مفاهیم جدیدی که علم در قرن هفده آورد نفوذ عمیقی در فلسفه جدید کرد. دکارت به یک معنی موسس فلسفه جدید است که خود یکی از موجدین علم قرن هفدهم بود.... در 1700 جهان بینی تحصیل کردگان کاملا جدید بود در حالی که در 1600 طرز تفکر قرون وسطایی بود....

فلسفه اروپایی از دکارت تا کانت، مفهوم خود را از ماهیت معرفت بشری، از ریاضیات می گرفت اما معرفت ریاضی را مستقل از تجربه می شناخت و بدین ترتیب مانند حکمت افلاطونی کارش بدانجا می کشید که سهم ادراک را به حداقل برساند و بر سهم تعقل محض بیش از اندازه تکیه کند. از طرفی مکتب تجربی انگلیسی کمتر متاثر از ریاضیات بود.

هابز از فلاسفه تجربی است که در عین حال روش ریاضی را نیز می ستاید که از این لحاظ محاسن بزرگی دارد اما معایبی نیز دارد که گذاشتنش را در تراز اول غیرممکن می سازد: او حوصله ظرایف و دقایق را ندارد و سخت مایل است که قضیه را سمبل کند. راه حل هایش برای مسایل منطقی است اما با حذف واقعیات نامساعد بدین راه ها رسیده است. قوی است اما ناشی است و در میدان نبرد تبر برایش خوش دست تر از شمشیر است. با این حال نظریه اش درباره حکومت، شایسته مطالعه دقیق است ( خصوصا که از نظریه ماکیاولی نیز جدید تر است ).

 ( از کتاب تاریخ فلسفه غرب راسل )

در آثار شكسپير علم مابعدالطبيعه و هيچگونه نظري درباره خداوند و ماهيت نهايي حقيقت وجود ندارد. او عقيده نداشت كه مخلوقي بتواند خالق خود را تجزيه و تحليل كند، يا حتي فكر او در اين لحظه كوتاه زندگي قادر به درك همه چيز باشد. ... از فيلسوفان معروف به احترام ياد نمي كند، و باور ندارد كه يكي از آنها حتي درد دندان را با شكيبايي تحمل كرده باشد. وي به منطق مي خندد و روشنايي تصور را ترجيح ميدهد; و قصد ندارد كه معماهاي حيات يا نفس را حل كند، بلكه آنها را با حدتي مي بيند و احساس مي كند كه به فرضيه‌هاي ما عمق بيشتري مي بخشد يا ما را از كوته بيني خود شرمگين مي سازد. گذشته از اين، شكسپير در كناري مي ايستد و منتظر مي ماند تا دارندگان عقايد قاطع، يكديگر را از بين ببرند، يا روزگار آنان را از ميان بردارد. شكسپير خود را پشت قهرمانان نمايش پنهان مي كند، و پيدا كردن او دشوار است; بايد از نسبت دادن عقيده اي به او احتراز كنيم، مگر آنكه آن عقيده به وسيله لااقل دو نفر از مخلوق هاي او بيان شده باشد.

به نظر مي آيد كه بيش از آنكه فيلسوف باشد، روانشناس است; ولي نه به عنوان نظريه پرداز، بلكه يك عكاس ذهني كه از افكار پنهان و اعمالي كه طبيعت بشر را آشكار ميسازد عكس برميدارد. ولي او يك واقعگراي سطحي نيست; مردم در زندگي مثل اشخاص نمايشنامه‌هاي او سخن نمي گويند; ولي رويهم رفته احساس مي كنيم كه از طريق همين چيزهاي غيرمحتمل و سخنان غير معقول است كه به غريزه و فكر بشر نزديكتر مي شويم.

او نيز، مانند شوپنهاور، ميداند كه عقل وسايل بدكاري اراده را فراهم مي كند. وي در گذاشتن سرودهاي عاشقانه در دهان اوفلياي مشتاق و ديوانه طبق عقيده فرويدعمل ميكند و حتي از او فراتر ميرود، و در مطالعه اخلاق مكبث و نيمه بدتر وي به داستايفسكي نزديك ميشود.

اگر فلسفه را نه به عنوان علم مابعدالطبيعه، بلكه منظره اي كلي از امور انساني بدانيم و آن را به مثابه عقيده اي عام نه تنها درباره عالم و فكر، بلكه در باب اخلاق، سياست، تاريخ، و ايمان به شمار آوريم. در آن صورت، مي توانيم بگوييم كه شكسپير فيلسوفي عميق تر از بيكن است. ( چنانكه مونتني عميق تر از دكارت است ); زيرا شكل ظاهر نيست كه فلسفه را به وجود مي آورد.

شكسپير نسبي بودن اخلاق را قبول دارد و معماي جبر را درك ميكند و عقيده دارد كه بعضي از مردم در نتيجه توارث، بد شده اند، ... با شرافت كه اصل اخلاق اشراف در عهد ملوك الطوايفي است، آشناست و از آن به احترام نام مي برد، ولي از تمايل آن به غرور و زورگويي، انتقاد مي كند. در پايان، علم اخلاق او عبارت از اندازه نگاه داشتن طبق عقيده ارسطو و بردباري طبق مسلك رواقي هاست.

فلسفه سياسي او محافظه كاري است. وي از مصايب بيچارگان آگاه بود... در نمايشنامه طوفان، به فكر يك مرام كمونيسم آنارشيستي است و در آن هيچ قانون، قاضي، كار، و منازعه اي وجود ندارد، ولي شكسپير با تبسم اظهار مي دارد كه اين دنياي خيالي در نتيجه طبيعت بشر نمي تواند وجود داشته باشد; تحت هر قانون اساسي كه باشد، نهنگ ها، ماهي ها را مي بلعند.

شكسپير چه مذهبي داشت در اينجا مخصوصا جستجو درباره فلسفه او دشوار است. وي از زبان قهرمانان نمايشنامه تقريبا از هر ديني ياد مي كند، .... بعضي از ابيات او قويا به ايمان وي به مذهب پروتستان دلالت دارند. در همه تراژدي ها تا اندازهاي ايمان به خدا وجود دارد.... در بزرگترين بازي هاي شكسپير بي اعتمادي زيادي نسبت به خود زندگي وجود دارد.  

- پرچمدار خرد

در اينجا احساس ميكنيم كه فكري نيرومند وجود دارد مردي يك تنه در يك قرن، كه هم در فلسفه و هم در سياست متبحر است.... بيكن در فلسفه روشي نداشت، و جز در منطق هيچ يك از افكار خود را به طور منظم به رشته تحرير در نياورد.... وي در نوشتن مقالات زحمت بيشتري كشيد، قلم خود را به صراحت عادت داد، و چنان قدرت انشا و تعبيري بهم رسانيد كه در نثر انگليسي فقط چند صفحه اي قادر است با نوشته‌هاي او، ( از لحاظ ايراد مطالب با تشبيهات درخشان و كمال صورت )، رقابت كند.

حكمت بيكن، جهان بينانه است. وي دانش مابعدالطبيعه را به اهل رازوري يا اشخاص عجول وا ميگذارد; حتي حس جاه طلبي فراوان او بندرت از جز به كل مي پرداخت. اما گاهي به نظر ميرسد كه وارد مبحث فلسفه مادي و جبري مي شود، .... بيكن فيلسوفان شكاك قبل از سقراط را بر افلاطون و ارسطو ترجيح ميداد و از فلسفه مادي دموكريتوس تمجيد ميكرد. ولي در اينجا ميان جسم و روح اختلاف شديدي قايل مي شود. و به عنوان ماترياليست معتقد به نقش ساختمان تن، انديشه‌هاي برگسون را در باب عقل پيشبيني ميكند .... او زيست شناسي ماشيني دكارت را پيش از او رد مي كند.

با ابهامي احتياط آميز فلسفه خود را با مذهب چاشني مي دهد، و الحاد را با عبارات مشهوري كه دوبار تكرار كرده است توضيح ميدهد. بيكن به صراحت ميگويد كه هر علمي بايد به وسيله مذهب محدود شود. .... با وجود اين، او نيز مانند ويليام آكمي، ميان حقيقت در حكمت الاهي و حقيقت در فلسفه فرق مي گذاشت: .... با وجود علاقه شديدي كه به علم داشت آن را تابع اخلاق ميدانست، .... اما هنگامي كه از محسنات مسيحيت سخن مي گويد، شوق و ذوق او كاهش مي يابد.... از عشق و ازدواج به طرزي سخن ميراند كه گويي احساسات لطيف را فداي جاه طلبي كرده است، و ميتوانسته است كشوري را بهتر از خانه خود اداره كند.

در فلسفه سياسي او، اوضاع و احوال بيش از اصل كلي اهميت دارد. وي شجاعت آن را داشت كه از ماكياولي تعريف كند، و به صراحت ميگفت كه دولتها خود الزامي در پذيرفتن آن قواعد اخلاقي كه به مردم گوشزد مي كنند ندارند. وي مانند نيچه عقيده داشت كه يك جنگ خوب باعث توجيه هر علتي مي شود، ... تمركز ثروت را علت عمده آشوب و شورش ميداند  

بيكن به پارلمنت اعتقاد نداشت .... با ملاحظه احزاب طمع كار و اعتقادات تند، حتي استبداد فرضي، پادشاه را مفيدتر ميدانست. او نيز، مانند معاصر خود ريشليو، تمركز قدرت را در دست پادشاه را به منزله قدم لازمي در تكامل حكومت منظم ميدانست و مانند ولتر، تربيت كردن يك فرد را آسان تر از تربيت كردن يك جمعيت مي شمرد.

بيكن از فيلسوفاني كه قوانين خيالي براي كشورها مي سازند انتقاد مي كرد و ولي در اواخر عمر در صدد برآمد كه جامعه آرمانی اش را نشان دهد. وي بدون ترديد يوتوپيا اثر مور را خوانده بود. .... در اواخر عمر، اين فيلسوف فروتن، جانشين آن دولتمرد مغرور مي شود، و همان كسي كه جنگ را گاهي دارويي مقوي مي دانست، در اين هنگام، در آرزوي بهشت صلح و آرامش است.

بيكن، عاقل ترين، تيزهوش ترين، و رذل ترين فرد نبود. مونتني عاقل تر، ولتر تيزهوش تر، و هنري هشتم از او رذل تر بود. ... خودخواهي او به منزله بادي در بادبان هاي او محسوب مي شد. اگر قرار باشد كه خود را طوري ببينيم كه در نظر ديگران جلوه مي كنيم، فلج خواهيم شد.

بيكن عالم نبود، بلكه فيلسوف علم به شمار مي آمد. حدود مشاهده او عظيم بود، ولي حوزه تفكرش به اندازه اي وسيع بود كه مجالي براي تحقيقات مخصوص او به جاي نمي گذاشت. وي اگر چه در اين زمينه نيز كار كرد، نتيجه اي از آن به دست نياورد. بيكن از كاروان علم عصر خويش به مراتب عقب تر ماند; او فرضيه كوپرنيك را در هيئت رد كرد، و توجهي به كپلر، گاليله، و نپر نداشت. بيكن، با وجود ملاحظه تاثير خيال و فرضيه و قياس در تحقيقات علمي، باز اهميت آنها را ناديده مي گرفت. پيشنهاد او به منظور گردآوري و طبقه بندي حقايق در نجوم داراي اهميت بود، و مشاهده ستارگان و شاگردان كوپرنيك اطلاعاتي استقرايي به او داد، و او از آنها قياس هايي انقلابي به عمل آورد. ولي پيشنهاد بيكن شباهت زيادي به روش هايي كه در عصر او باعث كشف قوانين حركات سيارات، اقمار مشتري، قوه مغناطيسي زمين، و گردش خون شد، نداشت.

وي نخستين كسي نبود كه ارسطو را برانداخت، زيرا اشخاصي مانند راجر بيكن و پتروس راموس در قرون گذشته اين كار را انجام داده بودند، آنچه او رد مي كرد اشتباهات كساني بود كه از حكمت يوناني بعضي نتايج قرون وسطايي مي گرفتند. در هر صورت، وی اروپاي دوره رنسانس را از توجه و احترام زياد به قدما باز داشت.

نخستين كسي نبود كه علم را باعث قدرت ميدانست; راجر بيكن نيز همين عقيده را داشته و كامپانلا .... شايد در ذكر فوايد عملي علم، به مبالغه كرده باشد، ولي ارزش علم محض را در مقابل علم عملي و ارزش نور را در برابر ثمرها تشخيص داده است. بيكن مطالعه هدفها و وسايل را لازم ميدانست و از اين نكته آگاه بود كه يك قرن پر اختراع، اگر در انگيزه‌هاي بشري تغييري به وجود نياورد، مشكلاتي را حل خواهد كرد، اما مشكلات بزرگتري به بار خواهد آورد. شايد او عيوب اخلاقي خود را به صورت گردابي مي ديد كه در نتيجه پيشرفت علمي و بدون تاثير آن در سيرت افراد ايجاد شده بود.

او مقتدرترين و با نفوذترين متفكر دوره خود بود. البته شكسپير از لحاظ قوه تخيل و هنر ادبي از او برتر بود، ولي فكر بيكن مثل نورافكن، كه در هر گوشه فضا تجسس كند، سراسر جهان را مي پيمود، همه ذوق و علاقه نشاط انگيز دوره رنسانس، ( يعني هيجان و غرور مردي مانند كريستوف كلمب كه ديوانه وار به سوي دنياي جديدي ميرفت )، در وجود بيكن متمركز شده بود.

از آنجا كه بيكن به منظور اصلاح زندگي از طريق اشاعه دانش، عالي ترين شور عصر خود را ابراز داشت، دانشمندان بعدا تحت نفوذ او قرار گرفتند و، نه در نتيجه روش او، بلكه بر اثر روحيه او دلگرم شدند. پس از قرن ها ركود فكري، مردي ظهور كرد كه طعم تلخ حقيقت، و هواي حيات بخش جستن و يافتن را دوست داشت، و نسبت به جهل عميق، خرافات، و ترس ترديد نشان داد. .... و اعلام داشت كه عصر او عنفوان جواني دنيايي است كه پر از روح و نشاط است.

 طرز فكر انگليسي ها از هابز گرفته تا اسپنسر ( به استثناي باركلي، وهيوم و طرفداران هگل ) به طرز فكر بيكن شباهت يافت. تمايل او به تجسم جهان طبق مفهومات دموكريتوس، هابز را به ماترياليسم متمايل ساخت; و تكيه وي بر استقرا، لاك را به روانشناسي تجربي متمايل كرد كه در آن مطالعه ذهن از متافيزيك رواني فارغ خواهد بود; تاكيد او در مورد وسايل آسايش و ثمرها با فلسفه هلوتيوس، در واداشتن بنتام به يكسان دانستن سودمندي و خير، سهيم بود. روحيه بيكن بود كه انگلستان را براي انقلاب صنعتي آماده ساخت.

خردي را ترجيح ميداد كه از حقايق ناشي شده باشند، و ميگفت كه از اتحاد نزديك و خالصپتري ميان اين دو نيرو، يعني آزمايشي و عقلاني، اميد بسيار مي توان داشت. بيكن، مانند فيلسوفان قرن هيجدهم، خرد را دشمن مذهب يا جانشين آن نميدانست، بلكه در فلسفه و زندگي جايي براي هر دو باز كرد. اما اتكا به احاديث و منابع موثق را نمي پذيرفت و، به جاي استنباط هاي احساساتي و مداخلات فوق طبيعي و افسانه‌هاي عوامانه، تبيينات عقلاني و طبيعي را قبول داشت. وي براي هر علمي پرچمي برافراشت و همه متفكران قرون بعدي را به دور آن گرد آورد. .... كاري كه او طالب آن بود، ( يعني تشكل كامل تحقيقات علمي و توسعه و انتشار جهاني علم )، نطفه عميق ترين رويدادهاي هيجان انگيز دوران جديد را در خود داشت، يعني اين كه مسيحيان، مجبور شدند در مقابل گسترش و نيروي علم و فلسفه به مبارزه پردازند. در آن زمان تنها مقدمه آن درام به جهانيان اعلام شده بود.

 ( خلاصه ای از تاریخ تمدن )

فرانسیس بیکن گرچه فلسفه اش از بسیاری جهات قانع کننده نیست اما بعنوان روش استقرایی جدید و پیشاهنگ تنظیم منطقی روش علمی دارای اهمیت همیشگی است.... او نخستین کسی بود که گفت دانایی توانایی است. گرچه قبل از او هم گفته شده بود اما او با تاکید تازه ای بیان کرد. اساس فلسفه اش تماما عملی است یعنی کوشش در اینکه بشر بوسیله اکتشافات علمی بر نیروهای طبیعت غالب شود. بنظرش فلسفه باید از الهیات جدا باشد ( نه مانند فلسفه مدرسی )... و باید متکی بر عقل باشد و بدین ترتیب وی از طرفداران حقیقت مضاعف بود ( یعنی حقیقت حاصل از عقل و حقیقت حاصل از کشف و شهود ).... او اولین فرد از سلسله طولانی فلاسفه علمی بود که اهمیت استقرا را در برابر قیاس تاکید کرده اند.

اصولا ساختن فرضیات دشوارترین قسمت کار علمی است و قسمتی است که مستلزم توانایی بسیار است و تاکنون هیچ روشی پیدا نشده است که ساختن فرضیات را بر طبق قاعده ممکن سازد. معمولا وجود فرضیه مقدمه لازمی است برای گردآوردن حقایق واقع زیرا که انتخاب حقایق واقعمستلزم این است که راهی برای تشخیص مناسبت آنها با موضوع کار خود داشته باشیم. بدون چنین راهی صرف تراکم حقایق واقع موجب سرگشتگی خواهد بود.... سهمی که قیاس استنتاجی در علم برعهده دارد از آنکه بیکن فکر میکرد بیشتر است. غالبا برای آزمودن فرضیه باید راه قیاس استنتاجی درازی را بپیماییم. این قیاس معمولا قیاس ریاضی است. و از این لحاظ بیکن اهمیت ریاضیات را در تحقیق علمی کمتر از آن می پنداشت که هست.....

مساله قیاس استقرایی یا استقرای ناقص لاینحل مانده است. او حق داشت که در انجا که پای جزییات تحقیق علمی در کار است استقرای ناقص را رد میکرد زیرا که در بحث از جزییات باید قوانین عمومی را فرض کرد که براساس آنها می توان روش های قانع کننده ای تاسیس کرد. ... انچه از سازمان دادن نظری علم حاصل می شود اینست که همه استقرائات جزیی در چند استقرا جامع تر و شمول تر خلاصه میشود.

ادامه دارد ( از کتاب تاریخ فلسفه راسل )