فلسفه در عصر رنسانس 2
– ماكياولي
بدبين ترين متفكر زمان خود بود؛ با اين حال، ميهنپرستي بود با آرماني شريف؛ مردي كه در هر كار كه بهعهده گرفت ناكام شد، اما در تاريخ نقشي ژرف تر از هر شخصيت زمان باقي گذاشت.... هيچ جاي ديگر اين اندازه فكر مستقل و بي پروا درباره اخلاقيات و سياست نمييابيم. ماكياولي در اين ادعا كه راه هاي جديدي در درياهاي ناپيموده گشوده است محق بود.
فلسفه ماكياولي منحصراً يك فلسفه سياسي بود. در آن هيچگونه بحث مابعدالطبيعه، الاهيات، خداشناسي يا الحاد، و جبر و اختيار ديده نميشود؛ و خود اخلاقيات نيز تابع سياسيات، و حتي آلتي براي نيل به مقاصد سياسي قرار ميگيرد. ... او بيشتر به كشورها علاقهمند است تا به بشريت. افراد را فقط به عنوان اعضاي كشور مينگرد و، جز در صورتي كه به تعيين سرنوشت آن كمك كنند، هيچگونه توجهي به نمايش شخصيت آنان در صحنة زمان ندارد.
به گمان او، تأسيس يك فلسفه تاريخ، يك علم حكومت، ممكن است، زيرا طبيعت انسان هيچگاه تغيير نميكند..... در ميان آموزندهترين نظم هاي تاريخ، بايد نمودهاي رشد و انحطاط تمدن ها وكشورها را به شمار آورد. اينجا ماكياولي با فرمول خيلي سادهاي با يك مسئلة بغرنج مقابله ميكند: دليري صلح ميآورد؛ صلح، آسايش؛ آسايش، بي نظمي؛ و بي نظمي، تباهي. از بي نظمي نظم پدپد ميآيد؛ از نظم، تقوا، و از اين، جلال و دولتمندي. … جنگجويان بزرگ پيش از فيلسوفان به وجود آمدهاند.
ماكياولي، با پذيرفتن دين به طوركلي، به مسيحيت عطف توجه ميكند و آن را، به اين عنوان كه نتوانسته است شارمندان خوبي بسازد، شديداً مورد مذمت قرار ميدهد. به عقيدة ماكياولي، دين مسيح، با توجه بسيار به ملكوت و تبليغ فضايل زنانه، مردان را ضعيف ميكند .... شورش ماكياولي بر ضد مسيحيت كاملا با شورش ولتر، ديدرو، پپن، داروين، سپنسر، و رنان فرق دارد. اين مردان الاهيات مسيحي را رد كردند، اما اصول اخلاقي آن را ستودند و نگاه داشتند. اين وضع تا زمان نيچه ادامه داشت، و كشمكش ميان دين و علم را ملايم ساخت. ماكياولي با باور نكردني بودن اصول جزمي دين كاري ندارد، آن را مسلم فرض ميكند، اما الاهيات را، با روشي مساعد، بر اين اساس ميپذيرد كه نوعي از دستگاه ايمان ما بعدالطبيعه پشتيباني ضروري براي نظم اجتماعي است.
آنچه را كه او به نحو قاطع تري از مسيحيت طرد ميكند اخلاقيات آن و مفهوم ذهني آن از نيكي، نجابت، فروتني، و عدم مقاومت است؛ عشق آن به صلح است ومذمت آن از جنگ .... او به سهم خود اخلاق رومي را، كه مبني بر اين اصل است كه امنيت مردم يا كشور قانون اعلاست، ترجيح ميدهد. ... هدف وسيله را توجيه ميكند..... و هيچ قانون طبيعي و هيچ حقي كه مورد موافقت عام باشد وجود ندارد؛ سياست، به معني كشورداري، بايد كاملا از اخلاقيات جدا باشد.
اخلاقيات جنگی او، آن اخلاقيات صلح جويي مسيحي را مضحك و خائنانه ميشمارند. ... فضليت براي يك فرد رومي تواضع يا نرم خويي يا صلح جويي نبود، بلكه مردي، مردانگي؛ و شجاعت توأم با كارمايه و هوشمندي بود. اين است آنچه ماكياولي از كلمه فضيلت اراده ميكند.... كليسا را نه به خاطر حفظ قدرت دنيويش، بل براي آن محكوم ميكند كه تمام منابع خود را براي آوردن ايتاليا در زير يك حكومت سياسي به كار نبرده است.
تنها چاره آن بود كه وحدت را با تمام حيلههاي كشورداري، و با جنگ، به آنها تحميل كرد. تنها يك ديكتاتور بيرحم ميتوانست چنان كند- كسي كه به وجدان خويش اجازه ندهد او را بترساند، بلكه با دستي آهنين بكوبد و بگذارد تا آن هدف عالي وسايلي را كه براي انجامش به كار رفتهاند توجيه كند.
براي ماكياولي، كه حال آن غول آدمخوار ( سزار ) را به چشم ميديد، اعمال او به منزله درس هايي در فلسفه بود. مرد عقايد، خود را با مرد عمل روبهرو ديد و مراسم بندگي به جا آورد.... سزار بورژيا قهرمان فلسفه ماكياولي شد؛ همانطور كه بعدها بيسمارك قهرمان نيچه شد؛ در آن اراده قدرت مجسم، اخلاقي بود كه از خير و شر فراتر ميرفت؛ نمونهاي بود براي موجودات فوق بشر.
پيشنهاد ميكند كه اصول باستاني حكومت احيا شوند و در سياست هاي معاصر به كار روند. او فلسفه سياسي خود را از تاريخ اقتباس نميكند، بلكه از تاريخ وقايعي را ميبرگزيند كه مؤيد تجربه و فكر او هستند. و گاه به طرزي عجولانه استدلالات خويش را بر افسانه مبتني ميسازد.
ما اينجا به يك طرز فكر جديد برميخوريم؛ ماكياولي كليسا را نه به خاطر حفظ قدرت دنيويش، بل براي آن محكوم ميكند كه تمام منابع خود را براي آوردن ايتاليا در زير يك حكومت سياسي به كار نبردهاست. از اين رو ماكياولي، سزار را ستود، زيرا به گمان خود، در آن جوان بيرحم احتمال و نويد يك ايتالياي متحد را ميديد؛
در نتيجه عدم اتحادي كه دو قرن طول كشيده بود، ايتاليا به چنان ضعف مادي و انحطاط اجتماعي گرفتار شده بود كه حال ( طبق بحث ماكياولي ) فقط اقدامات شديد ميتوانست آن را نجات دهد. تنها چاره آن بود كه وحدت را با تمام حيلههاي كشورداري، و با جنگ، به آنها تحميل كرد. تنها يك ديكتاتور بيرحم ميتوانست چنان كند كسي كه به وجدان خويش اجازه ندهد او را بترساند، بلكه با دستي آهنين بكوبد و بگذارد تا آن هدف عالي وسايلي را كه براي انجامش به كار رفتهاند توجيه كند.
شيوة كتاب شهريار ماکیاولی قديمي بود: اما از جهت مضمون كاملاً انقلابي بود! بهرهمندی فرمانروا از حمايت مردم تا حدي ضروري است. اما اگر فرمانروايي بايد ميان ترس بدون عشق مردم از او، علاقة توأم با ترس مردم به او، يكي را انتخاب كند؛ بايد عشق را فدا كند.
فيلسوفان تقريباً به اتفاق کتاب او را محكوم ساخته و سياستمداران دستورهاي آن را بهكار بستهاند. .. اين تعليمات البته براي بيشتر فرمانروايان چيز تازهاي نبودند، جزآنكه به طرزي نابخردانه اسرار صنفي آنان را فاش كرده بودند.... فرانسيس بيكن با لحني بخشايشگرانه چنين نوشت: ما از ماكياولي و نويسندگان نظير او بايد سپاسگزار باشيم كه بصراحت و بدون هيچگونه پردهپوشي نشان دادهاند مردم به چه كارهايي عادت دارند، نه اينكه چه كارهايي بايد بكنند.
قضاوت هگل هوشمندانه و سخاوتمندانه بود: « شهريار »، همچون كتابي كه شامل فجيع ترين ظلم ها باشد، غالباً با وحشت به دور افكنده شده است؛ زيرا آن وسايل شامل بي پرواترين شدت عمل و انواع فريب ها و آدمكشي ها و نظاير آنهاست؛ با اين حال، بايد اذعان كنيم كه آن جباراني كه ميبايست منكوب شوند، بههيچ طرز ديگري قابل سركوبي نبودند.
ماكياولي نماينده مبارزه نهايي يك شرك احيا شده با يك مسيحيت ضعيف شده است.. تنها فضايل مورد احترام، فضايل روم مشرك است ( شجاعت، طاقت، اعتماد به نفس، و هوشمندي )؛ .... فضايلي كه مورد تحقير ماكياولي بودند به ايجاد جوامع منظم و صلح جو توجه داشتند، و آنهايي را كه ماكياولي ميستود ( و، نظير نيچه، خود او فاقد آنها بود) هدفشان تأسيس كشورهاي نيرومند و جنگ طلب و ايجاد ديكتاتورهايي بود كه بتوانند ميليون ها نفر را بكشند تا يگانگي به وجود آورند و كره زمين را براي توسعه فرمانروايي خود به خاك و خون بكشند.
او خير فرمانروا را با خير ملت خلط ميكرد، درباره حفظ قدرت بسيار ميانديشيد، كمتر به تكاليف آن فكر ميكرد، و هرگز فساد پذيري قدرت را در نظر نميگرفت. بر رقابت انگيزنده و باروري فرهنگي شهرهاي ايتاليا ديده ميبست و به هنر باشكوه زمان خود، بسيار كماعتنا بود.
در دو قرن از شورش عقلي در ايتاليا، از پترارك تا ماكياولي، مشاهده ميكنيم كه اساس و عنصر آن فقط در كاهش دلبستگي به دنياي ديگر و افزايش علاقه به زندگي بود. مردم از كشف يك تمدن مشركانه ( كه در آن شارمندان از گناه اصلي يا مجازات دوزخ مضطرب نبودند و محركات طبيعي به عنوان عناصر قابل بخشش در يك جامعه پر جنب و جوش پذيرفته شده بودند ) شاد بودند. رياضتكشي، كفنفس، و حس گناه قوت خود را از دست داده و، در طبقات عالي، معني خود را تقريباً گم كرده بودند؛ و خود راهبان و كشيشان و پاپها، به جاي نشان مسيح، در طلب لذات دنيوي بودند. قيود سنت و اطاعت از مقامات مذهبي گسسته، و وزن سازمان عظيم كليسا در افكار و مقاصد مردم سبك تر شده بود. زندگي برون گراتر شده و، بسيار كسان را از ترسها و تشويش هايي كه اذهان قرون وسطايي را تيره كرده بودند ميرهاند.
عقل عنان گسسته، با شوق وافر، هرصحنهاي را، به جز حيطه علم، جولانگاه خود ساخته بود: سرشاري آزادي هنوز چندان با نظم تجربه و حوصله تحقيق هم عنان نبود؛ اين هم عناني در دوران سازنده پس از آزادي حاصل شد. در همان اوان، در ميان فرهيختگان، اعمال دينداري جا را براي پرستش خرد و نبوغ باز كرد؛ ايمان به بقاي روح به جستجوي شهرت پايدار تبديل شد. آرمان هاي مشركانهاي مانند بخت، سرنوشت، و طبيعت به قلمرو تصور مسيحيت از خدا تجاوز كرده بودند.
براي همه اينها ميبايست بهايي پرداخته شود. آزادي مشعشع ذهن، تضمينات فوق طبيعي اخلاق را ضعيف كرده، و اصول ديگري هم يافت نشده بود كه جاي آن را بگيرد. نتيجه اين وضع عبارت بود از ارتكاب منهيات، ميدان دادن به غرايز و تمايلات، وفور شادمانه بداخلاقي – بدان حد كه فكر را آزاد كرده، و رشتة اخلاقيات را گسسته بودند، نظيرش در تاريخ ديده نشده بود.
دانشپژوهي فداكارانه، ( كه رستاخيز ادبيات و فلسفه كلاسيك را موجب شد )، بيشتر كار ايتاليا بود. در آن كشور بود كه نخست ادبيات جديد بهوجود آمد؛ گرچه هيچ يك از نويسندگان ايتاليايي زمان نميتوانستند با اراسموس يا شكسپير برابري كنند، خود اراسموس آرزوي آهنگ آزاد ايتالياي رنسانس را ميكرد، و انگلستان دوره اليزابت بذرگل شكوفان خود را مرهون ايتاليا – انگليسيان ايتاليايي مآب- ميدانست. آريوستو و ساناتسارو سرمشق اسپنسر و سيدني بودند، و ماكياولي و كاستيليونه سرمشق انگلستان دوره اليزابت و جيمز اول. معلوم نيست كه اگر پومپوناتتسي و ماكياولي، و تلزيو و برونو راه را با عرق و خون خود باز نكرده بودند، بيكن و دكارت ميتوانستند آثار خودرا به وجود آورند.
فلسفه سرد و اصالت آميخته با انديشه آثارشان، تحتالشعاع دامنه غني تري از بغرنجي، قدرت، و جانداري گرم رنگ، ( كه در هنر تصويري شان وجود دارد ) قرار ميگيرد.... رنسانس گرچه قرون وسطایی نبود اما مدرن هم نیست و بیشتر به دوره یونان شباهت دارد.
رنسانس، با بازخواندن فرهنگ كلاسيك، به حكومت هزار ساله ذهن شرقي در اروپا پايان داد. از ايتاليا، از صد راه، مژده آزادي بزرگ از كوه ها و درياها گذشت و به اروپا رسيد. ... جريان افكار، اخلاق، و هنر به مدت يك قرن از ايتاليا بهسوي اروپا همچنان روان بود. از سال 1500 تا 1600، تمام اروپا، ايتاليا را مادر و پرستار تمدن و علم و هنر و علوم انساني جديد دانست؛
براي مدتي كشمكش هاي اصلاح ديني بر نفوذ رنسانس چيره شد و آن را پوشاند؛ در سراسر يك قرن خونين، مردان براي آزادي و ايمان و عبادت ( به ميل خود، يا به خرسندي شاهان شان، ) جنگيدند؛ و صداي خرد چنين مينمود كه با برخورد ايمان هاي مبارز خاموش شده است. اما بر روي هم ساكت نبود؛ حتي در آن محيط وحشتناك، مرداني مانند اراسموس، بيكن، و دكارت آن صدا را دليرانه منعكس ساختند و صلاي نو و نيرومندتري در دادند؛ اسپينوزا فورمول جادويي براي آن يافت؛ و در قرن هجدهم روح رنسانس ايتاليا در روشنگري فرانسه از نو زاد. از ولتر و گيبن تا گوته و هاينه، تا هوگو و فلوبر، تا تن و آناتول فرانس، اين پيچ و تاب همچنان در ميان انقلاب و ضد انقلاب، و پيشرفت و ارتجاع ادامه يافت، بهنوعي زنده از جنگ رست، و صبورانه، صلح را نجات بخشيد. امروز در جهان، ارواح مهذب و نيرومندي ( كه در كشور فكر دوستان صميمی اند ) وجود دارند كه از اين ميراث آزادي فكري، حساسيت زیبایی شناسی، و تفاهم دوستانه و مشفقانه تغذيه ميكنند؛ غم هاي زندگي را به آن ميبخشايند و خوشي هاي حس، ذهن، و روح را در بر ميگيرند؛ و همواره در قلب خود، در ميان آواهاي نفرت و غرش توپها، آواي دلانگيز رنسانس را ميشنوند.
خلاصه ای از تاریخ تمدن