اسپارت يونانيان توسعه طلب، سواحل پست درياي آدرياتيك را از چنگ قبايل بومي بيرون آوردند و با اشغال آنها ايتاليا را از تمدن برخوردار كردند. ولي سرانجام، قبايل بومي به نوبه خود بر كوچندگان يوناني تاختن گرفتند، و حتي وطن آنان را مسخر كرد و امپراطوري بيسابقه اي به وجود آورد. در دوره فراعنه سائيس (525 - 663) تجارت و هنر مصر بار ديگر جان گرفت، و بندرهاي نيل براي نخستين بار به روي سوداگران يوناني گشوده شد. مردم مصر بربري نبودند، بلكه دو هزار سال پيش از سقوط تروا تمدني پخته و هنرهايي بس پيشرفته داشتند. يونان همچنان در اوان شباب با فروتني از مصر درس گرفت، هنگامي هم كه از شور حيات خالي شد، در آغوش مصر جان داد، و بر اثر اين آميزش بود كه بعدا فرهنگ يوناني، در روم و عالم مسيحي، حيات دوباره يافت. بزرگمرداني كه در ايران پرورش مي يافتند، از همه حيث، مگر از لحاظ حدت ذهن و آموزش و پرورش، بر يونانيان رجحان داشتند، و نظام اداري شاهنشاهي ايران هم سخت بر فرمانروايي خام آتن و اسپارت پيشي جسته بود و فقط فاقد شور يوناني براي آزادي خواهي بود. در پيرامون يونان تمدن هايي بودند، مانند تمدنهاي مصر و كرت و بين النهرين، كه يونان اركان صناعت و علم و هنر خود را از آنها گرفت و به هيئت درخشان ترين تصوير تاريخ درآورد. در پيرامون يونان، امپراطوري هايي بودند ( مانند ايران و كارتاژ ) كه خطر تجاري يونان را دريافتند و با يكديگر اتحاد كردند تا آن را درهم كوبند و به صورت تابعي بي آزار درآورند. همچنين در شمال يونان، اقوامي خانه به دوش بودند كه بي پروا افزايش مي يافتند، بي پروا به پيش مي تاختند، و مرز يونان را درهم مي شكستند و تمدني را كه قادر به دريافتش نبودند، به انهدام مي كشانيدند. آزاد بودن و آزاد انديشيدن و آزاد گفتن و آزاد كوشيدن، كه ذات حيات يونانيان محسوب مي شد، از لحاظ اقوام پيرامون يونان حرمتي نداشت. همه اين اقوام، جز فنيقيان، به حكومت هاي مستبد خود تمكين مي كردند، ارواح خود را به خرافات مي سپردند، و تجربه كمي در اثرات آزادي و زندگي عقلايي داشتند. از اينجاست كه يونانيان همه اقوام بيگانه را، بي تفاوت، بربريان خوانده اند و بربري كسي است كه به اعتقادات بر كنار از عقل، و حيات دور از آزادي خرسند باشد. زماني فرا مي آيد كه بر سر تصاحب جسم و جان يونان جدالي بزرگ بين دو جهان بيني يكي رازوري مشرق زمين، و ديگري خردگرايي مغرب زمين درمي گيرد. در عصر پريكلس، قيصر، لئوي دهم، و فردريك اول خردگرايي پيروز ميشود. اما رازوري نيز گاه گاه رويي مي نمايد. سرگذشت اساسي تمدن غربي را بايد در استيلاي متناوب اين دو فلسفه، كه مكمل يكديگرند و بنوبت در عرصه تاريخ نوسان كرده اند، جست. يونان كوچك از ميان دايره اي كه قوم هاي ديگر بر گرد آن كشيده بودند، آغاز گسترش كرد، و فرزندان آن تقريبا در همه سواحل مديترانه سكونت گرفتند. يونانيان آرام ناپذير، در جريان گسترش خود، به همه جزاير رخنه كردند. در همه اين نواحي، كشور شهرهايي مستقل و متفاوت، ( كه در عين حال مختصاتي يوناني داشتند ) به وجود آوردند: و دموكراسي را به شيوه اشراف يونان اعمال مي داشتند. از اين روی درياي مديترانه، تقريبا هزار سال، درياچه اي يوناني و كانون عالم بود. پيوستن اعضاي پراكنده پيكر يونان و باز ساختن پيكري يگانه، دشوارترين كار مورخ تمدن كلاسيك است. يونانيان براي تبيين گذشته‌هاي بيكران چاره اي جز اسطوره سازي نداشتند، چنانكه امروزیان نيز در اين مورد به افسانه و عرفان مي آويزند، حكومت آرگوس مقتدرترين شهر يونان در حدود سال 680، به دست يك جبار يا ديكتاتور افتاد بنام فيدون و ظاهرا مانند ساير جباراني كه از آن پس تا دو قرن حاكم مطلق شهرهاي يونان گشتند، به طبقه بازرگان، اتكا داشت  ( كه همواره قدرتي بيشتر مي يافت و براي غلبه بر اشراف زميندار موقتا با عوام همكاري مي كرد ). استبداد اصلاح طلبانه فيدون مقدمه دوره اي پر رفاه بود. از اين رو، آرگوليس جولانگاه هنرها گشت. اما اعقاب فيدون رو به انحطاط رفتند، و حكومت سلطنتي و جنگ هاي طولاني آرگوس و اسپارت اين شهر را به ناتواني كشانيد و وادار كرد كه دست از رهبري پلوپونز بردارد و آن را به اسپارتيان سپارد. قوم دوري، با جنگ دمساز بودند، زندگي دو وجه داشت: غلبه يا بردگي. حرفه آنان جنگيدن بود; آسايش حيات را از اين رهگذر تامين مي كردند، و كار خود را هم ناروا نمي پنداشتند. جامعه لاكونياي پيش از عصر كورگوس سه طبقه دارد: طبقه بالاي قاهر، كه شامل دوريان است و به طور كلي با محصول زمين هاي خود، كه به وسيله طبقه سوم يا اسيران كشتكاري مي شدند، زندگي مي كردند; بين طبقه اول و طبقه سوم جامعه، مردمي بودند پيرامون نشينان. آزادانه در ده‌ها زيست مي كردند يا در شهرها به داد و ستد و صناعت عمر مي گذاشتند، اما در امور ديواني دخالتي نداشتند، و مكلف به پرداخت خراج و خدمت نظامي بودند; در اكثر تمدن ها، توزيع كالا موافق نظام قيمت ها و معمولا بدون جنگ صورت مي گيرد: مردم ساده وسايل اصلي زندگي را بفراواني و براي همگان توليد مي كنند، و زيركان تدارك تجملات و وسايلي را كه وفور و نمونه بسيار ندارند عهده دار مي شوند. سپس زيركان مردم را برمي انگيزند كه بيش از آنچه از طريق توليد وسايل اصلي زندگي به دست مي آورند، در راه تجملات و وسايل فرعي بپردازند و آنان را به تمول رسانند. اما در لاكونيا تمركز ثروت به طرق صريح رنج بارتري روي مي داد; از اين رو، اسيران دچار چنان ناخرسندي خروشاني بودند كه در سراسر تاريخ اسپارت، تقريبا هر ساله دولت را با خطر انقلاب و انهدام مصادف مي كردند. اسپارت در گذشته مبهم خود، ( يعني پيش از ظهور لوكورگوس ) شهري بود مانند ساير شهرهاي يوناني، و در آواز و هنر مقامي داشت و چون تن به جنگ هاي پياپي داد، موسيقي به صورتي نظامي درآمد و تند و ساده شد. مانند روسيه انقلابي، موسيقي بندرت هنري فردي بود. روح جمعي چنان نيرو داشت كه موسيقي را نه به فرد، بلكه به يك گروه مي آموختند. اقليت كامكار اسپارت، به بركت فنون و هنرهاي فرعي، از حياتي پرتجمل برخوردار مي شده اند. اما جنگ هاي مسنيا به اين رنسانس كوچك پايان داد. بر اثر آن، اراضي تازه اي اشغال و ميان اسپارتيان تقسيم شد و شمار رعايا به دو برابر رسيد. اين استيلا ظاهرا بدين سبب دوام آورد كه جامعه اسپارتي دست از هنرآفريني و هنرپروري كشيد و همه اعضاي خود را به صورت سربازاني درآورد كه همواره آماده جنگ و سركوبي شورشيان بودند. قوانين لوكورگوس وسيله حصول اين هدف شد، و در نتيجه آنها، اسپارت از همه لحاظ، مگر از حيث سياسي، از عرصه تاريخ تمدن بيرون رفت. قرن هفتم ق‌م عهد قانونگذاران بود: شايد بتوان گفت كه اين قوانين را يك تن وضع نكرده است، بلكه پاره اي از رسوم، بر اثر شيوع فراوان، خود به خود به صورت قوانين دقيق درآمده و سرانجام به نام كسي كه آنها را گردآورده يا تدوين كرده است معروف شده اند. اين روايات سير تحول سنن به قوانين را، ( كه محتاج ساليان بسيار و كاتبان فراوان است ) به صورتي خلاصه درآورده اند و به اشخاص نسبت داده اند. ظاهرا قانونگذاران احساس كردند كه بهترين راه براي بر هم زدن پاره اي رسوم و برقراري رسومي جديد, اين است كه قانون هاي پيشنهادي خود را به عنوان احكامي الاهي به مردم عرضه دارند و اين نخستين بار نبوده است كه دولتي مباني خود را بر احكام آسماني مستقر داشته است. لوكورگوس بر آن شد تا پاره اي از آنها را در لاكونيا مجري بدارد. پادشاهان و بيشتر نجبا، اجبارا, چون اصلاحات او را ضامن امنيت و سعادت خود يافتند، به آن روي موافق نمودند. قوانين لوكورگوس نظام اجتماعي را كه بر پايه خويشاوندي استوار بود مردود دانست و نظامي جديد براساس تقسيمات جغرافيايي برقرار كرد، و بدين وسيله قدرت خاندان هاي قديم را درهم شكست و اشرافيتي دامنه دارتر به وجود آورد. لوكورگوس، به قصد جلوگيري از پيشرفت طبقه سوداگر، تدريجا بر اشراف زميندار چيره مي شدند، كارهاي صنعتي و بازرگاني را ممنوع كرد. مصمم بود اسپارتيان ( يعني شارمندان زميندار ) را براي حكومت و جنگ آزاد بگذارد. محافظه كاران قديمي پيوسته با تفاخر گفته اند كه قوانين لوكورگوس بدان سبب مدتي دراز دوام آورده است كه هر سه نوع حكومت، يعني حكومت پادشاهي ( مونارشي )، حكومت اشرافي ( آريستوكراسي ) و حكومت مردم سالاري ( دموكراسي ) در آن سهيم بودند و هر يك از آنها زياده روي هاي دو ديگر را خنثي مي كرد. شاهنشاهي اسپارت در واقع نوعي دوشاهي بود. چه بسا اين سازمان عجيب نوعي سازش ميان دو خاندان هم تبار و بنابراين رقيب بود; يا وسيله اي براي استفاده از جنبه‌هاي رواني حكومت سلطنتي تا با آن، بدون استبداد، نظم اجتماعي و اعتبار ملي حفظ شود. پادشاهان دوگانه اسپارت داراي قدرت مطلق نبودند و فقط در اجراي مراسم قرباني و سرپرستي قوه قضايي و قيادت سپاه در زمان جنگ, همت مي گماردند. در همه كارها از مجلس سنا متابعت مي كردند; اندك اندك از اقتدار آنان كاسته و بر اقتدارات سرپرستان جامعه افزوده شد. مجلس سنا دادگاه عالي رسيدگي به جرايم سنگين به شمار مي رفت و سياست عمومي دولت را تعيين، و قانون وضع مي كرد. عنصر دموكراتيك نظام اسپارتي مجمع عمومي يا آپلا بود. تمام مسائل مهم جامعه به اين مجمع ارجاع مي شد و هيچ قانوني بدون تصويب مجمع عمومي اعتبار نداشت. بندرت قانوني به قوانين لوكورگوس افزوده مي شد; مجمع مي توانست قوانين را رد يا قبول كند، ولي نمي توانست جرح و تعديل كند. در حقيقت، اين مجمع همان مجلسي است كه با خوف به مباحثات شاهان و مهتران گوش فرا مي داد. سيسرون, پنج افوروس ( سرپرست ) اسپارت را به سبب آنكه هر ساله از طرف مجلس عمومي برگزيده مي شدند، با تريبون هاي رومي مقايسه كرده است. ولي در واقع بايد افوروس ها را، كه داراي اقتدارات اداري بودند و هيچ عاملي جز مجلس سنا نمي توانست آنان را از اجراي تصميمات خود باز دارد، همانند كنسول هاي رومي دانست. با اين وصف، هنوز بيش از نيمي از قرن ششم نگذشته بود كه افوروس ها قدرتي همپايه قدرت شاهان دوگانه يافتند و پس از جنگ هاي ايران به قدرتي بيشتر رسيدند. سفيران را مي پذيرفتند، مناقشات قانوني را رتق و فتق مي كردند، رهبري ارتش را به عهده داشتند، و شاهان را هدايت و تبرئه و مجازات مي كردند. اسپارتيان اجراي احكام ديواني را به عهده سپاهيان يا پاسبانان نهادند. در اسپارت، قدرت، همانند افتخار، اساسا از آن سپاه بود، زيرا اسپارت فقط در سايه شجاعت و انضباط و مهارت نظامي به امنيت و عظمت خود رسيد. به دور محور اين ارتش، اسپارتيان شئونات اخلاقي خود را شكل دادند. فضيلت، داشتن قوت و شجاعت بود; مرگ در ميدان نبرد، بزرگترين شرف و بالاترين سعادت بود. قوانين اسپارت لازمه آماده كردن مردان براي هدفي چنين ناسازگار با جسم انسان، اين بود كه آنان را از كودكي از خانواده جدا كنند و با انضباطي سخت پرورش دهند. اولين قدم نوعي اصلاح نژاد بيرحمانه بود. به گفته او، حكومت خوب زاده تربيت خوب است، ولي چنين تربيتي بايد اخلاقي باشد، نه عقلي; شخصيت از دانايي مهمتر است. هدف قانونگذاران اسپارت آن بود كه بدين وسيله مردان را براي تحمل محروميت هايي كه در حين جنگ رخ مي نمايد آماده كنند و از سستي و انحطاط روزگاران صلح دور دارند. در اولين قرون بعد از وضع قوانين، معمولا زندگي ساده و زاهدانه اي كه جوانان را با آن پرورش مي دادند، تا سنين بالا ادامه مي يافت. مستي ها و خوشگذراني هاي مردم آتن در اسپارت بندرت به چشم مي خورد. حكومت اسپارت، از بيم سرايت ثروت دوستي از بيگانگان به اسپارتيان، به طوري بي سابقه با بيگانگان سخت گيري مي كرد، اهالي اسپارت نمي توانستند بدون اجازه حكومت از ديار خويش خارج شوند; حكومت اسپارت، براي حفظ موجوديت خويش، ناچار از آن بود كه در مورد بيگانگان بسيار بي گذشت باشد، زيرا همواره ممكن بود كه نسيمي از دنياي ديگر، از دنياي آزادي و آسايش، از دنياي ادبيات و هنرها، بدان جانب وزيدن گيرد و تشكيلات ساختگي شگفت آور ملتي كه دو ثلث آن برده بودند و بقيه نيز آزادي نداشتند، فرو ريزد. نتيجه اين نظام، در وهله اول، مردمي سختكوش و پرمقاومت بود. در اسپارت، سلامت بدن از بالاترين فضيلت ها، و بيماري جرم به شمار مي رفت. بدون ترديد، افلاطون از كشف اينكه اسپارت از دارو و دموكراسي فارغ است، سخت محظوظ شد. اسپارتي شجاع بود و در دلاوري و پيروزي طلبي، جز روميان، هيچ قدرتي به گرد او نميرسيد. اسپارتيان در ميانه روي و اعتدال و خودداري بي نظير بودند، حال آنكه آتنيان، گرچه درباره آن فضايل داد سخن مي دادند، عملا چندان بهره اي از آنها نداشتند. اگر پيروي از قانون را فضيلت بدانيم، قوم اسپارتي از ديگر اقوام بافضيلت تر بود. از روميان و يهوديان قرون وسطي كه بگذريم، كمتر ملتي مي توانيم بيابيم كه مانند اسپارت، بر اثر رعايت قانون، به قدرت رسيده باشد. اسپارت دستكم مدت دويست سال در سايه قوانين لوكورگوس از اقتداري روزافزون بهره ور بود. گزنوفون و پلوتارك و افلاطون از ستودن روش زندگي مردم اسپارت باز نمي ايستادند. نيازي به گفتن ندارد كه افلاطون طرح مدينه فاضله يا جمهورسالاري خود را از اسپارت گرفت، و فقط نظريه مثل را بر آن افزود و سپس به روي كاغذ آورد. بسياري از متفكران يونان پس از آنكه از ابتذال و آشفتگي نظام دموكراسي ملول و بيمناك شدند، به قوانين و تشكيلات اسپارت پناه بردند. براستي اينان از آن روي اسپارت را مي ستودند كه خود از ساكنان آن سرزمين نبودند، و در نتيجه، از خودخواهي ها و سردي ها و دل سختي هاي مردم آن سامان خبري نداشتند و نمي توانستند دريابند كه قوانين اسپارت تنها لشكرياني دلاور پرورش مي دهد و تقريبا تمام نيروهاي عقلاني مردم را نابود مي كند و نيروهاي جسماني آنان را در فعاليت هايي خشن مصروف مي دارد. در اسپارت، پس از استقرار كامل اين قوانين، هنرها و صنايع، نابود گشتند، از ميان هنرها، تنها رقص جمعي و موسيقي بر جاي مانده بود; اينها هم هنرهايي بودند كه با قانون اسپارت و استهلاك فرد اسپارتي در جامعه توافق داشتند. محروميت مردم اسپارت از سير و سفر و روابط بازرگاني با جهان خارج، و بي نصيبي ايشان از علوم و ادبيات و فلسفه پيشتاز يونان، باعث شد كه ملت اسپارت به صورت نيروي پياده نظامي با سلاح هاي سنگين درآيد و طرز فكر يك سرباز پياده نظام دايمي را پيدا كند. مردم ساير شهرهاي يونان چون به اسپارت سفر مي كردند، از زندگي بسيار ساده و بي آلايش، از محدوديت آزادي، از اصرار جامعه براي حفظ سنن، و نيز از دلاوري و انضباط عالي مردم، كه براي مقاصدي ناهنجار به كار مي رفت و نتيجه مثبتي به بار نمي آورد، سخت به شگفت مي افتادند. آتن در ميان هزاران اشتباه و اجحاف دست و پا مي زد و در عين حال تمدني ژرف و گسترده مي آفريد تمدني كه براي پذيرفتن افكار نو و ايجاد ارتباط با ديگر تمدن ها آماده بود و از مدارا و تنوع و تجمل و شك و تخيل و ذوق شعر و آزادي بهره فراوان مي برد. اين تفاوت ميان آتن و اسپارت تاريخ يونان را ملون كرد و خصيصه بارز آن شد. تنگي افق فكري اسپارت سرانجام روحيه مستحكم آن را درهم شكست و نابود كرد. اسپارت اندك اندك، براي رسيدن به هدف هاي جنگي خود، از هيچ وسيله ناپسند چشم نپوشيد، و در اين راه كارش به جايي رسيد كه همه آزادي هايي را كه آتن در ماراتون براي يونان به دست آورده بود، در راه غلبه بر ايرانيان، زير پا نهاد. بدين ترتيب، اسپارت كه روزگاري مورد احترام همسايگانش بود، به سبب سپاهي گري، به صورت مزاحمي براي همه يونان درآمد. از اين رو، سقوط اسپارت همه اقوام را به شگفتي انداخت، اما هيچ يك را اندوهگين نكرد. محيط آتن ظهور تمدن در آتيك صرفا به خاطر بازرگاني پرتهور ميسر شد. جاي بسي تعجب است كه در اين شبه جزيره باير، شهرهاي متعددي به وجود آمد. اين شهرها در همه جا پراكنده بودند: در آتيك، يك نژاد فاتح خارجي بوميان را استثمار نمي كرد، بلكه يك دودمان مختلط مديترانه اي، در آن زندگي مي كرد كه با افتخار از كيفيت بومي خود آگاه بود، و توانست دوري هاي تازه به دوران رسيده نيمه وحشي را از حريم ملي خود بيرون نگاه دارد. قوانين اجتماعي آتيك براساس پيوستگي خوني بود. هر خانواده به قبيله اي بستگي داشت و هر قبيله خود را از نسل قهرماني مقدس مي دانست، اين سلسله مراتب خوني، كه مبناي سازمان اجتماعي و نظامي به شمار مي رفت، باعث تثبيت طبقه اشراف شد. از اين رو كليستنس، هنگامي كه درصدد استقرار دموكراسي برآمد، دگرگوني سازمان جامعه را لازم ديد. دشواري زراعت در آتيك، و فراواني بندرگاه‌هاي مناسب، مردم آتيك را به بازرگاني كشاند. بازرگانان در پرتو دلاوري و ابتكار خود بازارهاي اژه را در انحصار خود گرفتند، و دارايي و نيرومندي و فرهنگ آتن در عصر پريكلس از همين امپراطوري بزرگ بازرگاني پديد آمد. شهرهاي آتيك نه تنها آتن را احاطه كرده بودند، بلكه بدان بستگي داشتند. تسئوس به شهرهاي آتيك نظام سياسي يگانه و پايتخت واحدي بخشيد. قدرت در دست خاندان هاي كهن و مالكان بزرگ بود. اينان، در مواقعي كه پايه امنيت بلاد خويش را متزلزل مي ديدند، به سلطه يك پادشاه رضا مي دادند، ولي به هنگام آرامش، به شيوه ملوك الطوايف به سر مي بردند. بعدا به جاي پادشاه براي خود يك آرخون ( سركرده ) برگزيدند. اين آرخون مادام العمر عهده دار حكومت بود. در سال 752، مدت حكومت آرخون را به 10 سال محدود گردانيدند و سپس، در سال 683، اين مدت را به يك سال تنزل دادند و بعدا قدرت را ميان نه آرخون تقسيم كردند. ديگري كه تنها بر امور ديني رياست داشت، پادشاه نام مي گرفت; يكي ديگر از آنان سرداري لشكر، و شش تن ديگر قانون گذاري را بر عهده داشتند. در آتن نيز مانند اسپارت و روم، پايان يافتن رژيم پادشاهي به منزله پيروزي مردم يا گامي به سوي دموكراسي نبود، بلكه به منزله بازگشت قدرت ملوك الطوايف بود. اين نيز يكي ديگر از نوسانات تاريخي ميان حكومت هاي منطقه اي و حكومت مركزي بود. در نتيجه، همه قدرت ها را از شاه گرفتند و فقط مقام كهانت را براي او باقي گذاشتند. حكومت آتيك مدت پنج قرن در دست اشراف بود. در دوره حكومت آنان، مردم از لحاظ سياسي به سه طبقه تقسيم ميشدند: طبقه سواران كه براي جنگ، سوار نظام تدارك كنند; طبقه گاوداران كه براي تشكيل پياده نظام سنگين آمادگي داشتند; طبقه كارگران مزدور كه دسته‌هاي سبك پياده را تشكيل مي دادند. تنها دو طبقه نخست شارمند به شمار مي آمدند، و حكام و قضات و كاهنان از طبقه سواران انتخاب مي شدند. آرخون ها، پس از سر آمدن دوره حكومت خود، به عضويت دايمي شوراي روساي قبايل در مي آمدند. حتي در دوران سلطنت نيز اين شورا اقتدارات شاه را محدود مي كرد، و حالا در دوران حكومت اقليت متنفذ، اين شورا همانند شوراي روم سلطه كامل داشت. خشكسالي، كثيري از كشاورزان را مي كشت و كثيري را به خاك سياه مي نشانيد. سرانجام، تنگي زندگي در آتيك به جايي كشيد كه مردم جنگ را براي خود نعمتي شمردند و با آغوش گشاده پذيرفتند. جنگ، هر چه بود، احتمالا به تصرف زمين هاي جديد مي انجاميد. قوانين دراكون چند صباحي مردم را به رفع تباهي ها اميدوار كرد. دراكون تقريبا به سال 620 ق‌م مامور تنظيم و، براي اولين بار، تدوين يك روش قانوني شد تا نظم را به آتيك بازگرداند. اساسي ترين پيشرفت قوانين دراكون، توسعه نسبي امكانات براي احراز مقام آرخوني در ميان ثروتمندان نوپا بود. همچنين حق قصاص را به مجلس سنا واگذاشت. قانون اخير جدا اصلاحي اساسي بود. از اين رو، با پيدايش قوانين سولون, قوانين دراكون لغو شد. در واقع، دراكون رسوم خشن رژيم ملوك الطوايفي را در قانون خويش گنجانيد و براي نجات دادن وامداران و محدود كردن استثمار بينوايان گامي برنداشت. با اينكه تا حدي دامنه حقوق سياسي را توسعه داد، ولي به طور كلي، قانون دراكون بيش از پيش مالكان را تقويت كرد. در اواخر قرن هفتم ق‌م، كينه بينوايان عليه ثروتمندان سخت تحريك شد و اوضاع آتن به سر حد انقلاب كشيده شد. فقرا براي تعديل ثروت، آماده قيام شدند. توانگران در برابر توده‌ها، كه نه تنها اموال آنان، بلكه نظام اجتماعي و دين و تمدن ايشان را هم تهديد مي كردند، به دفاع برخاستند. در بحبوحه اين كشاكش، حادثه اي عجيب و باورنكردني روي داد: مردي به نام سولون به پا خاست و بدون جبر يا حتي سخنان شديداللحن، ثروتمندان و فقرا را به نحوي يكسان قانع كرد كه اختلافات موجود را فيصله دهند و با يكديگر سازش كنند. اين سازش در آتن به طوري صورت گرفت كه نه تنها از هرج و مرج جلوگيري كرد، بلكه نظم سياسي و اقتصادي نويني به جاي نظام پيشين نشانيد. براستي نهضت سولون يكي از معجزات اميدبخش تاريخ بود. سولون، كارها و شيوه‌هايي را كه سبب تفوق روزافزون اغنيا بر فقرا مي شد منع كرد. نمايندگان طبقات متوسط از او خواستند تا منصب حكومت را بپذيرد; و قانون اساسي جديدي براي كشور وضع كند و ثبات دولت را بازگرداند. طبقات بالا هم با اين اعتقاد كه ثروتمندي چون او الزاما مردي محافظه كار خواهد بود، با بي ميلي به حكومت و اصلاحات او تن دادند. نخستين مساعي او ساده، اما از لحاظ اصلاحات اقتصادي مهم بودند. چون قدمي براي تقسيم مجدد اراضي برنداشت، افراطيان را نوميد كرد، در حالي كه اگر دست به اين كار مي زد، جنگي داخلي درمي گرفت كه يك نسل تمام طول مي كشيد و اختلافات و جنگ طبقاتي را تشديد مي كرد. او، براساس اصل معروف خود يعني اصل برداشتن تعهدات، همه وام هايي را كه مردم به يكديگر يا به دولت داشتند، از اعتبار انداخت. همه اراضي آتيك را از گرو درآورد و علاوه بر اين، كساني را كه به سبب عجز از پرداخت وام برده شده بودند آزاد كرد و از آن پس اين گونه برده سازي را ممنوع كرد. بيش از ده سال از صدور آن قوانين نگذشته بود كه آتنيان، اصلاحات سولون را وسيله پيشگيري از انقلاب خونين خواندند. پايدارتر از اين اصلاحات اقتصادي، احكامي تاريخي است كه به موجب آن قوانين سولون به وجود آمدند. در مقدمه اين قوانين، حكم عفو عمومي به چشم مي خورد. او به طور صريح يا ضمني بيشتر قوانين دراكون را منسوخ و فقط قانوني را كه مخصوص كيفر قاتلان بود ابقا كرد. اغنيا و فقرا به طور مساوي مقيد به قوانين يكسان شدند و كيفرهاي واحدي درباره همگان معمول شد. چون سولون دانست كه نمي تواند نقشه اصلاحات خود را جز به كمك بازرگانان و صنعتگران و سهيم كردن آنان در امور دولت اجرا كند، اهالي آتيك را بر حسب دارايي به چهار گروه تقسيم كرد: درجه حرمت اجتماعي فرد و همچنين مقدار ماليات او هم از روي همين گروه بندي تعيين مي شد، و ماليات املاك در واقع نوعي ماليات بر درآمد تدريجي بود. آرخون ها و فرماندهان ارتش تنها از گروه اول انتخاب مي شدند، افراد گروه دوم فقط حق داشتند كه براي مشاغل اداري پايين تر و سواره نظام انتخاب شوند، گروه سوم منحصرا به خدمت نظام سنگين اسلحه گمارده مي شد، و گروه چهارم فقط مي توانست جزو سربازان ساده درآيد. اين گروه بندي بي نظير اصل قرابت را، كه مبناي سازمان پيشين جامعه و حكومت اشراف بود، ضعيف كرد و دولتي را به وجود آورد كه بر مبناي درجه افتخار و مقام، يا به عبارت ساده تر، بر مبناي ميزان ماليات بر درآمد شكل مي گرفت. در قرن ششم و قسمتي از قرن پنجم ق‌م، حكومت هاي مشابهي در اكثر كوچگاه‌هاي يوناني برقرار شد. قوانين سولون, مجلس سناي سابق را در راس دولت ابقا كرد، با اين تفاوت كه آن را از انحصار متنفذان قديم بيرون آورد و قلمرو قدرت آن را محدود كرد و درهاي آن را به روي تمام افراد طبقه اول گشود. با اين وصف، مجلس سنا هنوز داراي اقتدارات بسيار بود و بر رفتار مردم و ديوان سالاران نظارت مي كرد. بعد از مجلس سنا، شورايي مركب از چهار صد عضو بود و هر يك از چهار قبيله جامعه, صد عضو براي آن انتخاب مي كردند. انتخاب، رسيدگي، و آماده كردن اموري كه مي بايست مورد رسيدگي مجمع عمومي قرار گيرد، به عهده اين شورا بود. سولون، چه بسا از روي خيرانديشي و آينده نگري، در وراي اين روبناي حكومت متنفذان كه مايه خرسندي قدرتمندان بود، سازمان هايي پديد آورد كه اساسا دموكراتيك بودند. از اينها مهم تر، اين بود كه پايين ترين طبقه در ميان شارمندان، همتراز طبقات بالا، حق شركت در قرعه كشي براي مجلس هليايا داشتند. اين مجلس، مجلسي بود از شش هزار عضو، يك هيئت منصفه كه دادگاه‌هاي مختلف تشكيل مي دادند و بر تمام موارد، مگر جنايت و خيانت، رسيدگي مي كردند. سولون عمدا به قوانين خود صورتي مبهم داد تا عامه مردم، با استفاده از نيرويشان در قوه قضاييه، نفوذ سياسي خود را گسترش دهند. درخواست تجديدنظر از دادگاه‌هاي مردمي قدرتي بود كه بعدها به صورت ابزار ساختمان دموكراسي در آتن درآمد. سولون بر اين قوانين اصلي، كه در تاريخ آتن از مهمترين قانون ها به شمار ميروند، پاره اي مقررات نيز افزود كه جواب گوي مسائل كم اهميت تر در زمان خودش بود. در وهله اول تملك فردي را، قانوني شناخت. حق وصيت و قانون آن در آتن به وسيله سولون آغاز شد. سولون، به قصد رونق دادن تجارت و صنعت، همه خارجياني را كه با خانواده‌هاي خود براي اقامت به آتن مي آمدند و در حرفه اي مهارتي داشتند از حق تابعيت آتن برخوردار كرد. مي خواست مردم را از توليد محصولات زراعتي زايد باز دارد و آنان را به حرفه‌هاي صنعتي سوق دهد. به نظر سولون، برخلاف نظر آتني هاي بعد، صنعت كاري خود از شرف و افتخار والايي برخوردار بود. سولون از قانونگذاري در قلمرو خطير اخلاق و آداب و سنن عمومي هم سر باز نزد; از اينها بالاتر، قانون عادلانه و سودمند ديگري وضع كرد كه، در طول نسل هاي متمادي، سرچشمه شجاعت آتنيان شد; به موجب اين قانون، دولت موظف بود كه فرزندان شهيدان جنگ ها را به هزينه خود پرورش دهد. مجازات هايي كه سولون براي قانون شكنان تعيين كرد، نسبت به كيفرهاي مورد نظر دراكون، خفيف بود. آزادي خواهان تندرو او را انتقاد كردند كه ميان مردم، از لحاظ ثروت و قدرت، تساوي برقرار نكرد; و محافظه كاران بر او خرده گرفتند كه عامه مردم را از حقوق سياسي برخوردار كرد و بر مسند قضا نشانيد. براي همساز كردن گروه‌هاي متخالف، ميانه روي پيش گرفت و توانست دولت را پابرجا نگاه دارد. از اين رو، از لحاظ اتخاذ سياست اعتدال يا ميانه روي، مي توان او را يكي از طرفداران ارسطو دانست، اما طرفداري كه قبل از ارسطو مي زيسته است. همه يونانيان سولون را يكي از حكماي هفتگانه خود مي شمارند. دوام آوردن قوانين سولون بهترين گواه دانش اوست. زيرا، با وجود هزاران تغيير كه در آتن به وقوع پيوست، و با وجود استبدادها و انقلاب هايي كه در آن ناحيه درگرفت، پس از پنج قرن، قوانين وي هنوز در آتن پابرجا مانده است. در هر حال، كار سولون، از نظر قضايي، نشان پايان سلطه احكام بي اساس، متناقض، و آغاز سلطه قوانين مدون دايمي بود. سولون با قوانين خود برزگران آتيك را از قيد رقيت آزاد كرد و يك طبقه زميندار به وجود آورد كه در نتيجه مالك شدن زمين، در طي نسل هاي بسيار از آزادي آتن دفاع كردند. در پرتو قوانين سولون، تجارت و صنعت از قيود سياسي و موانع مالي آزاد شد، و بدين سبب پيشرفتي عظيم دست داد كه در سايه آن, آتن پيشواي تجاري حوزه درياي مديترانه گشت. حكومت اشرافي جديد كه مبتني بر ثروت بود، استعدادهاي اشخاص را بر مي انگيخت و به نسب كاري نداشت. همچنين تعليم و تربيت را ترغيب مي كرد و از لحاظ مادي و معنوي راه اعتلاي فرهنگي عصر طلايي يونان را گشود. او داستان قاره گمشده آتلانتيس را از كاهنان مصري شنيد و از جريان آن، يك داستان حماسي نيمه تمام پرداخت و بدان وسيله دويست سال بعد افلاطون خيال پرداز را مجذوب خود كرد. در آخرين روزهاي زندگي، شاهد الغاي قوانين و تاسيس حكومت استبدادي و امحاي مساعي خويش بود. ديكتاتوري پيسيستراتوس موقعي كه سولون آتن را ترك گفت، گروه‌هاي هم ستيز دوباره به توطئه‌ها و كشمكش هاي سياسي دست زدند. آتنيان، مانند فرانسويان در عصر انقلاب كبير فرانسه، در سه جناح مقتدر به فعاليت پرداختند: جناح ساحل كه رهبران آن متمايل به سولون و از سوداگران مرزها و بندرها بودند، جناح دشت كه زمين داران مخالف سولون آن را هدايت مي كردند، و جناح كوهستان كه از عده اي از كشاورزان و كارگران شهرها تشكيل مي شد و خواستار تقسيم مجدد اراضي بود. پيسيستراتوس اشرافي، باز پيشوايي توده مردم را پذيرفت، چنانكه صد سال پس از او پريكلس نيز چنين كرد. سياست ها و طرح هاي حكيمانه او تقريبا كارهاي بي بندوبار و ناپسند را جبران كرد. شخصيت پيسيستراتوس آميخته اي بود از عقل و فرهنگ و لياقت اداري و جاذبه شخصي. او مي توانست عليه دشمنان خود بي رحمانه بجنگد و در عين حال بآساني آنان را مورد عفو قرار دهد. قادر بود كه وارد پيشروترين جريانات فكري عصر خود شود و بدون ترديدها و واماندگي هاي روشنفكري، حكومت كند. بندرت كينه توزي كرد، ولي مخالفاني را كه رام نشدند از كشور تبعيد، و املاك آنان را ميان فقرا تقسيم كرد. به اصلاح و تقويت ارتش پرداخت و ناوگاني به وجود آورد تا از هر گونه تجاوز خارجي جلوگيرد. آتن را، كه مدتها در ورطه خصومت هاي طبقاتي افتاده بود، از جنگ دور نگاه داشت، و درفش نظم و آرامش را در آنجا برافراشت. در قوانين سولون چندان دستي نبرد و با اين كار همه را به شگفت انداخت. مانند آوگوستوس رومي، مي دانست چگونه استبداد را با زرق و برق دموكراسي بيارايد. در عهد او آرخون ها مانند سابق انتخاب مي شدند، و مجلس سنا، دادگاه‌هاي مردم، و شوراي چهار صد نفري همچنان تشكيل مي شدند و وظايف خود را به انجام مي رسانند. رفتارش چنان بود كه مردم در طول سال ها به حكومت او رضايت دادند. به احتمال قوي، آتن پس از سولون به مردي چون پيسيستراتوس احتياج داشت. مردي قوي و با صلابت كه بتواند زندگي آشفته و سراسر اضطراب آتن را به نظم آورد و ثباتي در آن برقرار كند و مردم را به نظم و اطاعت، عادت دهد. يك نسل بعد، وقتي ديكتاتوري ملغا شد، عادت مردم به رعايت نظم و چهارچوب قوانين سولون، همچون ميراثي براي دموكراسي باقي ماند. وی بي آنكه خود بداند، قانون را از ميان نبرد، بلكه آن را تقويت كرد. سياست اقتصادي او، به همان نحوي كه سولون شروع كرده بود، ناظر بر رهايي مردم بود. مسئله زمين را با تقسيم مزارع دولتي و املاك اشراف تبعيد شده در ميان برزگران حل كرد. در نتيجه، آتيك در طي قرون متمادي از تشنجات ارضي ايمن ماند. با دست زدن به اقدامات دامنه دار، براي نيازمندان كار فراهم كرد. به طور كلي، از تمركز ثروت، كه شهر را به دامن يك آتش جنگ داخلي مي انداخت، جلوگيري كرد و با تامين رفاه و امكان پيشرفت، زمينه را براي دموكراسي آتن هموار كرد. در عصر حكومت او و فرزندانش، اوضاع آتن از لحاظ مادي و معنوي تغيير شكل داد. مسابقات سراسري آتيك را به مسابقات سراسري يونان تبديل كرد و سبب شد كه آتنيان با مردم بيگانه و آداب و شيوه‌هاي نا آشنا برخورد كنند و تحول و تكامل پذيرند. هيئتي از طرف او منظومه‌هاي ايلياد و اوديسه را تنقيح و تدوين كرد و در سايه تشويق و راهنمايي او، شاعران فن نمايش را از صورت مضحك و مسخره آميز ابتدايي به صورتي هنري درآوردند. استبداد پيسيستراتوس جزيي از نهضت كلي بود كه در شهرهاي تجارتي فعال قرن ششم يونان پديد آمده بود. بر اثر اين نهضت، ملوك الطوايفي تفوق سياسي خود را به طبقه متوسط باخت و حكومت هاي جباران پديد آمد. يكي از عوامل برقراري حكومت هاي جباران تمركز نارواي ثروت در دست عده اي معدود و عدم سازش اغنيا با طبقات ديگر بود. فقرا نيز مانند اغنيا دارايي را بر آزادي ترجيح مي دادند. پس براي جامعه لازم آمد كه به عنوان حفظ آزادي، اغنيا را از لخت كردن فقرا با توانايي و هوشمندي خود، و فقرا را از غارت اغنيا با خشونت و آراي خود بازدارد. تحصيل قدرت در شهرهاي تجاري يونان كار آساني بود; كافي بود كه ضمن حمله به طبقه اشراف، از مستمندان دفاع و با طبقه متوسط تفاهم برقرار كرد. چون يك مستبد يا جبار به قدرت مطلوب خود مي رسيد، وام هايي را كه متمولان پرداخته بودند بي اعتبار مي كرد، به مصادره املاك پهناور مي پرداخت، و بر دارايي هاي بزرگ ماليات مي بست تا براي كارهاي اجتماعي پول فراهم آورد و ثروت متمركز در دست اقليت را مجددا تقسيم كند. جبار در حالي كه با اين گونه وسايل توده‌ها را به خود جلب مي كرد، با ضرب سكه و عقد معاهدات تجاري و افزايش حرمت سوداگران ( بورژوازي ) از پشتيباني پيشه وران و بازرگانان برخوردار مي شد. چون بر افكار عمومي و نه بر قدرت هاي موروثي تكيه داشت، ناگزير از جنگ اجتناب، ولي از دين حمايت مي كرد; در حفظ نظم مي كوشيد، مردم را به اخلاق ستوده برمي انگيخت، مقام زن را در اجتماع بالا مي برد، به تشويق هنرمندان مي پرداخت، و مال فراوان براي زيبايي شهر مصروف مي داشت. ديكتاتورها در موارد بسيار به اين كارها تن در مي دادند و حكومت خود را حكومتي مردمي معرفي مي كردند. از اين رو، مردم مجالي مي يافتند كه در دوره استبداد براي كسب آزادي آماده شوند. پس از آنكه جباران يوناني از انهدام اشرافيت فارغ آمدند، ملت هم جباران را سرنگون كرد. پس از سرنگوني جباران، برپا داشتن دموكراسي كاري دشوار نبود. برقراري حكومت دموكراسي بصيرت پيسيستراتوس، كه در هر آزمايشي پيروز شد، در برابر مهر پدري شكست خورد. پسرانش را جانشين خود كرد. ولي آتنيان از اينكه زمام حكومت بدون رضايت آنان به دو پسر تفويض گشته بود، خرسند نبودند و رفته رفته دريافتند كه به بركت استبداد همه چيز دارند، اما آزادي ندارند. همين امر باعث گشت كه حكومت معتدل خود را تبديل به حكومت زور و وحشت و جاسوسي كند. ولي آتنيان كه يك نسل كامل در رفاه به سر برده بودند، دفاع از آزادي را در استطاعت خود ديدند. هر قدر زورگويي رو به شدت رفت، فرياد آزادي خواهي بيشتر طنين انداخت. هيپياس، تن به كناره گيري و تبعيد داد. در انتخاباتي كه صورت گرفت، ايساگوراس كه نماينده طبقه اشراف بود، به عنوان آرخون ارشد برگزيده شد. كليستنس، كه انتخاب نشده بود، مردم را به آشوب برانگيخت و ديكتاتوري مردم پسندي به وجود آورد و كليستنس اشراف زاده درصدد ايجاد حكومت دموكراسي برآمد ( سال 507 ). نخستين اصلاح كليستنس ضربت سنگيني بود بر پيكر اشرافيت آتيك وارد آمد ( يعني قبايل چهارگانه و 360 طايفه اي كه به حكم سنن، پيشوايي را به قديم ترين و متمول ترين خانواده‌ها مي سپردند ). كليستنس اين سازمان كهن را كه بر قرابت استوار بود، لغو كرد و سازماني جديد به وجود آورد. مطابق سازمان جديد، جامعه به ده قبيله منقسم شد و هر قبيله بخش هايي چند را در برگرفت. براي آنكه از تشكيل واحدهاي منطقه اي و اجتماعي پيشين جلوگيري كند، مقرر داشت كه هر قبيله بايد واحدهاي اجتماعي گوناگون را شامل شود. چون سازمان قديمي جنبه ديني داشت، وي دستور داد كه براي سازمان جديد نيز مراسمي ديني برپا دارند و قهرمانان باستان را خدا يا حامي هر قبيله و بخش به شمار آورند. مردم آزادي كه از خارج به آتيك آمده بودند، برخلاف گذشته، از حقوق اجتماعي برخوردار مي شدند. به اين شيوه، تعداد كساني كه حق شركت در امور سياسي را داشتند تقريبا به دو برابر رسيد، و پشتيبانان تازه اي براي دموكراسي فراهم آمد. شوراي چهارصد نفري سولون به يك شوراي پانصد و يك نفري مبدل گشت و اعضاي اين شورا اختياراتي معادل اختيارات مجلس سناي سابق داشت. اين دولت منتخب، كه به وسيله قرعه كشي تشكيل مي شد، اصل توارث در حكومت اشرافي و اصل ثروت در حكومت متنفذان را ملغا كرد و به تمام شارمندان، نه تنها حق راي، بلكه حق احراز حساس ترين مقامات دولتي را ارزاني داشت. اين شورا قدرت اداري و قضايي دامنه داري داشت و برخي از قضاياي اجتماعي را به راي مجمع عمومي واميگذاشت. دستيابي شارمندان جديد به حق عضويت در مجمع عمومي، تعداد اعضاي اين مجمع را افزايش داد; تمام اين اعضا مي توانستند در دادگاه‌ها خدمت كنند، با استقرار قانون تبعيد، كه كليستنس براي دفاع از دموكراسي جوان وضع كرد، اختيارات مجمع افزايش يافت. بايد دانست كه مجلس آتن هيچ گاه از اين قدرت سواستفاده نكرد، و در طول نود سال كه اين رسم در آتن برقرار بود، تنها ده تن از آتيك نفي بلد شدند. كليستنس كار خود را با انقلاب بر ضد نظام سياسي شروع كرد و، علي رغم مخالفت نيرومندترين خانواده‌هاي آتن، قانون اساسي دموكراتيكي وضع كرد كه با كمي تغيير تا آخرين دوره آزادي آتن نافذ ماند. پوشيده نيست كه دموكراسي آتن يك دموكراسي كامل نبود، زيرا فقط آزادگان را در برمي گرفت و تنها به كساني كه به اندازه معيني از دارايي برخوردار بودند اجازه احراز مقامات اجتماعي مي داد. همه قواي مقننه و مجريه و قضاييه به مجلس، و دادگاهي كه مردم به وجود مي آوردند، سپرده شده بود. كارگزاران حكومتي به وسيله شورا و مجلس عمومي تعيين مي شدند. هر كسي مي توانست از طريق قرعه كشي به عضويت شورا ( كه اقتدارات فراوان قانوني داشت ) درآيد و حداقل مدت يك سال در امور اجتماعي مداخله نمايد. از اين رو با اطمينان مي توان گفت كه دموكراسي آزادمنشانه و دامنه دار آتن تا آن زمان نظيري نداشت. آتنيان خود از مساعي سياسي خويش ( كه هدفش سيادت و سربلندي ملت بود ) كمال رضايت را داشتند; دريافته بودند كه به كاري بس دشوار و خطير مبادرت كرده اند و بدين سبب با دلاوري و غرور و متانت به سوي آن گام برمي داشتند. آتنيان در عهد دموكراسي خود، ارزش آزادي عمل و سخن و انديشه را شناختند و از همان زمان بود كه در حوزه ادبيات و هنر و حتي سياست و جنگ, رهبر سراسر يونان شدند. آموختند كه قانون ( يعني اراده مشترك خود ) را حرمت گذارند و دولت را كه نشانه وحدت و قدرت و شخصيت اجتماعي آنان بود، گرامي دارند. چون ايران اين بزرگترين امپراطوري آن عصر در صدد برآمد كه شهرهاي پراكنده يونان را خراج گزار خود كند، فراموش كرد كه مردم آتيك زميني را كه مي كارند، در تملك خود دارند و بر حكومتي كه آنان را اداره مي كند، تسلط مي ورزند. براستي از اقبال يونان و نيز اروپا بود كه كليستنس كار خطيري را كه سولون آغاز كرده بود، كمال بخشيد. ( دوازده سال پيش از درگيري جنگ ماراتون ). مهاجرت بزرگ برخي از كوچگاه‌ها، از شهرهاي خاستگاه خود مهم تر گشتند و زودتر از آنها بر جاه و هنر دست يافتند. از اين رو ترتيب حوادث تاريخ يونان معكوس و مغشوش است، به اين معني كه فرهنگ يوناني را مردم سرزمينش پديد نياوردند، بلكه اين فرهنگ ساخته كساني است كه در برابر قوم فاتح دوري راه فرار پيش گرفتند و در سواحل و جزاير بيگانه، استقرار يافتند و پس از آن با شور فراوان خود، و به مدد خاطراتي كه از تمدن موكنايي داشتند، هنر و علم و فلسفه و شعري به وجود آوردند كه، پيش از عهد جنگ ماراتون، آنان را در صف مقدم دنياي غرب قرارداد. براستي تمدن يوناني به وسيله كوچگاه‌هاي نوبنياد، به بار آمد و سپس به شهرهاي كهنسال يونان رسيد. در تاريخ يونان چيزي مهمتر و حياتي تر از گسترش سريع آنان در مديترانه نيست. در همه نواحي يونان، مردم در جستجوي آزادي و اقامتگاهي دور از مهاجمان، تن به مهاجرت دادند. تفرقه‌هاي سياسي و دشمني هاي خانوادگي نيز بر آتش مهاجرت دامن زدند. كوچ نشيني براي شبه جزيره يونان و نيز براي اروپاي عصر جديد فوايد بسيار داشت: باعث شد كه مفري به روي جمعيت اضافي و طبايع بي آرام باز شود; دريچه اطميناني براي خطرات ناشي از ناخشنودي كشاورزان تعبيه شود; و بازارهايي بيگانه براي فروش محصولات داخلي و خريد خواربار و مواد معدني به دست آيد. كوچ نشيني مقدمه امپراطوري سوداگرانه اي بود كه در پرتو مبادله روزافزون كالاها و هنرها و رسوم و افكار، ظهور فرهنگ پيچيده يونان را ميسر كرد. مهاجمان يوناني، كه خود در جستجوي آزادي آواره شده بودند، در موارد بسيار با بوميان از در دوستي در مي آمدند; كوچ نشين هاي يوناني از شهرهاي مستقل پراكنده فراوان، اجتماع وسيعي را كه انسجام ناچيزي داشت، به وجود آوردند. یونانيان، از اين مراكز پرشور حيات و فرهنگ، تخم تجمل ظريف و بي دوامي را كه تمدن نام دارد و بي آن زندگي از زيبايي عاري و تاريخ بي معني مي شود، در سراسر اروپاي جنوبي افشاندند. در عهد هومر مردم چنان فعال بودند كه بدبيني نمي شناختند و چنان خشونت مي ورزيدند كه آزردگي نمي دانستند. اما پس از هومر، اندوهي ژرف بر آثار ادبي يوناني سايه افكنده است. هر چهار سال يك بار به نام پرستش خداي خود آپولون گرد مي آمدند و به خوشگذراني مي پرداختند. با سرخوشي مي خواندند و رقص مي كردند; ورزشگران و خنياگران مسابقه مي دادند; و نمايش در تماشاخانه اي بي سقف جريان داشت. فاصله دراز محاكمه و اعدام سقراط، كه ثمراتي عالي براي دنياي ادب و فلسفه داشت، به همين سبب بود.  شهرهاي دوازدهگانه يونيا ميلتوس، در قرن ششم پرمايه ترين شهر دنياي يوناني به شمار مي رفت. در ميلتوس، مانند اكثر شهرهاي يونيا، در ابتدا زمام امور به دست شاهاني افتاد كه در زمان جنگ مردم را رهبري مي كردند. پس از آن، اشراف زمين دار به حكومت رسيدند و سرانجام حكام خودكامه اي كه متكي به طبقه متوسط بودند و جبار ناميده مي شدند. در آغاز سده ششم در دوره حكومت جباري به نام تراسوبولوس، صنعت و تجارت به اوج خود رسيد، و ثروت روزافزون ميلتوس باعث شكفتن ادبيات و فلسفه و هنر شد. سوداگران شهر، در داخل و خارج شهر سرمايه گذاري مي كردند. از اين رو اهميت آنان در رنسانسي كه در يونيا درگرفت، برابر اهميتي است كه خانواده مديچي در رنسانس ايتاليا داشت. اين محيط پرشور بود كه به يونانيان مجال داد تا دو هديه بسيار بزرگ، يعني علم و فلسفه يوناني را به جهان تقديم كنند. نقاط تلاقي راه‌هاي تجارتي معمولا محل برخورد افكار و عقايد و رسوم ناموافقند و از اين رو موجد اصطكاك و تنازع و مقايسه و تفكر مي شوند. اعتقادات خرافي، بر اثر تصادم با يكديگر، بي اعتبار مي شوند و سپس تعقل رواج مي يابد. در نتيجه افزايش ثروت و آسايش، اقليتي توانست به كارهاي فرهنگي پردازد. اين آريستوكراسي فرهنگي از آزادي فكري برخوردار بود، زيرا چون جمع قليلي خواندن مي توانستند، آزادي فكري اقليت انديشمند براي حكومت خطري نداشت و سركوبي آن لازم نبود. هنوز كاهنان مقتدر و كتب آسماني بر جامعه مسلط نشده بودند. از اين رو شكاكيت و نشاط و طنز مردم يونيا تظاهر كرد. اول بار بود كه فكر انساني جنبه ناسوتي به خود گرفت و كوشيد تا براي مسايل جهان و انسان، پاسخ هايي عقلي و سازگار بيابد. با اين وصف، درخت فلسفه، هر چند كه ناگهان بارور شد، براي خود ريشه و ساقه اي داشت. و پيش از آن نيز قانون كه شاخص حكومت استبدادي و دموكراسي است، در دين يونانيان راه داشت. انسان از زماني بر دولت آزادي دست يافت كه به وجود قانون پي برد. يونانيان نخستين مردمي بودند كه در عرصه فلسفه و حكومت، قانون و آزادي را دريافتند، و اين است راز كاميابيها و اهميت ايشان در تاريخ. ميلتوس در عصر عظمت خود، نه تنها زاينده ديرين ترين فلسفه يوناني بود بلكه قديم ترين نثر و نخستين اثر تاريخ نگاري يونان را نيز پرورد. فساد داخلي، راه فاتحان را هموار كرد. افزايش تمول و تجمل، مردم را به خوشگذراني كشانيد و خويشتن داري و وطن دوستي را از رواج انداخت. از آن پس فضايل منسوخ گشتند و رقابت براي تحصيل نعمت هاي جهان شدت گرفت و دين كهنسال كم نيرو شد و نتوانست اقويا را به مدارا وادارد و ضعفا را تسلا دهد و از اختلافات طبقاتي بكاهد. توانگران بر ضد تهيدستان متحد شدند و حكومتي ديكتاتوري كه اختيارش در كف چند تن بود، برقرار كردند. سپس تهيدستان كه خواستار دموكراسي بودند، زمام حكومت را در دست گرفتند. پس، توانگران را راندند و فرزندان توانگران را به محل خرمن كوبي بردند و لگدمال گاوان كردند و به هلاكت رسانيدند. اما توانگران بازگشتند و بار ديگر قدرت يافتند. آنگاه رهبران دموكراسي را قيراندود كردند و زنده سوزانيدند. در سال 546، كوروش, ليديا را گرفت و شهرهاي يونيا را كه دچار نفاق و تفرقه شده بودند، به شاهنشاهي ايران پيوست. پس عصر عظمت ميلتوس به پايان آمد. در تاريخ دولت ها، علم و فلسفه هنگامي به دوره كمال خود مي رسد كه انحطاط جامعه آغاز شده باشد; به بيان ديگر، دانش, منادي مرگ است. همچنانكه هند, به تقدس گرايش داشت و ايتالياي عصر رنسانس, به نبوغ هنري اعتنا مي نمود و امريكاي جوان امور اقتصادي را گرامي مي  شمرد، يونان به خرد حرمت ميگذاشت. پهلوانان يونان در شمار قديسان و يا هنرمندان يا ميليونرها نبودند، بلكه از اصحاب خرد به شمار مي رفتند، و معززترين خردمندان نيز دانشمندان نظري نبودند، بلكه مرداني بودند كه خرد خود را در عمل اجتماعي مورد استفاده قرار مي دادند. از اين رو سخنان اين مردان به صورت تكيه كلام خاص و عام در مي آمد و مردم خوش داشتند كه آن گفته‌ها را در زندگي روزانه خود به كار برند. ساموس، در ربع قرن ششم كه در دست جباري به نام پولوكراتس اداره مي شد، به اوج عظمت رسيد. پولوكراتس توانست، با عوايد بندر پرجوش و خروش ساموس، به ساختمان بناهاي عام المنفعه بپردازد و بيكاري را پايان دهد. يونانيان، به بركت كوچگاه‌ها، از جمعيت اضافي رستند و با دستيابي بر منابع طلا و نقره و مواد غذايي فراوان، بر رونق تجاري خود افزودند، چنانكه مهاجرت اروپاييان به قاره امريكا، در آغاز دوره معاصر، مايه پيشرفت اروپا شد. مردم مگارا، در حدود سال 660، شهر بيزانس را در كنار بوسفور بنا كردند. اين بندر مهم، با وضع مناسبي كه براي جنگ دارد، همواره حتي پيش از عصر پريكلس، مدخل اروپا به شمار رفته و ناپلئون آن را كليد اروپا خوانده است. بيزانس ثروت سرشاري از عوايد تنگه بوسفور مي اندوخت. در عصر پريكلس تحت الشعاع سياست آتن بود. جزاير درياي اژه و سواحل آسياي صغير و درياي سياه و مقدونيه و تراكيا، در پرتو مساعي كوچ نشينان يوناني، به مراكز زراعت، تجارت، صناعت، سياست، ادب، دين، فلسفه، علم، هنر، بلاغت، سفسطه، عشرت و ديگر مظاهر حيات مبدل گشتند. يونانيان پس از اين كاري در پيش نداشتند جز آنكه نفوذ خود را در غرب گسترش دهند و ميان يونان قديم و دنياي جديد پلي بزنند. از ديدگاه يونانيان، مي بايست مواهب طبيعي نواحي حاصل خيز از دست سكنه بومي، كه قادر به بهره برداري نيستند، بيرون آيد و به توسعه بازرگاني كمك كند. در ابتدا معدودي از مالكان اراضي زمام امور را به دست گرفتند و موجد حكومتي اشرافي شدند. سپس حكومت ديكتاتوري با كمك طبقه متوسط روي كار آمد. در فاصله اين دو نظام، گاه به گاه نوعي حكومت دموكراتيك موقتا استيلا يافت.  در نيمه قرن ششم, قرني كه طي آن در فاصله ايتاليا تا چين، آثار بزرگ و شگفت هنري و ادبي و فلسفي به وجود آمد ساختند. سازندگان اين مراكز ديني، مردمي بسيار پرشور و جمال پرست بوده اند و علاوه بر ذوق سرشار، منابع ثروت هنگفتي هم در اختيار داشته اند. كوچندگان يوناني در اسپانيا، بر اثر بهره برداري از معادن نقره ثروت فراواني به دست آوردند، ولي كارتاژيان و اتروسكها، در 535 بر ايشان شبيخون زدند و نيروي دريايي آنان را يكباره نابود گردانيدند. پس كوچ نشينان يوناني در درياي مديترانه روي به ضعف گذاردند و بعدها نيز قدرت از دست رفته را باز نيافتند. غني ترين كوچ نشين يوناني در غرب، جزيره سيسيل بود. در هزاره سوم ق‌م، فرهنگ دوره نوسنگي در سيسيل برقرار بود. در اواخر هزاره دوم، اين فرهنگ جاي خود را به فرهنگ عصر مفرغ داد. در عصر فرهنگ مينوسي، جزيره سيسيل با جزيره كرت و يونان روابط تجاري داشت. در اواخر هزاره دوم، سه موج مهاجر به سيسيل آمدند. از سال 735 به بعد، يونانيان به سيسيل ريختند و مردمان فنيقيه و كارتاژ سواحل باختري جزيره را زير نفوذ داشتند، و مدت پنج قرن بين آنان و يونانيان جنگ در گرفت. بعدا سيسيل سيزده قرن در زير سلطه روم ماند. ولي پس از آن در قرون وسطي، صحنه جنگ شرق و غرب، يعني نورمان ها و مسلمانان شد. خارونداس يك نسل قبل از سولون، قوانيني كه به وسيله بسياري از شهرهاي سيسيل و ايتاليا اقتباس شدند، براي كاتانا وضع كرد. اين قوانين، علاوه بر نظم عمومي، اخلاق خانواده را استحكام بخشيد; شهر آكراگاس، در قرن ششم، وسيع ترين و غني ترين شهر سيسيل بود. زمين داران آن، مانند اشراف ساير شهرها، حكومت را به يك تن ديكتاتور كه وابسته به طبقه متوسط بود سپردند. يونانيان حتي در سواحل افريقاي شمالي نيز شهرهايي آباد ساختند و اندك اندك بازرگاني آنجا را به دست گرفتند. سنن و آداب ديني و فن معماري و مجسمه سازي و علوم مصري همراه كالاها به يونان انتقال يافت. در مقابل آن، بسياري از آداب و اصطلاحات يوناني در مصر رواج گرفت و زمينه تسلط نظامي و سياسي يونان، كه در عصر اسكندر تحقق پذيرفت، فراهم آمد. شعر و نثر، علوم رياضي و طبيعي و فلسفه اولي، و علم و تاريخ و خطابه يوناني عمدتا در كوچگاه‌ها، و نه در شبه جزيره يونان، پديد آمدند. به مدد اين كوچگاه‌ها بود كه فرهنگهاي مصر و مشرق زمين به يونان رسيد، و تمدن يوناني، كه همانا پرمايه ترين فراورده تاريخ است، قوام يافت و تدريجا به آسيا و افريقا و اروپا منتقل شد. فردگرايي و دولت اوج فرهنگ اروپايي در دو دوره همتا، يعني يونان باستان و رنسانس ايتاليا، بر سازمان سياسي استوار بود كه از محدوده كشور شهرها فراتر نمي رفت. در يونان، وضع جغرافيايي به اين امر كمك مي كرد. زيرا كوه‌ها و رودهاي فراوان بين شهرها جدايي انداخته بود و شهرها به سبب كمي راه‌ها و پل ها، بدشواري با يكديگر ارتباط مي يافتند. عوامل جغرافيايي به تنهايي نمي توانند جدايي كشور شهرهاي يونان را تبيين كنند. منافع اقتصادي و سياسي مختلف، شهرها را از يكديگر دور مي كرد، آنها را براي به دست آوردن بازارها و سود به جنگ مي كشانيد و اتحاديه‌هاي متخاصمي براي تسلط بر راه‌هاي دريايي به وجود مي آورد. خصوصيات ويژه آبا اجدادي، جدايي ها را دامن مي زد; يونانيان همگي خود را از يك نژاد مي دانستند، ولي اختلافات قبيله اي ميان اقوام شديدا حس مي شد; اختلافات مذهبي هم با تشديد اختلافات سياسي، شدت گرفت. ويژگي هاي مسلكي در مناطق و قبايل مختلف جشنواره‌ها، تقويم ها، سنت هاي متمايز، قوانين، محاكم ويژه، و حتي مرزهاي مشخص را باعث شد، زيرا سنگچين هاي مرزي نه تنها حدود اجتماعات، بلكه حيطه خدايان را هم محدود مي كرد; اين اختلافات و مجموع بسياري ديگر از عوامل، كشور شهرهاي يونان را به وجود آورد. نظام كشور شهرها در جهان تازگي نداشت، كشور شهرها از نظر تاريخي صورت تكامل يافته اجتماع روستايي است كه داراي بازار عمومي و مركز اجتماع و دادگاه است. مردم آن زمين هاي يك منطقه را كشت مي كنند و به يك نژاد تعلق دارند و يك خدا را مي پرستند. از نظر سياسي، كشور شهر, بهترين وسيله تحصيل نظم و آزادي به شمار مي رود. اجتماعات كوچك تر از عهده تامين امنيت برنمي آيند و اجتماعات بزرگ تر بزودي تبديل به جامعه استبدادي مي شوند. از اينجاست كه در عموم جوامع، نظم و آزادي به صورت دو عنصر متضاد تظاهر مي كنند. اين اتميسم سياسي برادر كشي هاي غم انگيزي براي يونانيان به بار آورد. چون يونيا نتوانست براي دفاع متحد شود، زير سلطه ايران رفت; و علي رغم اتحاديه‌ها و پيمان ها، نتوانست جبهه متحدي تشكيل دهد، سرانجام آزادي مطلوب خود را از دست داد. با اين وصف، موجوديت يونان بستگي تام به اين كشور شهرهاي متفرق داشت و به بركت استقلال و غرور و رقابت شهرها و تنوع فرهنگي آنها بود كه يونان قدرت خلاق عظيمي يافت. چنين خلاقيتي در جهان كهن هيچ نظيري نداشت. حتي در عصر پرشور ما دولت هايي كه از لحاظ جمعيت يا وسعت به اندازه دول يوناني باشند، در فرهنگ و تمدن خلاق تر از آن نيستند. كشمكش براي كسب آزادي ملت يونان مي بايست جريمه پيشرفت خود را مي پرداخت. چون از هر طرف بسط مي يافت، ناچار مي بايست دير يا زود با نيروي قوي پنجه اي روبرو شود. يونانيان، جاده‌هاي تجارتي را بسط دادند. اين راه‌هاي دريايي اروپايي، پيوسته به طور روزافزوني با خطوط زميني و دريايي مشرق زمين، رقابت مي كردند و اين رقابت ناچار به جنگ هايي انجاميد، در اين زمينه، غربيان بر شرقيان پيروز شدند، زيرا از يك طرف حمل و نقل دريايي ارزان تر از حمل و نقل زميني است، و از طرف ديگر تقريبا قانون عمومي تاريخ اين است كه اقوام خشن شمالي بر اقوام راحت طلب و هنر دوست جنوبي فايق مي آيند. در سال 512، داريوش اول، بزرگترين امپراطوريي بود كه تا آن زمان به وجود آمده بود، و شهرهاي شمال يونان ميل نداشتند در برابر چنين دشمن قوي پنجه اي مبارزه كنند. وقتي كه دو سپاه با هم روبرو شدند، ايرانيان دلير بودند، ولي در جنگ تن به تن كار آزموده نبودند و با شيوه‌هاي دفاع و حمله جمعي يونانيان آشنايي نداشتند. يونانيان با نظم و انضباط و جرئت دست به جنگ زدند. ارتش كوچك يونان، بر سپاه عظيم ايراني شكست سختي وارد ساخت كه در تاريخ نظير ندارد. جامعه يوناني جامع مردم نجيب و آرمان گراي، و مردم كلبي مسلك و ستم پيشه بود. آريستيدس حكومت مردم را نمي پسنديد. با كليستنس كه از مروجين دموكراسي آتن بود دوستي نزديك داشت، ولي معتقد بود كه رفيقش به حد كافي از دموكراسي به مردم نصيب داده است و هر گونه اختيارات ديگري كه به مجلس مردم داده شود سبب فساد دستگاه اداري و بي نظمي خواهد شد. هر جا سواستفاده اي مي ديد، پرده از آن برمي داشت. از اين رو، دشمنان زياد پيدا كرد. پس، تبعيد شد. تميستوكلس، با دورانديشي و نيروي عظيم خود، زمينه پيروزي يونانيان را در جنگ سالاميس، يعني بزرگترين جنگ يونان هموار كرد; شروع به طرح نقشه و بناي بندرگاه جديدي كرد، و براي ساختن يكصد كشتي جنگي كه بدون نيروي دريايي آتن، مقاومت در مقابل خشيارشا امكان نداشت. داريوش قبل از اشغال يونان قاصداني به آتن و اسپارت فرستاد و از آنها خواست كه به نشانه اطاعت، به قاصدان او خاك و آب تسليم دارند. ولي هر دو شهر قاصدان را كشتند. خشيارشا با تاني، ولي پيگيرانه، به فراهم آوردن مقدمات دومين حمله ايران به يونان پرداخت. براي نخستين بار شهر آتن و اسپارت، يكدل و يك فكر، با هم كار كردند، يونانيان از لحاظ استحكام كشتي ها و تاكتيك جنگ و مهارت در دريانوردي، بر ايرانيان كه از لحاظ زبان و تفكر و قوميت دچار تفرقه بودند تفوق داشتند. از اين رو، جنگ دريايي بالاخره به نفع يونانيان تمام شد. جنگ هاي يونان و ايران بزرگترين واقعه تاريخ اروپا به شمار مي آيند. به بركت اين جنگ ها، بقاي اروپا تضمين شد، تمدن غربي توانست بدون پرداخت خراج هاي طاقت فرسا به بيگانگان، حيات اقتصادي خود را بگسترد و بركنار از اوامر سلاطين شرقي، نهادهاي سياسي خود را بپرورد. بدين ترتيب، يونان براي نخستين بار آزمايشي در زمينه تاسيس جامعه اي آزاد به عمل آورد و مدت سه قرن از رازوري رخوت آور مشرق زمين در امان ماند و براي تجارت خود، آزادي درياها را به طور كامل تامين كرد. ناوگان آتني كه پس از جنگ سالاميس باقي ماند، همه بنادر درياي مديترانه را به بازرگاني يونان گشود، و بر اثر گسترش بازرگاني، ثروتي عظيم گرد آمد، و آتنيان عصر پريكلس به فراغت و فرهنگي والا دست يافتند. پيروزي يونان كوچك بر شاهنشاهي بزرگ ايران، شور و غرور يونانيان را تحريك كرد، چندانكه به شكرانه پيروزي خود به كارهايي بي سابقه دست زدند و پس از قرن ها زحمت و فداكاري، بالاخره دوره طلايي تاريخ خويش را آغاز كردند. پريكلس و دموكراسي شلي ميگويد: دوره اي كه ميان تولد پريكلس و مرگ ارسطو واقع است، از لحاظ تاثيري كه در مقدرات انسان متمدن داشته است، بي شك مهم ترين دوران تاريخ جهان است. آتن، سراسر اين دوران را زير نفوذ و سلطه خود داشت، زيرا پيشواي نجات يونان بود و از اين روي غالب شهرهاي منطقه اژه او را پيروي و تقويت مي كردند و نيز پس از پايان جنگ، يونيا دچار فقر و تنگدستي شده و اسپارت نيز بر اثر انحلال تجهيزات سپاهي و زيان هاي زلزله و شورش, دستخوش ناامني و اخلال شده بود، در صورتي كه در اين هنگام، بحري هاي كه تميستوكلس تشكيل داده بود، چنان قدرتي داشت كه پيروزي هاي بازرگانيش با فتوحاتي كه در آرتميسيون و سالاميس نصيبش شده بود برابري مي كرد. ولي جنگ يكسره پايان يافته بود و كشمكش بين يونان و ايران، از فتح يونيا به دست كوروش تا شكست داريوش سوم به دست اسكندر، همچنان بتناوب ادامه داشت. در اين روش سياسي، كه عظمت امپراطوري را موجب شده بود، همه سياستمداران آتني ( حتي آريستيدس پرهيزگار، و بعدها، پريكلس درستكار ) به تميستوكلس بي پروا پيوستند. هيچ كس چون تميستوكلس سزاوار آن نبود كه مورد تكريم و بزرگداشت آتن قرار گرفت. تميستوكلس به مردم آتن فهماند كه راه وصول به اقتدار و عظمت از درياست نه از خشكي، و وسيله آن تجارت است نه جنگ; و هم او بود كه از اين رهگذر، مسير تاريخ يونان را تعيين كرد. وي با ايران باب مذاكره را باز كرد تا جنگ ميان دو امپراطوري پير و جوان را خاتمه دهد و بي مانع و رادع، با ممالك آسيايي به داد و ستد پردازد و در نتيجه رفاه و سعادت آتن را تامين كند. جبهه اوليگارشيك كه طرفدار حكومت عده اي معدود بود، چنان بي منزلت شد كه تا دو نسل بعد حكومت در دست جبهه دموكراتيك باقي ماند. بعدها ارسطوي محافظه كار, اين سياست اساسي را مي ستايد و مي گويد: انتقال وظايف قضايي، از سنا به مجلس عوام، فوايد بسيار در بر داشت، زيرا فساد در ميان عده اي معدود زودتر و آسان تر نفوذ مي تواند كرد تا در ميان جمعي كثير. رهبري جبهه دموكراتيك، كه امري بس خطير بود، بر عهده پريكلس اشرافي قرار گرفت. نفوذ پريكلس تنها بر اثر ذكاوت و هوشمنديش نبوده است، بلكه از درستكاري و صداقت وي نيز سرچشمه مي گرفته. در وي استعداد آن بود كه براي تامين مقاصد دولتي، به ارتشا توسل جويد، مقام سياسي خود را وسيله افزايش دارايي خويش نساخت. در تشكيلات نظامي برتري كامل به دست آورد، بلكه توانست مقام فرماندهي كل قوا را در سازمان هاي دولتي به بالاترين درجه نفوذ و اقتدار برساند. آتن، تحت فرمانروايي او از جميع فوايد دموكراسي و از همه مزاياي آريستوكراسي و استبداد برخوردار بود. حكومت صالح و توجه به دانش و فرهنگ كه در عصر پيسيستراتوس از مفاخر آتن به شمار ميرفت، در اين دوره نيز با تدبير و كياستي كه به همان وحدت و قاطعيت، ادامه داشت; و علاوه بر اين، موافقت و رضايت كامل شارمندان نيز سال به سال تجديد و تامين مي شد. بار ديگر تاريخ، به وسيله پريكلس، نشان داد كه رهبري محتاطانه و اعتدالي اشراف زادگاني كه از پشتيباني مردم برخوردار باشند، براي اجراي اصلاحات آزادي خواهانه شايسته تر است و دوام بيشتري دارد. تمدن يونان هنگامي به اوج عظمت خود رسيد كه دموكراسي به حدي رشد كرده بود كه بدان تنوع و قدرت مي بخشيد و ادامه آريستوكراسي نيز انتظامات و ذوقيات آن را تامين مي كرد. اصلاحات پريكلس، اقتدار مردم را عملا توسعه داد. هر چند كه قدرت ( ديوان عدالت ) در دوره سولون و كليستنس و افيالتس افزايش بسيار يافته بود، اما چون به داوران حقوقي داده نمي شد، ثروتمندان بر آن تسلط كامل يافته بودند. دولت را راضي ساخت كه به هر يك از شارمندان ساليانه بپردازد تا آن را براي ورود به نمايش ها و جشن هاي عمومي مصرف كنند; و بهانه اش اين بود كه اين مراسم نبايد جزو تجملات طبقات بالا و متوسط قرار گيرد، بلكه بايد وسيله تنوير افكار و پرورش روح باشد و همه كساني كه حق راي دارند از آن برخوردار شوند. ولي بايد اذعان داشت كه افلاطون و ارسطو و پلوتارك كه هر سه از محافظه كاران بودند عقيده داشتند كه اين مقرري هاي ناچيز و اندك، به سجاياي اخلاقي مردم آتن لطمه مي زند. در تعقيب اقدامات افيالتس، پريكلس اختيارات قضايي گوناگوني را كه در دست آرخون ها و حكام بود، به دادگاه‌هاي عمومي محول داشت; چنانكه، از آن پس، تشكيلات استانداري به دفتر مكاتبات اداري بيشتر شباهت يافت تا به مرجعي كه سياست ملك و حل و فصل دعاوي و صدور احكام را در اختيار داشته باشد. پريكلس، پس از آنكه وضع سياسي خود را استوار ساخت، به امور اقتصادي توجه يافت، زيرا هر نوع حكومتي كه موجد رفاه مردم گردد پسنديده است; و نيز بهترين حكومت ها، اگر مانع آن باشد، زشت و منفور خواهد بود. وي در سرزمين هاي خارجي مستعمراتي تاسيس كرد و شارمندان تنگدست آتن را به آنجا مهاجرت داد تا بدين وسيله از تراكم جمعيتي كه بر روي منابع قليل آتيك پديد آمده بود، بكاهد. نيروي دريايي را توسعه داد; كارگاه‌هاي اسلحه سازي تاسيس كرد; همه كوشش خود را در راه زيبا ساختن آتن به كار برد. به اميد آنكه شهر خود را مركز فرهنگ يونان سازد و معابد باستاني را از نو با چنان شكوه و جلالي برپا دارد كه موجب اعتلاي روح هر يك از مردم آتن گردد. ارباب فلسفه و ادب نيز مورد توجه خاص او قرار داشتند; و در حالي كه كشمكش هاي حزبي، در شهرهاي ديگر يونان آن زمان، نيروي شارمندان را فرسوده مي كرد و علم و ادب رو به زوال نهاده بود، در آتن، ثروت روزافزون و آزادي دموكراتيك با رهبري هوشمندانه و فرهنگي دست به دست هم داده بود تا عصر طلايي را پديد آورد. هنگامي كه پريكلس، آسپاسيا، فيدياس، آناكساگوراس، و سقراط، براي تماشاي نمايش هاي اوريپيد، در تئاتر ديونوسوس گرد مي آمدند، آتن اوج وحدت حيات يونان را آشكارا مشاهده مي كرد. سياست، هنر، علم، فلسفه، ادب، و دين و اخلاق به صورت يك بافت رنگارنگ درهم آميخته تاريخ آن ملت را پديد مي آورد. عشق پريكلس بين فلسفه و هنر در نوسان بود و شايد ميان عقل و زيبايي، حد وسط را اختيار كرده باشد. آريستوفان، كه دشمن كينه توز سياسي پريكلس بود، آسپاسيا نيز، خانه پريكلس را به صورت يكي از سالون هاي فرانسه عصر روشنفكري در آورده بود و در آنجا علم و هنر و ادب و فلسفه و سياست آتن، دست به دست هم داده انگيزه پيشرفت يكديگر شدند. آسپاسيا ملكه بي تاج و تخت آتن شد، رسم هاي نو برقرار ساخت و براي زنان آتن نمونه موثر آزادي فكر و روح گرديد. محافظه كاران، از وضعي كه پيش آمده بود، در شگفت ماندند، سپس آن را در جهت منافع و مقاصد خويش قرار دادند. از آن تاريخ (432) به بعد، تسلط پريكلس بر مردم آتن رو به كاهش نهاد. دموكراسي آتن مطالعه ما درباره دموكراسي بايد با احتياط و دقت بسيار همراه باشد، زيرا كه اين يكي از برجسته ترين تجارب تاريخ حكومت هاست. محدوديت آن نخست در آن است كه فقط عده قليلي از مردم توانايي خواندن و نوشتن دارند; و دشواري هاي سفر به آتن، از شهرهاي دور دست آتيك، نيز براي اين دموكراسي محدوديتي طبيعي ايجاد مي كند. تنها مرداني كه از پدر و مادري آزاد و آتني به وجود آمده و به بيست و يك سالگي رسيده باشند، حق راي دارند; و فقط اين گونه كسان و خانواده آنان از حقوق مدني برخوردارند و يا امور نظامي و مالي كشور را به عهده دارند. در عصر پريكلس همه گونه مجمع در آتن موجود است: مجامع ديني، مجامع خويشاوندي، مجامع نظامي، مجامع كارگري، مجامع هنرپيشگي، مجامع سياسي، و مجامعي كه صادقانه به خوردن و آشاميدن مي پردازند. مجامع مربوط به جبهه اوليگارشيك از همه مقتدرترند، زيرا كه اعضاي آنها سوگند خورده اند كه در امور سياسي و حقوقي از يكديگر حمايت كنند; و خصومتي مشترك نسبت به اصناف پست تري كه حق راي يافته و مزاحم اشراف صاحب زمين و بازرگانان مالدار گرديده بودند، آنان را به يكديگر مي پيوندد. در برابر اين گروه، جبه‌هاي نسبتا دموكراتيك قرار دارد كه از كاسبان اندك مايه و شارمندان اجير شده و ملوانان كشتي هاي بازرگاني و جنگي تشكيل شده است. اين مردم از تجملات و امتيازات ثروتمندان آزرده خاطرند. پريكلس، تا مدت يك نسل، هوشيارانه اشرافيت و دموكراسي را با هم توام مي سازد و اين گروه را از دخالت در سياست مانع مي شود، لكن پس از مرگ او، وارث حكومت مي شوند و بخوبي از فوايد و مزاياي آن بهره مي گيرند. از زمان سولون تا هنگام غلبه روم اين جدال خصمانه، ميان اوليگارش ها و دموكرات ها، ادامه دارد و به صورت سخنراني ها، اخذ راي ها، تبعيدها، قتل ها و جنگ هاي داخلي جلوه گر است. هر يك از راي دهندگان قانونا عضو دستگاه حاكمه اصلي، يعني مجلس ( اكلسيا ) به شمار مي رود. در چنين وضعي، دولتي كه نماينده عموم باشد وجود ندارد. چون رفت و آمد از تپه‌ها و كوه‌هاي آتيك دشوار است، فقط عده معدودي از اعضاي صاحب صلاحيت هستند كه هميشه و در هر جلسه حاضر مي شوند. شارمنداني كه در آتن زندگي مي كنند، بر اثر نوعي جبر جغرافيايي،  بر مجلس تسلط دارند. تفوق دموكرات ها بر محافظه كاراني كه غالبا در مزارع و املاك آتيك متفرقند، از اين راه صورت مي گيرد. مجلس چهار بار در هر ماه تشكيل مي يابد. مجلس اعيان هيئت ديگري است كه از لحاظ مقام بالاتر و از لحاظ قدرت پايين تر از مجلس است. وضع قوانين و اجراي آن و نيز امور مشورتي، از وظايف اين هيئت است; به اعمال و حساب هاي كارگزاران ديني و ديواني شهر رسيدگي مي كند; در امور مالي و فعاليت ها و ساختمان هاي عمومي نظارت مي كند; در هنگام تعطيل مجلس، بر حسب لزوم، حكم اجرا صادر مي كند; و با تجديد نظر بعدي مجلس، امور خارجي كشور را زير نظر مي گيرد. آتنيان كه خود فاسدند، اميد آن دارند كه بدين شيوه فساد دستگاه عدليه را تا آخرين حدي كه براي بشريت و اخلاق آدمي ممكن است، كاهش دهند. قانون گذاري آتن كه جزئي از وظايف دموكراسي آن است از طريق مجلس و مجلس اعيان و كميته‌ها صورت مي گيرد. يونانيان باستان قانون را رسمي مقدس مي دانستند كه مورد تاييد خدايان است و سرچشمه آن الهام الاهي است. قانون بخشي از دين بود و مرحله دوم تاريخ قانون يونان، جمع آوري و تنظيم اين آداب و رسوم مقدس به دست قانون گذاراني چون زالئوكوس، خارونداس، دراكون، و سولون بود. پس از آنكه اين مردان قانون نامه‌هاي جديد خود را مدون ساختند، رسوم مقدس به قوانين بشري مبدل شد. در اين قانون نامه‌ها، قانون از قلمرو دين آزاد شد و روز به روز دنيوي تر گشت، در محاكمه مجرمين، قصد و نيت آنان از ارتكاب جرم، اهميت و دخالت تمام يافت، مسئوليت مشترك خانوادگي جاي خود را به مسئوليت فردي داد; و انتقام هاي شخصي به مجازات هاي قانوني دولت تبديل شد. مرحله سوم ترقي در يونان، رشد روزافزون مجموعه قوانين بود. قوانين آتن به زباني ساده و روشن بر لوح هاي سنگي در ايوان شاه نقر مي شود و از اين پس هيچ يك از حكام حق آن ندارد كه براساس قوانين غير مدون حكمي روا دارد. در حقوق آتن بين قوانين مدني و قوانين جزايي فرقي نيست. قوانين مربوط به مالكيت شديد و انعطاف ناپذيرند. در آتن ( تقريبا چنانكه در فرانسه معمول است ) ميراث پدري بين وارثان ذكور تقسيم مي شود و فرزندان ارشد اندكي بيش از ديگران ارث مي برند; در صورتي كه در اسپارت ( چنانكه در انگلستان مرسوم است ) املاك موروثي قابل تقسيم نيست و تنها پسر ارشد مالك آن مي شود. در زمان پريكلس، قوانين يونان اساس حقوق روم است كه آن نيز به نوبه خود مباني حقوقي مغرب زمين را پايه گذاري كرده است. تامين عدالت آخرين مرحله دموكراسي است; و بزرگترين اصلاحي كه به دست افيالتس و پريكلس صورت مي گيرد انتقال قدرت قضايي است از دادگاه عالي و دستگاه آرخوني به محاكم قضايي. تاسيس اين محاكم، كه به عموم وابسته است، براي مردم آتن چيزي را تامين مي كند كه اروپاي جديد، بر اثر وجود هيئت منصفه در دادگاه‌ها، از آن برخوردار خواهد شد. در آتن مدعي العموم وجود ندارد. اعتماد دولت به شارمندان است و از آنان مي خواهد كه هر كس را كه برخلاف مصالح دولت يا بر ضد دين عمل كند به دادگاه بكشند. از اينجا يك طبقه مفت خور پديد مي آيد كه تهمت زدن را پيشه خود مي سازد و آن را به هنر باج سبيل گرفتن تبديل مي كند. در قرن چهارم، اين گروه با اقامه دعوي بر عليه ثروتمندان، درآمد سرشاري به دست مي آورند; هنگامي كه آيين دادرسي پيچيده و مبهم مي شود، و طرفين دعوا دادگاهيان را در برابر فصاحت بيان حساس مي بينند، رفته رفته استخدام سخنرانان قانون شناس معمول مي شود. از اينجا پيدايش وكلاي مدافع آغاز مي شود. در عصر پريكلس، شكنجه دادن شارمندان ممنوع است، مجرمين را بندرت محبوس مي سازند. يكي از اصول حقوق يونان آن است كه بردگان بايد جسما مجازات شوند و مردمان آزاد، مالا. قانون نامه آتن، روشن بينانه نيست و فقط اندكي از قوانين حموربي پيشرفته است. نقص اساسي آن در اين است كه حقوق قانوني را به مردمان آزادي اختصاص مي دهد كه بيش از يك هفتم جمعيت آن سرزمين نيستند. اخاذي از راه ارعاب و تهديد، شكنجه مكرر بندگان، مجازات اعدام براي جرم هاي كوچك، اهانت هاي شخصي در مباحثات حقوقي، تشتت و ضعف در مسئوليت هاي قضايي، حساسيت دادگاهيان در برابر فصاحت وكلا، ناتواني داوران در تعديل احساسات آني خويش، همه نقيصه‌هايي است كه در دستگاه قضايي آتن موجود است; دستگاه قضايي آتن، براي حفظ جان و مال و مردم و تامين نظم كه لازمه فعاليت هاي اقتصادي و رشد اخلاقي است، شايستگي كافي دارد. احترامي كه تقريبا همه شارمندان نسبت به اين دستگاه در دل دارند، دليل شايستگي آن است. در نظر شارمندان آتن، قانون روح شهر و مايه سعادت و قدرت آن است. بهترين دليل بر شايستگي قانون نامه آتن، اقبالي است كه ساير كشورهاي يونان در اخذ قسمت اعظم آن نشان دادند. در اينجا، براي نخستين بار در تاريخ جهان، حكم قانون رواست، نه حكم مردم. تا زماني كه امپراطوري آتن برقرار است، قوانين آتن بر سرتاسر امپراطوري فرمانرواست. ولي از آن پس، هرگز يك نظام قضايي ثابت و واحد وجود ندارد. در قرن پنجم، قوانين بين المللي به وضع تاسف انگيزي دچار است. با اينهمه، تجارت خارجي محتاج قوانيني است. در زمان دموستن، معاهدات بازرگاني چندان فراوان است كه موجب تشكيل نمايندگي هاي قنسولي مي گردد و اجراي قرادادها را تضمين مي كند و راي صادر شده در يكي از ممالك هم پيمان را در ساير ممالك اعتبار مي بخشد. مذهب توانسته است معابدي را كه پايگاه نظامي نيستند از تجاوز و بي حرمتي مصون دارد، يونان براي افراد بيگانه به هيچ نوع تعهد اخلاقي مقيد نيست و تعهدات قانوني را نيز فقط وقتي گردن مي نهد كه در عهدنامه اي آمده باشد. يونان فقط در عصر جهان وطني هلنيستي و بر اثر افكار فلاسفه رواقي، به درك موازين اخلاقي كه نوع انسان را كلا شامل است، نايل مي گردد. امور اداري از سال 487، براي تعيين آرخون ها، قرعه كشي به جاي انتخاب مرسوم مي شود. به هر حال بايد طريقه اي يافت شود كه مال داران را از خريدن اين مقام مانع شود و فرومايگان را نيز بگذارد كه از راه تملق و چاپلوسي بدان دست يابند. رئيس آرخون ها كه فقط عنوان شاه دارد، جز رياست امور ديني شهر كاري بر عهده اش نيست. دستگاه آرخوني، يكي از چندين كميته اي است كه تحت نظارت و بازرسي دقيق مجلس اعيان و مجلس عامه و محاكم قضايي، امور شهر را اداره مي كند. آتن به حكومت متخصصين اعتقادي ندارد. مناصب لشكري بيش از مقامات كشوري اهميت دارد. فرماندهان دهگانه با راي علني مجلس انتخاب مي شوند، نه به حكم قرعه; در اين مورد ارجحيت با كسي است كه لايق تر است، نه آن كه محبوبيت بيشتر دارد; فرمانده كل مقتدرترين مرد دولت است و چون مي تواند چندين سال پي در پي انتخاب شود، لذا ادامه مقصود را براي دولت ممكن مي سازد; در غير اين صورت، شايد قانون اساسي مانع استمرار سياست دولت شود. پريكلس، در دوراني كه عهده دار اين مقام است، حكومت آتن را به مدت يك نسل به صورت سلطنت دموكراتيك در مي آورد; حكومت آتن، هر چند كه اسما دموكراسي است، در حقيقت عبارت است از فرمانروايي بزرگترين شارمندان. قواي نظامي از كساني كه حق راي دارند تشكيل مي شود; نظاميان در كار مردم غيرنظامي دخالت نمي كنند. يونانيان در فنون نظامي از ملل آسيايي برترند; در ميدان جنگ، مطيع محض هستند; و در شئون اجتماعي استقلال تمام دارند. شايد از تركيب شگرف اين دو خاصيت است كه به پيروزي هايي نايل مي شوند. نگاهداري نيروي زميني و دريايي، قسمت اعظم مخارج كشور را تشكيل مي دهد. ماليات املاك مزروعي، در عصر دموكراسي لغو مي شود، زيرا با حرمت كشاورزي منافات دارد. در دوراني كه پريكلس بر امور مالي نظارت دارد، بر اثر تدبير و اقتصاد وي، خزانه دولت روز به روز افزايش مي يابد، دموكراسي آتن محدودترين و كامل ترين دموكراسي تاريخ است; از آن جهت كه عده معدودي از مزاياي آن برخوردارند، محدود است و از آن جهت كه كليه شارمندان مستقيما و متساويا بر وضع قوانين نظارت و در اداره امور شركت دارند، كامل است. نقايص دستگاه با مرور زمان آشكار مي شود، مجلس به هيچ وجه خود را مسئول نمي داند. حق قانون گذاري منحصر به كساني است كه در مجلس حق شركت دارند. عوام فريبان تشويق، و مردان با كفايت تبعيد مي شوند. مقامات عالي به حكم قرعه و بر حسب نوبت واگذار مي شود، و كارگزاران ديواني سال به سال تغيير مي كنند; از اين روي، در اساس حكومت آشفتگي پديد مي آيد. عدم نظم و هماهنگي در ميان احزاب و فرق، مخل رهبري و اداره كشور است. اينها همه نقايص عظيمي است كه آتن كفاره آن را به اسپارت و فيليپ و اسكندر و روم خواهد داد. ولي، هر گونه حكومتي ناقص و ملال انگيز و بالاخره فاني است. به هيچ دليل نمي توان معتقد شد كه حكومت سلطنتي يا آريستوكراسي براي اداره آتن شايسته تر مي بود و دوام و بقاي بيشتري بدان مي بخشيد. شايد تنها همين دموكراسي آشفته باشد كه بتواند نيرويي پديد آورد كه آتن را در تاريخ جهان به مقامي شامخ برساند. هرگز هيچ حيات سياسي كه به طبقه شارمندان منحصر باشد، تا اين حد نيرومند و خلاق نبوده است. اين دموكراسي فاسد و بي كفايت, لااقل مكتب آموزنده اي است: راي دهندگان مجلس سخنان هوشمندترين مردان آتن را مي شنوند; قضات محاكم با استماع گواهي ها و رسيدگي به مدارك و دلايل، ورزيدگي ذهني كسب مي كنند; صاحبان مناصب بر اثر مسئوليت هاي اجرايي كه بر عهده دارند و در نتيجه تجارب خود، پختگي و شمّ قضايي كامل تري به دست مي آورند. شايد به همين جهات است كه آتنيان مي توانند مرداني چون اشيل و اوريپيد و سقراط و افلاطون را در بين خود پرورش دهند و قدر و مقام آنان را بشناسند. تماشاگران درام ها، در مجلس و در محاكم به وجود مي آيند و هميشه براي درك نكات عالي مستعد و آماده اند. اين دموكراسي اشرافي بر اساس اقتصاد آزادي عمل قرار ندارد، و كار آن نيز فقط حفظ اموال مردم و تامين نظم و آرامش نيست، بلكه هزينه نمايش هاي يونان را مي پردازد،  خود را مسئول سعادت و ترقي مردم مي داند، و نه تنها زيستن، بلكه خوب زيستن را براي آنان ممكن مي سازد. توليد و توزيع ثروت، اساس اين دموكراسي و مبناي اين فرهنگ است. اينكه برخي مردم مي توانند به كشورداري، حقيقت جويي، نغمه پردازي، مجسمه سازي، صورت گري، نويسندگي، آموزش و پرورش كودكان، و خداپرستي بپردازند، تنها از آن روست كه برخي ديگر رنج مي برند تا خوراك پديد آورند، پارچه ببافند، خانه بسازند، معادن را بكاوند، ضروريات زندگي را فراهم دارند، كالاها را نقل و مبادله كنند، يا هزينه توليد و جريان آن را مهيا سازند. اساس، در همه جا همين است. پايه‌هاي اجتماع بر دوش دهقان است كه فقيرترين و هنرورترين طبقه را تشكيل مي دهد. دهقانان در آتيك لااقل از حقوق سياسي برخوردارند. سازمان صنعتي از عصر پريكلس آغاز مي شود. در نظر يونانيان اشرافي يا فيلسوف منش، تجارت عبارت است از مال اندوختن با دسترنج ديگران. وجود بردگان, وجدان آتن را آزار مي دهد و فلاسفه اي كه از اين وضع دفاع مي كنند، چون فلاسفه مخالف آن، با وضوح تمام نشان مي دهند كه رشد اخلاقي ملت از تشكيلات اجتماعي آن مترقي تر و كامل تر است. استثمار انسان از انسان در آتن و تب, به شدت اسپارت و روم نيست، ولي به هر حال با مقصودشان سازگار و متناسب است. در ميان مردم آزاد آتن، امتيازات طبقاتي موروثي موجود نيست و هر كس مي تواند با جديت و ابراز لياقت به هر مقامي كه بخواهد، جز شارمندي، برسد; گرمي و شور و هيجاني كه در حيات آتن پديد آمده است تا حدودي از همين خاصيت سرچشمه مي گيرد. بين كارگر و كارفرما، جز در معادن، اختلاف طبقاتي شديد موجود نيست. استقلال و آزادي فرد موجب ترغيب و ارتقاي افراد قابل، و سبب تنزل مردم ناتوان و بيهوش مي شود; ثروت عظيم پديد مي آورد و به نحوي خطرناك بدان تمركز مي بخشد. عوام فريباني پيدا مي شوند كه با مردمان تهيدست از عدم مساواتي كه در توزيع ثروت بين مردم برقرار است سخن مي گويند، ولي اختلافاتي را كه از لحاظ لياقت اقتصادي بين آدميان موجود است از نظرشان پوشيده مي دارند. در همه كشورهاي يونان، جنگ هاي طبقاتي از جنگ ايران و يونان، و يونان و اسپارت تلخ تر و شديدتر است. آغاز جنگ هاي طبقاتي، در سرزمين آتيك، كشمكشي است كه بين مال داران تازه به دوران رسيده و اشراف زمين دار پديد آمده است. زمين داران و پول داران به هم مي پيوندند، و يك طبقه عالي اوليگارشي به وجود مي آيد كه مورد كينه و حسد فقيران است. كبر و گستاخي نودولتان, دومين مرحله جنگ طبقاتي يعني مبارزه شارمندان تهيدست بر عليه دولتمندان را موجب مي شود. جواناني كه از استعداد و شايستگي خويش باخبرند، ولي به علت فقر, مجال ابراز آن را نمي يابند، نياز خاص خود را به بشارت نامه انقلاب عمومي تبديل مي كنند. روشنفكران نيز كه مشتاق انديشه‌هاي نو و شيفته ستايش هاي ستمديدگانند، براي انقلاب آنان غرض و هدف معين مي دارند. شعار آنان اشتراكي كردن صنعت و تجارت نيست، بلكه الغاي وام ها و توزيع مجدد اراضي ميان شارمندان را خواستارند، زيرا در نهضت قرن پنجم آتن، فقط راي دهندگان فقير شركت داشتند و در اين مرحله، تصور آزاد شدن بردگان و بهره بردن اتباع خارجي از توزيع اراضي ممكن نبود. رهبران اين نهضت از گذشته اي طلايي، كه در آن همه مردم ثروتي يكسان داشته اند، حكايت مي كنند، ولي هنگامي كه از تجديد بناي آن بهشت گم گشته سخن مي گويند، دل شان نمي خواهد كه مردم به مفهوم لفظي و حقيقي آن تكيه كنند. آنچه در سر دارند، ايجاد يك اجتماع كمونيستي اشرافي است. قصدشان ملي كردن اراضي به دست دولت نيست، بلكه مي خواهند كه املاك به طور مساوي بين شارمندان تقسيم شود و چنين اظهار مي كنند كه با وجود اختلافات روزافزون و فاحش اقتصادي، تساوي حقوق سياسي تحقق پذير نيست; ولي مصمم اند كه، با استفاده از قدرت سياسي شارمندان تهيدست، مجلس را بر آن دارند كه از طريق خدمات عمومي و مصادره و كارهاي همگاني مقداري از ثروت تمركز يافته اغنيا را در كيسه فقيران جاي دهد; نيز رنگ سرخ را نشانه انقلاب خود قرار مي دهند تا براي انقلابيان آينده سرمشق شود. ثروتمندان در برابر اين تهديد، تشكيلاتي مي يابند كارگران آزاد نيز به هم پيوستند; صحنه اين كارزار ميدان ادب و سياست است. اصلاحات افيالتس و پريكلس اولين نتايج انقلاب دموكراتيك است. پريكلس مردي است صاحب خرد و معتدل. او خواهان نابود كردن اغنيا نيست، بلكه بر آن است كه بايد مردمان تهيدست را مرفه و آسوده خاطر ساخت و بدان وسيله دولتمندان و اقدامات مفيدشان را برقرار داشت. ولي پس از مرگ او (429)، دموكراسي چنان جنبه انقلابي به خود مي گيرد كه حزب اوليگارشيك، به نفع ثروتمندان دست به انقلاب مي زند. ولي مع هذا چون در آتن ثروت فراوان است لذا جنگ طبقاتي در اين شهر آرام تر و معتدل تر از شهرهاي ديگر يونان است. دولت آتن نيز در امور تجاري و مالي نظمي معتدل برقرار داشته و از اين راه، بين فردگرايي و اصول سوسياليسم طريقه اي عملي پيدا كرده است. آتن از آزادي تجارت و مالكيت فردي پشتيباني مي كند و مجال فعاليت و سودجويي را براي همگان باز مي گذارد. زيرا معتقد است كه اين امور از لوازم و ضروريات آزادي انساني است و بزرگترين مشوق و محرك كارهاي صنعتي و تجارتي، و عامل موثر تامين سعادت است. آزادي اقتصادي فردي، كه با قوانين و ترتيبات اجتماعي تعديل گرديده، نظامي پديد آورده است كه تحت آن، ثروت در آتن جمع شده به نحوي بين مردم توزيع مي شود كه امكان انقلاب شديد را از ميان مي برد. از اين رو تا پايان دوران آتن قديم، مالكيت خصوصي همچنان برقرار و در امان است. اساس آزادي و صنعت و تجارت و هنر و فكر، از لحاظ مالي و اقتصادي، در آتن مستحكم است; در برابر همه افراط ها و اسراف هاي عصر طلايي بآساني پايداري مي كند، جز در برابر جنگی كه موجب ويراني سراسر يونان خواهد شد.ادامه دارد خلاصه ای تاریخ تمدن