سیاست رومی 3
ترویج تمدن در غرب
تنها لکۀ سیاهی که آسمان پاك شکوفایی ایتالیا را تیره می کرد جز نظام بردگی که همۀ دولت هاي باستانی در آن مشترك بودند بستگی نسبی این شکوفایی به استثمار ایالات بود. بر تعداد شهرها افزوده شد، معماري آنها را زیبا ساخت، و ادبیات طنینی تازه یافت. کشتزارها انحطاط یافتند و به ریگزار مبدل شدند، البته علت این امر نه تغییر آب و هوا بلکه تغییر حکومت بود. تغییر از دولتی که مصدر امنیت اقتصادي، نظم و انضباط بود به دولتی که گذاشت آشفتگی ها، آبراهه ها، و کاریزها را به ویرانی کشد. اسپانیا از زمان سنکا تا دوران مارکوس آورلیوس رکن اصلی اقتصاد امپراطوري روم بود. گل پیش از تسلط رومیان، مانند قرون وسطی، داراي یک فئودالیسم سیاسی بود که در پوشش حکومت مذهبی بود. گل در دورة حکمرانی این پادشاهان و روحانیان، در قرن چهارم ق م، به اوج قدرت خود رسید. یک قرن بعد قدرت آنها رو به ضعف نهاد؛ قسمتی از این ضعف ناشی از اثرات سست کنندة ثروت و رواج اخلاق یونانیان در میان آنان، و قسمتی هم ناشی از ذره گرایی و پراکندگی سیاسی بارونهاي فئودال بود. درست بر عکس فرانسۀ قرون وسطی که پادشاهان قدرت بارون ها را درهم شکستند و یک کشور واحد و متحد به وجود آوردند، در طی قرن پیش از قیصر خاوندان روستاهاي خاوندي قدرت پادشاهان را درهم شکستند و گل را پاره پاره تر از پیش به جاي نهادند. در گل، روم بزرگترین پیرورزي را در انتقال تمدن به دست آورد. هرچه سلطۀ روم در آنجا با ثبات تر می شد، نرمش و بردباري آن بیشتر می گشت. شهرها به وسیلۀ مجالس سنا، انجمن ها، و قضات بومی اداره می شدند، و روستاها درست مانند گل، به خان هایی که مطیع روم بودند واگذار شده بود. این تمدن از حیث شهرنشینی به پاي تمدن ایتالیا و از حیث ثروت و غنا به پاي تمدن گل نمی رسید، ولی بیشتر شهرهاي بریتانیا بر اثر تشویق و حمایت روم بود که شکل گرفتند. حتی در شهرها، نیز روم نتوانست ریشه هاي پایداري بدواند. مردم با بی تفاوتی گردن به حاکمیتی نهادند که آرامشی پربرکت و چنان رفاهی برایشان به ارمغان آورد که سرزمین بریتانیا دیگر نظیرش را تا دوران انقلاب صنعتی به خود ندید. با این وصف، حفظ میراث کلاسیک در غرب، اگر نه در شمال، دستاوردي اعجاب انگیز و گرانبها بود. در آنجا دست کم هنرهاي دوران صلح از میان فعالیت هاي جنگجویانه قدم به عرصۀ وجود نهاده بود، و مردان می توانستند، بی آنکه در آسایش و تن آسایی هاي زندگی شهري به هرز روند، شمشیرهاي خود را به خیس بدل سازند. بعدها هنگامی که هجوم سیل آساي بربرها فرو نشست، از نیروي خاکی اسپانیا و گل تمدنی نوین سر برآورد؛ و تخم قرون خودرأي در سرزمینی که لژیونهاي بیرحم حقوق روم و نور تابناك یونان را بدانجا آورده بودند به بار نشست.
یونان رومی
روم سخت می کوشید تا نسبت به یونان بلندنظر باشد و در این کار تا حدي هم موفق شد. به کشورشهرها اجازه داد که خود را طبق قوانین باستانی و قوانین اساسی شان اداره کنند؛ با اینهمه چون یونان تشنۀ آزادی هاي سابق خویش بود و از طرفی هم سرداران، رباخواران، و سوداگران رومی، خون مردم را می مکیدند، این کشور به شورش مهرداد پیوست و سنگین ترین بها را هم پرداخت. آتن از محاصره اي توان فرسا و مصیبت بار صدمه دید؛ در زمان آوگوستوس، قسمت آسیایی یونان رو به آبادي نهاد، ولی خود یونان فقیر ماند؛ و این فقر و ویرانی بیش از آنکه معلول غلبۀ رومیان باشد نتیجۀ استبداد اختناق آور در اسپارت، آزادي بی بندوبار در آتن، و سترون شدن زمین و افراد بود. بر سر کار آمدن قدرت هاي جدید در مصر، کارتاژ و روم و پیشرفت صنایع در مشرق زمین هلنیستی یونان، مهد روحیۀ کلاسیک را بی رونق و متروك گردانیده بود. روم تعارف و ستایش نثار یونان می کرد و میراث هنري آن را به یغما می برد. اگر افکار یونان در دو قرن اول میلادي را جمع بندي کنیم، به این نتیجه می رسیم که این افکار عمدتاً مذهبی است. مردم زمانی ایمان خود را به ایمان از دست داده و روي به منطق آورده بودند؛ اکنون ایمان به منطق را از دست می دادند، و دوباره به سوي ایمان باز می گشتند. فلسفۀ یونان مدار خود را بدین نحو طی کرده بود از خداشناسی بدوي خود که نقطۀ آغازش بود از طریق شکاکیت سوفسطاییان اولیه، الحاد ذیمقراطیس، نوازش هاي سازشگرانۀ افلاطون، ناتورالیسم ارسطو، و وحدت وجود رواقیون سرانجام دوباره به رازوري و تسلیم و زهد رسیده بود. آکادمی از اسطوره هاي سودگرایانۀ بنیاد گزارش، پس از پیمودن مرحلۀ شکاکیت کارنئادس به اخلاص آمیخته به فضل پلوتارك رسیده بود؛ و بزودي در شهود آسمانی فلوطین به اوج خود می رسید. فلسفۀ رواقی دیگر فلسفۀ آمیخته به غرور و بی اعتنایی آریستوکراتها نبود و بیان غائیش را که فصیح ترین بیانش هم بود، در وجود یک برده یافته بود. آیین آن مبنی بر اینکه سرانجام دنیا مشتعل و نابود می گردد، رد کردن هر گونه لذت جسمانی، تسلیم خاشعانه اش به مشیت ناپیداي الاهی، همه، راه را براي الاهیات و اصول اخلاقی مسیحیت آماده می ساخت. روحیۀ شرقی دژ اروپایی را تسخیر می کرد.
تجدید حیات فرهنگ هلنیستی
مصر بایستی خوشبخت ترین کشور می بود؛ و از هر حیث، خودکفاترین سرزمین حوزه مدیترانه بود. از حیث صنایع بی نظیر بود، به یکصد کشور جنس صادر می کرد؛ و بندرت جنگ خارجی یا داخلی نظمش را می آشفت. ظاهراً مصریان هیچ گاه از آزادي برخوردار نبوده اند. ثروت شان دیگران را به وسوسه می انداخت، و خودکامگان و کشورگشایان مدت پنجاه قرن، بر آنان حکم رانند. روم مصر را در گروه ایالات مفتوح نمی شمرد، بلکه آن را ملک مپراطور می پنداشت و آن را به وسیلۀ یک فرماندار که مستقیماً در برابر امپراطور مسئول بود، اداره می کرد. لوگوس فیلن یکی از تأثیرگذارترین و نافذترین اندیشه ها در تاریخ تفکر بشر بود. سوابق آن نزد هراکلیتوس، افلاطون، و رواقیون آشکار است. فیلن کوشیده بود میان فرهنگ یونان و فرهنگ یهود پلی بسازد. از نقطه نظر مذهب یهود در این هدف ناکام ماند، ولی از دید تاریخ، کامیابی با او بود؛ و نتیجۀ آن فصل اول انجیل یوحنا است. مذهب، که مدتها در کمین موقعیت مناسب نشسته بود و در تمام مدت سلطۀ شکاکیت فاضلانه و عامیانه در دوره پریکلس و هلنیستی ریشه هایش را تقویت کرده بود، اینک در قرن دوم که فلسفه ناتوان از پاسخگویی به ابدیت و امید بشري به محدودیت هاي خود اعتراف می کرد و دست از مرجعیتش می کشید، دوباره سر بر می آورد و جانشین فلسفه می شد. روزگاري مردم عطش عظمت و جاودانگی را با بزرگداشت و تأمین بقاي خانواده و عشیره خویش، و بعدها کشوري که مخلوق و مجموع خودشان بود فرو می نشاندند. اکنون دیگر مشخصات طایفه هاي قدیم در قابلیت تحرك جدید صلح و آرامش از میان می رفت و کشور امپراطوري فقط تجسم روحانی طبقۀ حاکمه بود، نه تجسم جماعت که قدرتی نداشت. سلطنت در رأس کشور بود و افراد را از شرکت در حکومت و اتحاد با آن محروم می ساخت و به این ترتیب پایۀ فردگرایی را در اعماق و میان توده مردم به وجود می آورد. نوید یک بقاي فردي، یک سعادت بی پایان پس از یک عمر تبعیت، انقیاد، فقر، و ملال جذبۀ مقاومت ناپذیري بود که به وسیلۀ آن کیش هاي شرقی و مسیحیت مردم را گرد می آورد، مفتون خود می کرد و حاکم بر روحشان می شد. چنین می نمود که تمام جهانیان دست به دست هم داده اند تا راه را براي عیسی هموار سازند.
روم و یهودا
در پایان قرن دوم ق. م تمام بین النهرین و ایران را امپراطوري جدید پارت فراگرفته بود. اشکانیان سازمان اداري سلوکی ها را حفظ کردند، ولی یک فئودالیتۀ ناشی ازسلاطین هخامنشی بر آن افزودند. پارت ها متمول تر یا فقیرتر از آن بودند که به ادبیات بپردازند. مانند هر زمانی اعیان و اشراف آنها هنر زندگی را بر زندگی هنري ترجیح می دادند. سه قرن جنگ میان دو امپراطوري با یک پیروزي زودگذر پارتیان پایان یافت. در دشت هاي بین النهرین، سواران پارت بر لژیون هاي روم برتري داشتند و سلسلۀ ساسانیان را بنیاد نهاد. مذهب زردشت احیا گردید و ایران به یکی از ادوار بزرگ تاریخ خود گام نهاد. براي یهودیان، مذهب سرچشمۀ قانون، کشور، و مایۀ امیدشان بود. در نظر آنان اینکه بگذارند مذهب محو گردد و در جریان تسخیر کننده رسوم و فرهنگ یونان از میان برود، خودکشی ملی به شمار می رفت. این کینۀ متقابل میان یهود و غیر یهود، که در نزد این قوم نوعی تب مبارزه نژادي، هیجان سیاسی، و جنگ ادواري را دامن می زد ناشی از همین بود.
هیچ قومی در تاریخ به سرسختی یهودیان براي کسب آزادي مبارزه نکرده است، و هیچ قومی نیز با نیرویی اینهمه برتر از خود مواجه نبوده است. یهودیان مدت سه قرن از عواقب فاجعۀ شورش رهایی نیافتند. از آن هنگام به بعد یهودیان پا به قرون وسطاي خود گذاشتند؛ هر گونه تحصیل علوم دنیوي جز پزشکی را کنار گذاشتند، فرهنگ و آداب یونان را در هر شکلش طرد کردند و آرامش و وحدت را فقط در وجود ربنها، شعراي رازور، و شریعت شان جستند. هیچ قوم دیگري هیچ گاه با چنین جلاي طولانی وطن و با سرنوشتی چنین مشقت بار سر و کار نداشته است. یهودیان که از شهر مقدس شان رانده شده بودند، ناچار گشتند ابتدا آن را به مشرکان و سپس به عیسویان واگذارند. آنها در تمام ایالات مفتوحه و ماوراي ایالات پراکنده شدند؛ محکوم به فقر و مذلت، و مورد بدبینی حتی فیلسوفان و قدیسان از مشاغل عمومی کناره گرفتند و فقط به مطالعه و عبادت خصوصی پرداختند؛ سخنان علماي خود را با شیفتگی از حفظ کردند و خود را آماده ساختند که لااقل این سخنان را با نوشتن در تلمودهاي بابل و فلسطین تثبیت کنند. یهودیت در میان ترس و تاریکی پنهان ماند، در حالی که خلف آن، یعنی مسیحیت، عازم تسخیر جهان شد. او به بنیان هاي اقتصادي یا سیاسی موجود حمله نمی کند، برعکس نفوس پرحرارتی را که می خواهند به زور ملکوت آسمان را بربایند محکوم می سازد. انقلابی که او جستجو می کرد انقلابی به مراتب عمیق تر بود که بدون آن هر گونه اصلاحی سطحی و زودگذر می ماند. اگر او می توانست دل انسان را از امیال خودپرستانه، از ستم و آز پاك کند، در آن صورت مدینۀ فاضله خود به خود می آمد و تمام نهادهایی را که ریشه در آز و خشونت داشتند از میان می رفتند و بدنبال شان نیز نیاز به قوانین. چون چنین انقلابی عمیق ترین انقلابهاست، انقلابی که در برابر آن همۀ انقلاب هاي دیگر صرفا کودتاي طبقه اي براي از میدان به در کردن طبقۀ دیگر و ادامۀ استثمار جلوه می کنند، مسیح به این مفهوم روحانی بزرگترین انقلابی تاریخ بود. دستاورد او مستقر ساختن یک دولت جدید نبود، بلکه طرح بنیان اخلاقی آرمانی بود. قانون اخلاقی او بر نزدیک بودن زمان فرا رسیدن ملکوت مبتنی بود، و با این هدف طراحی شده بود که انسان را شایستۀ ورود به آن گرداند. پیروانش هنوز او را به دیده یک مسیح سیاسی می نگریستند که قدر روم را واژگون می سازد و سیادت را به یهود می دهد. همین هلهله و شادي بود که سبب هلاکت عیسی به عنوان یک فرد انقلابی گشت. مسیحیت از مکاشفات آخرالزمانی و درونی یهود درباره ملکوتی که فرا می رسد به وجود آمد؛ نیروي محرکه اش را از
قدرت شخصیت و تخیل عیسی گرفت؛ از اعتقاد به رستاخیز عیسی و نوید زندگی جاوید قدرت یافت؛ در الاهیات بولس شکل آیینی پیدا کرد؛ با جذب اعتقاد و رسوم مشرکان رشد یافت؛ و با وارث شدن الگوهاي سازماندهی و نبوغ رول بدل به کلیسایی شکوهمند و پیروز شد. استقرار شیوخ ( کشیش ها ) براي اداره کردن کلیساها از شیوه هاي یهود براي اداره کنیسه اقتباس شد. بسیاري از اعیاد یهود مانند عید فصح و پنجاهه، اگرچه با محتوایی جدید و در تاریخ هاي دیگر، در تقویم مسیحی پذیرفته شد، پراکندگی یهود ترویج کیش مسیح را تسریع کرد؛ آمد و شد زیاد یهودیان از شهري به شهر دیگر و روابطی که در سراسر امپراطوري داشتند همراه با تجارت، راه هاي رومیان، و صلح رومیان باعث شدند تا راه براي پیشرفت آیین مسیح باز شود. در مسیح و پطرس مسیحیت جنبۀ یهودي داشت؛ در بولس نیمه یونانی شد؛ و در کیش کاتولیک نیمه رومی گشت. در آیین پروتستان بار دیگر عنصر و لحن یهودي آن احیا شد. نفوذ بولس بلافاصله محسوس نگشت. کلیساي روم کلیساي پطرس بود و به خاطره او وفادار ماند. بولس تا یک قرن پس از مرگش تقریبا فراموش شده ماند، ولی هنگامی که نخستین نسل هاي مسیحی از میان رفتند و روایت شفاهی حواریون محو شدن آغاز کرد، هنگامی که صدها گونه رفض و بدعت روح مسیحیت را برهم زد، رساله هاي بولس چارچوبی فراهم آورد تا نظامی باثبات از عقایدي که جماعات پراکنده را به صورت کلیسایی مقتدر گرد هم جمع کرد، شکل گیرد. حتی با این وجود، مردي که مسیحیت را از آیین یهود جدا کرد هنوز چندان از نظر حدت و شدت خصلت ها و نرمش ناپذیري اخلاقی اساساً یهودي بود که مردم قرون وسطی، با پذیرفتن معتقدات و فرهنگ مشرکان در اصول بر حق کاتولیکی، در وجود او روحی که به روح خودشان نزدیک باشد نیافتند. عده کمی از کلیساها را به نام او کردند، ندرتا مجسمه اي از او تراشیدند، و کمتر نام او را بردند. پانزده قرن سپري شد تا اینکه لوتر بولس را رسول اصلاح مذهب گرداند، و کالون در آثار مبهم او عقیده قضا را کشف کرد. کیش پروتستان نشانۀ پیروزي بولس بر پطرس، و نهضت مذهبی بنیادگرایی نشانۀ پیروزي بولس بر مسیح بود.
همان گونه که فیلن، متبحر در طرز اندیشه و غور یونانی، این احتیاج را احساس کرده بود که کیش یهود را به صورت هایی که براي یونانیان شیفتۀ منطق پذیرفتنی باشد بیان کند، یوحنا هم چون عمر دو نسل را در محیط یونانی گذرانیده بود، در صدد برآمد صبغه اي از فلسفۀ یونان به آیین عرفانی یهود که حکمت خدا را موجودي زنده فرض می کرد و به آیین ترسا که عیسی را مسیح می دانست بدهد. او آگاهانه و یا ناآگاهانه، با جدا کردن مسیحیت از کیش یهود به کار بولس ادامه داد.
مسیحیت شرك را از میان نبرد، بلکه آن را در خود پذیرفت. روح یونانی که رو به احتضار بود، دوباره از الاهیات و از
رسوم کلیسا جان گرفت. زبان یونانی که قرن ها بر فلسفه فرمانروایی کرده بود، مظروف ادبیات مسیحی و شعایر و کیش نوین گشت. اسرار یونانی در سریت مؤثر آیین قداست تثبیت شد. دیگر فرهنگ هاي مشرکان نیز در به وجود آمدن آیینی که همۀ آیینها را در خود جذب کرده بود، سهم داشتند. مسیحیت آخرین آفرینش بزرگ دنیاي باستانی مشرکان بود. رویهمرفته مذهبی گیراتر از مسیحیت هیچ گاه به نوع بشر ارائه داده نشده است. این مذهب خود را بدون محدودیت تقدیم همۀ افراد، همۀ طبقات، همۀ ملل می کرد. برخلاف آیین یهود منحصر به قومی خاص، و برخلاف کیش هاي رسمی یونان و روم منحصر به مردمان آزاد یک کشور نبود. در خلا معنوي دنیاي شرك، که در حال احتضار بود، در سردي مسلک رواقی و تباهی آیین لذت طلبی اپیکور، در دنیایی بیمار از خشونت بهیمی، بیرحمی، ستمگري، و هرج و مرج جنسی، در امپراطوري آرامش یافته اي که ظاهراً دیگر احتیاجی به فضایل مردانه و خدایان جنگ نداشت، اخلاق نوینی را رواج می داد که بر پایۀ برادري، نیکی، ادب، و صلح و سلم استوار بود. در قرن سوم خطر جدیدي در مشرق زمین برخاست مانی با استفاده از آیین زردشت، کیش میترا، آیین یهود، و گنوستیسیسم جهان را به دو قلمرو رقیب یکدیگر، یعنی قلمرو ظلمت و قلمرو نور، تقسیم کرد. از طریق فیلن، یوحنا، فلوطین، و آوگوستینوس افلاطون بر ارسطو پیروز شد و وارد در ژرف ترین الاهیات کلیسا گشت. شکاف میان فلسفه و مذهب از بین می رفت و عقل راضی می شد هزار سالی خدمتگزار الاهیات شود.
سازمان قدرت
کلیساي رم، تقریباً هر ده سال یک بار بر اختیارات خود می افزود. ثروت و صدقات عمومی حیثیت آن را بالا می برد. بیشتر به سازمان پایبند بود تا به نظریه؛ می ساخت و حکومت می کرد، اگر یهودا اخلاقیات، و یونان اصول الاهیات را به مسیحیت داده بودند، رم سازمان به آن داد. اینها و علاوه بر آن دوازده کیش رقیب که آنها را در خود جذب کرده بود، در ترکیب آیین مسیح داخل شدند. عطیۀ روم یک دستگاه وسیع حکومت بود که در آن زمان که قدرت دنیوي رو به افول می رفت، پایۀ ساختمان حکومت روحانی کلیسایی گشت. چندان زمانی نگذشت که اسقف ها بیشتر از فرمانداران روم مصدر نظم و مرکز قدرت شهرها شدند؛ کلیساي مسیحی پا جاي پاي دولت روم نهاد؛ ایالات را فتح کرد، پایتخت را بیاراست و انضباط و وحدت را از مرزي تا مرز دیگر برقرار ساخت. روم با ولادت کلیسا جان سپرد. کلیسا با به ارث بردن مسئولیت روم و پذیرفتن آن به بلوغ و پختگی رسید.
سقوط امپراطوري
این هوس بازي تاریخ نبود که در قرن سوم برترین قدرت را به لشکریان بخشید. علل داخلی، کشور را تضعیف کرده و در همۀ جبهه ها بلادفاع گذاشته بود. قطع کشورگشایی پس از ترایانوس، و مجددا پس از سپتیمیوس سوروس، نشانۀ حمله به شمار می رفت، و همان گونه که روم با ایجاد تفرقه در میان ملت ها آنان را مغلوب ساخته بود، حال بربرها براي گشودن آن با حملات همزمان با یکدیگر متحد می شدند. ضرورت دفاع قدرت اسلحه و حیثیت سپاهیگري را بالا می برد. سرداران جاي فیلسوفان را بر تخت پادشاهی می گرفتند. سلطنت از دست اشراف به در رفته بود و جاي خود را به حکومت از نو جان گرفتۀ زور می داد. آشفتگی سیاسی از هم پاشیدگی اقتصادي را تسریع کرد، و افول اقتصادي به انحطاط سیاسی دامن زد. هر کدام از این دو در عین حال علت و معلول یکدیگر بودند. سیاست روم هیچ گاه نتوانسته بود زندگی اقتصادي سالمی براي
ایتالیا تأمین کند. شاید بدین جهت که دشت هاي تنگ شبه جزیره ایتالیا هرگز شالوده اي مناسب براي هدف هاي بلندپروازانۀ کشور ایتالیا نبودند. بر اثر رقابت گندم ارزانی که از سیسیل، افریقا، و مصر می آمد، مردم رغبتی به تولید غلات نداشتند؛ و تاکستان هاي بزرگ بازارهایشان را به نفع ایالات مفتوحه از دست می دادند. در قرن سوم مالکین چون از کثرت هجوم دشمن و بروز انقلاب در شهرها خسته شده بودند، بیش از پیش به اقامت در خانه هاي ییلاقی شان روي آوردند و آنها را کم کم به صورت قصرهاي مستحکمی درآوردند که تدریجاً به صورت کاخ هاي قرون وسطی درآمدند. فقدان برده براي اندك زمانی موقیعت رنجبران آزاد را، چه در صنعت و چه در کشاورزي، تقویت کرد. ولی با اینکه منابع ثروتمندان را جنگ و دولت از میان برد، از فقر بینوایان چیزي کاسته نشد. مبارزه طبقاتی خشونت آمیزتر می شد، چون توسعۀ مرزها قطع شده بود، اقتصاد ایتالیا دیگر نمی توانست از راه تأمین حوایج یا استثمار قلمرویی رو به توسعه شکوفان شود. سابقاً ایتالیا پول هاي ممالک مفتوحه را جمع آوري می کرد و از این راهزنی غنی می شد؛ از این پس پول به سمت ایالات داراي فرهنگ یونانی می رفت و ایتالیا فقیر می گشت؛ ثروت روزافزون آسیاي صغیر ایجاب می کرد که یک پایتخت شرقی جانشین رم شود. محصولات صنعتی ایتالیا به بازارهاي داخلی آن پس رانده شده بود و مردم فقیرتر از آن بودند که بتوانند اجناسی را که
می توانستند تولید کنند بخرند. وجود راهزنان، مالیات هاي روزافزون، و خرابی راه ها، که ناشی از کمبود برده بود، مانع
تجارت می شد. کاخ ها بیش از گذشته از لحاظ صنعتی خودکفا می شدند، و مبادلۀ پایاپاي با مبادلۀ پولی رقابت می کرد. تولید انبوه سال به سال جاي خود را به دکان هاي کوچک می داد که عمدتاً تقاضاهاي محلی را برآورده می کردند. به طور کلی تورم در بیشتر آنها قسمت اعظم طبقۀ متوسط را از هستی ساقط کرد، و قسمت قابل ملاحظه اي از وجوه سرمایه گذاري و سرمایۀ تجاري را که زندگی اقتصادي امپراطوري بدان وابستگی داشت، از میان برد. پس از پرتیناکس، امپراطورها از دیدن اینکه اشراف و بورژوازي بدین ترتیب لطمه خورده اند ناخرسند نبودند. آنان خصومت طبقۀ سناتورها و بازرگانان بزرگ را با اصلیت اجنبی، استبداد نظامی، و سختگیري خود احساس می کردند.
جنگ میان سنا و امپراطور، که از زمان نروا تا مارکوس آورلیوس قطع شده بود، از سر گرفته شد. فرمانداران با بذل و بخشش، توزیع وجوه، و انجام کارهاي عام المنفعه، عمداً اقتدار خود را بر پایۀ عنایت ارتش، بی چیزان، و دهقانان استوار
می ساختند. کارتاژ و افریقاي شمالی، که از اشغالگران دورتر بودند، شکوفامی شدند، ولی مصر در اثر فرقه گرایی مخرب، قتل عام کاراکالا، کشورگشایی زنوبیا، مالیات سنگین، کار اجباري از روي بی علاقگی، و مطالبۀ سالیانۀ غله از سوي روم رو به انحطاط می رفت. آسیاي صغیر و سوریه تجاوز و چپاول را تحمل کرده بودند، ولی صنایع قدیمی و دیرپاي این دو کشور در میان همۀ سختی ها پایدار مانده بود. یونان، مقدونیه، و تراکیا را بربرها ویران کرده بودند. جنگ، با کشانیدن پادگان ها و منابع رومی به مرز ژرمن ها، سبب پیدایش شهرهاي جدیدي در امتداد رودخانه ها شد. گل وضعش نابسامان بود و بر اثر حملات ژرمن ها، که شصت شهر آن را غارت کرده بودند، دلسرد شده بود. در بریتانیا نیز شهرها کوچکتر و کاخ ها بزرگتر می شدند. در اثر مبارزه طبقاتی و مالیات و عوارض سنگین، ثروت یا از میان می رفت یا در دهات نهفته می شد. امپراطوري با شهرنشین کردن و ترویج تمدن شروع شده بود، و اینک با بازگشت به زندگی روستایی و بربریت پایان می یافت.
نیمتاب شرك
نمودار فرهنگی قرن سوم تقریباً همان قوس نزولی ثروت و قدرت را می پیماید. مع هذا در این سال هاي غم انگیز جبر حرفی ( پارامتري )، بزرگترین نام ها در رشتۀ حقوق روم، زیباترین نمونه هاي انتقاد ادبی باستان، چند بناي تاریخی از باشکوه ترین آثار معماري روم، قدیم ترین داستان هاي رمانتیک، و بزرگترین رازور پدیدار گشتند. معماري رم در این عصر غریزه تعالی جوي رومیان را از راه بزرگ کردن ابعاد به حد کمال رساند. ادبیات شکوفایی کمتري داشت، زیرا غالباً نمی توانست از ثروت هایی که در دست امپراطور تمرکز داشت استفاده کند.
حکومت سلطنتی شرقی
آوگوستوس امپراطوري را ایجاد کرد؛ آورلیانوس آن را نجات داد؛ و دیوکلتیانوس سازمان آن را تجدید کرد. هر آوگوستوس تعهد می کرد که پس از بیست سال به نفع قیصر خود کنار رود، و قیصرش قیصر دیگري را منصوب کند تا به نوبۀ خود دستیار و جانشین او باشد. هر آوگوستوس دختر خود را به همسري قیصر می داد و بدین ترتیب پیوند خونی را به پیوند قانونی می افزود. بدین ترتیب دیوکلتیانوس امیدوار بود که از جنگ هاي جانشینی احتراز و امپراطوري در چهار نقطۀ سوق الجیشی علیه شورش داخلی و حملات خارجی در حال آماده باش باشد. این ترتیبی زیرکانه بود و همۀ فضایل را داشت جز وحدت و آزادي. حکومت سلطنتی تقسیم شد ولی مطلقه بود. هر یک از قوانین هر یک از زمامداران به نام هر چهار تن اعلام می شد و در سراسر امپراطوري معتبر بود. فرمان زمامداران بی درنگ قانون می شد، بی آنکه احتیاج به صحه گذاري سناي روم باشد، همۀ کارمندان دولتی از سوي فرمانروایان چهارگانه منصوب می شدند، بوروکراسی عظیمی پنجه هاي خود را در مرز و بوم کشور فرو می برد. این قبول استبداد شرقی، این همانند کردن پادشاه و خدا نشانۀ انقطاع و شکست نهایی بنیان هاي جمهوري عهد باستان و صرف نظر کردن از نتایج حاصل از ماراتون بود؛ و، مانند دوره اسکندر کبیر، بازگشتی به نظریه هاي دربارهاي هخامنشیان، مصریان، بطالسه، اشکانیان، و ساسانیان به شمار می رفت. ساختار سلطنت بیزانسی و اروپایی تا هنگام انقلاب فرانسه از این حکومت سلطنتی شرقی گرفته شد. تنها کاري که باقی مانده بود این بود که حکومت سلطنتی شرقی را در یک پایتخت شرقی با یک کیش شرقی پیوند دهند. با دیوکلتیانوس بیزانتیسم ( سبک حکومت بیزانس ) آغاز شد.
دیوکلتیانوس براي نوسازي هر یک از شئون دولت با نیروي قیصروار دست به کار شد. با ارتقا دادن بسیاري از کارمندان کشوري و لشکري به طبقۀ آریستوکراسی، و با تبدیل کردن آنان به یک قشر توارثی داراي سلسله مراتب کاملا شرقی و عناوین و القاب فراوان و تشریفات پیچیده، طبقۀ آریستوکراسی را دگرگون ساخت. این دولتی آشکارا متمرکز بود که به خودمختاري محلی هم مانند دموکراسی به چشم تجملی ناشی از امنیت و صلح می نگریست، و براي دیکتاتوري خود ضروریات جنگی در جریان یا قریب الوقوع را بهانه می آورد. در پایان قرن سوم، و بیشتر در قرن چهارم، فرار از مالیات در امپراطوري به صورت یک بیماري تقریباً همه گیر درآمد. بسیاري از روستاها و شهرها به سبب عوارض و مالیات هنگفت، خالی از سکنه شدند. در پایان قرن چهارم، هزاران فرد به آن سوي مرزها گریختند تا به بربرها پناه ببرند. کشاورزي در قرن سوم از مرحلۀ بردگی به وسیلۀ آزادي به مرحلۀ سرفداري درآمد و پا به دوران قرون وسطی نهاد.
جنگ کلیسا و دولت
در دوران پیش از مسیحیت، حکومت روم به طور کلی در مورد کیش هاي رقیب کیش مرسوم مشرکان از خود تسامح نشان داده بود و این کیش ها نیز در عوض در مورد آیین هاي رسمی و امپراطوري همین تسامح را نشان داده بودند؛ کلیسا نیز این نظر رومی را که مذهب تابع دولت باشد تخطئه می کرد؛ پرستش امپراطور را یک عمل مشرکانه و بت پرستی می پنداشت، دولت روم چنین نتیجه گرفت که مسیحیت یک نهضت رادیکالی و شاید کمونیستی است که قصدش واژگون ساختن زیرکانۀ نظام موجود است. پیش از نرون این دو نیرو این امر را ممکن یافته بودند که بدون کشمکش با هم به سر برند. قانون، یهودیان را از پرستش امپراطور معاف کرده بود و مسیحیان هم، از این امتیاز برخوردار بودند. ولی اعدام پطرس و بولس، و سوزاندن مسیحیان براي روشن کردن مسابقات نرون این تسامح متقابل و مغرورانه را به خصومت هاي دایم و جنگ هاي متناوب مبدل ساخت. ولی این تضاد عمیق تر از پرخاشجویی صرف بود. تمدن مشرکان بر شالوده دولت استوار بود، و تمدن مسیحی بر شالوده مذهب. براي یک نفر رومی مذهبش بخشی از ساختار و تشریفات حکومت به شمار می رفت و اوج اخلاق در نظرش میهن پرستی بود. براي یک نفر مسیحی مذهبش چیزي بود جدا و برتر از جامعۀ سیاسی، و برترین حد وفاداري در نظرش نه به قیصر بلکه به مسیح تعلق داشت. ترتولیانوس این اصل انقلابی را بنیان گذاشت که هیچ کس
موظف نیست از قانونی که آن را ظالمانه می داند اطاعت کند.
کناره گیري مسیحیان از امور دنیوي در نظرمشرکان شانه خالی کردن از وظیفۀ مدنی و تضعیف تاروپود و اراده ملی بود.
مخالفت با مذهب جدید بیشتر از جانب مردم بود تا از جانب دولت. صاحب مقامان رومی غالباً مردمانی فرهیخته و آزاداندیش بودند، ولی توده مشرکان از کناره جویی، احساس برتري، و یقین مسیحیان بیزاري می نمودند و از مقامات دولتی می خواستند که این ملحدانی را که به خدایان بی حرمتی می کنند کیفر دهند. گالینوس نخستین فرمان تسامح مذهبی را منتشر ساخت، به طور کلی این دوره براي مسیحیت دهه هاي آرامش بی سابقه و گسترش سریع بود. در آشفتگی و وحشت قرن سوم، مردم از دولت ضعیف شده روي می گرداندند و به تسلی هاي مذهب پناه می آوردند، و این تسلی ها را در آیین مسیح بیشتر می یافتند تا در کیش هاي رقیب آن. کلیسا از این پس اغنیا را به دین مسیح در می آورد، کلیساهاي بزرگ و پرخرج می ساخت، و به مؤمنین خود اجازه می داد از شادی هاي این جهانی بهره جویند. نفاق و کینۀ مذهبی در میان مردم فروکش می کرد، مسیحیان آزادانه با مشرکین می آمیختند، و حتی با آنها ازدواج می کردند. حکومت سلطنتی شرقی دیوکلتیانوس گویا براي این بود که امنیت و صلح مذهبی را هم مانند امنیت و صلح سیاسی استوار سازد. گالریوس در هر فرصتی از لزوم وحدت مذهبی براي پشتیبانی از سلطنت جدید دفاع می کرد. در فوریۀ سال 303 هر چهار حکمران فرمان دادند همۀ کلیساهاي مسیحی ویران گردد، همۀ کتاب هاي مسیحی سوخته شود، هر چه بیرحمی و خشونت بیشتر می شد، همدردي و محبت مشرکان بیشتر متوجه قربانیان می گشت؛ زمانی مردم دولت را برانگیخته بودند تا آیین مسیح را ازمیان بردارد؛ اکنون ملت از حکومت جدا می شد، و بسیاري از مشرکان خطر مرگ را به جان می خریدند تا مسیحیان در مخاطره را تا فرو نشستن طوفان در خفا پناه دهند و حمایت کنند. این شکنجه و آزار براي مدتی کلیسا را، به واسطۀ کاسته شدن طبیعی از عده پیروانی که در مدت نیم قرن رونق و رواج بلامانع به مسیحیت پیوسته یا با آن بزرگ شده بودند، تضعیف کرد. با سخن به مقابلۀ شمشیر و با امید به مقابلۀ خشونت و ددمنشی رفتند؛ و سرانجام بر قوی ترین دولتی که تاریخ به خود دیده است چیره آمدند. قیصر و مسیح در گود مبارزه رو در روي هم ایستاده بودند، و پیروزي از آن مسیح بود.
قسطنطین
امپراطوري روم بندرت چنان اختلال و سردرگمی را به خود دیده بود. قسطنطین خواهان سلطنت مطلقه بود. چنین حکومتی می توانست از پشتیبانی مذهب سود برد. انضباط مبتنی بر سلسله مراتب و بر مرجعیت جهانی کلیسا ظاهراً می توانست همنشین روانی مناسب براي سلطنت باشد. براي وقف قسطنطنیه، هم آداب مشرکان و هم آداب مسیحیان را رعایت کرد.
رفته رفته هر چه قدرتش افزون تر می شد آشکارتر از مسیحیت طرفداري می کرد. مع هذا سه ابر تابش این روز بی ابر را تیره ساختند: انشعاب رهبانی، شقاق دوناتیان، و بدعت آریانیسم. در فاصلۀ میان دوره شکنجه و آزار دکیوس و دیوکلتیانوس، کلیسا ثروتمندترین سازمان مذهبی امپراطوري شده و از حملات خود به ثروت و تمول کاسته بود. در همان حال که مسیحیت دنیا را دگرگون می کرد، دنیا هم مسیحیت را دگرگون می ساخت، و شرك جبلی بشر را جلوه گر می کرد. صومعه نشینی یا رهبانیت مسیحی در اعتراضی علیه این سازش هاي متقابل روح و جسم شکل گرفت. کلیسا مدتی با جنبش رهبانیت مخالفت ورزید، سپس آن را به عنوان وزنۀ لازمی در برابر اشتغال روزافزون خود به حکمرانی پذیرفت. فلسفۀ افلاطون، که چنان نفوذ عمیقی در اصول الاهیات مسیحی داشت، از این پس با کلیسا درگیر می شد. قسطنطین چندان پابند به اصول الاهیات نبوده است، و سیاست مذهبی او هدف هاي سیاسی داشته است. شورا عقیده راسخ اکثریت اعضایش را مبنی بر اینکه تشکیلات و حفظ کلیسا مستلزم ثبات آیین آن می باشد، تأیید کرد؛ و سرانجام به آن وحدت و اتفاق نظر عملی در عقیده اساسی رسید که به کلیساي قرون وسطی نام کاتولیک بخشید. در عین حال، این شورا مشخص کننده جایگزینی مسیحیت، به عنوان مبین و پشتیبان امپراطوري روم، با شرك بود، و قسطنطین را به اتحادي به مراتب مشخص تر از سابق با مسیحیت می کشاند. تمدنی نوین بر پایۀ آیینی نوین از آن پس روي ویرانه هاي فرهنگی فرسوده و کیشی محتضر برپا می گشت. قرون وسطی آغاز شده بود. قسطنطین مسیحیتش که در آغاز جنبۀ سیاسی داشت بتدریج به یک ایمان صادقانه مبدل شد و با سهیم گردانیدن امپراطوري در یک آیین جوان و یک سازمان نیرومند، و اخلاقیاتی پر از شوق و ذوق، جان تازه اي به کالبد پیر امپراطوري دمید. با یاري او، مسیحیت همان اندازه که یک کلیسا بود، یک دولت نیز شد، یعنی مدت چهارده قرن به صورت قالب زندگی و اندیشۀ اروپا درآمد. شاید اگر آوگوستوس را استثنا کنیم، کلیساي سپاسگزار حق داشته است او را بزرگترین امپراطوران بنامد.
سقوط روم
یک تمدن بزرگ، تا از درون منهدم نشده باشد، از بیرون مغلوب نمی شود. علل اصلی انحطاط امپراطوري روم در وجود مردم آن، در اخلاقیات شان، در مبارزه طبقاتی، در افول تجارت، در خودکامگی بوروکراسی، در مالیات گزاف و نرمش ناپذیر، و در جنگ هاي توان فرسایش بود. افزایش شهرنشینان سبب تکثیر تماس ها می شد و هر گونه نظارت فرهنگی را عقیم می گذاشت؛ مهاجرت اقوام به داخل ایتالیا صدها فرهنگ مختلف را یکجا جمع آورد و در نتیجه هویت جداگانۀ هر یک از بین رفت و یک بی هویتی فرهنگی به وجود آمد. معیارهاي اخلاقی و جمال شناسی در اثر فریبندگی توده مردم رو به تنزل نهاد، و لذات جنسی به آزادي افسار گسیخته اي دست یافت، در حالی که آزادي سیاسی رو به افول می رفت. این مذهب کیش قدیم را که به روح رومی خصلت اخلاقی و به دولت روم ثبات بخشیده بود، از میان برد. مسیحیت به فرهنگ کلاسیک، به علم، به فلسفه، به ادبیات و هنر اعلان جنگ داده بود. مسیحیت نوعی رازوري شرقی سست کننده را وارد رواقی گري واقع پردازانۀ زندگی رومی کرده بود، فکر افراد را از وظایف این جهانی معطوف آمادگی تسلیم طلبانه براي یک فاجعۀ کیهانی ساخته بود، و آنان را واداشته بود تا به جاي آنکه در جستجوي سعادت جمعی از طریق فداکاري در راه کشور باشند، به دنبال سعادت فردي از طریق زهد و عبادت بروند. مسیحیت وحدت امپراطوري را درهم شکسته بود، در حالیکه امپراطوران نظامی براي حفظ این وحدت مبارزه می کردند؛ آیین مسیح پیروان خود را از به عهده گرفتن شغل هاي رسمی یا رفتن به خدمت نظام منع کرده بود؛ اصول اخلاقی مبنی بر عدم مقاومت و صلح دوستی را موعظه کرده بود و حال آنکه نجات امپراطوري در گرو شور و شوق و اراده به جنگ بود. پیروزي مسیح مرگ روم به شمار می رفت. در این اظهار نظر تند حقیقتی وجود دارد. مسیحیت، بی آنکه بخواهد، به پیدایی آشفتگی در عقاید کمک کرد؛ آشفتگی عقایدي که باعث به وجود آمدن آداب و رسومی درهم و ناهماهنگ شد که به سهم خود در سقوط روم نقش داشت. ولی رشد مسیحیت بیش از آنکه
علت باشد معلول انحطاط روم بود. ازهم گسیختگی کیش دیرین خیلی پیش از ظهور مسیح آغاز شده بود. تلاشی اخلاقی با فتح یونان به توسط روم شروع شده بود، و در زمان نرون به حد اعلی رسیده بود؛ بعدها اخلاقیات رومیان بهتر شد و نفوذ اخلاقی مسیحیت در زندگانی امپراطوري بسیار نافع بود. علت آنکه مسیحیت توانست با چنان سرعتی گسترش بیابد این بود که روم رو به احتضار بود. مردم ایمان به دولت را نه از آن جهت از دست دادند که مسیحیت آنان را از دولت دور نگاه می داشت، بلکه بدین علت که دولت از ثروت در برابر فقر حمایت می کرد، می جنگید تا برده اسیر بگیرد، به کار مالیات می بست تا از تجمل پشتیبانی کند، و در حفظ ملت خود در برابر قحط و غلا، بیماریهاي همه گیر، مهاجمات و بیکاري عاجز بود؛ مردم حق داشتند از قیصر که طبل جنگ می زد روي بگردانند و به مسیح روي آورند که صلح را موعظه می کرد، یعنی از
یک خشونت باور نکردنی به یک رحم و عاطفۀ بی سابقه، از یک زندگی بی امید یا بی عزت به ایمانی که مایۀ تسلی
بینوایی شان بود و انسانیت شان را محترم می داشت بگروند. روم را نه مسیحیت از پا درآورد نه هجوم بربرها؛ هنگامی که
مسیحیت نفوذ یافت و هجوم بربرها فرا رسید، روم جز پوسته اي میان تهی نبود. علل اقتصادي انحطاط روم را را اجمالا یادآور شویم. وابستگی متزلزل نسبت به محصولات مفتوحه؛ کمبود غلامان و فروپاشی لاتیفوندیا؛ خرابی حمل و نقل و خطرات داد و ستد؛ از دست رفتن بازارهاي ایالات مفتوحه در قبال رقابت ایالات مزبور؛ ناتوانی صنایع ایتالیایی براي تأمین صادراتی هم ارز با واردات ایتالیا، و نتیجتاً سرازیر شدن فلزات قیمتی به سوي خاورزمین؛ جنگ انهدام آمیز میان اغنیا و فقرا؛ هزینۀ روزافزون سپاهیان، صدقات، کارهاي عام المنفعه، بوروکراسی عریض و طویل، و درباري مرکب از مفت خواران؛ تقلیل ارزش پول رایج؛ باز داشتن توانایی ها و قابلیت ها از کار، و جذب شدن ثروت هاي قابل سرمایه گذاري در نتیجۀ وضع عوارضی در حد مصادرة اموال؛ مهاجرت سرمایه و کار، و نهادن یوغ سنگین سرفداري بر گرده کشاورزي، و یوغ نظام کاستی بر گرده صنایع: همۀ اینها سبب انهدام شالوده هاي مادي زندگی ایتالیا شد، تا اینکه سرانجام، پس از مرگ اقتصادي آن، قدرت روم دیگر جز شبحی سیاسی نبود. علل سیاسی انحطاط فقط در یک واقعیت ریشه داشت: اینکه استبداد روزافزون, حمیت ملی شارمندان را از میان می برد و دولتمردي را از سرچشمه خشک می کرد. چون فرد رومی، جز از طریق خشونت، نمی توانست اراده سیاسی خود را بیان کند، علاقۀ به حکومت را از دست داد و جذب اشتغالات خود، تفریحات خود، لژیون خود، یا سعادت و رستگاري فردي خود شد. میهن پرستی و مذهب شرك وابسته و متصل به یکدیگر بودند و حال با هم رو به افول می رفتند. سنا، که قدرت و حیثیتش را از دست می داد، دوباره در سستی، تملق گویی، و خودفروشی سقوط کرد. بدین ترتیب آخرین سدي که ممکن بود کشور را از میلیتاریسم و آشفتگی هاي امپراطور بر آنها تسلط داشتند، نجات دهد درهم می شکست. دولت هاي محلی، دیگر مردان درجه اول را به خود جلب نمی کردند. بردگی اداري حصار زندان کاست اقتصادي را تکمیل کرد. گسترش لشکریان ایالات مفتوحه و سپاهیان مزدور، اضمحلال پاسداران امپراطور و سر برآوردن سرداران ایالات مفتوحه و نشستنشان برتخت امپراطوري رهبري عالی ایتالیا و حتی استقلالش را، دیر زمانی پیش از سقوط امپراطوري در غرب، از میان برد. لشکریان روم دیگر لشکریان رومی نبودند؛ بلکه اکثر از اهالی ایالات مفتوحه و بسیاري نیز از بربرها بودند. این افراد دیگر براي حفظ محراب و وطن و خانه نمی جنگیدند؛ بلکه براي مواجب، پاداش، و غنایم به جنگ می رفتند. موقعی که مسائل نظامی اهمیتی بیش از امور داخلی پیدا کرد، شهرهاي مجاور مرزها به صورت مقر حکومت در آمدند؛ شهر رم تماشاخانۀ پیروزیها، نمایشگاه معماري امپراطوري، موزه اشیاي عتیقه و شکل هاي سیاسی شد. زیاد شدن پایتخت ها و تقسیم قدرت وحدت اداري را درهم شکست. امپراطوري که بزرگتر از آن شده بود که دولتمردانش بتوانند آن را اداره یا لشکریانش از آن دفاع کنند بتدریج در معرض تجزیه و تلاشی قرار گرفت. در این نمایش دردناك قطعه قطعه شدن کشوري بزرگ، علل داخلی نامرئی نقش اصلی راداشتند. بربرهاي مهاجم فقط وارد جایی شدند که ضعف دروازه آن را گشوده بود، و انحطاط زیست شناختی، اخلاقی،اقتصادي، و دولتمردي سیاسی صحنه را براي هرج و مرج، دلسردي، و فساد خالی کرده بود. از خارج، سقوط امپراطوري روم غربی بر اثر توسعه طلبی و مهاجرت هونها در آسیاي شمال غربی تسریع شد. این قوم که لشکریان و دیوار چین جلوي پیشروی شان را به سوي شرق گرفته بودند، رو بسوي غرب کردند، امپراطوري روم شرقی تا سال 1453 دوام یافت. امپراطوري روم غربی دیگر پایان یافته بود.
دستاوردهاي روم
کار اصلی که روم به آنجا رساند این بود که دنیاي مدیترانه را فتح کرد، فرهنگ آن را پذیرفت، مدت دویست سال به آن نظم و رونق و آرامش داد، مدت دویست سال دیگر جلوي هجوم بربریت را گرفت، و پیش از مرگ خویش میراث کلاسیک را به دنیاي غرب انتقال داد. روم در فن حکمرانی رقیب نداشته است. دولت روم هزار جنایت سیاسی مرتکب شد: بناي خود را بر یک اولیگارشی خودپرست و روحانیت تاریک اندیش استوار ساخت؛ یک دموکراسی از آزادمردان به وجود آورد، و سپس با فساد و خشونت آن را از میان برد؛ و از ممالک مفتوحۀ خود براي تأمین مایحتاج یک ایتالیاي انگل بهره کشی کرد، ایتالیایی
که وقتی دیگر نتوانست به بهره کشی ادامه دهد فرو پاشید. بعضی جاها را، در شرق و در غرب، تبدیل به ویرانه اي تهی از جمعیت کرد و نام این کار را صلح نهاد. ولی در میان تمام این بدی ها نظام قانونی با شکوهی تشکیل داد که تا عهد ناپلئون، تقریباً در سراسر اروپا به زندگی و ثروت امنیت، و به صنایع تحرك و تداوم بخشید. حکومتی را با قواي مقننه و مجریۀ مجزا و مستقل از هم قالب ریخت که شیوه هاي نظارت و تعادل میانشان الهام بخش واضعین قوانین اساسی تا دوران انقلاب هاي امریکا و فرانسه شد. براي مدتی حکومت سلطنتی، آریستوکراسی، و دموکراسی را چنان با موفقیت یکی ساخت که مایۀ تحسین فیلسوفان، مورخان، اتباع خویش، و دشمنانش شد. در پانصد شهر شهرداری ها را بنیان گذاشت، و دیر زمانی به آنان آزادي شهرداري داد. امپراطوري خود را نخست با حرص و بیرحمی، و سپس با چنان تسامح و چنان عدالتی اداره کرد که این کشور پهناور هرگز نظیر آن را ندیده است. تمدن را در بیابان شکوفا کرد و با اعجاز ایجاد صلحی پایدار کفاره گناهانش را داد. امروز هم هدف عالی ترین کوشش هاي بشري احیاي صلح رومی در این جهان آشفته است. در درون چهارچوب نظامی که عالی تر از آن هرگز به وجود نیامده است، روم فرهنگی به وجود آورد که اصل آن یونانی ولی از لحاظ کاربرد و نتایج رومی بود. روم بیش از آن سرش گرم کار حکومت بود که بتواند در زمینۀ اندیشه ها به اندازه یونان آفرینندگی از خود نشان دهد؛ ولی با قدردانی تمام میراث فنی، فکري، و هنري را که از کارتاژ و مصر، و از یونان و مشرق زمین دریافت کرده بود، جذب کرد و با پافشاري در حفظش کوشید. زمام حکومت و مهارت حکمرانی از یک امپراطوري محتضر به یک پاپ نشینی پرنیرو انتقال یافت؛ قدرت بر باد رفتۀ شمشیر شکسته را سحر بیان تسلی بخش از نو فتح کرد؛ مبلغان کلیسا جایگزین لشکریان دولت شدند و در تمام جهات در طول جاده هاي روم رفتند، و ایالات مفتوحۀ شورش کرده، با پذیرش مسیحیت، مجددا حاکمیت روم را به رسمیت شناختند. در طی مبارزات طولانی عصر ایمان قدرت پایتخت باستانی پایدار و روزافزون ماند، تا اینکه در دوران رنسانس فرهنگ کلاسیک از گور خود بیرون آمد و شهر جاویدان دوباره مرکز و قلۀ زندگی، ثروت، و هنرهاي این جهان شد.
خلاصه تاریخ تمدن