیز به قانون درآورد. قانون نامۀ یوستینیانوس، مانند هر چیز دیگر امپراطوري بیزانس، محافظه کارانه بود و براي تمدنی که به نظر می رسید هرگز نخواهد مرد, قیدي بس شدید به شمار می رفت. این قانون نامه تا پایان قانون امپراطوري بیزانس باقی ماند؛ و پنج قرن پس از پایان حیاتش در غرب مجددا از طرف حقوقدانان بولونیا احیا شد، مورد قبول امپراطوران و پاپ ها قرار گرفت و به منزلۀ چوب بست نظم، وارد ساختار بسیاري از کشورهاي جدید شد.
امپراطور متأله
تنها کاري که براي امپراطور باقی مانده بود وحدت بخشیدن به اعتقادات، و تبدیل کلیسا به یک دستگاه همگن براي فرمانروایی بود. با پذیرفتن نظریۀ پاپ، یوستینیانوس در ایتالیا در برابر گوت ها، و در شرق در برابر پیروان مذهب وحدت طبیعت، از پشتیبانی روحانیان اصیل آیین برخوردار شد. در حالی که مذهب کاتولیک بر اسقفیۀ اسکندریه تسلط داشت، ارتداد در روستاها بسط می یافت؛ و مصر یک قرن پیش از آمدن اعراب از دست امپراطوري خارج شده بود. هرگز هیچ امپراطوري تلاشی اینهمه آشکار براي تسلط بر مقام پاپی به خرج نداده بود. یوستینیانوس مقرر داشت تا یک شوراي جامع در قسطنطنیه تشکیل شود ( 553 )؛ تقریباً هیچ یک از اسقفان غرب در آن شورا حضور نیافتند؛ شورا پیشنهادهاي یوستینیانوس را پذیرفت، کلیساي غربی آنها را رد کرد، و کلیساهاي شرق و غرب شقاق خود را به مدت یک قرن از سر گرفتند. مرگ یوستینیانوس نقطۀ دیگري از تاریخ بود که می توان گفت عهد باستان با آن خاتمه یافت. وي یک امپراطور رومی به تمام معنا بود که به تمام امپراطوري شرق و غرب به یک سان می نگریست، می کوشید تا بربرها را از سرزمین خود دور نگاه دارد، و می خواست بار دیگر در آن قلمرو وسیع حکومتی منظم و قوانینی یکنواخت برقرار سازد و وسعت امپراطوري دو برابر شد. قانون او گرچه در مورد بدعت گذاري و سو اخلاق جنسی وحشیانه بود، به علت وحدت و روشنی و وسعت دامنه، یکی از نقاط اوج در تاریخ قانون به شمار می رود. حکومت او با فساد اداري، مالیات گزاف، عفو و مجازات هوس بازانه ملوث شده بود؛ اما از سوي دیگر بر اثر مساعی یک سازمان دقیق اقتصادي و اداري، بس ممتاز بود؛ و این سازمان شالوده اي از نظم به وجود آورد که گرچه نسبت به آزادي بیگانه بود، اما در گوشه اي از اروپا بنیان تمدن را محکم و پیوسته نگاه داشت. یوستینیانوس نام خود را در تاریخ صنعت و هنر باقی گذاشت؛ طی یک قرن پس از مرگ وی امپراطوري روم سرزمین هایی بیش از آنچه در زمان او به دست آورده بود از دست داد. او فرمانرواي بزرگی بود که تمام عیوبش از منطق و اخلاص ایمانش برمی آمد. درست در هنگامی که حیات یونان در معرض تهدید تجدید یافتۀ ایران و قدرت باور نکردنی اسلام واقع شده بود، سستی آسیایی بر یونان چیره شد.
ادامه دارد