شوپنهاور بدبین است و در حالیکه همه فلاسفه دیگر به معنایی خوش بین هستند.... او رسم تاکید بر اراده را بنا نهاد که از خصایص قرون 19 و 20 است. اما از نظرش اراده گرچه از لحاظ مابعدالطبیعی دارای مقام اساسی است اما از لحاظ اخلاقی بد است.... او برای فلسفه سه مرجع میشناسد: کانت و افلاطون و اوپانیشادها.... جهان بینی او شباهتی به عصر یونانی دارد ( یعنی خسته و مفلوجی که برای صلح بیش از پیروزی و برای آرام طلبی بیش از اقدام به اصلاح ارزش قایل است ).... تحقیرش نسبت به زنان معلول مشاجراتش با مادرش بوده است.... مردی که محبت مادری را نچشیده بلکه خشونتش را دیده، دلیلی ندارد که شیفته مردم جهان شود.... او تحت تاثیر رمانتیک ها بوده و از هوفمن ارادت به یونان و بیزاری از عناصر یهودی مسیحیت را آموخت..... دستگاهش روایت دیگری از دستگاه کانت است اما جنبه هایی از رساله انتقاد را تاکید دارد که با فیخته و هگل متفاوت است: ( فیخته و هگل خودشان را از شی فی نفسه خلاص کردند و بدین ترتیب به معرفت از لحاظ مابعدطبیعی مقام اساسی دادند اما شوپنهاور شی فی نفسه را حفظ کرد اما آنرا با اراده یکی ساخت ).... بنظر کانت اراده ها به جهان " بود " تعلق دارد نه " نمود ". نمود منطبق با اراده عبارت از حرکت جسمانی و بهمین جهت بنظر شوپنهاور بدن، نمودی است که بود آن، اراده است.... ممکن است که انتظار داشت که او اراده جهانی اش را با خدا تطبیق داده و به وحدت وجودی برسد که فضیلت همان هماهنگی با اراده الهی باشد ( همانند اسپینوزا ). اما بدبینی اش او را براه دیگری کشانده که اراده جهانی را خبیث میداند یا دستکم منشا همه رنج های بیکران است. و بنظرش هرچه اراده را کمتر اعمال کنیم رنج کمتری خواهیم برد و در اینجا بلاخره معرفت مفید از کار در میاید..... او حداقل در رفتار و کردار به توافق کامل با عرفان پرهیزگارانه کشانده می شود....و بودا را عالی ترین ادیان دانسته و نظریات اخلاقی اش را در همه آسیا ( بجز مناطق نفرت انگیز اسلامی ) جاری می بیند......

مذهب تسلیم و بیخودی او نه چندان عاری از تناقض است و نه چندان صادقانه. عرفایی که استناد میکند به تعمق اعتقاد داشتند و در وجد و حال عرفانی بایستی عمیق ترین نوع معرفت بدست آید و این  نوع معرفت والاترین خوبی شناخته می شد و حتی حرف میسیحیت را قبول ندارد که معرفت به خدا حیات جاودانی است و میگوید که وقتی پرده پندار را بشکافیم خدایی نمی بینیم بلکه چشمانمان به شیطانی می افتد که همان اراده قادر مطلق خبیثی است که مدام مشغول تنیدن تاری از رنج برای شکنجه دادن مخلوقات خویش است..... دعوی اینکه عارفان به چنین افسانه ای اعتقاد دارند توهینی است برای عارفان. و عنوان کردن اینکه حکیم ( بدون فنای کامل ) باز هم می تواند چنان زندگی ارزشمندی داشته باشد، با بدبینی شوپنهاور سازگار نیست. زیرا حکیم مادامی که وجود دارد حافظ اراده است ( و این بد است ). حکیم ممکن است که با تضعیف اراده اش، مقدار بدی را کاهش دهد اما هرگز نمی تواند بهیچ خوبی مثبتی دست یابد.

مشکل بتوان در زندگی شوپنهاور فضیلتی یافت ( بجز مهربانی با حیوانات ) اما بسیار خودخواه بود و مشکل بتوان باور داشت که مردی که به فضیلت ریاضت و تسلیم و فنا اعتقاد داشته باشد، در عمل هرگز قدمی در راه تجسم معتقدات خود بر ندارد.

بلحاظ تاریخی وی دارای دو اهمیت است: بدبینی او و نظریه اراده اش. بدبینی اش باعث شد که مردم به فلسفه پرداخته بی انکه مجبور باشند که خود را قانع کنند که هرگونه بدی را می توان با توضیح مرتفع بسازند و بدین ترتیب بدبینی اش بعنوان پادزهر مفید است. .... اعتقاد به بدبینی یا خوش بینی بستگی به مزاج دارد نه عقل. اما مشرب خوش بینی در میان فلاسفه غربی معمول تر است.... نظریه برتری اراده بصورت های مختلف مورد اعتقاد فلاسفه جدید ( بخصوص نیچه و برگسون و دیویی ) قرار گرفت. و حتی در خارج از فلاسفه حرفه ای نیز باب شد و بهمان نسبتی که مقام اراده بالا رفته، مقام معرفت پایین آمده است و این قابل توجه ترین تغییری است که در عصر جدید روی داده است. روسو و کانت زمینه را آماده کردند اما شکل خالص این تغییر بوسیله شوپنهاور اعلام شد و بهمین دلیل او برغم تناقض و سطحی بودن فلسفه اش، بنام مرحله ای از تکامل تاریخی دارای اهمیت فراوانی است...... ( خلاصه ای از راسل )

 

در نیمه اول قرن 19 در شعر و موسیقی و فلسفه بزرگانی پیدا شدند که بعنوان مظهر و نماینده عصرشان، همگی بدبین بودند: ( در ادبیات بایرن انگلیسی و دوموسه فرانسوی و هاینه آلمانی و لئوپاردی ایتالیایی و پوشکین و لرمانتوف روسی؛ در موسیقی شوبرت و شومان و شوپن و بتهوون؛ و بالاتر از همه شوپنهاور فیلسوف )..... زیرا انقلاب فرانسه مرده بود و فرزند انقلاب ( ناپلئون ) بر تخته سنگی در دریای دور می پوسید و اراده شکست خورده بود و مرگ بر همه جنگها پیروز شده بود..... و فلسفه او صدای ناله این ضعف بود .... ولتر تخم طوفان را کاشته بود و شوپنهاور محصولش را درو می کرد.... و مساله شر با شدت و تندی زیادی در برابر فلسفه و دین، قدعلم کرده بود... مردم طبقه متوسط ( وکلا و پزشکان و تاجران ) او را فیلسوفی یافتند که با اصطلاحات پرسروصدای مظنونات مابعدطبیعی سروکار ندارد بلکه نظر قابل فهمی درباره اتفاقات و زندگی روزمره دارد و اروپای سرخورده از افسانه های انقلابی، از این فلسفه بدبینی استقبال کرد. حمله علم به الهیات و نفرت سوسیالیسم از فقر و جنگ و اجبار حیاتی نزاع برای زنده ماندن، همگی بر شهرت او افزودند.

در کتابش ( جهان همچون اراده و تصور ) همه چیز روشن و صریح و باقاعده است  و تمام مطالب دور این محور می چرخد که جهان اول اراده است و بعد تنازع و بعد بدبختی.... در این کتاب از اصطلاحات مغلق کانت و ابهام و غموض هگل و روش هندسی اسپینوزا خبری نیست..... بعد از کانت بذله گویی در فلسفه بدعت عجیبی محسوب میشد.... یک مزاج ناراحت و مغز عصبی و زندگی سراسر تن آسانی و ملال انگیز، فلسفه او را بخوبی تشریح میکند.... بخشی از بدبینی اش مدیون رفتار و رویاهای رمانتیک آنهاست زیرا جوانان از جهان انتظار بیشتری دارند و بدبینی، فردای خوش بینی است..... منظره ارتقا ناپلئون به امپراطوری و انتقاد روسو و کانت از عقل و مزاج حساس و تجارب شخصی شوپنهاور، موجب شد که او رجحان و برتری اراده را امری قطعی بداند..... او نمی دانست که مبارزه و شکست بهتر از عدم مبارزه است و مانند هگل نیرومند و مردانه، جلال و افتخار پیکار را حس نمی کرد. او در میان جنگ زندگی می کرد اما خواستار صلح و آرامش بود و در همه جا جنگ را می دید اما در پشت سرش، کمک همسایگان و بازی فرح بخش کودکان و جوانان و رقص دختران و فداکاری پدر و مادر و عاشقان و سخاوت صبورانه خاک و بازگشت بهار را نمی دید.... سعادت در نفس عمل است نه در تملک و سیری. سعادت برای شخص سالم، فرصت بروز استعدادهایش است و اگر در این راه متحمل رنجی هم بشود، محصولی گران را به بهایی اندک خریده است ..... درسته که بنظر او با افزایش علم، رنج و درد هم بیشتر می شود اما هرچه علم بیشتر شود شادی و لذت نیز بیشتر می شود و لطیف ترین لذات همانند تلخ ترین رنج ها، لازمه روح مترقی و کامل است..... حکمت، آن لذت تلخ و شیرینی است که عدم تناسبش در عین تناسب، مایه عمق اش نیز است.... فقط یک روح زخمی غمگسار از جهان گریخته می تواند چنین دشنامی به زندگی بدهد که لذت امری منفی است. ( در حالیکه لذت بجز توافق و تعادل غرایز نیست و پسروی غریزه بجای پیشروی، موجب منفی شدن غریزه می شود ). .... زندگی قوه مثبتی است که هر عمل طبیعی اش لذتی تولید می کند.... در وحشتناکی مرگ تردیدی نیست اما اگر زندگی بطرز عادی و طبیعی سپری شود مقداری از آن وحشت کاهش می یابد. برای خوب مردن باید خوب زیست.

این فلسفه در برابر عقاید سطحی و ریاکارانه خوشبینانه، صراحت خاصی دارد و باید با اسپینوزا هماهنگ شد که نیکی و زشتی امور نفسانی هستند و از حکم و نظر دردهای انسانی برخاسته اند و با این وجود مجبوریم که درباره جهان از دریچه احتیاجات و دردهای خود حکم کنیم. شوپنهاور فلسفه را در برابر حقیقت تلخ شر قرار داد و وظیفه فکر را تسکین دردها دانست. پس از او دیگر فلسفه نمی تواند سرگرم مباحثات منطق و مابعدطبیعی گردد و متفکران متوجه شدند که فکر بدون عمل، بیماری است.... او دیده روانشناسان را متوجه عمق و دقت غریزی گردانید. اصالت عقل بوسیله روسو بیمار شد و کانت انرا در بستر خواباند و شوپنهاور در قبر گذاشت. پس از 200 سال تجزیه و تحلیل نفس، روانشناسی در پشت سر فکر و اندیشه، میل را دید و در ماورای عقل، غریزه را یافت. همچنانکه پس از 100 سال مادیگری در پشت سر ماده، انرژی پیدا شد. او اسرار دل ما را بیرون ریخته و نشان داد که امیال مان، اصول متعارفه فلسفه های ما می باشد. او روشن کرد که درک و فکر، محاسبه مجرد حوادث شخصی نیست بلکه آلتی است در دست عمل و میل.... او با همه مبالغات و اغراقاتش ضرورت نبوغ و ارزش هنر را یاد داد و دانست که خیر برتر در زیبایی است و بالاترین لذت، خلاقیت هنری یا ستایش آنست. او با گوته و کارلایل در برابر نظریات هگل و مارکس و باکل، قدعلم کرد ( زیرا اینها نوابغ را از عوامل اصلی تاریخ نمی دانستند ). او در عصری که مردان بزرگ را قدری نمی گذاشتند به ستایش نوابغ و قهرمانان پرداخت و با همه نقایص اش، نام خود را به فهرست جدید نوابغ اضافه کرد.

نیچه

خودش را جانشین شوپنهاور میدانست اما از جهت استحکام و انسجام از او برتر است. در فلسفه او، اراده دارای مقامی عالی است..... اهمیت او در درجه اول از حیث اخلاق است و در درجه دوم بعنوان منتقد تیزبین تاریخ.... علاقه زیادی به واگنر داشت .... بیشتر مشرب ادبی داشت و کمتر دانشگاهی... زندگی ساده ای داشت و تربیت مذهبی داشت.... مزاج جسمانی او هرگز خوب نبود... در 40 سالگی دیوانه شد و در آسایشگاه های سوییس بستری بود.... آگاهانه رمانتیک نبود هر چند از انها بشدت انتقاد می کرد. اما جهان بینی اش متاثر از انها بود و همان جهان بینی آشوب طلبی اشرافی بایرونی بود.... اخلاق افلاطون را محکوم میکند... کانت را یک متعصب اخلاقی به سبک روسو میخواند..... میکوشد تا دو دسته از ارزشها را که بسختی باهم هماهنگ میشوند، ترکیب کند: از طرفی بیرحمی و جنگ و غرور اشرافی را دوست دارد و از طرف دیگر به فلسفه و ادبیات و هنرها عشق می ورزد. از لحاظ تاریخی این ارزشها در عصر رنسانس در کنار یکدیگر بودند.

با ماکیاولی وجوه شباهت عمیقی دارد: هر دو دارای اخلاقی با هدف کسب قدرت هستند و عمدتا ضد مسیحی اند... .. اما تفاوتش با او اینست که ماکیاولی با زمانش هماهنگ بود و اهل کار که عقایدش در اثر تماس نزدیک با امور اجتماعی پدید آمده بود و فضل فروش و باریک بین نبود و فلسفه سیاسی اش بسختی یک کل منسجم را تشکیل میداد. اما نیچه اهل کتابی که آگاهانه با روش سیاسی و اخلاقی زمانه اش مخالفت میکرد..... از نظر وی اکثریت باید فقط وسیله ای باشند برای عز و علو اقلیت اشرافی و از مردم عادی بعنوان کسی مشتی بی سروپا نام میبرد. و مانعی برای رنج مردم در پدید آمدن ابر مرد نمی بیند..... بدی را می ستاید و به خوبی دشنام میدهد..... به انضباط ایرانی و توانایی رنج کشیدن و رنج رساندن برای اهداف مهم عقیده دارد..... او فردپرست و قهرمان پرست پرشوری است.

با شادی خاصی جنگهای بزرگی را پیش بینی میکرد و معلوم نیست اگر زنده مانده و تحقق پیش بینی خود را دیده بود باز هم خوشحال میشد یا نه؟.... او خواهان یک نژاد حاکم جهانی است که خداوندان زمین باشند.... از انجیل بدش میاید اما تورات را میستاید.... اخلاق او زنان را تحقیر میکند و انتقاد سختی از مسیحیت میکند... زنان هنوز قابلیت دوستی ندارند و هنوز گربه و مرغند یا حد اعلی گاوند...... او به صحت مابعدالطبیعی هیچ دینی علاقه ندارد و راجع به انها برحسب نتایج اجتماعی شان داوری میکند.... دین بودایی را کمتر محل ایراد میداند.... میگوید مسیحیت میخواهد انسان را رام کند و این اشتباه است زیرا  حیوان وحشی شکوهی دارد که وقتی رام میشود آن شکوه را از دست میدهد.... منظورش از انسان شریف، اشرافیتی است که براحتی دست به جنایت میزند و ذاتا مجسمه اراده معطوف به قدرت است.

درست است که پیش بینی هایش بیشتر از لیبرالها و سوسیالها  بوده اما اکثر مطالبش باید بعنوان جنون خود بزرگ پنداری طرد شود.... اگر نیچه صرفا علامت یک بیماری باشد باید گفت که این بیماری در عصر جدید شیوع فراوان دارد.... او در تخیلاتش استاد دانشگاه نبود بلکه مرد جنگی ست... مرد شریف او به کلی موجودی است عاری از همدردی و بیرحم و حیله گر و سنگدل و علاقمند به قدرت خود... او احساس کینه و ترسش را می خواست بعنوان بی اعتنایی بزرگوارانه جا بزند.... و هرگز به نظرش نرسید که خود این شهوت قدرتی که به ابر مردش ارزانی میدارد، نتیجه ترس است.... و نمی فهمد که انسانی ممکن است که احساس محبت کلی داشته باشد.

کسانی که از همسایه خود نمی ترسند لزومی ندارد که بر او ظلم و ستم کنند.. کسانی که بر ترس غالب آمده اند که دارای صفات دیوانه وار جباران نیچه نیستند که می کوشند از موسیقی لذت ببرند و مردم را بکشند در حالیکه دلشان از وحشت شورش در کاخشان می لرزد. اما این امر از وحشت این کابوس نمی کاهد.... باید اعتراف کرد که نوع خاصی از اخلاق مسیحی وجود دارد که انتقادات نیچه را درست جلوه میدهد. پاسکال و داستایوفسکی در تقوی و فضیلتشان نوعی دنائت ئ نکبت هست اما پاسکال تفکر ریاضی عالی اش را فدای خدایش میکند و بدین ترتیب وحشیگری به خدایش نسبت میدهد که همان تسری جسمانی شکنجه های روح بیمار خودش بود. داستایوفسکی غرور موجه را اصلا قبول نداشت و گناه میکرد تا پشیمان شود و از تجمل اعتراف کردن لذت می برد.

مقدسان دو نوعند: انها که به طبع مقدسند ( محبت خود جوش به نوع بشر دارند و کار خوب را فقط به سبب خشنودیشان انجام میدهند ) و انها که تقدس را از ترس اختیار میکنند.... وجود نیچه چنان از سرشار از ترس و کینه است که فقط نوع دوم را می تواند تصور کند و محبت به نوع را غیرممکن میداند.... و هرگز به نظرش نرسید که ابر مردش با همه غرور و بیباکی اش، به کسی آزار نمیرساند.... اخلاق اشرافی نیچه را باید از نظریه سیاسی اشرافی جدا کرد.... اصل بنتام مبتنی بر بیشترین خوشبختی برای بیشترین افراد، دارای اخلاق دموکراتیک است ولی بهترین روش تامین ان بوسیله اشراف میسر است. نظر نیچه غیر از این است و او خوشبختی مردم عادی را جزو خوبی نمی داند و تنها والایی در اقلیت است.....  نژاد برتر در نظر او، فاتحان جنگها و پس مانده های انهاست.... مبنای عاطفی اخلاقیات بودایی و مسیحی را همدردی کلی تشکیل میدهد اما مبنای اخلاقی نیچه، فقدان کامل همدردی است.... دلایل عملی متینی وجود دارد که نشان میدهد که اقدام به تامین اهداف نیچه، منجر به ضد آن اهداف میشود.... تنها شکل عملی جامعه اشرافی نیچه عبارت است سازمانی مانند فاشیسم یا حزب نازی که حداکثر بصورت دولت پلیسی است که رهبرانش در وحشت کشته شدن بسر میبرند و قهرمانانش در بازداشتگاه.... در چنین جامعه ای، خبرچینی و تفتیش زیر ایمان و شرف را سست کرده و آن جامعه اشرافی کذایی را تبدیل به دسته ای از بزدلان مرتعش می نماید.... از نیچه بیزارم زیرا اندیشه درد را دوست دارد و خودپسندی را بصورت وظیفه در میآورد و فاتحانی را می ستاید که افتخارشان عبارتست از زیرکی و مهارت در کشتار مردمان. .... دلیل نهایی بر ضد فلسفه او همانند هر اخلاق ناخوشایند در تاکید به امور واقعی نیست بلکه نهفته در عواطف انسانی است. او محبت کلی را تحقیر میکند و من آنرا انگیزه همه آرزوهای خود در جهان میدانم. .... ( خلاصه ای از راسل )

نظر ویل دورانت درباره نیچه:

اهل استدلال نیست بلکه اهل بیان و اعلام است و با قدرت تخیل خود بر ما پیروز میشود نه با قدرت منطق.... مخالفت غیر عادی او با مفاهیم بدیهی و مسلم، تمسخر فضایل، ستایش رذایل، جزمیت در ادعاها، پیشگویی های مکررش، ناشی از مغزی است که تعادلش را از دست داده و به سر حد جنون نزدیک شده است. این شیوه درخشان بلاخره ما را خسته میکند و اعصابمان را فلج میسازد گویی که شلاقی است بر سر و روی ما فرود میآید..... در شدت گفتارش، خشم وحشیانه ای نهان است.... فکر و شیوه اش او را در زمره جنبش رمانتیسم فرار میدهد.... نیچه، نبوغ شوپنهاور را از حدود و قیود اجتماعی آزاد کرد.... او آخرین و برومندترین نهالی بود که از نژاد روسو برخاسته است... او فاقد اعتدال و تقید به اصول مردان بزرگ بود. ...

منتقدان تناقضی را که میان ترویج خودخواهی و تحریک به فداکاری در راه  ابرمرد را متوجه شده اند. و کیست که فلسفه نیچه را بخواند و خود را ابرمرد نداند، بلکه فدایی او بشمارد؟!... روش اخلاقی او افراطی است و البته فرق بسیار است در تشویق مردم به دلیری با دعوت به شرارت و خونخواری.... دعوت وحشیانه به قدرت، انعکاس قرنی است پرهرج و مرج و پر التهاب.... بدلیل شکست عشقی، از زنان متنفر بود و بدلیل بیماریش و تنهایش ندانست که بهترین لحظات زندگی در دوستی است نه در تسلط و جنگ.... زندگی او آن طول و وسعت لازم را نداشت که عقاید نیمه حقیقی او را تبدیل به حکمت حقیقی کند و شاید اگر بیشتر می زیست به فلسفه هماهنگ و موزونی میرسید.... فکر تندش زودتر از وقت او را پخته کرده و بسوخت  پیکارش با عصر خویش تعادل مغزش را بهم زد.... متوجه نشد که دوران های بزرگ تمدن و فرهنگ مانند رنسانس و اصلاحات و رمانتیسم و ... همه نتیجه ثروت و قیام طبقه متوسط بوده و آثار بدیع ادبی و هنری از طبقات متوسط سرزده نه خانواده های اشراف..... این نوعی خودکشی است که نوابغ طبقه متوسط را از سیاست برکنار داریم. ... حکومت اشراف فقط وقتی خوب است که قدرت گردانندگان آن در استعداد ذاتی و جبلی خودشان باشد نه در اصل و نسب موروثی. یعنی اشرافی که برگزیده طبقه عوام باشند و از راه باز و فرصت هایی که در دسترس همگان بوده، وارد شوند.... در تیمارستان مادرش از او مراقبت میکرد. این پیرزن پارسا که فرزندش همه معتقدات مقدس او را انکار کرده بود، ولی او کفر و الحاد پسرش را با مهر مادرانه در آغوش گرفته بود.... در سال 1900 فوت کرد و نبوغ برای کمتر کسی اینهمه گران تمام شده است.

محاسن نیچه:

او همچون علمی در فلسفه جدید پا برجاست و در راس و قله نثر المان قرار دارد. او انتقاد سالم از عقاید و موسسات محترم عصر خویش، برجا گذاشت. و منظر جدیدی در درام و فلسفه یونانی باز کرد. طبیعت انسانی را با دقت و مهارت کارد جراحی تشریح کرد. بسیاری از ریشه های اخلاق را کشف کرد و آریستوکراسی را وارد علم اخلاق کرد. او بزرگترین نثر شعری عصر خود را نوشت و بقول خودش: انشای من می رقصد. و بالاتر از همه، انسانیت را چنان در نظر آورد که باید از انسانیت گام فراتر نهد. گفتارش تلخ اما صداقت و صراحت بی نظیری داشت. قیافه فلسفه اروپایی روشن تر و تازه تر گشت زیرا نیچه قلم بدست گرفت.

 

ادامه دارد