فلسفه در عصر خرد 7 ( لایب نیتز )
از عالی ترین مغزهای همه دوران بود اما فضایل شخصی شایان ستایشی نداشت: ساعی، صرفه جو، ملایم و از لحاظ مالی درستکار بود اما از آن فضایل فیلسوفانه عالی تری که در اسپینوزا دیده میشود در او اثری نیست. بهترین اندیشه هایش از آنگونه نبود که برایش محبوبیتی بیاورد. .... دو دستگاه فلسفی دارد: 1- مکتوبات منتشر شده او که سطحی و خیالی و خوش بینانه ودیندارانه، 2- نامه های منتشر نشده او که دستگاهی است عمیق و منسجم و بطرز حیرت انگیزی منطقی.... وی اعتقاد محکمی به منطق داشت . نه فقط در عرصه خود منطق، بلکه بعنوان اساس مابعدالطبیعه. او در منطق ریاضی کار کرد و اگر انتشار میداد در ان صورت لایب نیتس، بانی منطق ریاضی می بود و این شعبه از منطق یک قرن و نیم پیشتر شناخته میشد؛ اما او انتشار نداد.
نظریه اش در باب خلقت: مطابق این نظریه هر چیزی که وجود نداشته باشد تلاش میکند که وجود یابد اما همه چیزهای ممکن نمیتواند وجود یابند زیرا همه انها هم امکان نیستند. یعنی ممکن است وجود زید ممکن باشد و وجود عمرو نیزممکن باشد اما وجود زید و عمرو هر دو ممکن نباشد و در اینصورت زید و عمرو هم امکان نیستند.... چیزها فقط در صورتی هم امکان هستند که وجود همه انها ممکن باشد. گویی لایب نیتس نوعی جنگ را تصور کرده است که در وادی نیستی میان ذات هایی که همه برای وجود یافتن تلاش میکنند در جریان است. دراین جنگ، گروه های هم امکان با یکدیگر همدست شده و بزرگترین و قوی ترین گروه پیروز میشود. ( مانند احزاب سیاسی ).... حتی این تصور را بعنوان راهی برای تعریف وجود بکار میبرد: چیزی که بیش از چیزهای مانعه الجمع، چیزهای ممکن الجمع داشته باشد؛ یعنی اگر الف با ب مانعه الجمع باشد در حالیکه الف با ج و د و ه ممکن الجمع و ب با ژ و ز قابل جمع باشد، درین صورت برحسب تعریف، الف وجود دارد نه ب.... او میگوید موجود چیزی است که با بیشترین چیزها قابل جمع باشد.... نظریه کمال مابعدالطبیعی به معنی کمیت وجود است و میگوید که این کمال چیزی نیست جز مقدار واقعیت مثبت بمعنی محدود ان و استدلال میکند که خدا تا انجا که امکان داشته افریده است و این یکی از دلایلی است که بر ضد خلا اقامه میکند.... از این عقیده نتیجه میشود که جهان فعلی از بزرگترین گروه هم امکانها تشکیل شده است.
قلم شیوایی نداشت و فلسفه اش به خارج از آلمان کمتر نفوذ کرد. لاک فلسفع انگلیسی را زیر فرمان داشت و در فرانسه دکارت سلطنت میکرد تا انکه ولتر با رواج فلسفه تجربی انگلیسی در فرانسه او را برانداخت ..... با اینهمه او بعنوان مرد بزرک باقی میماند... گذشته از مقام بلندش بعنوان یکی از پیشگامان منطق ریاضی، فرضیه های فلسفی اش با انکه خیالی هستند اما بسیار واضحند و توانایی این را دارند که به دقت بیان شوند.... ( خلاصه ای از تاریخ فلسفه غرب، راسل )
انديشمندان كم اهميت تر آلماني:
پوفندورف که شاهكارش به نام پيرامون حق طبيعت و مرد است ... چون ميكوشيد بين هابز و گروتيوس ميانجيگري كند، قانون طبيعت را نه با جنگ فرد عليه همه، بلكه با اوامر عقل درست يكي دانست. وي حقوقي طبيعي (حقوقي كه متعلق به همه موجودات معقول است) را شامل حال يهوديان و تركها و كفار نيز كرد .... وي، حدود يك قرن پيش از ژان ژاك روسو، اعلام كرد كه اراده و خواسته دولت مجموعي است از اراده يا خواست افراد; اما بردگي را به عنوان وسيله اي براي كاهش تعداد گدايان، ولگردان و دزدان مطلوب ميشمرد.... رساله اي را كه در خصوص رابطه دين مسيح با زندگي مدني نوشته و در آن از آزادي مذهب پشتيباني كرد. ... نوشتههايش تا پنجاه سال در فلسفه سياسي و قانوني اروپاي پروتستان حجت بودند، و تحليل واقع بينانه آنها از روابط اجتماعي به سست كردن نظريه حق الاهي شاهان ياري داد.
زوال تفسير امور انساني از جنبه الاهيات در دوران زندگي بكر و توماسيوس شدت يافت. بكر كشيشي هلندي چون ايمانش با خواندن دكارت سستي گرفت، بر آن شد كه عقل را در مورد كتاب مقدس به كار برد. ... چنين نتيجه گرفت كه شيطان افسانه بوده است،.... توماسيوس خواستار پيروي از قانون عقل، ايمان از روي شواهد و مدارك، و تشويق آزادي مذهب شد. .... وي با خنده مستانه خاص آلماني به نبرد با موهومات عصر خويش پرداخت; در خصوص بيرون كشيدن شيطان از مذهب با بكر هم عقيده بود; ... بر اثر نفوذ وي بود كه محاكمات جادوگري در آلمان پايان پذيرفتند. .... وي جنبش روشنگري آلمان را، ( كه لسينگ و فردريك كبير را به بار آورد ) افتتاح كرد.... كنوتسن همه عقايد ماوراي طبيعي را رد كرد و بر آن بود كه، يك مذهب بشريت تحققي ( همان سان كه اوگوست كنت مي انديشيد ) وضع كند و اخلاق را تنها بر پايه آموزش و پرورش طبيعت گرايانه وجدان بنياد نهد.
يك اختلاف بزرگ اخلاقي و فكري اسپينوزا را از لايب نيتز جدا مي سازد. آن يهودي فقط دو كتاب به پايان رساند، آرام آرام يك فلسفه اصيل دليرانه اي به وجود آورد كه همه اديان را از خود بيگانه مي ساخت، اما اين آلماني دنيا ديده تعدادي از دستگاههاي فكري را پذيره شد و جهان را با خوش بيني مايوسانه اي پذيرفت، ... در اينجا طي يك نسل، دو قطب متضاد از فلسفه جديد ديده مي شوند.... لايب نيتز از پيروزي آشكار آزادانديشان متاسف بود. ... چندان به ايمانش پايبند نبود، اما در شگفت بود كه خردگرايي به كجا مي انجامد.... چون از نظر اقتصادي تامين و از نظر عقلاني آزاد بود، راه بسياري از جنبش ها و فلسفههايي را كه آلمان نوخاسته را به جنبش درآورده بودند پوييد. ... بسياري از اصطلاحات و عقايد مدرسي را، از قبيل برهان وجود شناختي خدا، پذيرفت. سنت كامل دكارتي را جذب كرد، اما با ايرادات و اتميسم گاسندي آن را بياميخت. هابز را به عنوان باريك بين ستود و مدتي در ماده گرايي به مطالعه پرداخت. ... مشرب رازورانه آزمود. و همانند نيوتن، رقيب آينده اش در كيمبريج، به كيمياگري پرداخت.
هيچ نظريه و عقيده اي را ناآزموده رها نكرد.... در جريانهاي فكري پاريس درگير شد و آنها را از چيزهاي كه حتي در پيرامون برگزيننده آزادمنش و روشنفكر وجود داشتند مهيج تر يافت. در همين دوران كه با روايال، مالبرانش، هويگنس، و بوسوئه آشنايي حاصل كرد. هويگنس وي را به سوي رياضيات عالي سوق داد، و لايب نيتز محاسبات بي نهايت را آغاز كرد، كه سرانجام به كشف حساب ديفرانسيل و انتگرال رهنمونش بود.... و برتري سيستم علامتي لايب نيتز بر رقم نگاري نيوتن ثابت شد.... اسپينوزا در اعتماد كردن به او مردد بود، زيرا لايب نيتز ميخواست كه دو آيين كاتوليك و پروتستان را، كه ممكن بود متفقا آزادي فكر را از ميان بردارند، باهم آشتي دهد. لايبنيتز توانست بر سو ظن اسپينوزا فايق آيد و اسپينوزا به وي اجازه داد تا دست نوشته علم اخلاق را بخواند و پس از مرگ اسپينوزا سخت كوشيد تا نفوذ آن يهودي مقدس را بر خود پنهان نگاه دارد.
وي يكصد نقشه سياسي، اقتصادي، ديني، و اصلاح روش آموزشي داشت، و، مثل ولتر، معتقد بود كه اگر رهبري دولت اصلاح شود بهتر است تا آموزش تدريجي به تودههايي داده شود كه چندان در فكر معاش و زندگي خود هستند كه فرصت تفكر ندارند. ... در بقيه عمر زندگي سادهاش را با مكاتبه با متفكران بزرگ، با دادن ياري هاي مهم به فلسفه، و با نقشه متهورانه اش براي وحدت مسيحيت تعالي بخشيد.
مرد پرذوقي چون وي كه بخواهد از فلسفه به كار سياست بپردازد بايد خودش را به لباس الاهيات زمان و مكانش بپوشاند. .... كتابهايي كه در طول مدت زندگي منتشر كرد در ايمان نمونه بودند; در آنها از تثليث، معجزات، فيض الاهي، اراده آزاد، و خلود روح دفاع كرده و به آزادانديشان آن زمان كه موجب فساد بنيان اخلاقي نظام اجتماعي ميشده اند، سخت تاخته است. ...هرگاه ميخواست منطقي باشد، در قالب فلسفه اسپينوزا ميرفت; لاجرم، در آثار منتشر شده اش مواظب بود كه غير منطقي باشد. .... علاقه اش به وحدت و سازش، بر الاهياتش چيره و مسلط بود; در حالي كه مي كوشيد از واعظان پرهيز كند، سعي داشت آنها را به يكديگر نزديك سازد. چون عميقا مي انديشيد، اختلافات سطحي را به حداقل رساند; اگر مسيحيت نوعي حكومت بود، دگرگوني هاي مذهبي آن را ابزار خداپرستي و حسن نيت نمي دانست، بلكه آنها را موانع نظم و آرامش مي پنداشت.
او به طور ناشناخته يكي از شگفت انگيزترين اسناد را، تنظيم كرد. آن سند دستگاه الاهيات نام داشت و حاوي اصول و آيين كاتوليك بود به نحوي كه هر پروتستان خوش نيت ميتوانست آن را بپذيرد. ... احتمال ميرود كه آن نوشته كوششي سياسي براي كم كردن شكاف الاهيات بين دو كيش مذهبي بود، ... آن نامه بيشتر داراي رنگ كاتوليكي بود.... شايد اميدوار بود كه با جانبداري از نظريات كاتوليك، جاي مناسبي براي خود در دربار امپراطور كاتوليك مذهب وين باز كند. لايب نيتز، مثل هر شكاك خوب، ديگر سيما، صدا، و بوي مراسم كاتوليك را مي ستود..... پس از آن، به كار ظاهرا اميدواركننده تر آشتي بين فرقههاي لوتري و كالوني، منشعب از مذهب پروتستان، پرداخت; ليكن در اين مورد نيز با يك ناسازگاري رو به رو شد كه همچون بوسوئه سرسخت و ناسازگار بود. سرانجام، اعلام داشت كه فقط دو نوع كتاب ارزشمند وجود دارد: كتابهايي كه حاوي تحقيقات و نظريات ثابت شده علمي هستند، و آنهايي كه از تاريخ، سياست، يا جغرافيا سخن مي پردازند.
نيمي از آثار لايب نيتز به شيوه استدلال عليه شخصيت دشمن بود، ( كه به صورت بحثي كم و بيش اتفاقي در باره نظريات نويسندگان ديگر از آن استفاده مي جست ). بزرگترين كتاب او، نقدي بود درك انساني اثر لاك. ... نتوانست از نفوذ قانع كننده لاك بر ولتر و ديگر روشنفكران عصر روشنگري فرانسه جلوگيري كند، اما به موقع توانست در قالب ريزي نقد عقل محض كانت سهيم شود. اين كتاب يكي از مهمترين آثار تاريخ روانشناسي به شمار مي رود. اين كتاب به شكل مكالمه و گفتگو بين فيلالتس ( دوستدار حقيقت )، كه نمايانگر لاك، و تئوفيلوس ( دوستدار خداوند )، كه نمودار لايب نيتز است، ميباشد. اين مكالمه بسيار شيرين است و براي كساني كه هوش زياد و فرصتي بي پايان داشته باشند هنوز هم جالب و خواندني است.
از روي همين احكام لايب نيتز بود كه روانشناسي جديد كوشيد تا چيزي را بكاود كه بعضي دانشجويان آن را ذهن ناخودآگاه و آزاد اذهان نيرومند، آن را صرفا فرايندهاي مغزي يا ديگر فرايندهاي جسماني مي شمردند كه آگاهي را به وجود نمی آوردند... و از ما ميخواهد كه دنيا را، مثل خودمان، همچون مونادهاي رواني جسماني ببينيم.... كلمه موناد را براي توصيف ( بذرهاي ) خردي به كار برده بود كه خداوند فقط آنها را مستقيما آفريد و بعدا به صورتهاي دگرگون ماده و زندگي درآمدند. وي ( همان طور كه پاسكال به حيرت افتاده بود ) از تقسيم پذيري نامحدود هر شي داراي بعد سخت انگيخته شد.
لايب نيتز ميگفت اگر حقيقت نهايي را انرژي بپنداريم و دنيا را متشكل از مراكز نيرو تصور كنيم، رمز تقسيم پذيري از ميان ميرود، زيرا نيرو مثل فكر مستلزم بعد نيست. لاجرم وي اتمهاي ذيمقراطيس را به عنوان عوامل متشكله نهايي جهان رد كرد و مونادها يا واحدهاي بدون بعد نيرو را جايگزين آن ساخت; ذات را نه همچون ماده، بلكه انرژي توصيف كرده است ( تا اينجا برداشت وی كاملا با فيزيك قرن بيستم توافق دارد.).... هر موناد هم اساسا بتنهايي كانون نيروي منفرد و مستقلي است عليه همه كانونهاي نيرو; حقيقت جهاني است پر از نيروهاي انفراديي كه فقط با قوانين كل يا خداوند يگانه و هماهنگ ميشوند. ... موناد آينه اي است كه دنيا را كم و بيش منعكس ميكند و نشان میدهد.
هر موناد نيز يك مقصود داخلي و اراده و كوششي براي تكامل دارد و اين همان محرك داخلي است كه ارسطو آن را قلب هر زندگي مي دانست; بنابراين معني، (همان طور كه شوپنهاور ميگفت) نيرو و اراده، دو صورت يا درجه يك حقيقت اساسي هستند. ... در اين فلسفه اتمهاي منفعل و ناتوان ماده گرايان، جاي خود را به مونادها يا واحدهايي ميدهند كه مراكز زنده فرديت و نيروي اند; دنيا ديگر ماشين مرده نيست، بلكه به صحنه حياتي پرجنبش و گونه گون مبدل ميشود..
مشكلترين سيماي اين فلسفه تبیین اعمال متقابل تن جسماني و ذهن روحاني انسان است. دكارت اين مسئله را نوميدانه به غده صنوبري مربوط ميداند; اسپينوزا با انكار جدايي يا عمل متقابل ماده و ذهن به آن پاسخ گفته بود، ( زيرا به عقيده وي، آنها فقط سيماي بيروني و دروني يك فرايند و حقيقت اند ). لايبنيتز اين مسئله را به تصور دو سيماي جداگانه و متمايز برگرداند; وي عمل متقابلشان را انكار كرد، اما مقارنه و موافقت فرايندهاي جسمي و روحي را ناشي از سازش مداومي ميدانست كه به طور شگفت انگيزي توسط خداوند قبلا ترتيب داده شده است.
ضرورت پوشاندن فلسفه با لباس الاهيات لايب نيتز را بر اين داشت تا كتابي را بنويسد كه خشم و طنز ولتر را برانگيخت و يك متفكر عميق را به صورت كاريكاتور استاد پانگلوس مبدل ساخت كه از بهترين دنياهاي ممكن دفاع ميكرد. تنها اثر كامل فلسفي كه لايب نيتز در دوران زندگي انتشار داد رساله تئوديسه درباره نيكي خدا، آزادي انسان، و خاستگاه شر نام داشت. عقل و كتاب مقدس را الهامات الاهي ميدانست كه، بنابراين، احتمال نميرفت با يكديگر تناقض داشته باشند.
امروزه نميتوانيم خواندن بيشتر كتاب عدل الاهي يا تئوديسه اثر لايب نيتز را توصيه كنيم، مگر به كساني كه خندههاي تلخ كانديد را كاملا تمجيد كنند. با وجود اين، عدل الاهي يا تئوديسه يكي از پرخواننده ترين كتابهاي لايب نيتز شد، و نسلهاي بعد او را مرد بهترين دنياهاي ممكن شناختند. ... احترام ما براي نويسنده موقعي انگيخته ميشود كه به تنوع شگرف توجهات عقلاني وي بينديشيم. با وجودي كه علوم گوشه اي از انديشه اش بود، سخت به آن دلبستگي داشت; ... وي يكي از عميق ترين رياضيدانان عصري بود كه از رياضيدانان بسيار برخوردار بود. وي فرمول دكارت را براي اندازه گيري نيرو اصلاح كرد.; مفهوم ذهني او از انرژي بودن ماده در آن عصر يك عمل متهورانه مابعد طبيعي به نظر آمد، اما اكنون يكي از اعمال عادي فيزيك به شمار ميرود. وي ماده را ادراك آشفته ما از اعمال نيرو توصيف ميكرد. همانند نظريه پردازان معاصر، حركت مطلق را، كه نيوتن مسلم پنداشته بود، رد كرد; ... وي، مقدم بر كانت، مكان و زمان توالي را به نسبتهاي ادراكي تعبير ميكرد نه به حقايق عيني: مكان مقارنه و همبودي ادراك شده، و زمان توالي است همان نظرياتي كه امروزه در نظريههاي نسبيت اتخاذ شده اند. ... مي ترسيد كه نظريه مكانيسم كيهاني نيوتن بر تعداد ملحدان بيفزايد; ... او در زيست شناسي تكامل را به صورت مبهم مي ديد. و قانون اتصال را حاكم بر دنياي ارگانيك ميدانست; اما اين تصور را به دنياي فرضي غير ارگانيك نيز بسط داد.... همه تناقض ها، در اين اتصال باشكوه، ( به وسيله يك زنجير بزرگ هستي و اختلافاتي كه چندان به ادراك نمي آيند )، از ساده ترين ماده تا مركب ترينشان، ( از پست ترين حيوانات ذره بيني تا بزرگترين حاكم، نابغه، يا قديس )، حمل ميشوند.
وي از هر دانشي بهره اي داشت... مكاتبات ولتر از نظر كميت با اين رقابت ميكند، اما از نظر تنوع فكري با آن قابل قياس نيست. .... با آزادگي تمام، ولي با بي حاصلي، به هر در ميزد، ولي جز پارهه اي ناتمام چيزي به جاي نميگذاشت.... منتقدان او را به اقتباس از همه جا متهم ساختند: روانشناسي را از افلاطون; عدل الاهي را از حكيمان مدرسي، مونادها را از برونو; مابعدالطبيعه، علم اخلاق، و رابطه ذهن و جسم را از اسپينوزا. اما كيست كه بتواند در اين گونه مسائل كه يكصد بار گفته شده اند سخني نو بگويد. اصيل و ابله بودن آسانتر است تا اصيل و خردمند بودن. براي هر حقيقت هزار خطاي ممكن وجود دارند و انسان با همه كوشش هايش نتوانسته است اين امكانات را از بين ببرد.... حس ميكرد كه فلسفه اگر به فضيلت و خداشناسي نينجامد، هدفش را از دست ميدهد.
ممكن است در فطري بودن فطريات اغراق كرده باشد، ولي اعتراف كرد كه آنها ممكن است بيشتر تواناييها، غرايز، و استعدادها باشند تا انديشهها; و با موفقيت ثابت كرد كه مذهب اصالت حس لاك، فرايند معرفت را بسيار ساده كرده است، و اينكه ذهن با وجودي كه ممكن است هنگام تولد خام باشد طبيعتا آلت درك فعال، انتقال و دگرگوني احساسات است; او در اين مورد، مانند نظرياتش درباره زمان و مكان، پيشرو و منادي كانت است. نظريه مونادها پر از اشكال است. ... اما يكي از مساعي برجسته وي اين بود كه با فرض ذهني بودن ماده، ( و نه ماده بودن ذهن )، شكاف بين ذهن و ماده را پر كند. بديهي است نتوانست مكانيسم جسم را با آزادي اراده آشتي دهد; و جدا كردن مجدد ذهن و جسم، ( پس از اينكه اسپينوزا آنها را در يك فرايند دو جانبه يكي ساخته بود )، در فلسفه قدمي به سوي عقب بود. وي مانند درباري زن نوازي ( كه سخت اميدوار است بكوشد تا خاطر ملكه اي را آرامش بخشد )، وانمود مي كرد كه اين دنيا بهترين دنياي ممكن است.
با وجود همه اين عيوب، در دانش و فلسفه به پيروزيهاي بسياري دست يافت. ... بر اثر بي اعتبار شدن الاهيات در مقابل آگاهي اخلاقي بشر، نفوذش رو به زوال گذاشت. .... سيستم علامتي وي در محاسبات بعدها موفقيت چشمگيري پيدا كرد، اما رقبايش، ( نيوتن و لاك )، تا نيم قرن از وي پيش بودند و به صورت بت هاي روشنگري فرانسه درآمدند.... قرن هفدهم رويهم رفته يكي از پربركت ترين عصرهاي تاريخ انديشه جديد بود. بيكن، دكارت، هابز، اسپينوزا، لاك، بل و لايب نيتز، زنجيري شكوهمند از مردان بزرگ و سرمست از شراب عقل بودند و شادمانه اطمينان داشتند كه جهان را درك مي كنند و حتي عقايد واضح و روشني در مورد خداوند ارائه دادند و همه آنان - جز آخرين - به آن نهضت خروشان روشنگري راه بردند كه ميبايستي دين و دولت را در انقلاب فرانسه دگرگون سازد.... حتي پس از آنكه روشنگري فرانسه، عقايد و معتقدات را فرو ريخت و انقلاب فرانسه چهار گوشه دنيا را به آتش كشيد، يك مورخ بزرگ مي توانست به نخستين عصر علوم و فلسفه جديد نگاه كند و دريابد كه رويدادهايش نه تنها ويران كننده تمدن نبود، بلكه انسان را آزادي بخشيد.
در نتيجه، قرن هفدهم افكار جديد را، چه خوب و چه بد، بنيان گذاشت. رنسانس به يونان و روم و رسوم و هنر كاتوليك پيوسته بود; اصلاح ديني به مسيحيت نخستين و معتقدات قرون وسطايي پايبند بود. اكنون اين عصر غني و حادثه انگيز، ( از گاليله تا نيوتن، از دكارت تا بل، و از بيكن تا لاك )، به سوي آينده اي نامعين گام برداشت كه تمام خطرات آزادي را نويد ميداد. اين قرن شايد بيش از قرن هجدهم به لقب عصر خرد سزاوار بود; زيرا با وجودي كه نداي فيلسوفانش نداي اقليتي اندك بود، برخلاف بازيگران از بند رسته روشنگري فرانسه، از خود اعتدال عاقلانه تر، و در مورد محدوديت فكر و آزادي، تعقل بيشتري نشان ميدادند. در هر صورت، بزرگ ترين درام تاريخ جديد پرده دوم را نمايش داده بود و به سوي پايان خود پيش ميرفت.
خلاصه ای از تاریخ تمدن