فلسفه در عصر اصلاحات
اصلاح ديني، رنسانس متكي به خوشي ها و دادوستدهای دنيايي را طرد كرد و خود، روی به آن جنبه از قرون وسطايي آورد كه پيشرفت ها و كاميابي های بشری را مبتذل و بيهوده مي شمرد، زندگي را وادي اشك و زاری مي خواند، و گناهكاران را به توبه و دعا و ايمان دعوت مي كرد. در نظر ايتاليايي های دوره رنسانس، اين رفتار واكنشي قرون وسطايي مي نمود که به بازگشت سلطه عصر ايمان و چيرگي آن بر عصر خرد مي شد
اصلاح ديني نيروی اخلاقی را بر آزادی فكر افزود..... ميان دينداري با آزادي انديشه رابطه صلح و آشتي برقرار ساخت و از همين روي، كشورهای پيرو آيين پروتستان بوده اند كه در دامان خود بهترين ثمره علم و فلسفه را بار آورده اند.
اصلاح ديني، ( علي رغم تعصب ذاتيش )، دو خدمت در حق عصر روشنگري به جاي آورد: يكي آنكه اقتدار اصول جزمي را در هم شكست و موجد ظهور صد فرقه نوين گشت، كه كمي پيش از آن مي بايست نابود شده باشند; و ديگر آنكه در ميان آن فرقهها چنان مباحثه مردانه ای را رواج داد كه سرانجام عقل تنها مرجع رسيدگي به حقانيت دعاوی هر يك از آن فرقهها شد ( مگر آنكه بعضي از آنها مستظهر به نيروي نظامي مي بودند ). در آن دادخواهي و آن حمله و دفاع، همه فرقهها و همه عقايد جزمي رسوا و ذليل شدند.... و هنوز يك قرن از پافشاري لوتر در برتر شمردن مقام ايمان نگذشته بود، كه فرانسيس بيكن اعلام داشت: دانايي توانايي است. در همان قرن هفدهم، متفكراني چون دكارت، هابز، اسپينوزا، و لاك، فلسفه را جانشين يا شالوده دين معرفي كردند. در قرن هجدهم هلوتيوس، اولباك، و لامتري اعلام الحاد كردند و ولتر كه ايمان به وجود خدا داشت، خشكه مقدس خوانده شد.
بزرگترين هديه جنبش اصلاح ديني اين بود كه اروپا و امريكا را عرصه رقابت ايمان های گوناگون ساخت، و همين سبب شد كه هر ايماني بر سر غيرت بيايد، صلاح خود را در به كار بردن اغماض فكری بداند، و نيز مغز نحيف ما را همت و رغبت درك آزادي ببخشد.
با آنكه عصر فيلسوفاني كه مبتكر دستگاههاي فلسفي بودند گذشته بود، فلسفه هنوز توش و توان زيادي داشت; و براستي، در قرن چهاردهم، بناي معتقدات جزمي دنياي مسيحيت را سراپا تكان داد. تغيير نقطه نظر فلاسفه به تسلط عالمان الاهي و متشرعان در فلسفه پايان داد: متفكران درجه اول اكنون بيشتر توجه خود را به علم، اقتصاد، سازمان كليسا، و سياست معطوف داشته بودند. اين بزرگان از نظر فكري كاملا همپايه ماگنوس، آكويناس، برابان، بوناونتوره، و اسكوتس بودند.
فلسفه مدرسي ( چه به عنوان شيوه و روشي براي بحث و توجيه، و چه به عنوان كوششي براي نشان دادن توافق ميان عقل و دين ) هنوز در دانشگاههاي شمال سلطه خود را حفظ كرده بود. آكويناس در 1323 در زمره آبا و قديسان كليسا قرار گرفت، و از آن پس دومينيكيان پيرو او، دفاع از عقايد او را، در برابر هر گونه حمله اي، باعث افتخار خوش ميدانستند. فرانسيسان، ( به عنوان مخالفت ناشي از وفاداري )، قديس آوگوستينوس و دانز سكوتس را ترجيح ميدادند. ... دوران با احياي فلسفه اصالت تصور كلي آبلار، راه را براي فلسفه اصالت تسميه آشتي ناپذير ويليام آكمي باز كرد: تنها اشياي منفرد وجود دارند; تصورات مجرد يا كلي فقط براي سهولت، به وسيله ادراكات ذهني، ساخته ميشوند.
ويليام آكمي در فلسفه هيچ مرجع و ماخذي جز تجربه و تعقل مورد قبولش نبود. قضاياي فلسفي خود را با شور و شوق بيان ميكرد، و هنگام دفاع از نظرياتش نيمي از اروپا را به شنيدن بر مي انگيخت. زندگي، رويدادهاي زندگي، و مقاصدش شبيه ولتر و شايد، از نظر تاثير و نفوذ، به همان بزرگي بود.... در آكسفرد، تحت نفوذ راهبي هوشمند و زيرك از فرقه فرانسيسيان، يعني دانز سكوتس، قرار گرفت; زيرا با آنكه واقع پردازي سكوتس را رد مي كند، نقد عقلاني او را از فلسفه و الاهيات مي گيرد و تا سر حد شكاكيتي كه معتقدات مذهبي و قوانين علمي را يكسان نسخ مي سازد پيش مي برد..... نيمي از وقتش را صرف آن كرد كه به اصطلاحات فلسفي دقت و صراحت بيشتري ببخشد. وي از بناي گوتيك تجريدات ذهني، كه ساخته فكر قرون وسطي بود و، همچون يك سلسله قوسهاي فوق هم، بر مبناي يكديگر قرار گرفته بودند، نفرت داشت.
اين اصل معرفت شناسي که تكثير جواهر و ذوات، بدون احتياج، ضرورت ندارد. کع البته اصل تازه اي نبود. آكويناس آن را پذيرفته، و سكوتس به كارش برده بود. اما در دست ويليام آكمي به سلاح مرگباري براي نابود ساختن صدها خيال مرموز و صدها تجريد ذهني بزرگ تبديل شد.... با به كار بردن اين اصل در مبحث معرفت شناسي، ويليام آكمي اظهار داشت كه لازم نيست ماخذ و سرچشمه دريافت معرفت و شناسايي مادي را در چيزهايي وراي حواس بجوييم. ..... و اين همان نظريه اصالت تجربه لاك است كه سيصد سال پيش از او ارائه شد. .... از ادراك و انتزاع وجوه مشترك تصورات، مفاهيم كلي و مجردي چون انسان، فضيلت، شيريني، حاصل ميشوند كه اين مفاهيم كلي و انتزاعي قابل تجربه با حواس نيستند; الفاظ، علامات، و نام هايي هستند كه براي تعميم هاي فكري يا تعقلي در عالم علم، فلسفه، و الاهيات فوق العاده سودمند ( و در عين حال خطرناك ) مي باشند. اين مفاهيم ذات و حقيقت نيستند و بيرون از ذهن وجود ندارند.
ويليام آكمي از اين اصالت تسميه، با تهور و بي باكي ويرانگري، قدم در ميدان فلسفه و الاهيات مي گذارد. وي اعلام مي دارد كه ما بعدالطبيعه و علم، هر دو، تعميم هاي پوچ و بي اساسي بيش نيستند; زيرا معرفت ما مخلوق افزارها، و نتيجه روش هاي ادراك ما از اشياست ( و اين نظريه كانت است پيش از كانت ); و اين معرفت در زندان ذهن مان محبوس است، و نبايد آن را حقيقتي عيني و نهايي درباره چيزي پنداشت.
تعقل و عقل، با همه شكوه و جلال شان، افزارهاي اراده اند; عقل، اراده متفكر است; اراده اي است كه به وسيله انديشه، مقاصد خود را مي جويد. ( اين همان نظريه شوپهناور است ) خود خداوند نيز، جلو تيغ اين فلسفه مي افتد. او ( مانند كانت ) هيچ يك از دلايل و براهيني را كه براي اثبات وجود خدا اقامه مي شود نتيجه بخش نمي يابد. .... از آنجا كه هيچ چيز جز از راه ادراك مستقيم دانسته نمي شود، ما هيچ گاه علم روشن و واضحي از وجود داشتن خدا به دست نمي توانيم آورد.
وی در برابر ويرانههاي الاهيات، نوميدانه كوشيد تا نظام اجتماعي را كه بر شالوده قوانين اخلاقي بنيان نهاده شده بود و قوانين اخلاقي كه خود براساس عقايد ديني برپا ايستاده بودند از ويراني نجات دهد. سرانجام بر آن شد كه عقل را در پيشگاه ايمان قرباني كند. با آنكه خدا را اثبات نمي توان كرد، به احتمال قوي خدا وجود دارد، و بايد ( مانند ابن رشد و دانزسكوتس ) ميان حقيقت ديني و حقيقت فلسفي امتياز بگذاريم.
مدتها پيش از مرگش، به عنوان با نفوذ ترين متفكر عهد خويش، شناخته شده بود; دانشگاهها از جر و بحثي كه درباره فلسفه او مي شد مي لرزيدند. بسياري از عالمان الاهي با اين نظر وي كه اصول اساسي مسيحيت را از راه تعقل نمي توان اثبات كرد هم عقيده بودند; و اعتقاد به تمايز ميان حقيقت فلسفي و حقيقت مذهبي در قرن چهاردهم چندان رايج و شايع بود كه سازش ضمني ميان تحقيقات علمي و تبليغات مذهبي در عصر ما. در آكسفرد مكتبي از پيروان وي تشكيل شد و بر خود حيات جديد نام نهاد ( كما اينكه آبلار، سيصد سال پيش، فلسفه اصالت تصور كلي خود را چنين ناميده بود ) و بر واقع پردازي سكوتس و آكويناس درمباحث ما بعدالطبيعي لبخند تمسخر زد.
هوس و لوتر، فلسفه اصالت تسميه تعليم مي كردند، و شايد هم همين فلسفه آنها را به سمت چنان انقلاباتي رهنمون شد. بسياري از دانشجويان و برخي از استادان او را پرچمدار آزادي فكر ناميدند و مورد تحسين قرار دادند; و گمان مي رود به عنوان عكس العمل عليه فلسفه او بود كه توماس آكمپيس، در كتاب تقليد مسيح، بر فلسفه تاخت و آن را محكوم شمرد.
ويليام آكمي، حتي اگر او را گوينده اي بيش ندانيم، در قيام دولت ملي در برابر كليساي جهاني سهم شاياني داشت. تبليغات وي، براي بازگشت به فقر روحاني، در ويكليف موثر افتاد و حملات جانانه اش بر پاپه ا، و نيز توسل و مراجعه پي در پي او از كليسا به كتاب مقدس و مسيحيت اوليه، راه را براي لوتر آماده ساخت; .... اعتقاد وي به اصالت اراده و اصالت فرد، پيشاپيش، از روحيه بي پرواي رنسانس خبر مي داد. شكاكيت او به راموس، مونتني، و احتمالا اراسموس رسيد; عقيده اش در محدود بودن علم و معرفت به تصورات ذهن، بيان قبلي نظريه باركلي بود; و كوشش او در توسل به عقل عملي براي حفظ دين، كانت را به خاطر مي آورد. با آنكه از نظر فلسفي از فلاسفه ايدئاليست به شمار مي رود، اما تاكيد وي بر احساس به عنوان تنها ماخذ علم، در ميان زنجير فلسفه تجربي انگلستان، كه از راجر بيكن و فرانسيس بيكن شروع مي شود و به توسط هابز، لاك، هيوم، ميل، و اسپنسر به برتراند راسل مي رسد، به او مقام شامخي بخشيده است. سير و بررسي هاي اتفاقي او در علم فيزيك و درك وي از قانون جبر، و نظريه اش در باب تاثير بعيد، انگيزه اي براي متفكران از ژان بوريدان تا آيزك نيوتن شد. اثر كلي و عمومي آثار او، مانند آثار دانز اسكوتس، آن بود كه فرض اساسي فلسفه مدرسي را، كه مدعي بود اصول دين مسيح را مي توان از راه تعقل اثبات كرد، از پاي بست ويران كرد. گر چه فلسفه مدرسي تا قرن هفدهم وجود بي فروغی داشت، هرگز از زير آن ضربات قد راست نكرد.
اراسموس فيلسوف
اراسموس، مانند بيشتر فلاسفه، حكومت سلطنتي را بي ضررترين نوع حكومت مي دانست; از مردم باك داشت و هرج و مرج ناشي از انقلاب را بدتر از ستمگري هاي شاهان مي شمرد… .. ملي گرايي را نفريني ميداند كه طوق گردن بشريت شده است; و با زمامداران، براي ايجاد يك كشور جهاني، مجادله مي كند .... اراسموس در دوران جنبش اصلاح ديني، كه روح ملي گرايي در ترقي بود، كمترين حس ميهن پرستي را داشت. به نظر او برترين و عالي ترين چيز آن است كه آدمي شايسته نژاد بشر باشد. .... او هيچ گاه با مسئله اي كه ماكياولي با آن دست به گريبان بود روبه رو نشد. .... كار اراسموس بريدن شاخههاي خشكيده درخت حيات بود، نه آنكه فلسفه قائم به ذات و مثبتي بنيان نهد. او حتي به مسيحي بودن خويش نيز اعتماد نداشت. بارها اعتراف كرد كه بر دين حواريون است; مع هذا، در وجود دوزخ شك داشت; زيرا مينويسد: آنان كه وجود خداوند را انكار مي كنند خداناشناس تر از آنهايي نيستند كه وي را چنين سنگدل و بي رحم تصوير مي كنند. ... از اينكه تامس مور، دلايل مربوط به بقاي فردي را مي پذيرفت اظهار شگفتي مي كرد. .... در مسئله تثليث، تجسم مسيح، و زادن مسيح از باكره شك داشت و در اعمال و آداب ديني مسيحيت زمان خود، اشكال ميكرد و آنها را به باد پرسش مي گرفت. بسياري از عبارات كتاب مقدس را با تعبيرات عقلايي يا استعاري توجيه مي كرد; .... وي شكيات خود را در ميان مردم شايع نساخت، زيرا افسانههاي تازه و تسلي بخشي نداشت كه به جاي اساطير قديم بدانها ارائه كند. .... با وجود اين تمايلات شديد به استدلالات عقلاني در امور ديني، او در ظاهر مردي متدين و مومن باقي ماند. .... اراسموس خواب آن را مي ديد كه فلسفه مسيح را جايگزين الاهيات مدرسي سازد، و كوشيد تا آن را با انديشه متفكران بزرگ تر يونان و روم هماهنگ گرداند. درباره افلاطون، سيسرون، و سنكا عبارت الهام يافته الاهي را به كار برد، و نمي توانست قبول كند كه اين مردان از نجات و رستگاري محروم باشند; بندرت مي توانست از ستايش سقراط چشم بپوشد. از كليسا خواست تا اصول اساسي مذهب مسيح را تا آنجا كه ممكن است تقليل دهد و در موارد ديگر، به مردم آزادي عقيده بدهد. وي طرفدار رواداري كامل نسبت به تمام عقايد نبود اما خواهان نظر و طرز سلوك ملايم تري با بدعت هاي مذهبي بود. ايدئال و آرمان مذهبي او تقليد از مسيح بود; اما بايد تصديق كنيم كه اعمال خودش كمتر از مسيحيت انجيلي بود.
جان اسکات معتقد بود که هنگام عقل و وحی باید عقل را ترجیح داد و بنظرش دیانت صحیح همان فلسفه صحیح است و بالعکس فلسفه صحیح نیز همان دیانت صحیح است.
جای شگفتی است که آخرین متفکران برجسته پیش از عصر ظلمت نه در اندیشه نجات تمدن بودند و نه در پی بیرون راندن وحشیان یا اصلاح مفاسد دستگاه حکومت، بلکه تلاششان را به موعظه درباره بکارت و ملعنت کودکان تعمید نیافته صرف میکردند. با توجه به اینکه اینها بودند آن تفکراتی که کلیسا بدست وحشیان سپرد، دیگر جای شگفتی نیست که قرنهای بعدی در خشونت و خرافات، از همه دوره های دیگر تاریخی فراتر رفت.
فقط از قرن یازدهم به بعد بود که کلیسا با علوم از در دوستی درآمد.... اصلاح کلیسا در قرن یازده با اصلاح رهبانیت شروع شده و سپس به دستگاه پاپ و کلیسا سرایت کرده و در اواخر قرن، فلاسفه مدرسی را بوجود آورد.....
از چیزهای شگفت انگیز قرون وسطی یکی این است که این قرون بی آنکه خود بدانند خلاق و مبتکر بودند. ... فلاسفه مدرسی هر اندازه هم که به ارسطو ارادت بورزند باز از هر یک از فلاسفه عرب، اصالت بیشتری نشان میدهند و پس از فلوطین و اگوستین، بیش از هر فیلسوف دیگری اصالت دارند ( همانند سیاست شان )..... مشرب عمومی مدرسیان بیشتر باریک بینی و موشکافی و جدل منطقی است تا روش عرفانی.... عیب های شیوه مدرسی همان عیب هایی است که ناچار از تکیه بر احتجاج نظری حاصل می شود و عبارت است از بی اعتنایی به حقایق و علم، اعتقاد به استدلال در مسایلی که فقط مشاهده می تواند درباره آنها حکم کند و تاکید بیش از اندازه بر تمایزات و دقایق لفظی. ( همانند افلاطون )..... تمامی فلسفه مدرسی اولیه را میتوان از لحاظ سیاسی یکی از نتایج مبارزه کلیسا برای بدست آوردن قدرت دانست.....
فرانسیس از حیث تقدس و تقوا همسنگ هایی داشت اما چیزی که او را متمایز در میان قدیسان می سازد، شادمانی فطری و محبت کلی و طبع شاعری اوست. دارای نیکی خالصانه بدور از اجبار و زحمتی بوده و دوستدار موجودات بعنوان شاعر ( نه فرد مسیحی یا مرد مهربان )..... احساس وظیفه در برابر محرومان بخاطر خویشتن نه بخاطر آنها.... و بیشتر به شادمانی دیگران دلبسته بود تا آمرزش خویش. و نسبت به انسان ها حتی خبیث ترین اشخاص احساس برتری نداشت.
اکویناس بزرگترین فیلسوف مدرسی است که همانند ارسطو و کانت و هگل دارای نفوذ زنده ای است و حتی بیشتر از کانت و هگل..... از افلاطون بیزار بود و توانست کلیسا را متقاعد کند که دستگاه ارسطو برای اساس فلسفی مسیحیت مناسب تر از دستگاه افلاطون است..... تازگی او در انست که فلسفه ارسطو را با کمترین تغییر، با آیین مسیحیت انطباق میدهد.... خلاق جسوری بوده که اهمیتش از لحاظ تنظیم دستگاه فلسفی از ابداعاتش نیز بیشتر است حتی اگر همه نظریاتش اشتباه بود باز هم کتاب رد او بعنوان یک اثر عظیم فکری باقی می ماند..... از روح فلسفی حقیقی نزد توماس کمتر اثری دیده میشود. او نمی خواهد مانند سقراط زمام عقل را به کف استدلال بسپارد. و سرگرم تحقیقی نیست که دانستن نتیجه آن از پیش غیرممکن باشد. پیش از انکه به فلسفه سازی بپردازد، خود حقیقت را میداند. ( یعنی کاتولیک ). اگر توانست براهینی اقامه کند که زهی سعادت و اگر نتوانست همین قدر کافی است تا به دامان وحی و الهام پناهنده شود. یافتن برهان برای نتایجی که قبلا معین شده باشد فلسفه نیست بلکه دفاع خصوصی است. لذا نمی توان او را شایسته دانست که با بهترین اندیشمندان یونانی یا عصر جدید در یک تراز قرار داد.... او بی انکه خواسته باشد راه را برای بازگشت از سیر و سلوک رویایی افلاطون بسوی مشاهده علمی باز کرد.
آثار اوکامی با اصرار بر اینکه می توان منطق و دانش بشری را بدون مراجعه با ماورالطبیعه مطالعه کرد، موجب تشویق و تحریک تحقیقات علمی شد..... اکویناس در وهله اول حکیم الهی است ولی اوکامی تا جایی که پای منطق در میان است جزو فلاسفه غیردینی محسوب می شود.
نتایج رفورم و ضد رفورم بطور کلی در زمینه فکری بد بود اما مفید از آب درآمد: جنگهای سی ساله همه را مجاب کرد که پیروزی با هیچکدام از طرفین دعوا نیست و لازم آمد که مردم از امید قرون وسطایی اتحاد فکری و نظری دست شسته و همین آزادی بیشتری داد تا مردم شخصا در مسایل اساسی به تفکر بپردازند. تنوع عقاید در کشورهای مختلف این امکان را بوجود آورد که افراد بتوانند با زیستن در خارج از کشور از آزار و اذیت در امان باشند و بیزاری و دلزدگی از نبردهای کلامی، توجهات را به فضایل دنیوی ( ریاضی و علوم ) معطوف ساخت. اینها از جمله دلایل این امر است که در عین حالی که قرن شازدهم پس از ظهور لوتر در زمینه فلسفه عقیم است، اما قرن هفدهم بزرگترین سیماها را دربر می گیرد و بیشترین پیشرفت بعد از زمان یونانیان را نشان می دهد. این پیشرفت در علم آغاز شد.
کلیسای کاتولیک از سه سرچشمه آب می خورد: تاریخ مقدس یهودی و الهیات یونانی و حکومت و قانون های رومی. نهضت اصلاح دینی، عناصر رومی را طرد و عناصر یونانی را ملایم و عناصر یهودی را نیروی فراوان بخشید.
اثرات اصلاحات: حقایق دیگر با استشاره مراجع دینی متیقن نمی شد بلکه بایستی با تفکر درونی بدین مهم پرداخت. در نتیجه تمایل خاصی به سرعت رشد کرده که در سیاست به هرج و مرج گراییده و در دیانت در جهت عرفان سیر کرد.... مذهب پروتستان به فرقه های متعددی درآمد. چنانچه در قرن 13 یک امپراتور هم در برابر پاپ قد علم نکرد بلکه عده زیادی پادشان ملحد ( غیر کاتولیک ) پدید آمدند. نتیجه این اوضاع در عرصه فلسفه و ادب عبارت بود از نوعی ذهن گرایی که مدام عمیق تر می شد. این ذهن گرایی در ابتدا مانند وارستگی گوارایی از قید بردگی فکری جلوه گر شد اما بعدا بسوی فردیت مغایر با سلامت اجتماعی سرازیر شد.