فلسفه در عصر خرد 5 ( فرانسه )
دگر گوني هاي فلسفه دكارت
عکس العمل های ذهنگرایی: نهضت رمانتیک ( کارلایل و نیچه و بایرون ). لیبرالیسم ( لاک ). دولت پرستی ( هابز و هگل و روسو و کمونیسم )فلسفه و علوم هنوز از هم متمايز نشده بودند; و علوم به عنوان فلسفه طبيعي تا قرن نوزدهم به صورت شعبه اي از فلسفه باقي ماند. .... ميراث فكري رنه دكارت در ميان موافق و مخالف در نوسان بود. خود ميراث سه بلندگو داشت: يكي شيپور شك را مي نواخت، كه پيش درآمد فلسفه است; دومين صداي مكانيسم كلي دنياي خارج را اعلام مي داشت; و سومين آهنگ هاي خوش معتقدات ديني سنتي را مي نواخت و خدا، اختيار، و خلود روح را از درون گردشارهاي دنيا بيرون مي كشيد.
دكارت با شك آغاز كرد و با تورع به پايان رساند; و وارثان وي مي توانستند او را در هر دو انتهاي اين مسير بپذيرند. بانوان سالونهاي نخستين تسبيح و دعا را كنار گذاشتند و در گردابهاي كيهانشناسي نوين آسايشي هيجان انگيز يافتند. .... معمول آن روزگار چنين شد كه عقل را در علوم و امور انساني ستايش كنند; ولي در دين آن را محتاطانه تابع الهامات الاهي نمودند، بدان سان كه مورد تعبير كليساي كاتوليك باشد. ژانسنيست ها و پور- روايال فلسفه دكارت را به عنوان آشتي دهنده مطبوع دين و فلسفه پذيرفتند. اما پاسكال، فلسفه دكارت را به عنوان راهروي كه به الحاد منتهي ميشود، محكوم كرد. ..... يسوعيان در اين مورد با پاسكال همعقيده بود; پس از سال 1650، فلسفه دكارت را به عنوان عاملي كه زيركانه، موجب تباهي ايمان مذهبي ميشود، رد كردند. .... اين محكوميت ها علاقه به فلسفه دكارت را از نو زنده كردند.
در قرن هجدهم از دستگاه پيروزمند پيشين چيزي به جاي نماند، ( مگر كوشش آن براي تبديل دنياي خارج به مكانيسمي كه از قانون فيزيكي و شيميايي پيروي ميكند ). چنين به نظر ميرسيد كه هر كشف جديد علمي اعتبار مكانيسم دكارتي را فزوني مي بخشيد و از اعتبار الاهيات دكارتي مي كاست: ... ديگر چه كسي به فكر ميافتد كه اين بيهودگي اپيكوري را بپرستد.
كتابهاي لامي به بيان يك روانشناسي كاملا مكانيكي پرداخت كه بر رساله درباره حواس كوندياك پيشي گرفت و به تشريح يك فلسفه ماده گرايانه مبادرت ورزيد كه بر انسان ماشين لامتري بود. در ميان اين هنگامه و هياهو، برژراك مسافرت هاي افتخار آميزش را به ماه و خورشيد آغاز كرد.
برژراك:
وي نخستين نمايشنامه فلسفي فرانسوي را نوشت و با شرح مسافرت هايي به نقاط دور افتاده كيهان، ( كه گشاينده راه سويفت بود )، انسان را به باد تمسخر گرفت. ... قلمش را تقريبا در هر فرم ادبي مي آزمود، كه اين آزمونها ارزش تعيين كننده اي مي يافتند.
دستنوشت هايی از او به جاي ماند كه در دو قسمت انتشار يافت: جهان ديگر; يا ممالك و امپراطوريهاي ماه ، و جهان ديگر; يا ممالك و امپراطوريهاي خورشيد. آنها نوع خنده آوري از داستان هاي علمي و تخيلي به شمار مي روند كه بر پايه كيهان شناسي دكارتي نوشته شده بودند و سيارات را از گردشارهايي كه از تكان هاي انقلابي ماده اوليه تشكيل يافته بودند مشتق مي كردند.
مالبرانش:
دين، در برابر كافر گاسندي و دكارت، نه تنها مدافعان نيرومندي از قبيل پاسكال، بوسوئه، فنلون داشت، بلكه از يكي از هوشمندترين علماي مابعدالطبيعه عصر جديد نيز برخوردار بود....
پيرو افكار دكارت شد، در عين حال به عقل ايماني والا داشت; بلافاصله بر آن شد كه آيين كاتوليك را، از روي برهان و تعقل ثابت كند. اين جنبشي بود دليرانه كه از پاسكال دور ميشد و به سوي قديس توماس آكويناس گرايش مي يافت; اين برگشت، نمايشگر يك اعتماد به نفس عالي جواني بود، اما دژ ايمان را در معرض تاخت و تاز عقل قرار ميداد.
مالبرانش، يكي از آثار كلاسيك فلسفه فرانسه را در چهار مجلد به نام جستجوي حقيقت منتشر كرد و در آن، ( به شيوه همه فيلسوفان فرانسوي )، تعهد اخلاقي به روشن نويسي را پذيرفت و فلسفه را به ادبيات مبدل كرد.....
نيمي از مشكلات كار جانشينان دكارت اين بود كه شكاف بين انديشه و تن را از ميان بردارند. گلينكس، با انكار عمل متقابل، زمينه را براي مالبرانش، اسپينوزا، و لايب نيتز آماده ساخت. .... گلينكس، كه از دترمينيسم بيم داشت، دستگاه فكري خود را تغيير داده است و ميگويد كه اراده انسان با همكاري خداوند در اعمال آگاهانه ميتواند علت واقعي نتايج جسماني باشد. مالبرانش اين موقع گرايي ترديدآميز را كامل كرد. خداوند هميشه هم علت جسماني و هم حالت روحي است;... اين بيان ديني را با آيين دترمينيسم مقايسه كنيد كه ميگويد هر حركت ماده و هر حالت ذهني از گذشته كلي صورت مي گيرد; و عامل هاي بيواسطه فيزيكي و نفس و اختيار وسايل اين نيروي كلي يا انرژي كيهاني اند كه به وسيله ماده و ذهن كار ميكنند.
.... وي مي كوشيد مقداري از اختيار انسان را با فعليت كيهاني خدا دمساز و هماهنگ سازد و شر و رنج و شرارت عمومي را با عليت همه جا حاضر يك خيرانديش قادر مطلق و عالم كل وفق دهد; ... مالبرانش علي رغم زمينه روح گرايي اش، عادت و حافظ و تداعي معاني را، ( پس از دكارت و هابز )، از نظر فيزيولوژيكي مورد بحث قرار ميدهد. ... هر چند مالبرانش خداپرست و ديندار بود، در فلسفه اش عناصري ديده ميشدند كه بوسوئه، ( آن پاسدار هوشيار اصالت آيين )، را به اضطراب انداخته بودند.
مردان جوان و پيرزنان در آيين وي، كه ميگفت خداوند تنها فاعل همه اعمال است، نوعي لذت رازورانه و پيوند خدايي ميديدند.... شهرتش پس از مرگ به سرعت از ميان رفت، زيرا فلسفه ديني او نه با شكاكيت منطبق بود و نه با خوشگذراني هاي نيابت سلطنت; و حتي با تمايلات فلاسفه دايرهالمعارف پس از وي، ( كه ماشين دنيا را جانشين خداوند كردند )، توافقي نداشت. اما نفوذ وي در تلاشي كه لايب نيتز براي اثبات دنياي فعلي، ( به عنوان بهترين دنياي ممكن )، نشان مي داد ظاهر شد; و در عقايد باركلي، ( كه مي گفت اشيا فقط در ادراك ما يا در ادراك خداوند وجود دارند )، جلوه كرد; در هيوم به صورت تجزيه ويران كننده علت به عنوان كيفيت پنهاني نمايان شد; در تاكيد كانت بر عناصر ذهني براي تشكيل معرفت ظاهر گشت; حتي در دترمينيسم عصر روشنگري پديدار شد.
مالبرانش، ( با وجودي كه خود انكار مي كرد )، خود به نوعي دترمينيسم دست يافته بود كه انسان را به يك ماشين بي اراده مبدل مي كرد. علاوه بر آن، دستگاه موقع گرايي چون خانه اي بود ميان راه دكارت و اسپينوزا. دكارت در ماده، مكانيسم را مي ديد، اما در روح، آزادي را; مالبرانش خداوند را تنها علت افعال روح مي دانست; اسپينوزا، ( همچون راهب مست خدا )، با وي موافق بود كه تسلسل ذهني و جسماني محصول تقارن نيرويي خلاقه است. او كه خداوند را در همه جا مي ديد، مذهب وحدت وجود را به همه، آموخته بود، به طوري كه لازم بود فقط عبارت خداوند يا طبيعت را بدان اضافه كنيم تا به فلسفه اسپينوزا و روشنگري مبدل شود.
پيربل:
وقتی پدر روشنگري به آثار دكارت دست يافت و به تمام صورت هاي مسيحيت شك آورد.... به خوانندگانش اطمينان داد كه ستارگان دنباله دار طبق قوانين ثابت در آسمان حركت مي كنند و وجودشان ربطي به مصيبت ها يا خوشبختي ندارد. وي از پايداري موهومات سخت ابراز تاسف كرده است:.... بل دليرانه به بحث درباره يكي از مشكل ترين مسائل تاريخي پرداخت: آيا اخلاق طبيعي امكان دارد؟ .... چنين نتيجه گرفت كه اخلاق جامعه ملحدان، فاسدتر از جامعه مسيحيان نيست.
اينكه آيا اخلاقيات انسان متوسط در صورتي كه مذهب به كمك قانون نشتابد، بدتر مي شود يا نه سوالي است كه بل به آن پاسخي نگفته است.... با انتقاداتي كه وي بر كتاب ها مي نوشت، يكي از وزنههاي بزرگ دنياي ادبي به شمار مي رفت. ... مثل ولتر، سلاحي جز قلم نداشت. در 1686، با نوشتن يكي از آثار كلاسيك ادبي در آزادي مذهب، با آزار دهندگان به نبرد پرداخت. ... بل بآساني توانست ثابت كند كه اين سخنان هيچ ربطي به قبولاندن اجباري دين واحد ندارد. برعكس، اعمال فشار به منظور يگانگي مذهبي نيمي از اروپا را به خون كشيده است... او اعمال فشار و زور را، ( چه توسط پروتستانها و چه توسط كاتوليكها ) و آزار غير مسيحيان توسط مسيحيان را به طور كلي محكوم كرد.
وي، بر خلاف لاك، پيشنهاد كرد كه به يهوديان، مسلمانان، و آزادانديشان آزادي مذهب داده شود. ... وي آنها را فرهنگ تاريخي و انتقادي ناميد; البته فرهنگ لغات نبودند، بلكه بررسي انتقادي از افراد، مكان ها، و عقايد موجود در تاريخ، جغرافيا، علم اساطير، الاهيات، اخلاق، ادبيات، و فلسفه بودند. ... اين قمار بزرگي با زندگي و آزادي بود، زيرا بيش از هر كتاب معاصر خود عقايد بدعت آميز داشت .... اين كتاب نشاني از دانش وسيع و گسترده اي است كه كمتر انساني ممكن است در تمام مدت عمرش بتواند آن را فراگيرد. ... خوانندگان از اين سبك با روح، بي ترتيب و گستاخانه او، از شيوه محيلانه اي كه در نشان دادن نقاط ضعف فرقههاي مذهبي داشت، و نيز از گزافه گويي هاي طعنه آميزش از تعصب كالوني لذت مي بردند. ... معمولا استدلالش مودبانه، محجوبانه، عاري از اصول جزمي، و توام با خوشخويي است; ولي بعضي اوقات نيز نيش زبان به كار مي برد.
به فلاسفه پند مي داد كه به فلسفه زياد ارج نگذارند، و به مصلحين نصيحت مي كرد كه از اصلاح چندان توقعي نداشته باشند. ... بهترين اميدي كه مي توانيم داشته باشيم دولتي است كه، با وجودي كه مردان فاسد و نالايق آن را اداره كنند، بتواند به اندازه كافي قانون و نظم ايجاد كند تا ما در محيطي امن بتوانيم كارهاي خود را سروسامان دهيم و در صلح و صفا به كار تحصيل يا به سرگرمي هاي خود بپردازيم.
در بيشتر مندرجات عدل الاهي يا تئوديسه، اثر لايب نيتز، آشكارا سعي شده بود كه به بل پاسخ داده شود. آزادي روحي لسينگ و دفاعش از آزادي مذهبي، از بل ريشه مي گرفت.... شافتسبري و لاك اندكي تحت تاثير بل قرار گرفتند; ... بزرگ ترين نفوذ و تاثير بل در فلاسفه عصر روشنگري و اصحاب دايرهالمعارف مشاهده شد.
رويهمرفته فلسفه فرانسه در قرن هجدهم همان فلسفه بل، اما با گسترشي، انفجارآميز بود. قرن هجدهم با هابز، اسپينوزا، بل و فونتنل، جنگ طولاني و شديدي را بين مسيحيت و فلسفه آغاز كرد كه به سقوط باستيل و جشن الاهه خرد منجر شد.
فونتنل:
فونتنل در عمر صد ساله خود جنگ فلسفي را مستقل از بل، آغاز كرد و اين جنگ را كمي آرام تر، ادامه داد. وي پلي بين بوسوئه و ديدرو بود و شكاكيت محتاط تر و ملايم تر قرن هفدهم را با خود در غوغاي فكري قرن هجدهم وارد كرد.
گرايشي به ادبيات داشت. و خواب درام مي ديد، اما نمايشنامهها و اپراها و شعرهاي شباني و شعرهاي عاشقانه اش عاري از شور و احساس بودند و از فرط بي مزگي فراموش شدند. ادبيات فرانسه، هنر را از دست مي داد و انديشه كسب مي كرد; و فونتنل خود را زماني بازيافت كه كشف كرد علوم از مكاشفه يوحنا الهام بخش ترند و فلسفه نبردي است سهمگين تر از همه جنگها. البته وي رزمنده نبود; ملايم تر از آن بود كه به كشمكش تن در دهد، با تجربه تر از آن بود كه در مباحثات خشمگين شود، و آگاهيش به نسبيت حقيقت بيشتر از آن بود كه افكارش را به يك مطلب مطلق محدود سازد. با وجود اين، شيوههاي او جنگ به بار مي آوردند. هرجا كه وي در حال گفتگوهاي ساختگي با ماركي خياليش قدم مي زد، ارتش روشنگري با اسب سبكبال ولتر، پياده نظام سنگين اولباك، سربازان دايرهالمعارف، و توپخانه ديدرو به حركت درمي آمد.
اساطير را نه دراختراعات كشيشان، بلكه در تخيل بدوي بالاتر از همه در آمادگي اذهان ساده به شخصيت بخشيدن به فرايندها مي جست.... نيم قرن پيش از روسو، اين نظر را كه وحشيان سرمشق و ايدئال زندگي قرار گيرند رد كرد; مي گفت بشر اوليه ابله و وحشي بوده است. .... با كمال احتياط متذكر شد كه تعبير طبيعت گرايانه وي از خدايان شامل خداي مسيحيان يا يهوديان نميشود. ... به بذله گويي رغبت بيشتري داشت تا به بدعت گذاري;
يك نظريه پيشرفت به نام پيشرفت اشيا تنظيم كرد; ( مانند كوندورسه در يك قرن بعد )، تصور مي كرد كه پيشرفت در آينده پايبند محدوديت نخواهد بود;... اكنون، انديشه پيشرفت كاملا به جريان افتاد، در سراسر قرن هجدهم در فعاليت بود و به صورت زيباترين گردونه افكار نوين درآمد..... با اشاره به زيبايي و نظم كيهان و مقايسه آن با يك ساعت، مخترعي الاهي از مكانيسم هاي كيهان استنتاج كرد كه صاحب عقل برتر است.
مقاله تاريخ وخش ها و منشا فابل ها نه تنها براي روشنگري همچون ضرباني زيركانه به شمار مي رفت، بلكه نمونه اي از بررسي جديد تاريخي مسائل الاهيات براي تبيين منابع معتقدات ماوراي جهاني و، بدان وسيله، طبيعي جلوه دادن امور مافوق طبيعي بود. تاريخ وخش ها آخرين حمله تهاجمي فونتنل بود. ...
تاريخ آكادمي را به رشته تحرير درآورد و يادنامههاي درخشان و زيبايي به افتخار اعضاي متوفاي آن سرود; اين يادنامهها مدارك باز نمود درخشاني هستند كه حدود نيم قرن دانش فرانسه را نشان مي دهند. فونتنل، توانست با كيفيتي دلپسند جلسات علمي خود را با سالون ها وارد كند. ... در همه جا از وي استقبال مي شد، اما نه به خاطر اينكه نويسنده اي مشهور بود، بلكه به اين سبب كه رعايت ادب را هرگز فراموش نمي كرد. وي حقيقت و راستي را با احتياط به كار مي برد، شيريني مكالمات را با مخالفت ترش نمي كرد، و تيزهوشي و هوشمنديش را نيشدار نمي ساخت. هيچ مردي در زمان وي آزادانديش تر و هوشمندتر و بي تعصب تر از او نبود.... آن قدر زنده ماند تا دايرهالمعارف را ديد و صداي ولتر را شنيد كه فلاسفه را به جنگ عليه رسوايي بر مي انگيخت.
ادامه دارد