ديدرو از دير زماني تسليم جاذبه فلسفه گشته بود.... خواندن آثار مونتني و بل انديشه‌هاي ديدرو را، مانند انديشه‌هاي بسياري از آزادانديشان اين روزگار، دگرگون ساخته بود. .... شايد پس از خواندن اشارات و ارجاعات بسيار مونتني به آثار كلاسيك دوران قبل از مسيحيت بود كه ديدرو به سوي مطالعه آثار فيلسوفان يوناني و رومي كشيده شد؛ و بيش از همه، نوشته‌هاي ذيمقراطيس، اپيكور، و لوكرتيوس را بررسي كرد. خود وي فيلسوف خندان اين روزگار بود. ماده‌ گرايي بود كه به معتقدات مردم درباره روح آدمي پوزخند مي‌زد.

از نمايشنامه‌هاي منعكس كننده زندگي مردم متوسط هواداري مي‌كند. ديدرو و انديشه‌هاي فرانسيس بيكن را، درباره ضرورت چيرگي بر طبيعت به ياري بررسي هاي علمي منظم، مي‌ستود و آزمايش را برترين ابزار عقل مي‌شمرد. در سالهايي كه انديشه وي تشكل مي‌يافت، و در سالهاي تدوين دايره المعارف، در انجمن هاي سخنراني زيست ‌شناسان، فيزيولوژيست ها، و پزشكان حضور مي‌يافت. .... كالبد شناسي و فيزيك ‌آموخت و با رياضيات روزگار خويش آشنا شد. پس از نوشته‌هاي بيكن، آثار هابز و لاك و خداپرستان انگلستان را خواند. ... با وجودي كه رأي ثابتي درباره مسائل نداشت، همواره، مانند شافتسبري مي‌انديشيد كه نيكي، راستي، و زيبايي يكسانند و قانون اخلاقي كه، به جاي دين، بر خرد استوار باشد مي‌تواند پايه و بنيان نظام اجتماعي شود... او كه به واسطه اين انگيزه‌ها و به ياري انديشه پهناور خويش به مرحله شكوفايي رسيده بود، در 1746 افكار فلسفي را، بدون نام و نشان، منتشر ساخت. اين اثر متضمن انديشه‌هايي چنان افراطي بود كه بسياري آن را به لامتري نسبت دادند؛ و به قلمي چنان شيوا نوشته شده بود كه آن را از آن ولتر دانستند.

ديدرو از نخستين كساني است كه در عصر روشنگري مي‌كوشيدند عقل را با احساس، ( و ولتر را با روسو ) سازش دهند.... مانند ولتر، در اين دوران تشكل انديشه، خداپرست بود.... با اينهمه، اين سخن را، كه خداوند خويشتن را در كتاب مقدس نمايان ساخته است، رد مي‌كرد و طبيعت را يگانه وحي آفريدگار مي‌شمرد واز خوانندگان آثارش مي‌خواست به خدايي دل بندند كه دانش شناخته است.... دومین كتاب بر شهرت ديدرو نيفزود، ولي احساسات وي را تسكين داد. نويسنده به شيوه ديالوگ‌ نويسي، كه بهترين وسيله گريز در دست فيلسوفان است، به يك خداپرست، يك وحدت وجودي، و يك ملحد مجال مي‌دهد كه انديشه‌هاي خويش را درباره الوهيت درميان نهد. ... هنوز قانع نشده بود كه هماهنگي و تطابق سازواره اندام هاي جانداران يا مقصد و وظيفه آنها را مي‌توان با يك فراگرد كور تكامل تصادفي تبيين كرد. ملحد استدلال مي‌كند كه ماده و حركت، فيزيك و شيمي، بيش از خدايي كه منشأ و سرآغاز جهان را از انسان مكتوم داشته است، رازهاي جهان را روشن مي‌كنند. وحدت وجودي، كه آخرين سخن را بر زبان دارد، مي‌گويد كه ماده و ذهن در ابديت برابرند، با هم جهان را تشكيل مي‌دهند، و اين وحدت كيهاني خداست. ديدرو شايد، در اين هنگام، آثار اسپينوزا را مي‌خوانده است.... با آنكه در سراسر عمر از اين گشت زني هاي بي ربط در دانش فيزيك باز نايستاد، از اين پس، انديشه خود را بيشتر به مسائل روانشناسي و فلسفه معطوف ساخت. تقريباً در همه زمينه‌ها وي با ابتكارترين انديشمند روزگار خود بود.... کتاب نامه در باب كورها، رويهمرفته، از برجسته‌ترين آثار عصر روشنگري فرانسه است. داستاني است دلكش، و كتابي است متضمن انديشه‌هاي آموزنده بسيار درباره روانشناسي و فلسفه؛ تنها آخرين صفحات اين كتاب شصت صفحه‌اي خواننده را اندكي خسته مي‌كنند.

دايره‌المعارف

تدوين يك دايره‌المعارف تنها در عصر فلسفي امكان پذير بود.... كه آغاز شاهي علم و پديد آمدن دين تازه‌اي براي رستگاري بشر را اعلام كرده بود....  انديشه‌هاي فلسفي ( بيكن، دكارت، هابز، لاك، باركلي. اسپينوزا، بل، و لايب نيتز )، افكار علمي ( كوپرنيك، وساليوس، كپلر، گاليله، دكارت، هويگنس، و نيوتن )، كشفيات جغرافيايي دريانوردان، مبلغان مسيحي، و جهانگردان، و تاريخ دنياي باستان، دستگير دانشمندان و تاريخ نويسان بود: تمام اين قلمرو وسيع دانش، محتاج وسيله‌اي بود كه در دسترس مردم نهاده شود....

ديدرو كار تصنيف و ويراستن گفتارهاي رياضي كتاب را به د/آلامبر سپرد.... د/آلامبر در گفتار مقدماتي، ( به پيروي از فرانسيس بيكن )، دانش را از روي پيوند آن با قواي ذهن به شاخه‌هايي تقسيم كرده بود. تاريخ را در زير حافظه، علرم را در زير فلسفه، الاهيات را در زير خرد، و هنر و ادبيات را در زير تخيل جا داده بود. ... پس از بيكن، لاك بيش از هركسي در دايره ‌المعارف تأخير بخشيده بود. ... نويسندگان اميد داشتند كه در هشت جلد داير‌ه ‌المعارف يك دستگاه كامل فلسفي را بر اين اصل بنيان نهند: ديني طبيعي كه در آن خدا تنها سبب ازلي است؛ يك روانشناسي طبيعي كه در آن ذهن محصول و پديده جسم است؛ و اخلاقي طبيعي كه در آن نيكي وظيفه متقابل انسان هاست، نه وظيفه انسان به خدا. اين برنامه، با احتياط بسيار، در گفتار مقدماتي گنجانده شد.

د/آلامبر، پس از برشمردن اين اصول اوليه، به بررسي تاريخ علم و فلسفه مي‌پردازد. قدما را مي‌ستايد، قرون وسطي را تقبيح، و رنسانس را تجليل مي‌كند... سپس قهرمانان انديشه نوين را مي‌ستايد.... سپس، مي‌كوشد تا نشان دهد كه آزار ديني هوش و نبوغ دكارت را، كه آنهمه ثمرات گرانبها در رياضيات به بار آورده بودند، در فلسفه به بن‌بست كشانده است... د/آلامبر، پس از گفتگو از نيوتن، لاك، و لايب نيتز، با بياني از سر ايمان نتيجه گرفت كه ثمرات گرانبهاي دانش رو به افزايش و گسترش اند. و به انگيزه همين اميد، او گفتار مقدماتي را يكي از شيوا ترين آثار منثور فرانسه ساخته است.

نويسندگان دايره ‌المعارف، در جلد اول كتاب، از حمله علني به دين خودداري كرده‌اند. ... اعتقاد به موهومات و افسانه‌ها، در خلال مقالات كتاب، اندك اندك متزلزل مي‌شود و يك اومانيسم خردگرايانه نمودار مي‌شود.... در جلد سوم دايره ‌المعارف همچنان به مسيحيت تاخته، ولي حملات خود را در لفاف معتقدات مسيحيت اصيل آيين پيچيده بود. و  بار ديگر، ناسازگاري هاي تاريخي عهد عتيق را برشمرده، و در درستي روايات كتاب مقدس ترديد كرده است. ... از جلد سوم بسيار ستايش شد... كسان تازه‌اي به نويسندگان دايره المعارف پيوستند و ارج و اعتبار كتاب را افزون تر ساختند. دوكلو از جلد چهارم، ولتر و تورگو از جلد پنجم، و نكر و كنه از جلد ششم با نويسندگان كتاب همكاري آغاز كردند. ... ديدرو خود براي جلد ششم مقاله‌اي به نام دايره ‌المعارف نوشت، كه گروهي از دانشوران آن را بهترين مطلب كتاب شمرده‌اند.

ديدرو دايره ‌المعارف را ارمغاني براي آيندگان مي‌شمرد و مي‌گفت: آيندگان در نزد فيلسوف همان مقامي را دارند كه آخرت براي دينداران دارد.... جلد هفتم دايره ‌المعارف، بحراني شديدتر همراه آورد.... روسو، كه مقالاتي درباره موسيقي براي دايره ‌المعارف مي‌نوشت، با كناره‌ گيري از كار، مشكلات ديدرو را فزون تر ساخت؛.... برجسته‌ترين اثر مدون قرن وي را خسته و فرسوده كرده بود، اما نام او را تا پايان تمدن بشري، و همه دگرگوني هايي كه براي آن پيش‌آيند، جاودان ساخته است.... انقلاب فكري، كه دايرة ‌المعارف و وقوع آن ياري كرد، تقريباً همه مضامين اين كتاب را از اهميت انداخت و كهنه نمود؛ مقاله‌هاي آن به ديده ما پديده‌هايي در تاريخ انديشه، و نيز سلاح‌هايي هستند كه فيلسوفان در پيكار خويش، با يگانه نوع شناخته شده مسيحيت، از آنها ياري مي‌جستند. اين پيكار، بندرت علني و مستقيم بود. ... دايره ‌المعارف، به جاي الحاد، خداپرستي را ترويج مي‌كرد.

پيكار با دين به ستايش انديشه‌ها و شيوه‌هاي علمي و فلسفي جديد مبدل شد. آرزوي فيلسوفان آن بود كه، دست‌كم، طبقات روشنفكر وتحصيل كرده علم را به جاي دين، و فيلسوفان را به جاي كشيشان قرار دهند. از اين روي، مقاله‌هاي علمي دايره ‌المعارف را مفصل تر از مقاله‌هاي ديگر نوشته‌اند. ... اصحاب دايره ‌المعارف مي‌انديشيدند كه فلسفه جديد تنها بر علم استوار خواهد بود، دستگاهي پديد نخواهد آورد، از مابعدالطبيعه دوري خواهد جست، و به آغاز و انجام جهان نخواهد انديشيد. از همين روي، فيلسوفان مدرسي، كه جنبه پژوهشي دانش را از ياد برده، و خويشتن را در اوهام الاهيات، تار عنكبوت منطق، و ابرهاي مابعدالطبيعه سر درگم ساخته بودند، را بسختي به باد حمله گرفته‌اند.

درباره تاريخ فلسفه مقاله‌هاي شايان توجهي نوشته است، كه پژوهش هاي نو مايه و بديعي در سير انديشه فرانسوي كرده است. ... در ديدرو فلسفه، دين شده بود. دايره ‌‌المعارف نه متضمن انديشه‌هاي سوسياليستي است، و نه مروج دموكراسي؛ حكومت شاهي را بهترين نوع حكومت مي‌شمارد، و انديشه برابري مردم را، رد مي‌كند. ( برخلاف روسو ).... انديشه‌هاي اقتصادي دايره ‌المعارف كم ‌و بيش همان انديشه‌هاي اقتصادي طبقه متوسط هستند، كه بيشتر فيلسوفان از آن برخاسته بودند. ... سرمايه‌گذاري آزاد ( و در نتيجه، بازرگاني آزاد و رقابت آزاد ) را براي انسان آزاد ضروري و حياتي شمرده اند.... از تكنولوژي صنعتي، با شور و علاقه بسيار بحث كرده است زیرا كه سيماي اقتصادي انگلستان و فرانسه را دگرگون مي‌ساخت.

هرگاه به اين كار بزرگ مي‌نگريم، با توجه به تاريخ تدوين اثر و مطالبي كه در آن آمده‌اند، آن را بزرگترين دستاورد عصر روشنگري فرانسه مي‌يابيم. و چون سهم ديدرو در پديد آمدن اين اثر عظيم و اصلي است، از اين روي، بلندي قامت وي در آينه فكري و عقلي فرانسه قرن هجدهم تنها كوتاه تر از قامت ولتر و روسو مي‌نمايد..... در جايي كه ديگران در نوشتن مقاله‌اي در مي‌ماندند، وي آخرين بارقه اميد بود.

اكنون كه گرد و غبار نبرد فرو نشسته است، نقص هاي دايره ‌‌المعارف را مي‌توان باز شناخت. كتاب شامل هزاران اشتباه، مكررات بيجا، افتادگي هاي فاحش، و همانگونه كه محققان يسوعي دريافته بودند، داراي رونويسي هاي قابل توجه است؛ پاره‌اي از مقاله‌هاي كتاب، چهل تكه‌اي از مطالب اقتباس شده‌اند.

اشتباهات فكري بسيار شگرفي نيز از نويسندگان دايره ‌‌المعارف سر زده‌اند. نويسندگان نظر بسيار ساده‌اي درباره طبيعت آدمي داشتند؛ ارزيابي آنان از درستي خرد ساده ‌انديشانه و خوش باورانه، و فهم شان از ضعف آن بسيار مبهم بود؛ و به ثمراتي كه دانش براي جهانيان به بار خواهد آورد بسيار خوشبين بودند. ... فاقد شعور تاريخي بودند، و به خويشتن رنج تحقيق نمي‏دادند تا دريابند معتقداتي كه با آنها به پيكار برخاسته‏اند چگونه پديد آمده‏اند و، كدام احتياجات بشري به اين معتقدات هستي و دوام بخشيده است. آنان ناتوان تر از آن بودند كه خدمات دين را به نظم اجتماع، سيرت انسان، موسيقي، وهنر، و تلاش هاي پرثمر دين را در راه تخفيف آلام و مصايب انسان دريابند و ارج نهند. دشمني آنان با دين بيش از آن بود كه بتوانند هنگام نوشتن دايره ‌‌المعارف بی طرف باشند.

دايره ‌‌المعارف، در عرض بيست ‌و پنج سال، چهل‌ و سه بار به چاپ رسيد كه براي مجموعه‌اي با چنين قيمت‌ گزافي بي سابقه بود. ... اكنون بشارت خرد در برابر اساطير، دانش و معرفت در برابر جزم ‌انديشي، پيشرفت از راه آموزش در برابر انتظار صبورانه مرگ، مانند ابر آبستن در سراسر اروپا مي‌گشت، سنت ها را در هم مي‌شكست، اذهان را به تفكر وامي‌داشت، و مردم را براي قيام و سركشي آماده مي‌ساخت. دايره ‌‌المعارف انقلابي قبل از انقلاب فرانسه بود.... انديشه‌هاي او اصيل تر از انديشه‌هاي ولتر بودند؛ شايد از آن روي كه او هرگز اصول و معيارهاي كلاسيك را نپذيرفت و قيد و محدويتي نشناخت. هر نظريه علمي و هر انديشه‌اي را، پيگيري مي‌كرد.... تخيلي انديشمند داشت. وي انديشه‌ها، فلسفه‌ها، و شخصيت ها را مانند ديگر اشكال و صحنه‌هاي مرئي مي‌ديد. ... او، گذشته از يك دايره ‌‌المعارف متحرك، يك آزمايشگاه متحرك بود و انديشه‌هايش با پاهاي او راه مي‌رفتند.

وي، كه هنوز مفتون انديشه‌هاي بيكن بود، از دانشمندان خواسته است كه براي تسخير طبيعت، به ياري خرد و آزمايش، بكوشند، ... مانند موپرتويي، مي‌انديشيد كه ماده مي‌تواند جان گيرد و زنده شود؛ و مانند بوفون، مي‌گفت كه زيست‌ شناسي اكنون قادر است به جاي فلسفه سخن گويد. او فرضيه تكامل را، پذيرفته بود. .... طبيعت را نيروي نيمه كور و نيمه هوشمندي مي‌دانست كه به ماده جان مي‌بخشد، و در خلال اين سازندگي خلاقانه، سرانجام، به سرپنجه مرگ و نيستي مي‌سپارد. در اين آزمايشگاه كيهاني، هزاران جاندار پا به جهان نهاده، و هزاران جاندار ناپديد شده‌اند.... طبيعت، همه‌ چيز اوست؛ خداي اوست؛ اما خدايي است كه از آن جز اصراف و تبذير بسيار، و دگرگوني بي پايان، آگاهي ديگري نداريم. .... طبيعت بي طرف است و به نيك و بد، بزرگ و كوچك، گناهكار و پاكدامن يكسان مي‌نگرد. طبيعت، بيش از آنكه به انديشة افراد باشد، به انواع مي‌انديشد؛ ... با هزاران ريزه ‌كاري ظريف، هوشمندي بسيار از خود بروز داده است. اما طبيعت كور است و ابلهان و فرزانگان را با يك فرياد، با يك تكان دادن شانه‌ها، يكسان از روي ‌زمين بر‌مي‌اندازد. طبيعت را هرگز نخواهيم شناخت چرا كه خود ما، با تاريخ درخشان و خون‌آلودمان، بازيچه‌هاي ناچيز و گذران طبيعت ايم.

ديدرو در يكي از شگرف ترين آثار ادبي فرانسه ( بنام رؤياي د/آلامبر ) تفكرات خويش را درباره طبيعت دنبال كرده است. اين ويژگي خاص ديدرو است كه انديشه‌هايش را به ‌صورت رؤيا فرا مي‌نمايد، و از اين راه، او انديشه‌هاي فلسفي خويش را، بي‌آنكه به كسي برخورند و به خود او آزاري رسانند، با مردم در ميان مي‌نهاد و از نتيجه آن بسيار خشنود بود؛.... تا پايان عمر، خداپرست ماند، خدا را تنها محرك نخستين مي‌دانست و وجود هرگونه مشيت و تدبير الاهي را درجهان انكار مي‌كرد. او، نظراً، يك لاادري بود و هر گونه شناخت يا علاقه به ‌جهان ماوراي دسترسي حواس انسان و علم را موهوم و بي پايه مي‌شمرد. .... در آخرين سال هاي عمر اذعان كرد كه اعتقاد به نشئت زندگي از ماده بي جان و اشتقاق انديشه از احساس، متضمن دشواري هاي فكري بسيار است.... اما هرگز از پيكار با مسيحيت باز نايستاد.  

او خويشتن را خردمندتر از آداب جوامع انساني مي‌شمرد.... در ميان فلسفه اخلاقي او بعنوان نويسنده و انسان، ناسازگاري شگرفي مي‌بينيم. نظراً انديشه‌هاي اخلاقي وي گاهي به آنارشيسم متمايل مي‌شدند. .... فيلسوفي بود كه دوست داشت چون خروس زيست كند..... چون تجارب زندگيش بيشتر شد، تقريباً همه انديشه‌هاي اخلاقي او دگرگون شدند. هنگامي كه از عقايد روسو برمي‌گشت به سوي ولتر تغيير جهت مي‌داد، نظرش درباره انسان بدبينانه مي‌شد؛ عقيده داشت كه، انسان ذاتاً بد و زيانكار است.... انديشه‌هاي سياسي ديدرو، مانند انديشه‌هاي اخلاقي او، درهم و مغشوش بودند، و اين سخن ولتر را كه شاه روشنفكر، بهترين وسيله اصلاح جامعه است نمي‌پسنديد.... انديشه‌هاي اقتصادي ديدرو نظراً‌ تندروانه، اما عملا ملايم و معتدل بودند. حتي در سال هاي پيري، كمونيسم آنارشيستي را بهترين نظام اقتصادي مي‌شمرد. .... سوسياليسم را غيرعملي مي‌دانست، ... هنگامي كه به اصلاحات عملي مي‌انديشيد: همراه فيزيوكرات ها در كنار سرمايه ‌داري نوخاسته جاي مي‌گرفت. و همانند كنه، تورگو، و ولتر طرفدار آزادي صنعت و بازرگاني از قيد رهبري و نظارت دولت بود. ... هرچه بر سن و ثروتش مي‌افزود، محافظه ‌كارتر مي‌شد.

انديشه‌هاي ديني، اخلاقي، سياسي، و اقتصادي او تنها گوشه‌اي از جهان انديشه او را به روي ما مي‌گشايند. جهان انديشه او فراخ تر از اينها بود. كسي باور نمي‌كرد كه او، يك شبه، منتقد هنري برجسته روزگار خود شود.... همانند افلاطون و ارسطو، هماهنگي روابط اجزا را، در يك زمينه كلي؛ جوهر زيبايي دانسته است؛ اما نوشته است كه هر چيزي، گذشته از تناسب و هماهنگي اجزاي آن، با محيط و هدف خود نيز بايد متناسب باشد. از اين روي، ديدرو زيبايي را سازگاري كامل با كار و وظيفه مي‌دانست، و مي‌پنداشت كه انسان هوشمند و تندرست بايد به ديده مردم زيبا بنمايد. مي‌گفت كه هنر بايد سيماهايي را برگزيند و نمايش دهد كه داراي اهميت هستند، و عناصر نامربوط را بايد كنار نهد؛ ... در ميان هنر و خرد ناسازگاري هايي مي‌ديد و عقيده داشت كه قواعد كلاسيك بوالو، شعر فرانسه را از رشد و تكامل باز داشته‌اند. از اين نظر، ولتر را رها مي‌كرد و، مانند روسو، مي‌گفت كه هنر بايد بيش از هر چيزي محصول و مظهر احساسات باشد. در همان دهه‌اي كه رنلدز طرح را مي‌ستود، ديدرو از رنگ ستايش مي‌كرد.

عقيده داشت كه نمايشنامه جدي نبايد از نمايش شخصيت ها، اشتغالات، و صفحه‌هايي از زندگي داخلي بورژوازي، كه با واقع‌ گرايي و به نثر نشان داده شوند بهراسد؛ مي‌خواست نشان دهد كه لفظ بورژوازي نجيب زاده ( طبقه متوسط )، برخلاف تصور مولير، اصطلاح تناقض‌آميز خنده‌آوري نيست. بلكه تحولات اجتماعي جامعه نويني را به وجود آورده‌اند كه در آن ثروت، قدرت، واعتبار طبقه متوسط رو به فزوني است؛ ... مي‌گفت كه چون طبقات متوسط مخزن عمده فضيلت در جامعه فرانسه بودند، از اين روي يكي از وظايف تئاتر نوين اين است كه عشق به فضيلت و كراهت از رذيلت را الهام بخشد....عقيده داشت كه هنر بايد داراي وظيفه و كاربرد اجتماعي باشد.... اما خود ديدرو نمايشنامه‌هاي فرانسه قرن هفدهم را ( در شيوه سخن‌پردازي، رعايت دقيق وحدت هاي عمل، زمان، و مكان، و در تقليد صرف و ايستا از نويسندگان عهد باستان، به جاي پرداختن به واقعيت هاي زنده ) بكلي غيرطبيعي و دور از واقعيت مي‌شمرد. نمايشنامه‌هاي آكنده از احساسات خود وي را بايد سرآغاز واكنش رمانتيك عليه خردگرايي و قيود عاطفي عصر كلاسيك دانست. نفوذ ديدرو در افزايش واقع‌گرايي آرايش صحنه، در سازگاري جامه بازيگران با زمان وقوع داستان، و در نحوه بيان، به پيروي از زبان رايج روز مردم، احساس مي‌شد. او در مبارزه براي پاك‌ كردن صحنه نمايش از تماشاگران به ولتر ملحق شد.

 او به همه زندگي انسان، جز دين، علاقه‌مند بوده، و به آنها عشق مي‌ورزيده است؛ اما از احساسات ديني نيز بي بهره نبوده است. ويژگي او اين بود كه زندگي را با رياضيات و فيزيك آغاز كرد، و با تئاتر و موسيقي پايان داد. ديدرو، چون در پژوهش و آزمايش ناشكيبا بود، نمي‌توانست دانشمندي برجسته شود؛ نتايج جزئي را بسرعت تعميم مي‌داد، اما اين تعميم دادنها تقريباً همواره روشنگر بودند. ... او نافذ ترين نمايشنامه‌ها و بهترين رمان هاي روزگار خود را نوشته، و در نوشتن داستان هاي كوتاه بر همه معاصران خويش، ( جز ولتر )، پيشي‌ جسته است؛ و در دادن آن تمركز انديشه و عمل به داستان كوتاه، برتري خويش را بر ولتر نمايان ساخته است. ... ديالوگ ‌نويسي را به چنان مرتبه تابناك و پر روحي رساند كه جهان مانند آن را هنوز به خود نديده است. او فلسفه را، به‌جاي آنكه به زباني مرموز براي برج عاج‌ نشينان بنويسد، به زبان‌ زنده، درباره مسائل زنده، و براي مردان و زنان زنده‌اي نوشت كه با مسائل زندگي دست به گريبانند.

در وراي اين انديشه‌هاي آشفته بسيار، به مردي برمي‌خوريم كه فضايل فراوان داشت و تقريباً همه نقص هاي آدمي، كه در طي زندگي او خود را نشان دادند،.... اما رفته رفته، اين چهره‌هاي چندگانه در يك قالب يگانه به هم آميختند و چهره چيندار خالي از لطافتي پديد آوردند: چهره‌اي به افسردگي چهره قيصر، ( كه خستگي برخورد با لشكر انديشه‌ها ودشمنان و تلاش شبانه ‌روزي براي ريختن اين انديشه‌ها در قالب عبارات شيوا و استوار بر آن نمايان شده‌اند ). و چشمان غم زده و پر انديشه‌اي كه گويي مي‌كوشند اشتباهات از ياد رفته را به ياد آورند و به سنگر استوار و فنا ناپذير موهومات خيره شده‌اند، و يا به ميزان بالاي سادگي و بلاهت درميان مردم مي‌نگرند. ... وي مجذوب هستي بود و فرصتي براي رياكاري نداشت. خويشتن را فيلسوف مي‌خواند و به سقراط تشبيه مي‌كرد.... وي حساسيتي چون حساسيت ‌روسو را، جايز نمي‌شمرد. .... از همه فيلسوفان شوخ تر بود.

انديشه‌هاي ديدرو، غني تر و برومندتر از انديشه‌هاي ولتر بودند، زيرا هيچ چيز بازدارنده و هيچ چيز متوازن در نهاد او نبود. تخيلش بر خردش مي‌چربيد، ... مانند روسو، حساسيتي شديد و احساساتي رقيق داشت، .... ( شايد عواطف يكسان، اعتقاد مشترك به بلندي مقام احساس و تخيل، دلبستگي همانند به طبيعت، تصور رومانتيك مشترك از نبوغ به مثابه غريزه، و شهوت و تخيل و هواخواهي مشترك از داستان هاي ريچاردسن بودند كه وي را به روسو نزديك ساختند ). .... ولتر به اضافه روسو مساوي است با ديدرو؛ ولتر و روسو، هرگز نتوانستند ديدرو را به اين خاطر، كه آنان را دو پارة يك شخصيت ساخت و از خود شخصيت يگانه‌اي برآورد، مورد بخشش قرار دهند. او شيواترين نامه‌هاي خود را براي معشوقه اش نوشته است؛ نامه‌هايي كه از گنجينه‌هاي ادبي فرانسه قرن هجدهم به شمار مي‌روند.... ديدرو مردي بود ( بد و خوب، درست و نادرست، منحرف و روشن بين، نامتعادل و خلاق، خيال پرور، رزمجو و آگاه ) كه هرچه از روزگار خود دورتر مي‌شود جهانيان بيشتر به عظمت وي پي مي‌برند، تا اينكه، او را جالب ترين و محرك ترين متفكر فرانسه قرن هجدهم مي‌دانند.