انتحار يونان پريكلس نيز سياست تميستوكلس را در پيش گرفت; يعني بر آن شد كه جهان را با تجارت تسخير كند، نه با جنگ. شهرهاي آسيايي يونان استقلالي را كه به دست آورده بودند تا پايان دوران عظمت و قدرت امپراطوري آتن همچنان حفظ كردند. ولي، زماني كه اساس اقتدار آتن متزلزل شد، اين شهرها نيز در برابر باج ستانان شاهنشاه بزرگ (ايران) دوباره بي پناه ماندند. در ايتاليا، شهرهاي يوناني به بلاي جنگهاي پي در پي گرفتار بودند و از نفوذ و قدرت تجارت دريايي آتن آسيب و زيان ميديدند. سيسيل، كه همواره پرآشوب و پيوسته حاصلخيز و آباد بود، فرهنگ و ثروت خود را روز به روز توسعه و افزايش ميداد. گلون اول، سازمان اداري موثر و شايسته اي براي سيراكوز بر جاي گذارد كه به تشكيلات و نظاماتي كه پس از ناپلئون در فرانسه جديد باقي ماند بي شباهت نبود. اين شهر نه تنها مركز تجارت و ثروت شد، بلكه علم و ادب و هنر را نيز در خود پرورش داد. در سيراكوز عشرت و تجمل به حدي رسيده بود كه ضيافتهاي آن ضرب المثل افراط و اسراف شده بود; شارمندان سيراكوز تيزهوش و حاضر جواب بودند، و سخنرانيهاي بليغ و دلكش را چنان دوست ميداشتند; در تئاتر با شكوه خود، در فضاي آزاد و باز، گرد آمده كمديهاي اپيخارموس و تراژديهاي اشيل را تماشا ميكردند. اما انسان نميتواند تنها با هنر زندگي كند. مردم سيراكوز تشنه شراب آزادي بودند و پس طبقات بازرگان، اشرافيت زمينداران را برانداختند و دموكراسي سوداگرانه اي برقرار ساختند كه اساس آن نظام بيرحمانه برده داري بود. بعد از قريب شصت سال، جنگ اين دوران كوتاه آزادي را قطع كرد. كارتاژيان به سيسيل حمله ور شدند. فرماندهي اين سپاه نيز با هانيبال، نوه هامليكار، بود و سلينوس جزو امپراطوري كارتاژ قرار گرفت. كارتاژيان آكراگاس را گشودند، ديونوسوس با كارتاژيان از در صلح درآمد; سيسيل جنوبي را تماما به آنان واگذارد; و به نيروي سپاهي كه گرد آورده بود، ديكتاتوري دوم را بنياد نهاد (405). جنگ بزرگ چگونه آغاز شد همچنانكه انديشه ساده خدا را بايد به صورت انسان تصور كند، شارمندان ساده دل نيز سبب جنگ را شخصي، و معمولا شخصي واحد، ميدانند. پريكلس، ميخواست با تصرف مگارا و كورنت تجارت يونان را يكسره در اختيار آتن قرار دهد. كورنت براي يونان به منزله استانبول امروزي براي مديترانه خاوري بود; يعني دروازه تجارت نيمي از يك قاره. اما علت اساسي جنگ، رشد امپراطوري آتن و تسلط آن بر حيات سياسي و اقتصادي ناحيه اژه بود. آتن تسلط بر ناحيه اژه را براي خود ضرورت حياتي ميدانست، بر واردات غذايي خود اتكا داشت، آتن، با ايجاد امنيت در معابر بين المللي تجاري، ناحيه اژه را با صلح و سعادت قرين ساخت. سال به سال، مالياتها سنگين تر ميشد، چنانكه پريكلس شورشهاي را بسرعت و با كياست و زيركي تمام فرو نشاند. رهبران آزاديخواه آتن، كه آزادي آتنيان را غايت و هدف سياست خود قرار داده بودند، صريحا معترف بودند كه اتحاديه شهرهاي آزاد به امپراطوري زور و قدرت تبديل شده است. تضادي كه ميان آزادي خواهي و استبداد امپراطوري وجود داشت با فردگرايي كشورهاي يوناني به هم آميخت و به عصر طلايي پايان داد. تقريبا همه كشورهاي يونان در مقابل سياست آتن به مقاومت پرداختند. دشمني نژادي كهني كه بين اقوام دوريايي و يونيايي وجود داشت شعله گرفت. رسم معمول آتن، كه در شهرهاي تابع خود حكومتي دموكراتيك برقرار ميساخت، در نظر اوليگارش هاي زميندار اسپارت سخت خطرناك بود و نظام آريستوكراتيك را در همه جا تهديد ميكرد. اسپارتيان چندي از طبقات بالاي شهرها پشتيباني كردند و ظاهرا جبه‌هاي متحد در برابر قدرت آتن پديد آوردند. پريكلس، كه در داخل و خارج كشور همه جا خود را در ميان دشمنان ميديد، پريكلس معتقد بود كه اگر كمترين امتيازي به دشمنان داده شود، بي شك منابع غذايي آتن در خطر خواهد افتاد. وضع او چون انگلستان امروزي بود; يعني ميديد كه بايد يا امپراطور باشد يا از گرسنگي بميرد. با وجود اين، به همه كشورهاي يونان سفير فرستاد و آنان را به تشكيل يك اتحاديه يوناني دعوت كرد، تا بدان وسيله مشكلات و اختلافاتي را كه شهرهاي يونان را به سوي جنگ ميكشيد دوستانه حل و فصل كنند. طرح پريكلس تحقق نيافت تنها يك حادثه كوچك و محرك براي ايجاد جنگ بس بود. اسپارت اظهار داشت كه آتن، براي حفظ صلح، بايد تمام شهرهاي يونان را آزاد و مستقل بداند; يعني امپراطوري خود را رها كند. پريكلس مردم آتن را بر آن داشت كه بر گفته اسپارت اعتراض كنند، و اسپارت، در مقابل، جنگ را آغاز كرد.   تقريبا سراسر يونان به دو دسته تقسيم شد. در اين جنگ نيز، چون جنگ بين الملل زمان ما، نبرد اول مسابقه اي بود ميان نيروهاي دريايي و زميني. ازيك سو بحريه آتن شهرهاي ساحل پلوپونز را ويران ساخت، و از سوي ديگر، سپاه اسپارت وارد خاك آتيك شده، محصولات آن را در اختيار گرفت و زمينهاي كشاورزي را ضايع گردانيد. پيش بيني پريكلس، از لحاظ تدابير جنگي، درست و بجا بود. لكن تنها يك عامل را، كه موثرترين عوامل بود و نتيجه جنگ بدان بستگي داشت، ناديده گرفت. انبوهي جمعيت در شهر آتن موجب بروز طاعون (430) و شايد مالاريا شد. پريكلس محكوم شد، از مقامي كه داشت بركنار گرديد در دوران حكومت پريكلس، آتن به اوج عظمت خود رسيد. لكن، يكي از علل اين ترقي، ثروت سرشاري بود كه از شهرهاي هم پيمان، بي رضاي آنان، گرد آمده بود; و علت ديگر آن قدرتي بود كه دشمني تقريبا همه كشورها را برانگيخته بود. از اين روي، اساس عصر طلايي يونان بر مبناي درست و سالمي استوار نبود; هنگامي كه تدابير سياسي آتن از حفظ صلح عاجز ماند، بناي حكومت و مدنيت آن فرو ريخت. جانشينان وي آنچنان صبر و تحمل نداشتند كه برنامه اي را كه به خويشتن داري و ضبط شجاعانه نياز داشت به كار بندند. رهبران جديد حزب دموكراتيك مردماني تاجرپيشه و سلسله عوامفريباني بودند و همواره مردمان را به جنگهاي زميني و دريايي برمي انگيختند. قوه تخيل آلكيبيادس اعمال پريكلس را ضايع و بي حاصل كرد. آتن بتازگي از جنگ و طاعون خلاص يافته، و تجارت دوباره, ثروت ناحيه اژه را به سوي آن شهر روانه كرده بود. اما هر موجود زنده اي، به مقتضاي طبيعت خويش، خواستار رشد و گسترش است. هرگز مطامع انساني و گسترش طلبي امپراطوريها پايان ندارد و در يك جا باز نمي ايستد. آلكيبيادس در انديشه آن بود كه قلمرو آتن را در سرزمين هاي ثروتمند سيسيل و ايتاليا توسعه دهد، زيرا كه شهرهاي آن نواحي، امپراطوري را از غله و مواد خام و مرد جنگي بي نياز مي ساختند. و خراجي كه او را غني ترين و نيرومندترين شهر جهان ساخته بود دو برابر مي شد. تنها رقيب آتن سيراكوز بود، و مي توانست بر سيراكوز چيره شود، مديترانه باختري يكسره در تصرف او مي آمد، و آتن به چنان شكوه و عظمتي دست مي يافت كه پريكلس آن را حتي در مخيله خويش نمي توانست ديد. زبان فصيح آلكيبيادس، و خيال پردازي هاي مردمي كه در اين وقت بي باكانه از قيدهاي اخلاقي رها شده بودند، بر اوضاع غالب گرديد و مجلس جنگ با سيراكوز را تصويب كرد، و اسباب جنگ با هيجان تب الودي، آماده گشت، اسپارت پذيرفت كه به ايران ياري كند تا دوباره بر شهرهاي يونيايي يونان دست يابد. آتن ده سال ديگر در برابر دشمنان خود پايداري كرد; اين بهترين نمودار شهامت اين مردم است و بر حيات و قدرت دموكراسي آتن دلالت دارد. حكومت بر مبناي اقتصادي مستحكمي قرار گرفت; با اخذ ماليات و اعانات، بحريه جديدي فراهم گشت; و تقريبا يك سال پس از شكست سيراكوز، آتن آماده شد كه باز به اسپارت در فرمانروايي بر درياها رقابت كند. اما همينكه بهبود اوضاع مسلم شد، اوليگارشها كه هيچ گاه از جنگ خشنود نبودند و پيروزي اسپارت را در حقيقت تجديد حيات حكومت آريستوكراسي در آتن مي شمردند، شورشي ترتيب دادند و بر اركان حكومت مستولي شدند و يك شوراي عالي چهار صد نفري تشكيل دادند (411). مجلس، كه از قتل بسياري از رهبران حزب دموكرات به وحشت افتاده بود، بر انحلال خود راي داد. دولتمندان پشتيبان اين انقلاب بودند، زيرا آن را تنها راه تسلط بر جنگ طبقاتي ميدانست. اين وضع، سخت به وضعي كه در دوران انقلاب امريكا پيش آمده بود شباهت داشت. زيرا در انقلاب امريكا نيز جنگ و ستيز طبقات متوسط با آريستوكراسي موجب اتحاد احزاب ليبرال امريكا و انگليس شده بود. اوليگارشها چون به قدرت رسيدند، خواستار صلح شدند. براي مدت كوتاهي در آتن حكومتي پديد آمد كه از دموكراسي و آريستوكراسي تركيب يافته بود; توسيديد و ارسطو آريستوكراسي را بهترين و درست ترين حكومتي مي دانستند كه پس از سولون در آتن صورت پذيرفته بود. اما انقلاب دوم نيز فراموش كرده بود كه غذا و حيات آتن به بحريه آن وابسته است، و مانند انقلاب اول، جمله سپاهيان دريايي را، جز معدودي از فرماندهان، از حقوق سياسي محروم داشته بود. لذا دريانوردان، حكومت تازه را به زانو درآوردند و دموكراتهاي پيروز سازمان هاي پيشين را دوباره برقرار ساختند (411). دموكراسي كه دوباره قدرت يافته بود، آلكيبيادس را وعده عفو داد اسپارت كه در اين هنگام فرمانرواي مطلق ناحيه اژه شده بود، با ناوگان خود از شهري به شهر ديگر ميرفت، دموكراسيها را برميانداخت، و حكومتهاي اوليگارشي پيرو اسپارت را جايگزين آنها ميساخت. راه‌هاي آتن را مسدود ساخت. و سپس تسليم شد. اوليگارشهاي تبعيد شده حكومت را در دست گرفتند و براي آتن يك شوراي سي نفري تشكيل دادند (404). با افزايش جنايات و تبهكاريهاي اوليگارشها، همه گناهان دموكراسي از يادها رفت. تراسوبولوس به آتن درآمد و حكومت دموكراسي را دوباره برقرار ساخت (403). مجلس، به راهنمايي وي، نهايت اعتدال را به جا آورد و همه را مشمول عفو عمومي قرار داداين روش انساني و مدبرانه سرانجام آرامشي را كه آتن مدت يك نسل از آن محروم بود به وي بازگرداند. اسپارت به شهرهايي كه روزگاري تحت تسلط آتن بودند، وعده آزادي داده بود، ولي اكنون به جاي آن باجي بر آنها تحميل كرد، و در هر يك از آنها حكومتي آريستوكراتيك، به وجود آورد كه يك پادگان اسپارتي آن را حمايت ميكرد. اين حكومتها، كه فقط در برابر ناظران سلطنتي دوردست مسئول بودند، چنان به ظلم و فساد دست آلودند كه در اندك زماني امپراطوري جديد بيش از امپراطوري كهن مورد نفرت مردم قرار گرفت. تا آغاز قرن چهارم، طبقه حاكمه كم كم چنين آموخته بود كه در جوار زندگي ساده مردم, به خلوت زندگي پرتجملي در پيش گيرد; در اين زمان، جنگ هاي داخلي ايرانيان در سرنوشت يونانيان تاثير ميكرد. پس از نه سال صلح، دوباره آتش جنگ ميان آتن و اسپارت شعله ور شد. نيروي متحد درياي ايران و آتن، سلطه دريايي كوتاه اسپارت پايان يافت. آتن قرين شادي گشت و، اسپارت، براي دفاع از خود، پيشنهاد كرد كه حاضر است تمام شهرهاي يوناني آسيا را به ايران برگرداند، به شرط اينكه ايران صلحي در يونان برقرار سازد كه منافع اسپارت را نيز تامين كند. آتن با اعتراض و با علم به اينكه اين صلح خفت آورترين واقعه تاريخ يونان است، قرارداد را امضا كرد. در يك نسل، ثمرات پيروزي ماراتون به يغما رفت و، گرچه شهرهاي داخلي يونان در ظاهر آزادي داشتند، قدرت ايران آنها را در خود فرو برد. تمام يونانيان اسپارت را خائن مي دانستند و با اشتياق در انتظار ملتي بودند كه آن را نابود سازد. ارتش اسپارت در شهرهاي بئوسي حكومتهايي از متنفذيني كه تابع اسپارت بودند در آنجا به وجود آورد. اين بحران، كشور تب را به قهرمانيهاي شگفت آوري برانگيخت. وقتي ارتش اسپارت، به بئوسي هجوم كرد، اپامينونداس چنان شكستي به آنها داد كه تاريخ سياسي يونان و روش جنگي اروپا را دگرگون ساخت. او نخستين يوناني بود كه تاكتيك جنگي را بدقت مطالعه كرد و اتفاقات غيرمترقبه را در جنگ به حساب آورد. وي بهترين سربازان جنگنده خود را براي هجوم در يك جناح متمركز مي ساخت و ديگران را به دفاع واميداشت، و به اين طريق دشمن را، كه از مركز در حال حمله و پيشرفت بود، از طرف چپ مورد حمله قرار ميداد و مي پراكند. بعد از پيروزي، مسينا را از سلطه صد ساله اسپارتها آزاد ساختند، تفوق كوتاه مدت تب موجد سرافرازي پايداري براي يونان نشد. درست است كه يونان را از سلطه استبداد اسپارت رها ساخت، اما نتوانست خارج از مرزها وحدت استواري به وجود آورد، و نزاعها و كشمكش هايي كه پديد آمد دولت شهرهاي يونان را تضعيف و گرفتار اغتشاش كرد، تا اينكه فيليپ از شمال به آنها حمله آورد. آتن يك بار ديگر كوشيد تا چنين وحدتي به وجود آورد. با تجديد بناي ديوارهاي مستحكم و نيروي دريايي و تثبيت پول و تاسيسات كهن مالي و بازرگاني بتدريج تسلط اقتصادي خويش را دوباره در درياي اژه به دست آورد. تا سال 370، آتن بار ديگر بزرگترين نيروي مديترانه خاوري شد. صنعت و بازرگاني اكنون مايه حيات اقتصاديش بود. در قرن چهارم، يك نظام اعتباري واقعي شكل گرفت: بانكدارها، به جاي پرداخت پول نقد، برات و حواله و چك ميدادند. اين تغيير ثروت از زمين به نقدينگي جنبش تب الودي براي كسب پول به وجود آورد، ثروتها به سرعت بي سابقه اي اندوخته و بر باد ميشد و در راه تجملات و ولخرجي هاي نمايشي به مصرف ميرسيد. در ميان اين فراواني ثروت، فقر نيز روزافزون بود. زيرا همان تنوع و آزادي معاملات كه زيركان را قادر مي ساخت ثروت به چنگ بياورند باعث مي شد كه ساده لوحان نيز ثروت خويش را در اندك مدتي از دست بدهند. سوداگران و طبقه كاسب، كه به كمك قدرت و عده زيادشان توازني بين آريستوكراسي و عوام به وجود آورده بودند، بيشتر ثروت خود را از دست داده بودند و ديگر نمي توانستند بين دارا و ندار، يعني محافظه كاران سرسخت و تندروان ايدئاليست، ميانجي شوند. فقرا براي تاراج كردن ثروت اغنيا متوسل به قانون گذاري و انقلاب مي شدند، و ثروتمندان براي حمايت خود عليه فقرا متحد مي گشتند. در اين مبارزه، روشنفكران روز به روز بيشتر به جانبداري از طبقه‌هاي فقير گراييدند. بازرگانان و بانكداران را، كه ثروتشان نسبت معكوس به مايه علمي شان داشت، منفور مي داشتند; حتي ثروتمنداني از ميان آنان، چون افلاطون، سرگرم معاشقه با عقايد كمونيستي شدند. پريكلس استعمار را به منزله دريچه اطميناني براي كم كردن دامنه مبارزه طبقاتي به كار برده بود. اما ديونوسيوس غرب را زير مهميز داشت، مقدونيه در شمال پيش ميرفت، و آتن بيش از هميشه فتح و سكونت در زمين هاي جديد را مشكل مي يافت. سياستمداران، تا جاي ممكن، به قوه ابتكار خود فشار آوردند تا سرچشمه‌هاي ديگري براي درآمدهاي عمومي فراهم كنند. ماليات هاي مستقيم را دو برابر كردند; بر تعرفه‌هاي گمركي صادرات و واردات افزودند; بر انتقال مستغلات ماليات اضافي بستند; شيوه مالياتي زمان جنگ را به هنگام صلح ادامه دادند; براي جمع آوردن پول دست استمداد به سوي كمك داوطلبانه مردم دراز نمودند; بيش از پيش ثروتمندان را بر آن داشتند تا در شركتهاي دولتي سرمايه گذاري كنند; و ماليات بر ثروت را توسعه داده، شامل ثروتهاي كمتر نيز كردند. نتيجه اين تحميل ها اين شد كه مردم ثروت و درآمد خود را پنهان كردند; فرار از پرداخت ماليات همه گير شد; طبقات متوسط و ثروتمندان دموكراسي را موجب افزايش رشك و حسد شناخته، نسبت به آن بي اعتماد گشتند، و فقرا نيز اعتقادشان نسبت به دموكراسي سلب شده، عدم تعادلي را كه در ثروت موجود بود مايه ابتذال آن مي دانستند. شدت روزافزون مبارزه طبقاتي، ( هنگامي كه فيليپ حمله خود را آغاز كرد ) يونان را در داخل و خارجي متلاشي ساخته بود. بسياري از اغنيا مقدم او را به شهرهاي يونان گرامي شمردند، زيرا اگر او نبود، انقلاب دار و ندارشان را بر باد ميداد. فساد اخلاق با افزايش تجمل پرستي و بيداري افكار همراه بود. توده‌ها پايبند خرافات خود بودند و اساطير خويش را رها نميكردند. خدايان اولمپي رو به زوال بودند، ولي خدايان جديدي طلوع ميكردند. رب النوع هاي خارجي از مصر و آسيا وارد ميشدند; و گسترش مناسك اورفئوسي هر روز بر مشتاقان ديونوسوس مي افزود. بورژوازي نيم اجنبي و رشد كننده آتن، كه بيش از احساسات رازورانه در حسابگري و ماديات تعليم يافته بود، چندان توجهي به اعتقادات قديمي نداشت; خدايان محافظ شهرها فقط توانسته بودند احترام ظاهري آنها را جلب كنند، و ديگر قادر نبودند ايشان را با موازين اخلاقي و فداكاري نسبت به حكومت ملهم سازند. فلسفه ميكوشيد اطاعت نسبت به قانون و اخلاق طبيعي را جانشين احكام آسماني و اطاعت مذهبي سازد، لكن تعداد كساني كه حاضر بودند زندگي ساده و بي پيرايه سقراط، يا علو طبع و بزرگوراي متفكر بزرگ، ارسطو، را داشته باشند چندان نبود. به نسبتي كه مذهب دولتي نفوذش را بين طبقات تحصيل كرده از دست ميداد، افراد خود را بيشتر و بيشتر از محدوديت و قيد و بندهاي اخلاقي خلاص ميكردند. پسر از زير بار امر والدين، مرد از قيد ازدواج، زن از وظيفه مادري، و مردم از مسئوليت سياسي فرار مي نمودند. محافظه كاران از هر عمل نسل جديد به لرزه در مي آمدند. روحيه جنگاوري در قرن چهارم پيشرفت كرد، و متعاقب تعليمات اوريپيد و سقراط و سرمشقهاي آگسيلائوس، موجي از اومانيسم روشنفكري سر برآورد. اما سقوط اخلاق عمومي در مسائل جنسي و سياسي ادامه يافت. مجردها و روسپيان، به ياري هم، تعدادشان فزوني گرفت، و زناشويي آزاد بر ازدواج قانوني تفوق يافت. جلوگيري از توليد نسل از راه پيشگيري، سقط جنين، يا كشتن نوزادان آيين روز بود. ذخيره ارتش از طبقه شارمندان نيز، يا به علت كشت و كشتارهاي جنگ، يا به علت قلت افرادي كه منافع ملكي در كشور داشتند، و يا به سبب عدم تمايل به خدمت سربازي رو به زوال بود. زندگي مرفه و بيدغدغه خانوادگي و بازرگاني و دانشگاهي جايگزين زندگي پرتقلا و انضباط نظامي و خدمات دولتي زمان پريكلس گشته بود. ورزش حرفه اي شده بود. مردمي كه در قرن ششم ميدانهاي ورزشي را پر ميكردند، اكنون با تماشاي نمايشهاي ورزشي حرفهاي خود را راضي ميكردند. سربازان اجير جاي سربازان وظيفه را گرفته بودند، و اين نشان آن بود كه رهبري يونان بزودي از دست سياستمداران بيرون رفته، به دست جنگجويان خواهد افتاد. هنگامي كه افلاطون سرگرم بحث درباره شاهان فيلسوف بود، شاهان نظامي زير گوشش در حال نشو نما بودند. اكنون سربازان نه در راه ميهن، بلكه در راه اربابي كه بيشتر پول ميداد خون خود را ميريختند. فساد سياسي و اغتشاشي كه به دنبال مرگ پريكلس به راه افتاده بود در سراسر قرن چهارم ادامه يافت. خطيبان هوا را از جنجال مبارزه‌هاي سياسي خود آلوده مي كردند. هر چه سياست بازي بيشتر ميشد، ميهن پرستي سست ميگرديد. مناقشات و دسته بنديهاي سياسي وقت مردم را به خود معطوف داشته، براي كشور چيزي باقي نميگذارد. قانون اساسي كليستنس، و فردگرايي در بازرگاني و فلسفه، خانواده را ضعيف كرده، ولي فرد را آزاد ساخته بود; اكنون فرد آزاد، كه گويي در مقام انتقام از زوال خانواده برخاسته بود، برگشته، دولت را نابود ميكرد. در سال 400 دموكراتهاي پيروز ( براي اثبات و ابقاي شركت شارمندان در مجلس شورا و جلوگيري از تسلط اغنيا بر آن ) براي شركت كنندگان در مجلس حقوق دولتي تعيين كردند. طولي نكشيد كه در اثر اين نقشه اكثريت مجلس از آن نداران شد، و قانون اساسي هر چند كه قدرت قانونگذاري را در دست پنج نفر محدود ساخت، که به جبهه عوام متمايل بود و تفسيرهاي آن از قوانين، حيثيت و قدرت جناح محافظه كار را پايين آورد. به علت پرداخت حقوق به شركت كنندگان در مجلس، احتمالا در قرن چهارم، سطح دانش و فراست اعضاي شركت كننده پايين آمد. اين اشتباهات به قيمت نابودي امپراطوري و آزادي آتن تمام شد. همان شهوت و آز نسبت به پول و قدرتي كه باعث سرنگون شدن اتحاديه اول شده بود، دومي را نيز از پا درانداخت. پس از سقوط اسپارت، آتن احساس كرد كه ممكن است دوباره نفوذ خود را بسط دهد. در تشكيل امپراطوري جديد، آتن متعهد شد كه از تصرف زمين در خارج از آتيك به دست اتباع خود جلوگيري كند. روش زور و مجازات، كه در قرن پنجم بدون موفقيت اعمال شده بود، دوباره به كار برده شد، و باز شكست خورد. شورشيان در مقابل تمام عمليات نظامي آتن براي فرو نشاندن آتش انقلاب مقاومت كردند، و سرانجام، آتن در سال 355 ناچار شد استقلال آنها را به رسميت بشناسد. حيات فلسفي هر تمدني را كه بپسندد و تحسين كند به خطر مياندازد. در مراحل اوليه تاريخ هر ملتي فلسفه كم است; عمل حكمفرماست; مردمان راستتر، بي رياتر و بي غل و غش تر، و در عشق و جنگ بي پرده ترند. ولي هر چه تمدن توسعه مي يابد، همچنانكه رسوم و قراردادها و قوانين و اخلاقيات بيشتر و بيشتر فعاليت غريزه‌هاي طبيعي را محدود مي سازند، عمل, جاي خود را به فلسفه مي دهد، موفقيت به خيال پردازي، صراحت به حيله گري، بيان به پنهان كاري، خشونت به همدردي، و باور به شك جاي ميدهند و وحدت صفاتي كه در حيوانات و انسان هاي اوليه مشترك است از بين مي رود. رفتار مردم نسبت به خود و ديگران ناپخته، مشكوكانه، از روي حساب، و هشيارانه مي شود، و آمادگي به جنگ تبديل به بحث و گفتگوي بي حد مي شود. كمتر ملتي توانسته است بدون فدا كردن مردانگي و وحدت خود به مراحل عالي فرهنگي و حساسيت درك زيبايي برسد. ثروت چنين ملتي هميشه وسوسه اي مقاومت ناپذير در مقابل بربرهاي بي چيز و فقير قرار مي دهد. در كنار هر روم هميشه يك گل، و در كنار هر آتن هميشه يك مقدونيه در كمين است. سيراكوز، علي رغم بحرانهاي شديد سياسي، در سرتاسر قرن چهارم يكي از ثروتمندترين و قدرتمندترين شهرهاي يونان بود. ديونوسيوس اول، با وجود بي سياستي و خيانت, با تدبيرترين حكمران زمان خويش بود. با دو برابر كردن حقوق سربازان خود و رهنمون شدن ايشان به پيروزي هاي سهل، چنان وفاداري و صميميت آنها را كسب كرد كه توانست سي و هشت سال تخت و تاج خود را نگاه دارد. همينكه حكومت خود را تثبيت كرد، سياست خشن قبلي خويش را تبديل به ملايمت و نرمي و يك نوع استبداد آميخته با عدالت نمود; زمينهاي مرغوب را بين افسران و دوستان خويش تقسيم كرد; و نواحي اطرافش را به نسبت مساوي بين مردم، اعم از آزاد و برده، تقسيم كرد. گرچه مالياتي كه از مردم ميگرفت به سختي و شدت مالياتهاي مجلس آتن بود، سيراكوز تحت رهبري او شكوفا شد. در باطن تمام نقشه‌هايش اين خيال نهفته بود كه كارتاژيها را از سيسيل بيرون راند. بهترين مهندسان و كارگران فني يونان باختري را به خدمت خويش درآورد تا ابزار جنگي او را تكميل و اصلاح كنند. اين مردان، فلاخن هاي عظيمي اختراع كردند كه مي توانست سنگها و اشياي جسيم را به مسافت هاي دور پرتاب كند. اين اختراعات و اسلحه‌هاي جنگي از سيسيل به يونان آمد و به دست فيليپ مقدوني افتاد. از آن به بعد، جنگهاي زميني در يونان به وسيله پياده نظام انجام ميگرديد. ديونوسيوس يك لشكر بزرگ سواره نظام نيز تشكيل داد و اينجا نيز به فيليپ و اسكندر درس هايي آموخت. سرانجام، كارتاژ تمام نقاطي را كه ديونوسيوس به تصرف درآورده بود پس گرفت و، بعد از آنهمه كشتار و خونريزي، اوضاع به حال سابق برگشت. بربرهاي وحشي همه جا در اطراف دنياي آن روز يونان در حال نمو و رشد بودند; ويراني هايي كه ديونوسيوس در جنوب ايتاليا به وجود آورده بود، راه را براي تسخير شهرهاي يوناني باز كرد; نخست به دست بومي هاي اطراف، و سپس به دست رومي هاي نيمه وحشي. ديونوسيوس دوم مشاورين كارداني در اختيار داشت، که به اين فكر افتاد كه نرمش جواني در ديكتاتور جوان فرصت مناسبي است كه اگر نتوان مدينه فاضله اي را كه افلاطون براي او تشريح كرده بود كاملا برپا كرد، لااقل بتوان رژيم مشروطه اي برقرار ساخت كه سراسر سيسيل را متحد كرده، تسلط كارتاژ را براندازد. ديونوسيوس دوم افلاطون را به دربار خود دعوت كرد و خويشتن را به تعاليم او سپرد. افلاطون كه از اشتياق ظاهري او فريب خورده بود، وي را به سوي فلسفه، از دريچه‌هاي مشكلش، يعني رياضيات و كف نفس، رهنمون شد. بنا بر گفته افلاطون، ديون ميخواست سلطنت مشروطه برقرار كرده، روش زندگي سيراكوز را بر مبناي اسپارت اصلاح كند; شهرهاي اسير و محروم يوناني سيسيل را تجديد بنا و متحد سازد; و سپس نفوذ و قدرت كارتاژ را از جزيره براند. اما سيراكوزيها سخت به دموكراسي دل بسته بودند و كمتر از هيچ كدام از ديونوسيوسها تشنه اخلاق نبودند. يكي از دوستان ديون او را به قتل رسانيد. در نتيجه، اغتشاش و هرج و مرج مستولي شد. تيمولئون مجددا دموكراسي را برقرار كرد و حمله كارتاژيها را دفع نمود و مدت يك نسل سيسيل را چنان امن و آرامش داد كه مهاجران از هر گوشه دنياي يونان آن روز به آمدن و سكونت در اين جزيره پرداختند. در همان هنگام كه تيمولئون دموكراسي را براي آخرين بار به سيسيل باستاني باز ميگرداند، فيليپ آن را در خاك يونان نابود ميكرد. هنگام بر تخت نشستن فيليپ (359)، در قسمت اعظم مقدونيه، هنوز مردم كوچنشين نيم وحشي و بي خط و كتابي زندگي ميكردند; در واقع، تا آخر سلطنت وي نيز مقدونيه به همين حال ماند زيرا، با وجودي كه يوناني زبان رسمي آن بود، نه يك نويسنده، نه يك عالم، نه يك هنرمند، و نه يك فيلسوف به يونان عرضه كرد. فيليپ جز مظاهر تمدن از همه چيز برخوردار بود. حيوان زيبايي بود كه گاه گاه مي كوشيد نجيب زادگان يونان را تقليد كند. نبرد را دوست ميداشت و به شراب مردافكن بيشتر عشق ميورزيد. برخلاف اسكندر، شوخ مزاج بود و از ته دل خنديدن را دوست داشت در سياست مكار و خائن بود، براي دولتها اخلاقي نميشناخت، مع هذا، در پيروزي رفتاري ملايم داشت و با يونانيهاي مغلوب رفتاري ميكرد كه خودشان با خود نميكردند. نوع حكومت او سلطنتي آريستوكراتيك بود كه در آن قدرت شاه محدود به دوام قدرت اسلحه، و برتري خرد او، و تمايل نجبا به حمايت از او بود. هشتصد نفر خان و ارباب فئودال ياران شاه بودند. آنها همه مالكان بزرگي بودند كه از اجتماع و شهر و كتاب بيزار بودند، و با جسم سالم و شجاعت مستانه آماده جنگ ميشدند; فيليپ با شكيبايي، ولي با عزمي راسخ، اين ارتش ده هزار نفري را با تمرينهاي نظامي تبديل به نيرومندترين ابزار جنگي كرد كه اروپا تا آن روز به خود نديده بود. مصمم بود كه با اين نيرو يونان را تحت رهبري خويش متحد سازد; سپس، ايرانيها را از يونان آسيايي بيرون راند. او، در هر قدم كه به سوي اين هدف پيش ميرفت، عشق مردم يونان به آزادي را مانع راه خود ميديد، و در راه از ميان برداشتن اين مانع، هدف را فداي وسيله ميكرد. اما آتن كه سرانجام از گفته‌هاي دموستن بيدار شده بود، فيليپ را ناجي خود نمي ديد، بلكه او را به چشم اسير كننده خويش مينگريست. لاجرم تصميم گرفت كه به خاطر استقلال كشور شهر خود، و حفظ دموكراسي كه آتن را روشنايي دنياي آن روز ساخته بود، با فيليپ بجنگد. دموستن قبول نداشت كه كشور-شهر آتن در اثر جنگ و جدايي بي آبرو و خفيف شده و اكنون موقع آن فرا رسيده است كه تمام يونان متحد شود. جاه طلبي هاي فيليپ را از همان اول پيش بيني ميكرد، و به آتني ها التماس مي كرد كه بجنگيد و متفقين و متصرفات شمالي خود را حفظ كنيد. اسكندر، پسر هجده ساله فيليپ، كه با شجاعت و بي پروايي سوار نظام مقدوني را فرماندهي مي كرد، طي جنگ سختي پيروز شد. فيليپ، و بعد از او اسكندر، خودمختاري اعضاي فدراسيون را با دقت حفظ ميكردند كه مبادا يكي از آنها بتواند بر ديگري تاخته و بالنتيجه قدرتي پيدا كند كه سيادت مقدوني را به خطر اندازد. مع هذا، فيليپ آنها را از آزادي بزرگي محروم كرد، و آن حق انقلاب بود. فيليپ محافظه كار صديقي بود كه ثبات وضع مالكيت را محرك اصلي و انكارناپذير هر پيشرفت، و عامل دوام حكومت ميدانست. اسكندر زندگي فلسفي ارسطو، با زندگي سپاهي شاگردش همانند بود; هر دو زندگي سرشار از پيروزي و تفكر منطقي بود. شايد اشتياق به ايجاد وحدت، كه تا حدي بر فتوحات اسكندر شكوه و عظمت بخشيد، از جانب اين فيلسوف به ذهن آن جوان القا شده بود. ارسطو تا حدي اسكندر را يوناني بار آورد. اسكندر در سراسر عمرش ادبيات يونان را تحسين ميكرد و بر تمدن آن رشك مي برد اسكندر زودتر از موقع گرفتار مسئوليت هاي بزرگ شد، و در نتيجه به بلوغ فكري نرسيد. مانند بسياري از مردان عمل شكوه ميكرد كه كاش ميتوانست فيلسوف و متفكر هم باشد. ميتوانست بر هزاران نفر سرباز حكمراني كند و بر ميليونها نفر غلبه و سلطنت نمايد، ولي نميتوانست بر خلق و خوي خود مسلط شود. هرگز نياموخت كه عيوب و محدوديتهاي خود را بشناسد; در عوض، اسير چاپلوسي و تملق اطرافيان خود باقي ماند. سراسر زندگيش در آشوب و هيجان و شكوه و جلال گذشت، و آن قدر جنگ را دوست مي داشت كه يك لحظه روي آرامش و صلح نديد. تاريخ به ياد ندارد كه هيچ سياستمدار، و كمتر از آن هيچ سرداري، در صداقت و رافت و صميميت و محبت بي شائبه و خوش نيتي و سخاوتمندي نسبت به دوست يا دشمن به پاي او برسد. يك صفت در وي سرآمد بود: جاه طلبي. سردار بزرگي نبود، بلكه سرباز دليري بود كه پشتكار لجوجانه اش او را به پيش ميبرد و، به سبب بي اعتنايي بچگانه اي كه داشت، فتوحات غيرممكن نصيبش ميشد. وي حكمراني توانا بود: بر سرزمينهايي كه غلبه كرده بود با مهرباني و ثبات قدم حكم ميراند، نسبت به قراردادهايي كه با فرماندهان و شهرها مي بست وفادار بود، و هرگز متحمل جور و ستم بر ملل زيردست نمي شد. در تمام هيجانات و آشوب لشكركشي ها يك هدف بيشتر در افق افكارش نداشت، كه حتي مرگ هم نتوانست بر آن غلبه كند: متحد ساختن دنياي شرق مديترانه به صورت يك دنياي فرهنگي واحد، زير لواي تمدن گسترش يابنده يونان. چون اسكندر بر تخت نشست، خود را فرمانفرماي امپراطوري متزلزلي يافت. در داخل مقدونيه بيش از ده دسته مختلف عليه جان شاه جوان توطئه كردند. اسكندر با نيروي قاطعي بر اوضاع مسلط شد و تمام مخالفان داخلي را سركوبي كرد، و به اين ترتيب آينده تابناك خويش را متجلي ساخت. سپس در سال 336، رو به جنوب به يونان تاخت و فرمان داد تا شهرها همه آزادانه تحت قوانين خود به حيات سياسي خويش ادامه دهند. چون اتحاد تمام كشور شهرهاي يونان، جز اسپارت، را دوباره برقرار ساخت، به مقدونيه برگشت تا وسايل حمله به آسيا را فراهم سازد. اميدوار بود كه به عنوان قهرمان يونانيها با ايران بجنگد، ولي ميدانست كه نيمي از مردم يونان خواستار مرگ او هستند. در سال 334، دست به گستاخانه ترين و مهيج ترين لشكركشي هايي زد كه تا به آن روز در تاريخ پادشاهان سابقه نداشت. سرنوشتش اين بود كه يازده سال ديگر زندگي كند، ولي روي اروپا و وطنش را ديگر نبيند. هر شهر يوناني را كه تسخير ميكرد به آن حكومت خودمختاري و دموكراسي تحت قيموميت خود ميداد. اغلب شهرها، بدون مقاومت، دروازه‌هايشان را به سوي او مي گشودند. پيشرفت موفقيت آميز مقدونيها در صحراي سينا در مصر مجددا آغاز شد، و چون اسكندر خدايان مصريها را مورد احترام قرار داد، مصريها، كه از زير يوغ ايرانيها خلاص ميشدند، اسكندر را به مثابه ناجي آسماني خود استقبال كردند. از آنجايي كه ميدانست مذهب با نفوذتر از سياست است، مراسم احترام را نسبت به آمون، خداي آنها، به جاي آورد. سپس با سربلندي به دنياي يونان اعلام كرد كه يونان ديگر كاملا از تحت رقيب ايرانيها درآمده است.  پس از آن، اين سردار سيريناپذير مصمم شد كه كاري را كه كوروش بزرگ موفق به انجامش نشده بود، يعني به رقيت درآوردن طوايفي كه شرق ايران را محل تاخت و تاز قرار ميدادند، انجام دهد. هر چه از يونان دورتر ميشد خصايص يوناني خود را از دست ميداد و تبديل به مستبدي ظالم و وحشي ميشد. در سال 327، از ارتفاعات هيمالايا گذشته، وارد هندوستان شد. خودپسندي توام با كنجكاوي او را به آن مناطق دوردست ميكشاند. سردارانش او را منع ميكردند و سربازانش با بيميلي از او اطاعت مينمودند. پس از عبور از رود سند، اعلام كرد كه تا رود گنگ خواهد تاخت، ولي سربازانش ديگر پيشتر نرفتند. ناچار خشمگين و دل آزرده رو به جنوب نهاد و از ميان قبايل دشمن با چنان دليري عبور كرد كه سربازانش از اينكه نتوانسته بودند روياهاي او را جامه عمل بپوشند مي گريستند. پس از سه ماه بيماري، بالاخره به اقيانوس هند رسيد. سربازان را شخصا در امتداد سواحل هندوستان و از ميان صحراي بلوچستان عبور داد. مشقاتي كه سربازانش در اين راه متحمل شدند با آنچه سربازان ناپلئون در مراجعت از مسكو ديدند برابري ميكند. گرما هزاران نفر و تشنگي هزاران نفر ديگر را هلاك كرد. و خود اسكندر نيز نيمي از عقل خود را از دست داده بود. اسكندر تاكنون 9 سال در آسيا به سر برده بود. تغييراتي كه فتوحات او در اين قاره به وجود آورده بود كمتر از تغييراتي بود كه تمدن و رسوم آسياييها در او ايجاد كرده بود. ارسطو به او گفته بود كه با يونانيها چون آزادگان و با بربرها چون بردگان رفتار كند. ولي اسكندر در بين جوامع آريستوكراسي ايران چنان درجه اي از ادب و فرهنگ و اصالت كردار مشاهده كرده بود كه كمتر در جوامع پرآشوب دموكراسي يونان به چشم مي خورد. سكندر با اعجاب و تحسين به طرز تشكيلاتي كه شاهان بزرگ هخامنشي در كشور داده، و آن را اداره مي كردند مي نگريست، و نميدانست كه چگونه مقدونيه اي خشن و بدوي ميتوانند به جاي آن حكمرانان بنشينند. بالاخره به اين نتيجه رسيد كه تنها راه دوام دادن به فتوحات خود اين است كه نجيب زادگان ايران را با رهبري خود موافق سازد و از آنها در اداره امور مملكتي استفاده كند. هر چه بيشتر مي ماند بيشتر مجذوب اتباع جديد خود مي گشت، به حدي كه به فكر افتاد كه بر قلمرويي حكومت كند كه در آن يونانيها و ايرانيها با يكديگر برابر بوده، در صلح و صفا آميزش فرهنگي و اجتماعي داشته باشند. او اميدوار بود كه منازعه طولاني آسيا و اروپا بدين ترتيب در جشن و سرور به پايان برسد. به منظور توسعه اين اتحاد، سرزمين بين النهرين و ايران را به روي يونانيهاي مستعمره طلب باز كرد و بدين ترتيب از فشار جمعيت در بعضي از ايالات يوناني كاست و جنگ طبقاتي را تخفيف داد. اوج ارتداد، يا ديپلماسي، او ادعاي خداييش بود. در سال 324، به تمام ايالات يونان، اعلام كرد كه از اين به بعد بايد او را پسر زئوس و آمون بشناسند. مي انديشيد كه طبقات پايين و عوام الناس با رعايت تقدس الاهي او انجام وظيفه اش را براي متحد ساختن دو دنياي متخاصم آسان ميكنند. و بهترين راه جلوگيري از پراكندگي مذهبها در امپراطوريش اين است كه وجود خود را مظهر آيين مقدسي سازد، و بدين وسيله مذهب مشترك اتحاد بخشي به وجود آورد. افسران مقدوني نميتوانستند عمق سياست اسكندر را درك كنند. روح يوناني به آنها آزاد ذهني، ولي نه تساهل فكري آموخته بود. روابط اسكندر با سربازانش تيره شد، و خود را تنها احساس نمود. روز به روز به ميگساري ترغيب كرد. گرفتار ماليخوليا شد، و حتي قصد جان خود را كرد. سرانجام عدم رضايت در ارتش به تمرد علني و شورش كشيد. مانند اغلب مردان بزرگ جانشيني كه سزاوار خود باشد نيافت و كارش ناتمام باقي ماند. با اين وصف، پيروزيهاي او نه تنها عظيم، بلكه پايدارتر از آنچه بود كه اغلب گمان ميكنند. اسكندر در نقش مامور جبر تاريخ، بساط كشور شهرها را برانداخت، و با فدا كردن اندكي از آزادي نسبي شهرها، نظام عظيم و با ثبات پايداري به وجود آورد كه اروپا تا آن زمان به خود نديده بود. نوع حكومت استبدادي كه وي برپا كرد و مذهب را براي تحميل صلح بر ملل گوناگون به كار برد، در سرتاسر اروپا تا آغاز ناسيوناليسم و دموكراسي عصر جديد معمول بود. سد مابين يوناني و ((بربر)) را شكست، راه نفوذ موازين تمدن يوناني را باز كرد، درهاي آسياي نزديك را به روي تمدن يوناني گشود. شرق مديترانه را چون تارهاي عظيم بازرگاني به هم مرتبط ساخت، و تجارت را آزاد و تشويق نمود. ادبيات و فلسفه و هنر يوناني را به آسيا آورد، و قبل از اينكه بداند او نيز راه پيروزي مذهب شرق را بر غرب هموار ساخته، گرفتار پنجه مرگ شد. شايد اگر بيشتر زنده مانده بود، در اثر شكست و نامرادي، فكورتر و بالغ ميشد، ليكن بار زيادي بر دوش گرفته بود، و فشار نگهداري قلمروي چنان وسيع، و نظارت بر تمام بخشها ذهن درخشانش را مختل ساخته بود. نيرو و قدرت نيمي از نبوغ را تشكيل ميدهد، نيم ديگر اسباب كار است; ولي اسكندر فقط نيرومند بود. ولي فاقد پختگي آرام قيصر و فراست مكارانه آوگوستوس بود. مردم او را مانند ناپلئون ستودني ميدانند، زيرا يكتنه عليه نيمي از دنيا برخاست، و ما را به نيروي شگفتي كه بالقوه در طبيعت انسان است تشجيع و اميدوار ساخت. سر تا سر عمر عليه ميراث توحشي كه در خونش بود ديوانه وار جنگيد; و در تمام جنگ ها و خونريزي ها، انديشه تعميم روشنايي آتن به دنياي وسيع تري را مقابل ديدگانش داشت. چون خبر مرگ اسكندر به يونان رسيد، شورش عليه حكومت مقدوني همه جا شيوع يافت. براي مدت كوتاهي نوبت قدرت و شكوه دموستن فرا رسيد. مرگ دموكراسي يونان خشن و در عين حال طبيعي بود. مرگي بود كه عامل مهلكش اختلالات دروني نظام بود; شمشير مقدونيها تنها ضربه نهايي را وارد كرد. كشور شهر آتن عدم توانايي خود را در حل مشكلات دولتي نشان داده بود. علي رغم كوششهاي كه ميخواستند انضباط را تا حدودي جايگزين آزادمنشي يونيايي نمايند، حكومت در حفظ نظم داخلي و دفاع خارجي، و در آشتي دادن خودمختاري با ثبات و قدرت ملي درمانده بود، و عشق به آزادي هرگز سوداي جهانگيري و تشكيل امپراطوري را مهار نكرده بود. نزاع طبقاتي سخت تر و افسارگسيخته تر شده، دموكراسي را تبديل به مسابقه اي براي غارت قانوني نموده بود. مجلس شورا، كه در روزهاي اوليه اصيل و وزين بود، تبديل به جمع اراذل و اوباشي شده بود كه نسبت به هر مقام يا موقعيت بالايي كينه توزي كرده، محافظه كاري و اعتدال را طرد مي نمودند. بر ثروتمندان چنان مالياتي بسته بودند كه ابتكار و پشتكار و عقل معاش را در اشخاص ميكشت. فيليپ و اسكندر آزادي را در يونان از بين نبردند; خود آزادي موجب از بين رفتن آزادي شده بود. نظمي كه ايشان برقرار ساختند، برعكس، چندين قرن بيشتر دوام كرد و در سرتاسر مصر و مشرق زمين تخم تمدني پاشيد كه در غير آن صورت احتمال داشت، به دليل هرج و مرج جبارانه اش، در نطفه نابود شود. نظامهاي سلطنتي يا اوليگارشي بهتر از دموكراسي رفتار نكرده بودند. جباران سي گانه طي چند ماه آن قدر عليه جان و مال مردم مرتكب تجاوز شدند كه دموكراسي در طي چند سال قبل از آن نشده بود. هنگامي كه دموكراسي در آتن هرج و مرج آشوب برپا كرده بود، حكومت سلطنتي نيز در مقدونيه هرج و مرج و آشوب به وجود آورده بود: وارثان تخت و تاج به جان هم افتاده، مردم را عليه هم مي شوراندند; با تحريك و توطئه يكديگر را به قتل مي رساندند; و آزادي مردم را مختل مي ساختند; و تازه از شكوفايي ادبيات، علم، فلسفه، و هنر نيز خبري نبود. ضعف و كوچكي كشور شهرهاي يونان براي پيشرفت فردي، بخصوص در معنويات، زمينه مهياتري بود و آزادي گر چه به قيمت گزاف حاصل ميشد، بر باروري مغزهاي يوناني افزوده بود. فردگرايي به قيمت نابودي گروه تمام مي شود، ولي در ابتدا شخصيت را نضج ميدهد. دموكراسي يونان فاسد و ناتوان بود و مي بايست بميرد; ولي چون مرد، مردم پي بردند كه دوران شكوفايي آن چه زيبا بوده است; و تمامي نسل هاي دنياي قديم به عقب برگشته، عهد پريكلس و افلاطون را اوج ترقي يونان و تمام تاريخ بشريت دانستند. مبارزه در راه كسب قدرت همان طور كه انديشه دنيا را به گروه‌ها، افراد، و اشيا تقسيم ميكند، مورخان نيز گذشته را به ادوار، سالها، و حوادث منقسم مينمايند. ولي تاريخ، مانند طبيعت، تنها تداوم را در ميان تغيير ميشناسد: تاريخ جهش ندارد. يونان هلنيستي, مرگ اسكندر را انتهاي يك عصر تلقي نكرد; بلكه آن را شروع عصر جديد و مظهر جواني و نيرومندي دانست. مردم يونان اطمينان داشتند كه به عالي ترين مرحله رشد و بلوغ فكري رسيده اند و اين پندار از چند لحاظ صحيح بود. تمدن يونان همراه آزادي آن نمرد، بلكه بر عكس سرزمين هاي جديدي تسخير كرد و از سه جهت پيشرفت نمود; زيرا به وجود آمدن امپراطوري هاي بزرگ محدوديت هاي سياسي ارتباطات كوچ نشيني و بازرگاني را از ميان برداشت. روح يوناني هرگز به اين حد اشتياق و دليري نشان نداده بود; ادب و هنر آن هم فتحي به اين عظمت نكرده بود. نه تنها پس از اسكندر سه حكومت مقدوني و سلوكي و مصر تاسيس يافت، بلكه صدها كشور شهر يوناني با مدارج مختلف استقلال به وجود آمد، چندين اتحاديه و جامعه تشكيل شد، حكومتهاي نيمه يوناني تشكيل شد، و در مغرب، ايتالياي يونان و سيسيل بود كه بين كارتاژ كهنسال و روم جوان در حال متلاشي شدن بود. امپراطوري بدون ريشه اسكندر كه شكافهايي در حوزه زبان، ارتباطات، عادات، و مذهب استحكام آن را متزلزل مي ساخت، چندان بعد از مرگ او دوام نكرد.  او بعد از خود به جاي يك نفر مقتدر چند نفر به جاي گذارده بود، و هيچ كدام به كمتر از سلطنت قانع نمي شدند. وسعت و پراكندگي قلمرو جديد هر گونه انديشه دموكراسي را باطل ميكرد. تمام امپراطوري اسكندر به پنج قسمت تقسيم شد (321). از آن به بعد ( جز در چند فاصله زماني نامنظم در يونان ) و جمهوري اشرافي روم، حكومت سلطنتي تا انقلاب بزرگ فرانسه در اروپا مستقر ماند. اصل اساسي دموكراسي آزادي است كه ممكن است به هرج و مرج منتهي شود. اصل اساسي حكومت سلطنتي قدرت است كه ممكن است به ظلم و انقلاب و جنگ منتهي گردد. جنگهاي داخلي و خارجي بين كشور شهرها جاي خود را به جنگهاي داخلي و خارجي پادشاهان داد، زيرا عوايد حكومت صدها سردار را براي تصاحب تخت و تاج به جان هم مي انداخت. در يونان، مانند زمان رنسانس در ايتاليا، جنگ و كشتار فراوان بود. همان طور كه امپراطوران و سرداران رومي در قرن سوم ميلادي سرگرم بيرون راندن مهاجمان بربر بودند، پادشاهان و سرداران پرگامون، سلوكيه، و مقدونيه نيز در قرن سوم قبل از ميلاد قسمت زيادي از همّ و وقت خود را صرف بيرون راندن مهاجمان سلتي كردند. تمدن دنياي باستان در سرتاسر تاريخ خود در سواحل دريايي از توحش ميزيست و بارها مورد خطر طوفان و نابودي قرار گرفت. شهامت رواقي شارمندان، كه همواره از فلسفه رواقي نيرو ميگرفت، زماني اين خطر را پس رانده بود; اما فلسفه رواقي اينك، دقيقا در زماني كه شكل بندي كلاسيك و عنوان خود را پي ميريخت، در يونان رو به مرگ بود. شهرهاي ديگر يونان نيز آزادي را به راه‌هاي مختلف با نظم و انضباط آشتي دادند. هر يك از اتحاديه‌ها مسئول حفظ صلح و تعيين اوزان و مقياسهاي مشترك و سكه زني در سرتاسر قلمرو خويش بود. اين موفقيت بزرگ در امر همكاري و اشتراك مساعي با يكديگر قرن سوم را از لحاظي نسبت به عصر پريكلس از لحاظ سياسي ممتاز ميكند.  اتحاديه آخايايي به دست آراتوس تبديل به دولت مقتدر درجه اولي شد. و آزادي آتن را اعلام كرد. از آن لحظه به بعد، تا تصرف شهر به دست روميها، آتن از خودمختاري بي همتايي برخوردار بود; و شهرهاي ديگر يونان قصد تجاوز به آن را نكردند، زيرا دانشگاه‌هايش آن را پايتخت دنياي يونان نموده بود. آتن دوباره به فلسفه بازگشت و با رضايت از ميدان سياست خارج شد. در سال 221 فيليپ سلطنت پر از دسيسه و جنگ و جدالي را آغاز كرد. او مقدونيه را وسيع و ثروتمند كرد، ليكن هراسناك از قدرت روزافزون روم، مرتكب اشتباه بزرگ تاريخي خود شد و با هانيبال و كارتاژ متحد گرديد. يك سال بعد روم به مقدونيه اعلان جنگ داد و شروع به فتح يونان كرد. بسياري از زمينهاي زراعتي آتيك در قرن سوم خاك غني خود را از دست داده، و در نتيجه مزارع متروك شده بودند. جنگلهاي يونان از بين رفته، معادن تمام شده، در همان هنگام كه منبع استقلال و آزادي فردي در دهات خشك ميشد، صنعت و تنازع طبقاتي در شهرها افزوني مي يافت. احساسات بشردوستي كه محصول فلسفه بود پديدار شد. روح خالي از تعصب جهان وطني عصر به امتيازات نژادي توجهي نداشت. در اواخر اين دوره آزاد ساختن بردگان به طور قابل ملاحظهاي افزايش يافته بود. بازرگاني در شهرهاي قديمي رو به فتور گذاشته بود، ولي در شهرهاي جديد نضج مييافت. بندرهاي يوناني در آسيا و مصر توسعه مييافتند، روحيه بين المللي و شكاكيت را توسعه ميداد. بازرگاني آسان شد و توليد افزايش يافت و ثروت ثروتمندان چندان شد كه در تاريخ يونان هيچ سابقه نداشت. تجرد و فقر و كم جمعيتي حاصل شد، و فاصله اقتصادي بين كارگران آزاد و بردگان كم شود. سطح اشتغال پايين آمد و نامنظم گرديد، و دهقانان فوق العاده محافظه كار بودند و دولتهاي دوست هميشه آماده بودند كه براي سركوبي هر گونه شورش به كمك ثروتمندان بروند. آزادي استعدادهاي نامساوري مردم در اندوختن ثروت يا از گرسنگي مردن، دوباره مانند زمان سولون تمركز بيحد سرمايه را موجب شد. فقيران باز بيشتر به وعظ هاي مكاتب اجتماعي و اشتراكي گوش ميدادند. عقايد مذهبي كه ضعيف شد، فيلسوفان براي جبران آن مشغول خلق مدينه‌هاي فاضله شدند زنون رواقي جامعه اشتراكي ايدئالي را در جمهوريت توصيف كرد; شكاف بين فقير و غني عميق شد; جنگ طبقاتي دامنه دارتر از هر موقع گرديد.; يونان را جنگ طبقاتي چنان متلاشي ساخته بود كه مردمان و صنايع از آنها ميگريختند، جنگ و جنگ طبقاتي يونان را چنان تضعيف كرد كه بآساني به دست روم مغلوب شد. شهرهاي شمالي ديگر سر راه تجارت شرق و غرب نبودند; مركز قدرت، و حتي مركز ادب و هنر، به آسيا و مصر، بازگشت.  مباني انحطاط شكست كشور شهرها انحطاط مذهب را تسريع كرد; جمعيت شهرها با بازرگانان خارجي، مخلوط شده بودند كه با زندگي مدني و مذهبي آنها وجه اشتراكي نداشتند و شكاكي آميخته به طنزشان در روحيه مردم اثر ميگذاشت. گسترش دولتهاي بزرگ موجب هم هويت شدن خدايان و در نتيجه زمينه ساز عقايد يكتاپرستي مبهمي شد، در حالي كه فيلسوفان ميكوشيدند راهي براي مشرب وحدت وجودي (همه خدايي) مردم باسواد پيدا كنند كه ظاهرا چنان با عقايد افراطي مذهبي ناسازگار نباشد. اساطير تمثيلهايي بيش نيستند، و تشريفات مذهبي در اصل يادبود مردگان بوده است. فتوحات اسكندر و پيروزيهاي فلسفه راه را براي آيينهاي جديد باز كرده بود. آتن قرن سوم چنان مورد حمله آيين هاي خارجي قرار گرفته بود، و تقريبا تمام آنها چنان وعده بهشت داده تهديد به جهنم ميكردند، كه اپيكور، چون لوكرتيوس در قرن اول، احساس كرد كه لازم است مذهب را دشمن آرامش فكري و لذت زندگي بخواند. اورفيسم چون با آيينهاي شرقي، كه خود از آنها پديد آمده بود، مجددا تماس پيدا كرد، فداييان تازه اي پيدا نمود. آيين جديد شرقي تمام مردان و زنان را از بيگانه و غلام و آزاد مي پذيرفت و نويد زندگاني جاويد را به همه يكسان مي داد. علم به اوج خود رسيد، ولي خرافات نيز رونق يافت. تمدن كلاسيك يونان بر مبناي فداكاري و اطاعت از كشور شهرها بنا شده بود، و اخلاقيات كلاسيك، با وجودي كه بيشتر جنبه عاميانه داشت تا مذهبي، كاملا با عقايد ماورالطبيعه تقويت ميشد. موازين مدني را امپراطوري ها بر باد داده بودند، و پيشرفت دانش موازين اخلاق، ازدواج، روابط پدر و فرزندي، و قانون را از جنبه آسماني و روحاني به در آورده، جنبه زميني و مادي داده بود. تا مدتي، مثل اروپاي امروز، اصول روشنگري پريكلس موازين اخلاقي را حفظ و تقويت ميكرد; احساسات بشردوستي رونق يافت، نفرت از جنگ برانگيخته شد، و حكميت بين مردمان و شهرها توسعه يافت. رفتار مردم آراسته و پرداخته گرديد، مكالمه‌ها مقيدتر و بيشتر مبادي آداب شد، زندگي آراسته و پالوده بود، و زنان به آزادي در اجتماع ميگشتند و مردان را به تجملات غير عادي وا ميداشتند. مسئله قديمي علم الاخلاق و اخلاقيات، كه مي كوشيد طبيعت اپيكوري انسان ( يعني لذت طلبي ) را با فلسفه رواقي ( نفي لذت طلبي ) آشتي دهد، راه حلي در مذهب، سياست، و فلسفه نمي يافت. تعليم و تربيت توسعه سطحي يافت، چون تاكيد آن در تمام سنين بيشتر بر ازدياد دانش بود تا ساختن شخصيت. اخلاق عمومي در روابط جنسي، حتي نسبت به دوره بي بندوبار پريكلس، پايين آمده بود. زنان يوناني فعالانه در امور فرهنگي زمان مشاركت داشتند، و در ادب، علم، فلسفه، و هنر آن دوران سهيمند. در ادبيات به زيبايي ظاهري زن بيشتر توجه ميشد تا جذابيت باطني و مادري او. پرستش زيبايي زن در ادبيات، در داستان نويسي و شاعري، رواج يافت. به همراه آزادي نسبي زنان، شورش عليه وظايف مادري آغاز شد، و جلوگيري از بچه دار شدن نمودار برجسته آن عصر گرديد. مذهب، كه روزي مردم را از ترس لعنت روح به توليد مثل فراوان واميداشت، ديگر نمي توانست در مقابل راحت طلبي و گراني مقاومت كند. در مستعمرات، مهاجرت باعث شد خانواده‌هاي قديمي دوباره اعتبار يابند، انقلاب در اسپارت در اين زمان كه تمركز ثروت همه جا در يونان به آتش اختلافات طبقاتي دامن ميزد، دوبار در اسپارت كوشيدند كه اصلاحات انقلابي به وجود بياورند. حرص و آز ثروتمندان از داخل ويراني و اضمحلالي به وجود آورد كه لشكرهاي خارجي به بار نياورده بودند. اكثريت بزرگي از خانواده‌ها كه روزي از مزاياي آزادي برخوردار بودند اكنون در گرداب فقر فرو رفته بودند. اينان ابطال قروض خود و تقسيم مجدد زمين را خواستار شدند. كوششي كه شاهان اسپارتي در اصلاح اين امور كردند، در واقع به اعتبار حكومت سلطنتي افزود.  جنگ طبقاتي ادامه يافت. يك نسل پس از كلئومنس، مردم اسپارت حكومت خود را برانداخته، به جايش ديكتاتوري انقلابي برپا ساختند. سلطه مالكيت را مجددا برقرار ساخت. تمام آزادهاي اسپارتي را حق شارمندي داد. چون ثروتمندان سد راهش شدند، اموالشان را مصادره كرد املاك بزرگ را ملي ميكرد، زمين را بين مردم تقسيم مينمود، و قروض را فسخ ميكرد. اتحاديه آخايايي، دست كمك به سوي روم دراز كرد. حكومت متنفذان را دوباره برپا كرد، نظام لوكورگوسي را منحل ساخت، انقلاب خاتمه يافت; و نيز عمر اسپارت که ديگر نقشي در تاريخ يونان نداشت.   برآمدن رودس بازرگاني و سرمايه، هراسناك از طغيانها و شورشها و اختلافات طبقاتي و در عين حال به علت نقل و انتقال جمعيت، از خاك اصلي يونان كوچ كرده، در جزاير اژه پناهگاه‌هاي جديدي جستجو ميكرد. رودس در قرن سوم به اعلا درجه ترقي خود رسيد، و به عقيده عموم متمدن ترين و زيباترين شهر دنياي يونان گرديد. بندرگاه‌هاي وسيع رودس كه در چهار راه مديترانه واقع شده، و موقعيتي داشت كه ميتوانست از توسعه بازرگاني كه فتوحات اسكندر بين اروپا و مصر و آسيا به وجود آورده بود استفاده كند، مركز سازماندهي و سرمايه گذاري براي تجارت درياي شرقي گشته بود. بازرگانان اين شهر شهرتي پراستفاده در صداقت يافتند. آوازه ثبات حكومت و بنادرش در آن دنياي پرآشوب در همه جا پيچيد. نيروي دريايي نيرومند آن امنيتي در درياها به وجود آورد كه كشتيهاي بازرگاني كشورهاي مختلف بالتساوي از آن بهرهمند ميشدند. با استادي كامل قوانيني براي كشتيراني وضع كرد كه قرنها تجارت درياي مديترانه را اداره ميكرد. اين دوره نقطه درخشاني در تاريخ سياسي تيره آن خطه بود، و در واقع يكي از مراحل نادري بود كه تمام دنياي يونان انديشه و عمل واحدي داشت. هلنيسم و مشرق زمين - امپراطوري سلوكيان هلنيسم رو به فساد و تباهي نمي رفت، بلكه پراكنده مي شد. پس از ختم جنگ پلوپونزي، سيلي از سربازان و مهاجران يوناني به آسيا سرازير شده بودند. فتوحات اسكندر، با عرضه داشتن امكانات جديد براي فعاليت هلني ها، بستر آن سيل را گشاده تر ساخت. از آن لحظه كه خاندان سلوكوس تاريخ امپراطوري سلوكيان را نقش زد، عصري جديد و نحوه فكري تازه به وجود آمد كه در قلوب مردم آسيا تا زمان پيامبر اسلام دوام يافت. سلوكوس، كه بين سرداران اسكندر به شجاعت، قدرت تصور، و سخاوت مشهور بود. در سلوكيه و انطاكيه پايتختهايي ساخت غنيتر و پرجمعيتتر از هر پايتختي كه يونان به خود ديده بود. كرد.   تمدن سلوكيان وظيفه مهم امپراطوري سلوكيه در تاريخ اين بود كه به خاور نزديك نظم و امنيتي اقتصادي بدهد كه ايران قبل از اسكندر ميداد، و روم بعد از قيصر در آينده قرار بود بدهد. پيروزي مقدوني هزاران سدي را كه حكومتها و زبانهاي گوناگون به وجود آورده بودند درهم شكست و غرب و شرق را به تبادلات اقتصادي بيشتر دعوت كرد. نتيجه اين موفقيت، رستاخيز درخشان آسياي يونان بود. در حالي كه تضادها، اختلافات، فقر زمين، و تغيير راه‌هاي بازرگاني سرزمين اصلي يونان را به تباهي ميكشاند، وحدت نسبي و آرامشي كه سلوكيها به وجود آوردند موجب ترقي كشاورزي و بازرگاني و صنعت شد. شهرهاي يوناني آسيا ديگر آزاد نبودند كه انقلاب كنند يا در نوع حكومت خود دست به تجربه بزنند. هماهنگي را شاهان به مردم تحميل ميكردند و در واقع مردم آن را مانند خدايي پرستش مينمودند. يك پيوند بازرگاني وسيع اسپانياي و چين را به يكديگر ميپيوست. حكومت سلطنتي سلوكيها، كه از مشرق زمين سرچشمه ميگرفت، استبداد مطلق بود و هيچ مجلس يا شورايي اختيارات آن را محدود نميساخت. دربار بر مبناي دربارهاي شرقي ساخته شده بود. نجبا، مانند اشراف مقدوني، يا اروپاي قرون وسطي، سركردگان نيمه مستقل نبودند، بلكه مديران يا نظامياني بودند كه شاه منصوب كرده بود. اين ساخت حكومت سلطنتي از هخامنشيها به سلوكيان و ساسانيها، و از آنها به روم زمان ديوكلسي و بيزانس زمان قسطنطين رسيد. سلوكيها كه ميدانستند قدرت آنها در يك كشور خارجي بستگي به وفاداري جمعيتهاي يوناني دارد، سعي ميكردند تا شهرهاي قديمي يوناني را تجديد بنا كنند و شهرهاي جديد بسازند. مانند امريكاي قرن نوزدهم، شهرها رشد ميكرد و هر روز به تعدادشان افزوده ميشد. به واسطه همين شهرها بود كه هلنيسم در آسياي باختري با سرعتي زياد، اما نه به طور عمقي، پيشروي كرد. اين فرايند، البته، جرياني قديم بود كه با مهاجرت بزرگ يونانيها آغاز شده بود. پراكنده شدن هلنيسم در واقع نوعي تجديد حيات يونيا بود نوعي رجعت تمدن يوناني به مبدا اوليه آسيايي خود. بازرگانان يوناني بر جاده‌هاي تجاري خاور نزديك مسلط بودند. اكنون امكانات سياسي، بازرگاني، و هنري سيلي از مهاجرين، به اين خطه روانه ميكرد. اين تسلط تمدن يوناني بر خاور نزديك يكي از نمونه‌هاي عجيب تاريخ باستان است; هيچ تغييري به اين سرعت و وسعت در آسيا ديده نشده بود. فرهنگ سلوكيها پر رونق، متنوع، صيقل يافته، پر از ذوق، و در هنر بسيار بارور بوده است. هرگز قبل از آنجا تمدني در ميان محيطهاي گوناگون اينچنين وسعت نيافته و داراي وحدتي پيچيده نبوده است. قريب به يك قرن، غرب آسيا متعلق به اروپا بود. راه براي تسلط روم و بالاخره استيلاي مسيحيت كه تركيب و همنهادي از مجموعه جريانها بود، باز ميشد. مع هذا آسيا مغلوب غرب نشد. تمدن آن قديميتر و عميقتر از آن بود كه روح خود را تسليم كند. خارج از سواحل مديترانه از عمق تمدن يوناني كاسته ميشد، آن اختلاط و پيوند نژادي و فرهنگي كه رويايش را اسكندر در سر ميپروراند به وجود نيامد. يونانيان و تمدن يوناني در بالا قرار داشتند، و در زير آنها اختلاطي از مردم و فرهنگهاي آسيايي ديده ميشد. خواص فرهنگ يوناني در روح شرقي نفوذ نكرد; تازه طلبي، اشتياق به ماديت، تمايل به كمال، قوت افاده به معنا، و استقلال فردي يوناني تغييري در خواص شرقيها ايجاد ننمود. برعكس، با گذشت زمان، نحوه انديشه و احساس شرقي از زير به قشر يونانيان حاكم نفوذ كرد، و به توسط آنها به مغرب رفت و دنياي كفار را تغيير شكل دهد. سلطنت استبدادي شرقي نشان داد كه از دموكراسي يوناني نيرومندتر است و بالاخره شكل خود را به دنياي مغرب زمين نيز تحميل كرد. شاهان يوناني و امپراطوران رومي به نسق سلاطين شرقي تبديل به خدايان رومي زمين شدند، و فرضيه حقوق آسماني شاهان از طريق روم و قسطنطنيه به اروپاي جديد منتقل شد. از طريق زنون، تسليم و جبر شرقي وارد فلسفه يونان شد و، از هزاران راه مختلف، رازوري و قدوسيت خود را در خلئي كه انحطاط اعتقادات قديمي يونانيان به وجود آورده بود وارد كرد. يونانيان بآساني خدايان شرق را كه شبيه خدايان خودشان بودند، پذيرفتند; منتها چون يوناني در حقيقت ايمان درستي نداشت، در حالي كه اعتقاد آسيايي محكم بود، خداي شرقي ماند و خداي يوناني فراموش شد. يونان به شرق فلسفه داد، و شرق به يونان مذهب; مذهب در اين ميان فاتح شد، زيرا فلسفه تجملي بود براي عده اي معدود، در حالي كه مذهب تسلاي خاطر عده اي فراوان بود. در جريان موزون تاريخي تغيير و تبديل كفر و ايمان، رازوري و طبيعت گرايي، و مذهب و علم، مذهب به قدرت بازگشت، زيرا به درماندگي و تنهايي نهاني بشر پي برد و به او الهام و شعر بخشيد; و دنياي سرخورده، استثمار شده، و خسته از جنگ با خوشحالي آن را پذيرفت تا اميد از دست رفته را بازيابد. نامنتظرترين و عميق ترين اثر فتح اسكندر، شرق گرايي روح اروپا بود. پرگامون مستحيل شدن تدريجي يونانيها در آسيا قدرت سلوكيها را ضعيف ساخت و پادشاهيهاي مستقلي در مرزهاي دنياي هلني به وجود آورد. و ديري نگذشت كه شهرهاي يوناني درياي سياه تابع حكومتهاي آسيايي گرديدند. در سال 247 ارشك اول، حاكم سلوكي ايران را كشت و حكومت اشكانيان را تاسيس كرد كه تا قرنها بلاي جان روميها شد. براي حدود نيم قرن پرگامون زيباترين تمدن هلني بود. در اين حال، خاندان سلوكيه رو به اضمحلال داشت. پيدايش سلطنتهاي مستقل تقريبا قدرت آن را به بينالنهرين و سوريه محدود ساخته بود. اشكانيان، پرگامون، مصر، و روم با صبر و حوصله از هر مدعي حمايت كرده، با برانگيختن آتش جنگهاي داخلي، موجبات تضعيف آن را فرام ميساختند. - هلنيسم و يهوديها تاريخ يهود در عصر هلنيستي بر محور دو مبارزه ميچرخيد: يكي مبارزه برونمرزي آسياي سلوكيها و مصر بطالسه بر سر فلسطين، و ديگري مبارزه دروني راه و رسم زندگي هلنيستي و عبراني. كه معرف يكي از ماندگارترين برخوردها و شكافها بين احساس و تفكر بشر است. در تقسيم اوليه ميراث اسكندر، مملكت يهودا  به بطلميوس رسيد. سلوكيها اين تقسيم را هرگز نپذيرفتند، در نتيجه جنگهايي كه پيش آمد، بطلميوس اول فاتح شد و يهودا بيش از يك قرن تحت تسلط بطالسه باقي ماند در اين مدت، يهودا از خودمختاري وسيعي برخوردار بود و توسط مقام موروثي كشيش اعظم اورشليم و مجمع بزرگ اداره ميشد. اساس يهوديت مذهب بود: روح اطاعت و حفظ اصول مذهبي در هر مرحله و لحظه زندگي يهوديان وجود داشت. هنر رواجي نداشت، فقط موسيقي رونق يافت. مذهب يهود تشريفات مذهبي يونان را تحقير ميكرد; چون مذهب يونان خواص انساني به خداي خود نميداد، خرافات كمتر داشت و شادي و تجمل مذهب يوناني را فاقد بود. با خود آن مشرب مسري هلنيسم را ميآوردند كه دل دادن به علم و فلسفه، هنر و ادبيات، زيبايي و لذتطلبي، آواز و موسيقي، باده گساري و عيش و نوش، ورزش، و روسپيها و جوانان خوبروي جزو آن بود و تعمقي سرخوشانه به همراه داشت كه نسبت به تمام اخلاقيات ترديد ميكرد، و متضمن نوعي شكاكيت غير روستايي بود كه تمام اعتقادات مابعدطبيعي را زير و زبر ميكرد. چطور جوانان يهودي ميتوانستند در مقابل اين وسوسه‌ها، دعوت به لذايد، و اين آزادي از محدوديتهاي جانفزا مقاومت كنند در مقابل اين هجوم نيرومند به فرهنگ و احساسات يهود، سه نيروي مدافع وجود داشت: يكي تعقيب و آزار آنتيوخوس چهارم، ديگري حمايت روم، و سومي قدرت و حيثيت قانوني كه يهوديان آن را خدايي و آسماني ميدانستند. اگر به خاطر كوششي كه آنتيوخوس چهارم كرد تا تمدن يوناني را به زور شمشير به يهوديت تحميل كند نبود، شايد مصالحهاي بين دو روش زندگي انجام گرفته بود. در سال 198، آنتيوخوس سوم را شكست داد و يهودا را جزو امپراطوري سلوكيه كرد. يهوديان، كه از يوغ مصري به ستوه آمده بودند، از آنتيوخوس پشتيباني كرده، تصرف اورشليم را به دست او به عنوان آزادي خود استقبال كردند. ليكن جانشين او، آنتيوخوس چهارم، كه لشكركشيهاي بزرگي را طرح ميريخت و محتاج پول بود، به يهودا به نظر منبع درآمد مينگريست. افراط در زجر و آزار يهوديان روز به روز بيشتر ميشد. هميشه در هر اجتماعي اقليتي هستند كه ذاتا از آزاد بودن در آزار مردم لذت ميبرند; اين كار نوعي رهايي از قيود تمدن است. شمعون، به كمك روم موفق شد استقلال يهودا را به دمتريوس دوم بقبولاند (142). طبق فرمان عمومي، شمعون به سمت ربن اعظم و سردار كل منصوب شد و، چون اين سمتها در خانوادهاش موروثي گرديد، وي موسس سلسله حشمونايي شد. اولين سال سلطنت او را شروع عصر جديدي دانستند و با ضرب سكهاي احياي قهرماني كشور يهود را اعلام كردند.  مصر و مغرب زمين کوچكترين، ولي غنيترين، سهم الارث اسكندر به تواناترين و با فراستترين سردار او واگذار گرديد. بطلميوس، سربازي بود ساده و گستاخ كه احساساتي شديد و در عين حال مغزي متفكر داشت. در حالي كه ساير وارثين اسكندر نيمي از عمرشان را در انديشه سلطنت بيمدعا صرف جنگ كردند، بطلميوس خويشتن را وقف تقويت موقعيت خود در كشوري بيگانه و توسعه كشاورزي، تجارت، و صنعت مصر نمود. نيروي دريايي نيرومندي براي مصر ساخت از رودس و اتحاديه‌ها پشتيباني كامل نمود تا استقلال خود را از مقدونيه حفظ كنند، او، فقط هنگامي كه پس از هجده سال كار و مشقت اوضاع سياسي و اقتصادي كشور را ثبات بخشيد، خويشتن را شاه ناميد اولين موسسهاي بود كه دولتها براي پيشرفت علم و ادبيات تاسيس كرده بودند. تاسيس آن خدمت ممتازي است كه خاندان بطالسه و شهر اسكندريه به تاريخ تمدن نمودهاند. رويهمرفته جالبترين جنبه حكومت بطالسه در مصر تجربهاي است كه اين خاندان در زمينه سوسياليسم دولتي كردند. مالكيت پادشاهان بر اراضي مدتها رسم مقدسي در مصر بود; فرعون كه هم خدا و هم پادشاه بود حقوق كامل نسبت به زمين و محصول آن داشت. فلاح برده نبود، ملزم بود كه قسمت بيشتر محصول را به دولت بپردازد. بطالسه اين نظام را پذيرفتند، و آن را توسعه دادند. دستگاه ديوانسالاري وسيعي از مباشران دولتي، تمام مصر را اداره ميكردند. حق توارث در كار نبود و پادشاه هر وقت ميخواست ميتوانست مالكيت را لغو كند. چون نيروي انساني و مهارت يوناني بود كه وضع اين زمينهاي اشتراكي را بهبود ميبخشيد، تقاضاي انتقال زمين از پدر به پسر از راه توارث دامنه گرفت. در قرن دوم عملا اين حق داده شد، ولي البته عمل هنوز قانوني نبود، فقط در قرن آخر قبل از ميلاد بود كه قانون هم آن را رسما شناخت، و تحول عادي مالكيت عمومي به مالكيت خصوصي انجام يافت. بدون شك شرايط كشت در مصر طوري بود كه اين نظام سوسياليستي را به وجود آورد. در واقع براي كشاورزي در اين سرزمين، همكاري و وحدت عمل بيشتري در فضا و مكان لازم بود، و مالكيت خصوصي قادر نبود چنين شرايطي را به وجود بياورد. طبعا در اين امور نظارت دولت لازم ميبود. مهندسان يوناني فرايندهاي سنتي را بهبود بخشيده، زراعت علمي و عمقي بيشتري معمول ساختند. تمركز اداره امور اقتصادي كشور در دست دولت، و نهاد كار اجباري، اقدامات عامالمنفعه بزرگي را، ممكن ساخت; و هم بدين ترتيب بود كه راه براي شاهكارهاي مهندسي در روم باز شد. صنعت نيز تحت شرايط مشابهي اداره ميشد. نظارت و تنظيم تجارت كلا در دست دولت بود. نضج بازرگاني و صنعت را تسهيلات عالي بانكداري تسريع ميكرد. بانكداري در انحصار دولت بود، هرگز در تاريخ مدون سابقه ندارد كه كشاورزي، صنعت، تجارت، و ماليه چنين بسرعت توسعه يافته، يك شكل و غني شده باشد. پادشاه مستبد مطلقي نبود. ميراث فرهنگ مصري با قانون يوناني ممزوج شده، نظام قانونگذاري خاصي به وجود آورده بود كه قوانين آتني را اقتباس كرده، جز در مورد آزادي، هر جنبه آن را اصلاح ميكرد و به كار ميبرد. فرمانهاي شاه قدرت قانوني كامل داشت، ولي شهرها نيز تا حد قابل ملاحظهاي خودمختار بودند; مصري و يوناني و يهود هر كدام تحت نظام قانوني خود ميزيستند، قاضيان خود را انتخاب ميكردند، و به دادگاه‌هاي خود شكايت ميبردند. حكومت بطالسه در دنياي هلنيستي بهترين و مجهزترين تشكيلات را داشت. اين حكومت وضع ملي خود را از مصر و ايران و وضع شهري خود را از يونان گرفته، سپس به امپراطوري روم انتقال داد. كشور به استانهايي تقسيم شده بود. تقريبا تمام اين ماموران يوناني بودند. نظر اسكندر، كه يوناني و شرقي و مصري در شرايط مساوي با هم زندگي ميكنند، چون سودي نداشت به دست فراموشي سپرده شد. مباشران يوناني اسلوب و مديريت جديدي در حيات اقتصادي مصر وارد كرده، ثروت ملي را بسيار افزايش داده بودند; در تمام بنادر مصر به صادرات و واردات عوارض گمركي سنگيني تعلق ميگرفت. كل درآمد بطالسه، شايد بزرگترين درآمدي بود كه دولتي از هنگام سقوط امپراطوري ايران تا تشكيل امپراطوري روم گردآورده بود. اسكندريه قسمت اعظم اين ثروت به اسكندريه ميآمد. اختلافات مذهبي و نژادي توام با رقابتهاي اقتصادي در آخر اين دوره يك نهضت ضد يهود در اسكندريه به وجود آورد. هم يونانيان و هم مصريها به وحدت كليسا و حكومت عادت كرده بودند، و نسبت به استقلال فرهنگي يهوديان حسادت ميورزيدند. جريان يوناني كردن بوميان مصر نيز مانند يهوديان به شكست كامل منتهي شد. خارج از اسكندريه، مصريها، مذهب، و رسم زندگي باستاني خود را كاملا حفظ كرده بودند. يونانيها خود را فاتح ميدانستند نه همرديف و همنوع، بطلميوس اول كوشيد كه با يكي كردن سراپيس و زئوس، خدايان مصري و يوناني، مذاهب يوناني و مصري را متحد كند. بطالسه بعدي خود را به عنوان خدا براي پرستش مشترك اتباع گوناگون خود معرفي كردند، كاهنان مصري كه ثروت وقدرت خود را از دست داده، براي معيشت خود محتاج عطيه‌هاي دولت بودند، صبورانه در انتظار آن بودند كه موج يوناني برطرف شود. سرانجام، نه هلنيسم كه رازوري بود كه اسكندريه را فتح كرد، و مقدمات فلسفه نوافلاطوني و آيين هاي نويد دهنده اي را پايه گذاشت كه روح مردم اسكندريه را به سوي خود جلب ميكردند. درسي كه سوسياليسم بطالسه آموخت اين بود كه حتي دولت هم ممكن است استثمارگر شود. در زمان سلطنت بطلميوس اول و دوم وضع حكومت نسبتا خوب بود، تاسيسات مهندسي بزرگي به انجام رسيد، وضع كشاورزي پيشرفت كرد، وضع بازار منظم شد، ناظران دولتي در اعمال عدالت و اجحاف تا حدودي اعتدال داشتند، منافع حاصله به مقدار زيادي صرف توسعه و زينت كشور و مخارج فرهنگي ميگرديد. سه عامل موجب شكست اين آزمايش شد. بطالسه جنگهاي بسياري كردند و به نحو روزافزوني درآمد مردم را صرف ارتش و جنگ نمودند. پس از فيلادلفوس ناگهان خصلت پادشاهان رو به فساد گذارد، و اداره دولت را به دست ناكساني سپردند كه تا ميتوانستند مردم فقير را ميدوشيدند. فكر اينكه استثمار گران خارجي بودند هرگز از خاطر مصريان و كاهنان آنها، محو نشد. مفهوم سوسياليسم بطالسه اصولا توليد وسيع بود نه توزيع دامنهدار. سهم فلاح مصري از محصول خويش فقط آن قدر بود كه زنده بماند، نه آن قدر كه در كارش تشويق شود يا بتواند خانوادهاي تشكيل بدهد. نسل بعد از نسل اين استثمار دولت افزوني يافت. نظام نظارت دقيق دولت در جزئيات امور، چون نگاه بيرحمانه پدري مستبد، غير قابل تحمل گشت. در قرن دوم، مقدار زيادي از زمينهاي حاصلخيز متروك مانده بود، زيرا هيچ كشاورزي حاضر نبود در آن شرايط كار كند. نتيجه اين شد كه صحرا دوباره و بتدريج بر تمدن غالب شد. شكايات افزون و اعتصابات مكرر ميشد: اعتصاب بين معدنچيان، قايقرانان، كشتيبانان، دهقانان، كارگران، كاسبان، و حتي ناظران دولتي و پليس شيوع يافت. تقريبا تمام استثمارگران يوناني، و تمام استثمارشدگان مصري يا يهودي بودند. كاهنان، مخفيانه، به احساسات مذهبي بوميان متوسل ميشدند، در حالي كه يونانيها مخالف با هر گونه امتيازي بودند كه از طرف دولت به مصريان يا يهوديان داده شود. كشور آن قدر دوشيده شده بود كه به خون نشسته بود; شاهان بطالسه زشتي و بزهكاري را از حد گذرانده ديوانگي و حماقت را به نهايت رساندند. عشق به تجمل آنها را براي جنگ و اداره امور دولتي، و براي تفكر سالم، ناتوان كرده بود. بيقانوني و نادرستي، بيلياقتي ياس، عدم رقابت و فقدان انگيزه‌هاي ناشي از مالكيت سال به سال بهرهوري اراضي را كم ميكرد. ادبيات پژمرد، هنر خلاقه از بين رفت، و از بعد از قرن سوم اسكندريه چندان خدمتي در اين زمينه‌ها نكرد. مصريها احترامي را كه نسبت به يونانيها داشتند از دست دادند، در قرن دوم، يونانيها حتي در سياست نيز تسلط نژادي خود را از دست داده بودند. همچنانكه پادشاهان به آسايش و لذتطلبي فرو ميرفتند، كاهنان رهبري را به دست ميآوردند در حالي كه كشاورزي و صنايع كشور رو به اضمحلال بود. مصر روي نظم و آرامش به خود نديد تا اينكه قيصر، به عنوان حادثهاي كاملا اتفاقي در حيات نظامي و سياسيش، بدون زحمت آن را تصرف كرد، و در زمان آوگوستوس تبديل به استاني از روم شد (30 ق‌م). هلنيسم روي به سمت شرق و جنوب داشت و به غرب تقريبا توجهي نميكرد. ايتالياي يونان از خطر دو جانبه ازدياد بوميان و نضج روم به وحشت افتاده، ضعيف شده بود، و سيسيل نيز از ترس قدرت كارتاژ آرامش نداشت. انقلاب يك فرد ثروتمند دموكراسي سيراكوز را از بين برداشت و حكومت را در دست ششصد خانواده اعيان گذاشت (320). بدين نحو، در فواصل معين، تمركز ثروت به حد افراط ميرسيد، و آن وقت با ماليات يا انقلاب به حال عادي برميگشت. بعد از چهل و هفت سال آشوب، سيراكوز از بخت خوشي تحت تسلط هرون دوم درآمد، كه بهترين ديكتاتوري بود كه خلق و خوي سركش يونانيهاي سيسيلي ميتوانست بپرورود. روم، كه از حيث غله در مضيقه بود، خود را آماده كارزار با كارتاژ بر سر ثروت جزيره اي كرد كه هرگز نياموخته بود بر خود حكومت كند. تمام دنياي مديترانه، مانند ميوهاي رسيده، آماده سقوط در دست فاتح بزرگتر و ظالمتري از آنچه تاريخ يونان به خود ديده بود، ميشد. پيدايش روم سبب اصلي غلبه روم بر يونان از هم گسيختگي دروني تمدن يونان بوده است. هيچ كشور بزرگي مغلوب نميشود، مگر اينكه از داخل رو به فساد بگذارد. قطع جنگلها و استفاده بد از اراضي، نابود كردن فلزات قيمتي، تغيير جهت راه‌هاي تجاري، بر هم خوردن حيات اقتصادي بر اثر بينظميهاي سياسي، فساد دموكراسي و خاندانهاي سلطنتي، تباهي اخلاقي و بيعلاقگي به وطن، زوال و نابودي ج معيتها و جانشين شدن سربازان اجير به جاي سربازان دايمي، به هدر رفتن جان و مال انساني در جنگهاي برادركشي، و از بين رفتن استعدادهاي مردم در نتيجه انقلابها و ضد انقلابهاي خونين همه اينها منابع و سرچشمه‌هاي حياتي يونان را از بين برده بودند، آن هم درست هنگامي كه حكومت كوچكي كه به دست آريستوكراسي ظالم ولي دورانديشي ايجاد شده بود، دسته‌هاي سربازان جنگجو از زمينداران تربيت ميكرد، همسايگان و رقيبان خود را از پا در ميآورد، محصولات كشاورزي و معدني مديترانه را غصب ميكرد، و سال به سال به ماندگاه‌هاي يونان نشين روم پيشرفت ميكرد. تمام اين اجتماعات كهن، كه روزي به ثروت و دانشمندان و هنرهاي خود ميباليدند، امروز در اثر جنگ و غارتهاي ديونوسيوس اول و پيشرفت روم، تهيدست شده بودند. شهرهاي يوناني براي جلب كمك به روم متوجه شدند; روم به كمكشان رفت و آنها را در خود مستحيل كرد. روم كشمكشي را كه يك قرن طول كشيد براي سيادت بر مديترانه باختري با كارتاژ آغاز كرد. صنايع راكد و تجارت محدود شده بود، ثروت به روم حمل ميشد، و سكنه آزاد جزيره از ميان ميرفت. سيسيل به مدت هزار سال از تاريخ تمدن محو شد. روم نجاتبخش اشتباه دشمنان روم، در هر قدم، به توسعه آن كمك كرد. چون آخرين قرن بزرگ تمدن يونان به آخر رسيد، مصر، رودس، و پرگاموس، براي كمك عليه مقدونيه به روم متوسل شدند. وميها سلطه خود را تقريبا بر تمام سواحل مديترانه مستقر كردند و به ايتاليا بازگشتند. روميها از طبقات پولدار عليه فقيران حمايت كرده بودند و هنوز هم ميكردند و از هر گونه تظاهرات نزاع طبقاتي جلوگيري به عمل ميآوردند. يونانيها صلح را به اين قيمت نميخواستند، بلكه مايل بودند آزاد باشند تا منازعات خود را خود حل كنند و آزادانه نسبت به ادعاهاي ارضي يكديگر اقدام نمايند; خلاصه آنكه از سكون و فقدان تحول ناراحت بودند. ديري نگذشت كه دو اتحاديه رقيب اختلاف پيدا كردند و به جان هم افتادند. هر شهر يا دستهاي دعواي خود را به سناي روم عرضه ميكرد، و سنا هيئتهايي براي بازرسي و داوري ميفرستاد; يونانيان اين عمل را دخالت در امور خود تلقي ميكردند و آن را بندگي ميدانستند. زنجير يوغ خارجي نامرئي ولي واقعي بود، و سال به سال تمام مردم يونان جز ثروتمندان اين زنجير را به نحو بارزتري احساس ميكردند و دعا مينمودند كه آن نوع آزادي زودتر به انتها برسد. سنا نيز كمكم گوش به سخنان آن سناتورهايي ميداد كه ميگفتند تا روم يونان را كاملا تسخير نكند، صلح و نظم در آنجا برقرار نخواهد شد. نفرت مردم يونان نسبت به روم فاتح بسيار عميقتر از تحسين قبلي ايشان نسبت به روم نجاتبخش بود. سختيگري فاتحان نتايجي در بر داشت كه روم نميخواست. دزدي دريايي كه تجارت را نابود ميكرد از نو برقرار شد. تبعيد آريستوكراتها زمينه را براي در دست گرفتن حكومت توسط رهبران افراطي آماده كرد، و مبارزات طبقاتي شاهد يكي از شديدترين دورانهاي خود شد. ثروتمندان براي كمك به روم متوسل ميشدند. و بيچيزان ميخواستند كه هم ثروتمندان و هم نفوذ روم برانداخته شوند. در سال 146، اتحاديه شروع جنگ آزاديبخش را تصويب كرد، به اميد اينكه لشكركشيهاي روم به اسپانيا و افريقا قواي آن كشور را متوجه خارج از يونان بسازد و در نتيجه براحتي بتواند با شرايط خود صلح را به روم تحميل كند. آتش ميهن پرستي به قلوب مردم در سراسر اتحاديه لهيب زد. بردگان را آزاد و مسلح ساختند، و مالداران، كه در برزخ بين سوسياليسم و روم از ترس ميلرزيدند، جواهرات و پولهاي خود را با اكراه در راه آزادي ريختند. حزب مالكيت و نظم در همه جا سر برافراشت، و هر گونه كوششي در راه به راه انداختن جنگ، انقلاب، و تغيير قانون اساسي درهم شكسته شد. شهرهاي پرآشوب سرانجام روي صلح و آرامش ديدند. ميراث يوناني ها روم ميراث يونان را به صورت هلنيستي آن اقتباس كرد; قوانينش بر مبناي قوانين شهرهاي يوناني تدوين شدند; و بعدها حتي تشكيلات سلطنتي نيز برپايه حكومتهاي سلطنتي يوناني شرقي شكل گرفت. هلنيسم بعد از فتح يونان به وسيله روم، همان طور كه مشرق زمين را در واقع تسخير كرد، روم را مسخر ساخت. به هر جا كه روم قدرت خود را بسط ميداد انوار تمدن هلني منتشر ميشد. امپراطوري بيزانس فرهنگ يوناني را با فرهنگ آسيايي پيوند داد و بخشي از ميراث يونان را به خاور نزديك و اسلاوهاي شمالي منتقل كرد. و سپس التهاب رنسانس را موجد شدند: آثار اين ميراث را تقريبا در تمام شئون زندگي خود مييابيم. مقررات دولتي براي تجارت و صنايع همه در جريان تاريخ از روم و به واسطه روم از يونان به ما رسيده است. دموكراسيها و ديكتاتوريهاي ما به نمونه‌هاي يوناني بر ميگردند، فكر حكومت مسئول در مقابل مردم، محاكمه توسط هيئت منصفه، و آزادي فكر، بيان، نوشتن، اجتماع، و اعتقادات مذهبي عميقانه از تاريخ يونان سرچشمه گرفته است. اين عوامل بيش از هر چيز ديگر باعث امتياز يونانيها بر شرقيها بود، و به يوناني آن استقلال روحي و جد و جهدي را ميبخشيد كه به كرنش و سستي شرقيها نيشخند زند. اگر تمدن يونان امروزه به نظر ما آشناتر و مدرنتر از تمدن هر قرن قبل از ولتر است، به اين دليل است كه هلني به منطق به اندازه تركيب و شكل علاقهمند بود و با جسارت ميخواست طبيعت را به زبان خود طبيعت بيان كند. آزادي علوم از تعليمات مذهبي و بسط مستقل تحقيقات علمي جزئي از ماجراي بيپرواي فعاليت مغزي يونانيهاست. تمدن نميميرد، بلكه كوچ ميكند; عادات و رسومش تغيير مييابد، ولي به زندگي ادامه ميدهد. فساد و نابودي يك تمدن، چون مرگ و مير انسانها، براي پيدايش و نضج تمدن ديگري جاي ميپردازد; حيات پوست كهنه را به دور ميافكند و با جوانه تازهاي مرگ را غافلگير مينمايد. نقايص اين تمدن همه بر ما روشن است جنگهاي ديوانه وار و ظالمانهاش، بردگي بيتحولش، مظلوم واقع شدن زنانش، فقدان شعاير اخلاقيش، فردگرايي فاسدش و شكست تالم آورش در توام كردن آزادي با نظم و آرامش. اما آنان كه به آزادي، خرد، و زيبايي حرمت ميگذارند، به اين معايب چندان تكيه نميكنند. آنان، در پس تلاطم تاريخ سياسي، صداي سولون و سقراط، افلاطون، و اوريپيد، فيدياس و پراكسيتلس، و اپيكور و ارشميدس را ميشنوند، و از اينكه چنين مرداني وجود داشتهاند احساس سپاس ميكنند; و به يونان به منزله بامداد درخشان تمدن مغرب زميني مينگرند كه با وجود معايبش غذا و روح حيات ماست.خلاصه تاریخ تمدن