رنسانس دوره موفقیت های بزرگی در زمینه فلسفه نبود اما این دوره کارهایی صورت داد که مقدمات عظمت قرن 17 را فراهم ساخت: اولا دستگاه فلسفه مدرسی را که بصورت غل و زنجیر فکری درآمده بود درهم شکست. و مطالعه فلسفه افلاطون را احیا کرد و بدینوسیله حداقل آن اندازه استقلال فکری را واجب آورد که لازمه انتخاب میان افلاطون و ارسطو است. در مورد هر دو این فلاسفه، رنسانس اطلاعات مستقیم و اصیلی بدست داد ( که از لفاظی ظاهری نوافلاطونیان و شارحان عرب مبرا بود ). و مهم تر از اینها، رنسانس فعالیت فکری را بعنوان یک کار لذت بخش اجتماعی تشویق کرد و نه بعنوان تفکر محدود و محبوس ( که هدفی جز حفظ یک مذهب معین نداشته باشد ).

قرار دادن افلاطون بجای ارسطوی دوره مدرسی در نتیجه تماس با اندیشمندان بیزانسی تسریع شد.... اما اومانیست های این دوره چنان سرگرم تحصیل علم و معرفت از دوران قدیم بودند که فرصت ابداعی در فلسفه نداشتند..... رنسانس یک نهضت توده ای نبود بلکه نهضتی بود در میان عده محدودی از فضلا و هنرمندان که از طرف حامیان آزاد اندیش تشویق می شد..... اومانیست ها نمی توانستند که اصلاحات دینی را آغاز کنند زیرا بدلیل منافعی که از کلیسا دریافت می کردند و اینکه نمی توانستند حد وسطی میان اعتقاد تام و آزاد اندیشی پیدا کنند. وضعیتی همانند لوتر برایشان غیرممکن بود زیرا آن علاقه قرون وسطایی را نسبت به حکمت الهی نداشتند..... اکثر آنها عقاید خرافی قدیمی را حفظ کرده بودند و جادو و جنبل و ستاره بینی ممکن بود بد باشد اما غیرممکن انگاشته نمی شد. بی اعتقادی ایتالیاییان به کلیسای کاتولیک در رنسانس صرفا جنبه فکری داشت و منجر به ایجاد یک نهضت توده ای به ضد کلیسا نشد.

رنسانس، مردم درس خوانده را از محدودیت فرهنگ قرون وسطایی رهایی بخشید و با احیای علم و آگاهی نسبت به یونان، چنان محیط فکری پدید آورد که در آن بار دیگر ممکن شد که با موفقیت های یونانیان رقابت شود و نبوغ فردی با چنان آزادی شکوفان گردد.

در نخستين نظر، رنسانس ايتاليا ظاهراً از حيث فلسفه بارور نمي‏نمايد. محصول آن را نمي‏توان با فلسفه مدرسي فرانسه ( از آبلار تا آكويناس )، مقايسه كرد، تا چه‏ رسد به مدرسه آتن. مشهورترين نام در فلسفه رنسانس برونو است و جز او فقط ناتتسي را مي‏توان نام برد.

اومانيست ها دنياي فلسفه يوناني را كشف، و آن را بدقت افشا كردند، و به اين ترتيب انقلاب فلسفي را قوام دادند؛ اما آنان زرنگ تر از آن بودند كه عقايد خود را صريحاً ابراز دارند. استادان فلسفه دانشگاه به سنت مدرسي بسيار پايبند بودند: .... در بسياري از دانشكده‏ها فلسفه مدرسي هنوز قوت داشت و با نزديك شدن مرگ خود سرسخت‏تر شده بود. مسائل كهن قرون وسطايي به طرق بحث قرون وسطايي با كوشش بسيار، و در نشريات غرورآميز اعضاي دانشكده‏ها، مورد تجديد نظر قرار مي‏گرفت.

دو عنصر براي احياي فلسفه وارد عرصه شدند: كشمكش ميان افلاطونيان و ارسطوييان، و انشعاب ارسطوييان به اصيل آيينان و پيروان ابن رشد. .... اومانيست ها بيشتر افلاطوني بودند، و از شراب « مكالمات »، اثر افلاطون، لاجرعه مي‏نوشيدند، و به‏اشكال مي‏فهميدند كه مردم چگونه مي‏توانند منطق خشك، ارغنون ناتوان، و روش ميانه سنگين ارسطوي مدبر و محتاط را تحمل كنند. اما اين افلاطونيان تصميم داشتند كه مسيحي بمانند، و به همين سبب بود كه فيچينو، نماينده آنان، عمر خود را وقف سازش دادن آن دو منظومه فكري كرد. به اين منظور، او به مطالعات وسيعي دست زد، و چندان دور رفت كه به زردشت و كنفوسيوس رسيد. وقتي كه به فلوطين رسيد پنداشت كه آن رشته ابريشمين را، كه موجب بسته شدن افلاطون به مسيح خواهد بود، در رازوري نوافلاطوني يافته است. كوشيد تا اين تركيب را در الاهيات افلاطوني خود به مخلوط آشفته‏اي از اصالت آيين، علوم غريبه، و هلنيسم تبديل كند، و با ترديد به يك نتيجه همه‏ خدايي يا وحدت وجودي رسيد و گفت كه خداوند روح‏ جهان است. اين آيين فلسفه لورنتسو و محفل او شد، و فلسفه آكادمي هاي افلاطوني رم، ناپل، و جاهاي ديگر گرديد؛ از ناپل به برونو رسيد؛ از برونو به اسپينوزا، و از اسپينوزا به هگل منتقل شد، و هنوز هم زنده است.

ابن رشد سهمگين، ( آن غول فلسفه عرب كه هنر ايتاليا از مدتها پيش او را زير پاي قديس توماس انداخته بود )، چنان رقيب فعالي براي تسلط بر ارسطوييان بود كه هم بولونيا و هم پادوا از زندقه او به خشم آمده بودند..... معمولا شكاكان مي‏كوشيدند تا دستگاه تفتيش افكار را با تمييز ميان دو نوع حقيقت ( همانند ابن‏رشد ) تسكين دهند. آنان چنين احتجاج مي‏كردند كه يك قضيه ممكن است در فلسفه از استدلال رد شود، حال آنكه از لحاظ ايمان مي‏تواند، به موجب كتاب مقدس يا فتواي كليسا، پذيرفته شود.  

پومپوناتتسي، اعجوبه كوته قامت فلسفه رنسانس، مردي بود كه زندگي و فكر را بسيار جدي مي‏گيرد. ... حكمت همواره تجسم مجدد يا پژواك صوتي است، زيرا در ميان هزاران نوع و طي هزاران نسل از اشتباه، به يك حال باقي مي‏ماند.... همواره درباره ارسطو سخنراني مي‏كرد، و خاضعانه خود را با استاد خويش، مقايسه مي‏كرد. .... روش هاي او گاه بسيار حقير و ظاهراً تابع يك حجت مرده‏اند، اما چون كليسا به تبع آكويناس ادعا كرد كه آيين او همانا آيين ارسطو است، ممكن است چنين احساس كرده باشد كه اثبات هر بدعتي به عنوان يك آيين واقعاً ارسطويي، اگر موجب زنده سوزاندن اثبات كننده نباشد، دست كم به نحوي خشم اصيل آيينان را برخواهد انگيخت.

 اثر بزرگ خود را به نام در بقاي نقش، منتشر كرد. .... آن كتاب گرفتار طوفان شد. راهبان فرقه فرانسيسيان دوج ونيز را واداشتند تا به سوزاندن تمام نسخه‏هاي قابل تحصيل آن فرمان دهد..... در دو كتاب دیگر نبرد شكاكانه خود را دنبال كرد. در درباره اوراد بسياري از نمودهايي را كه تصور مي‏رفت فوق‏طبيعي باشند به علل طبيعي تحويل كرد. .... قسمت زيادي از طالع‏بيني را قبول مي‏كند که نه تنها زندگي هاي مردم بلكه تمام نظامات انساني، از جمله تمامي اديان، طبق تأثيرات آسماني، راه تعالي يا انحطاط مي‏پيمايند. اين امر حتي درباره مسيحيت هم‏صدق مي‏كند. وی مي‏گويد كه در حال حاضر نشانه‏هايي از مرگ مسيحيت پديدار است. اما، همچون فردي مسيحي، فوراً اين نظريه را به منزله امري سخيف رد مي‏كند..... آخرين كتابش، به نام درباره سرنوشت، بيشتر با سنت دين منطبق است، زيرا دفاعي است از اراده آزاد. ... با غروري پرهيزگارانه معتقد بود كه پاداش فضيلت خود فضيلت است نه يك بهشت پس از مرگ، اما معترف بود به اينكه مردم را مي‏توان فقط با بيم و اميد فوق طبيعي به سوي تقوا سوق داد. و مانند افلاطون القاي افسانه‏ها را، در صورت توانايي آنها بر جلوگيري از شرارت انسان، توجيه كرد.

مي‏انديشيد كه بيشتر مردم فكراً چنان خام و اخلاقاً چنان ددمنش اند كه بايد چون كودكان يا عليلان با آنان رفتار شود. صلاح نيست كه اصول فلسفي به آنان تعليم گردد.... در لحظات ضعيف تري از زندگي خود، حدود باريك خرد انسان و بيهودگي محترمانه فلسفه مابعدالطبيعه را تشخيص داد. ... او شكاكيتي را كه به مدت دو قرن بر مباني ايمان مسيحي حمله مي‏كرد به شكل فلسفي درآورد.

عواملی که در اواخر قرن پانزدهم و اوايل قرن شانزدهم طبقات متوسط و عالي ايتاليا را شكاك ترين مردم اروپا ساختند:‌ شكست جنگ هاي صليبي؛ نشر عقايد اسلامي از طريق جنگ هاي صليبي، تجارت، و فلسفه عرب؛ انتقال دستگاه پاپ به آوينيون و شقاق مضحك آن؛ كشف يك دنياي يوناني - رومي انباشته از مردان خردمند و هنرهاي بزرگ و در عين حال فاقد كتاب مقدس يا كليسا؛ گسترش فرهنگ و رهايي روزافزون آن از مراقبت كليسا؛ فساد اخلاقي و جهانگرايي روحانيان، حتي پاپ ها، ( كه بي‏اعتقادي خصوصي خود را در ايماني كه علناً ابراز مي‏داشتند ظاهر مي‏ساختند )؛ استفاده آنان از مفهوم اعراف براي گردآوري ثروت جهت اجراي مقاصد خويش؛ عكس‏العمل افزايش طبقات بازرگان و ثروتمند در برابر سلطه كليسا؛ و تبديل كليسا از يك سازمان ديني به يك قدرت سياسي غير روحاني.

از شعر پوليتسيانو و پولچي و فلسفه فيچينو آشكار است كه محفل لورنتسو هيچ ايمان واقعي به زندگي اخروي نداشت؛ و عاطفه فرارا در تمسخري نمايان است كه آريوستو از دوزخ وحشتناك دانته مي‏كند. تقريباً نيمي از ادبيات رنسانس ضد روحاني است. بسياري از سركردگان نظامي آشكارا خداناشناس بودند؛ درباريان بسيار كمتر پايبند دين بودند تا روسپيان؛ و يك شك مؤدبانه نشانه و مقتضاي خصلت مرد راد منش بود. پترارك متأسف بود از اينكه در ذهن بسياري از دانشمندان رجحان دادن دين مسيح بر فلسفه شرك ‏آميز نشانه جهل محسوب مي‏شد.

اراسموس از اينكه در رم مباني ايمان مسيحي در ميان كاردينال ها مورد بحث بدبينانه است متحير بود. .... طبقات پايين ايمان خود را نگاه مي‏داشتند؛ هزاران كس كه به وعظ هاي ساوونارولا گوش مي‏كردند مي‏بايست مؤمن بوده باشند؛ و زندگي كولونا نشان مي‏دهد كه تقوا مي‏توانست بر تربيت فايق آيد. اما روح ايمان بزرگ با تيرهاي شك سوراخ شده، و شكوه افسانه قرون ‏وسطي با طلاي انباشته آن كدر گشته بود.

– گويتچارديني

ذهن گويتچارديني سرخوردگي بدبينانه آن زمانها را به‏طور خلاصه تشريح مي‏كند. ذهن او يكي از تيزترين اذهان عصر بود، اما همچون نورافكني كه با شعاع خود آسمانها را مي‏كاود متفحص، و محصول آن صادقانه بود.

در ده ‏جلد شاهكارش را، كه تاريخ ايتاليا ناميده مي‏شد، تأليف كرد.... سبكش باشكوه، و پيرو نثر بديع ‏گيبن است. ... اين نخستين تاريخي است كه نظام سياسي اروپا را يكجا و به هم پيوسته بررسي مي‏كند. ... اثر او بسيار دقيق تر و قابل اعتمادتر از اثر ماكياولي است. .... اين تاريخ حجيم، و كتاب ارجمند تاريخ فلورانس، او را بزرگترين مورخ قرن شانزدهم مي‏سازد.

او، از لحاظ يك مرد دنيوي، كوشش هاي فيلسوفان را براي شناخت جهان جدي نگرفت..... فردي بود از هزاران تن مردم ايتالياي رنسانس كه هيچ‏گونه ايماني نداشتند، نغمه دلنواز مسيحيت را فراموش كرده بودند، به تهي بودن سياست پي برده بودند، انتظار يك كشور آرماني را نمي‏كشيدند، هيچ رؤياي خوشي نمي‏ديدند، و در حالي كه موج سهمگيني از جنگ و بربريت بر ايتاليا جاري شده بود، خود را كنار كشيده بودند؛ پيرمردان غم زده‏اي بودند كه فكرشان آزاد شده و اميدشان بر باد رفته بود؛ بسيار دير به اين كشف رسيده بودند كه وقتي اسطوره بميرد، فقط قدرت آزاد مي‏شود.

ادامه دارد