انقلاب و عكس‏العمل:

ادبيات آلماني در عصر ناپلئون تحت تأثير عوامل چندي قرار گرفت: سركشي طبيعي جوانان؛ امواج باقيمانده اشتورم اوند درانگ ( غوغا و تلاش )؛ بازتاب هاي اشعار رمانتيك انگليسي و رمان هاي ريچاردسن؛ سنت هاي كلاسيك در آثار لسينگ و نوشته‏هاي متأخر گوته؛ شورش موفقيتآميز مستعمرات انگليس در امريكا؛ كفر و الحاد عصر روشنگري در فرانسه؛ و، بيش از همه، تأثير روزانه انقلاب كبير؛ و، سرانجام، ترقي و سقوط هيجان‏انگيز ناپلئون.

بسياري از آلماني هاي تحصيل كرده آثار ولتر، ديدرو، وروسو را خوانده و عده كمتري طنز نيشدار هلوسيوس، هولباخ، و لامتري را احساس كرده بودند. اصحاب داير‌ه ‏المعارف فرانسه در تربيت فرمانروايان مؤثر بودند؛ و همين كافي بود كه تأثير خود را در تمدن آلمان به جاي نهاده باشند. در آغاز چنين به نظر مي‏رسيد كه انقلاب فرانسه، تكامل منطقي فلسفه عصر روشنگري است: پايان سعادت‏آميز براي فئوداليسم و امتيازات طبقاتي؛ اعلام پرشور حقوق جهاني بشر، آزادي نيروبخش نطق، مطبوعات، مذهب، رفتار، و افكار.  

از اين رو، سازندگان ذهن و ادبيات آلمان از انقلاب كبير فرانسه طي سه سال نخست آن استقبال كردند. و آن را به عنوان طليعه عصري كه مدت ها با كمال اشتياق منتظر آن بودند مورد ستايش قرار دادند. كشاورزان عليه خاندان فئودال خود سر به شورش برداشتند. و از انقلاب كبير به منزله طغيان پيشه‏وران عليه اشراف گستاخ ستايش كرد.... دانشمندان، روزنامه‏نويسان، شاعران، و فيلسوفان سرود ستايش سردادند. و همگي از انقلاب كبير فرانسه به تمجيد پرداختند. ... همه جا، حتي در رده خانواده‏هاي سلطنتي آلمان طي يك دوره پرشور از فرانسه انقلابي ستايش به عمل مي‏آورد. در آن هيجان و سرمستي، ادبيات آلماني، پس از آنكه مدت ها از كشمكش مذهبي آسوده بود، انقلاب كبير را جزء پيروزي هاي فردريك دانست و طي سي سال (1770-1800) به چنان نيرو و تنوع و درخشندگي دست يافت كه با ادبيات پخته انگليس و فرانسه به رقابت پرداخت.

آن رستاخيز، كه از لحاظ سرعت شگفت‏انگيز بود، در تهييج آلمان ها جهت برانداختن يوغ فرانسويان اثر بخشيد، و آن كشور را از لحاظ سياست، صنعت، علم، و فلسفه وارد غني ترين عصر تاريخ خود كرد. ... بديهي است كه آن حالت پرنشاط ديري نپاييد. اخباري در مورد حمله به قصر شاهي، قتل عام هاي سپتامبر و دوره وحشت، حبس و اعدام پادشاه و ملكه رسيد. سپس موضوع اشغال ايالات آلمان به دست فرانسويان، سربازگيري و افزايش ميزان ماليات ها جهت حفظ امپراطوري و هزينه جنگي آزادي رو به گسترش دركار آمد. روز به روز شور و هيجان آلمان ها براي انقلاب فرانسه رو به كاهش مي‏نهاد، و مدافعان آن يكي پس از ديگري ( غير از كانت ) به صورت شكاكان سرخورده و بعضي از آنها به صورت دشمنان خشمگين در مي‏آمدند.

وايمار

نوابغي كه به آرايش يك صورت فلكي در دربار وايمار درآمده بودند، در طي تأثيرات زيان بخش انقلاب كبير فرانسه و ناپلئون، به منزله پناهگاهي فرهنگي براي هوشمندان آلمان به شمار مي‏رفتند.... پس از اعدام ملكه با گيوتين، انقلاب را به منزله سقوط بي رحمانه كمال مطلوب انساني دانستند.  

شيلر پس از ماجراهاي شورانگيزي در زمينه‌هاي درام، شعر، تاريخ، و فلسفه در 1795 به وايمار آمده بود. وي كه مانند رمانتيك ها از قوه تصور و تخيل استفاده مي‏كرد، به طور دردناكي حساس بود؛ و با اظهار علاقه شديد به روسو، نسبت به استبداد و ستمگري سياسي واكنش نشان داد، و نمايشنامه‏اي انقلابي نوشت. ... سومين نمايشنامه وي به نام توطئه و عشق  انقلابي تر بود؛ فساد و افراط و حفظ ب يرحمانه امتيازات ناشايست را نشان مي‏داد؛ و از زندگي بارور و پايدار و صبورانه بورژوازي آلمان تمجيد مي‏كرد. در دون كارلوس كه بهترين نمايشنامه او قبل از انقلاب است، بيش از آنچه از خشم و غضب مستمندان مدد گيرد، از اشرافي كه احتمالا قدرت را در دست داشتند كمك مي‏گرفت.

شيلر پس از گذشتن از جواني و رسيدن به اواسط عمر، طبعاً از راديكاليسم به ليبراليسم گراييد. در يونان باستان، غور و تعمق كرد؛ و فكرش بر اثر نمايشنامههاي آن عميق تر شد. نوشته‏هاي كانت را خواند، و شعر خود را با فلسفه ملال‏انگيز ساخت.... مكاتبات او با گوته، براي هر دو سودمند بود: به قريحه شاعري گوته كمك كرد تا، علاوه بر نثر نويسي اداري و رعايت مقتضيات محافظه‏ كارانه براي پيشرفت، ذهن و قوه تصور خود را پرورش دهد؛ و به شيلر نيز آموخت تا درك كند كه طبيعت بشر در ضمن تاريخ چندان تغيير نكرده است كه انقلاباتي سياسي به سود مستمندان برپا كند.

گوته با آنكه از لحاظ نقد و مشرب در سبك كلاسيك، متعهد و استوار بود، گرايش هايي رمانتيك نيز از او ديده شده است. بخش اول فاوست حاكي از داستان عشقي و نيز يك نمايش اخلاقي قرون وسطايي بود؛ و به نظر مي‏آمد كه كتاب ازدواج انتخابي، فرياد روزافزون نسلي جديد را توجيه مي‏كند كه در ازدواج، كشش و محبت متقابل را بر وابستگي هاي مالي ( كه، بر حسب سنت، به وسيله پدر و مادر مورد توجه قرار مي‏گرفت )، يا پيوندهاي قانوني و شرعي مقدم مي‏شمارند.

بررسي او درباره هنر باستاني ايتاليا، علاقه روزافزون او به علم، مطالعه آثار اسپينوزا، و نيروي جسماني رو به زوال او باعث آن شد كه نسبت به امور داوري سنجيده ‏تر شود و نظريه وسيع تري پيدا كند. اين تغيير در شرحي كه درباره زندگينامه‏اي كه از خود نوشته است به چشم مي‏خورد؛ وي در اين اثر قهرمانش را با واقعيت قابل توجهي مي‏نگرد.

آلمان رمانتيك كه ( بر اثر واكنرودر و نوواليس عاطفي و احساساتي، شلگل‏هاي طرفدار عشق آزاد، هولدرلين ديوانه، و كلايست طرفدار خودكشي و قتل از روي ترحم ) به هيجان آمده بود از انتقاد رو به ازدياد او از انقلاب فرانسه خشمگين شد، و به دشواري دريافت كه وي طبقه حاكمه را نيز به باد انتقاد گرفته است. در طي جنگ رهايي‏ بخش آلمان، گوته به دشواري توانست از ناپلئون و فرانسويان اظهار تنفر كند.

نسل معاصر او در آلمان هرگز او را نبخشيد و بندرت آثارش را خواند؛ شيلر را بالاتر از او دانست. و كوتسبو را بر هر دو ترجيح داد. نمايشنامه‏هاي گوته بندرت در وايمار بر روي صحنه مي‏آمد، ... با وجود اين، لرد بايرن، مارينو فاليرو را به او اهدا كرد، .... وي تاب خواندن كانت را نداشت، ولي عاقل ترين مرد عصر خود بود.

 صحنه ادبي

در آلمان به طرزي بي سابقه روزنامه، مجله، و كتاب نوشته، چاپ، و منتشر مي‏شد.... و زنفلدر در مونيخ تصادفاً چاپ سنگي را اختراع كرد.... روزنامه‏هاي متعدد، كوچك، وابسته و تحت سانسور بودند. .... تعداد ناشران زياد بود. نمايش سالانه محصولات آنها بازار كتاب لايپزيگ را به صورت رويداد ادبي سال در مي‏آورد.

يك طبقه مخصوص از نويسندگان، بحث هايي كاملا عالمانه مطرح مي‏كردند، و در مسائل عصر، نفوذ گسترده‏اي به دست مي‏آوردند.... گنتس نبردي ادبي عليه عقايد افراطي نظير حقوق بشر، آزادي و برابري، حاكميت ملي، و آزادي مطبوعات آغاز كرد. .... و به صورت فصيح ترين و شيوا ترين گوينده‏اي درآمد كه پادشاه پروس را به ايجاد جنگي صليبي عليه ناپلئون برانگيخت، .... و با اين عقيده درگذشت كه به مصالح بشر خوب خدمت كرده است.

گورس، روحي حساس تر، نيمه ايتاليايي و سراپا احساس و عاطفه بود، و براي اظهار وجود در عرصه ناهمواري كه صاحبان سلاح قلم در آن تاخت و تاز مي‏كردند آمادگي چنداني نداشت. .... تصديق مي‏كرد كه ناپلئون با به دست گرفتن زمام امور دولت فرانسه به انقلاب پايان بخشيده است، ولي خود ناپلئون اشتهايي خطرناك براي قدرت دارد.  

ادبيات منثور، تحت تسلط رمانتيك ها بود، ولي يك نويسنده خارج از قلمرو آنان بود، و به صورتي غير قابل تعريف و منحصر به فرد ماند. اين شخص ژان پول ريشتر بود .... رمان هسپروس موفقيت چشمگيري داشت ... و داستان چهار جلدي خود را تحت عنوان تيتان انتشار داد كه قهرمان واقعي آن انقلاب فرانسه بود.... ناپلئون را به منزله تجديد لازم نظم، بخوبي پذيرا شد؛ وي نمي‏توانست از ستودن اين جوان سي ساله، ( كه چيزي جز اراده آهنين و چشمان نافذ براي خم كردن قامت بلند زيردستان خود نداشت )، خودداري كند.  

كتابي درباره آموزش و پرورش تحت عنوان لوانا تأليف كرد كه به صورت يكي از آثار كلاسيك علم تربيت آزاد درآمد. تعدادي داستان و مقاله نوشت كه آميزه‏اي كه از هجو واقع پردازانه و احساس رمانتيك به كار مي‏برد باعث شد كه مردم آثار او را بيشتر از آثار گوته و شيلر بخوانند. ... شهرت او به عنوان يكي از نويسندگان برجسته آلمان در اروپا تا نيمه قرن نوزدهم باقي ماند؛ سپس به امريكا رسيد.

دو قصه پرداز ديگر خوانندگان بسياري پيدا كردند: هوفمان كه يكي از نادرترين افراد آلماني بود كه در چند موضوع تبحر داشت: تصوير مي‏كشيد؛ آهنگ مي‏ساخت و آن را رهبري مي‏كرد؛ اپرايي بر روي صحنه آورد و به وكالت دادگستري مي‏پرداخت؛ و قصه‏هايي مرموز و عاشقانه مي‏نوشت كه الهام بخش ژاك اوفنباك در تهيه افسانه هاي هوفمان شد.... شاميسو اگر از لحاظ ادبيات، يكتا نبود از لحاظ زندگي چنين صفتي را داشت. وي كه در خانواده‏اي اشرافي به دنيا آمده بود از برابر انقلاب گريخت؛ .... اشعار رمانتيك نيز مي‏سرود؛ هاينريش هاينه از اشعارش تمجيد كرد، و روبرت شومان براي مجموعه اشعار احساساتي او، تحت عنوان عشق زنان و زندگي، آهنگي ساخت.

در آلمان، شاعران بسياري وجود داشتند كه بسياري از آنان هنوز مورد علاقه آلمان ها هستند، ولي آنها همراه كلمات خود موسيقي و احساسي را مي‏آوردند كه انتقال آن كلمات را به زبان و سرزمين يا روزگار ديگر دشوار ميسازد.... در ميان آنها هولدرلين، شاعري قابل ترحم بود كه حساسيت شاعرانه‏اش براي سلامت عقلش زياد بود.... مانند كيتس كه معاصر او بود عاشق قهرمانان و الاهه‏هاي يونان باستان شد، و شروع به نوشتن شعري حماسي تحت عنوان هيپريون درباره يك فرد انقلابي يوناني كرد. و اشعاري را تحت عنوان مرگ امپدوكلس سرود كه جزو شاهكارهاي منظوم آلمان به شمار مي‏رود. ... خبرگان مقام ادبي او را بعد از گوته و شيلر محسوب مي‏دارند.

افراد بسيار ديگري در پهنه ادبيات جلوه‏گري كردند. كورنر كه به شيلر كمك هاي بسيار كرده بود، با قلم و شمشير وارد جنگ رهايي بخش عليه ناپلئون شد، .... هنگامي كه آتش آن انقلاب نيز خاموش شد، وي قريحه شاعري خود را در راه تورع به كاربرد..... آيشندورف اشعار غنايي ساده‏اي مانند درمرگ كودكم سرود كه هنوز ما را متأثر مي‏سازد. در اينجا حتي يك فرد شكاك خارجي مي‏تواند آهنگ آن را حس كند و در احساسات آن سهيم باشد، و به آرزوي او رشك ببرد.

 وجد رمانتيك

درخشان ترين نويسندگان اوج ترقي آلمان، كساني بودند كه مردم زمان خود را ( برای رهايي غريزه از خرد، و احساس از هوش، جواني از عصر، فرد از خانواده و دولت )، با نواها و فريادهاي خود به وحشت مي‏انداختند. و زبان و قلم آنان، در زمان نسل خود، به صورت زبانه‏هاي آتشيني بودند كه فلسفه‏ها و قيود اجتماعي خشك را طعمه حريق ميساختند، زيرا اين عوامل بود كه نفس را از لحاظ استفاده و عادت، تابو، دستورها و قوانين در زندان افكنده بود.

منبع شورش عبارت از خشمي طبيعي بود كه هر فرد بالغ و سرزنده ( از قيودي كه پدران و مادران، برادران، خواهران، آموزگاران، واعظان، پليس ها، استادان دستور زبان، اهل منطق، و معلمان اخلاق بر او تحميل مي‏كرد ) احساس مي‏كرد.... در اين هنگام انقلاب كبير فرانسه نيز به عصر غرورآميز و آزاد كننده روشنگري افزوده شد. تقسيمات اجتماعي از ميان رفت؛ خداونداني كه روزگاري قانون وضع مي‏كردند و مردم را به زور به اطاعت خود وامي‏داشتند در اين زمان مشغول فرار بودند، و هيچ سدي ميان طبقات و هيچ مترسك سنتي براي حفاظت قوانين بر جاي نگذاشتند. اينك هر فرد آزاد بود كه براي نيل به هر منصب يا قدرتي، با احتمال رفتن به زير تيغه گيوتين، به رقابت پردازد؛ درهاي مناصب بر روي استعدادها و افراد باز شد.

هرگز در تاريخ تمدن، فرد اين‏قدر آزادي نداشته بود: آزادي در انتخاب شغل، عمليات اقتصادي و بازرگاني، همسر، مذهب، دولت، و قوانين اخلاقي. اگر چيزي جز ذوات فردي وجود نداشته باشد، كشور، ارتش، كليسا و دانشگاه، چيزي جز توطئه‏هاي افراد ممتاز براي ترساندن و نظارت كردن، ساختن و از بين بردن، حكومت كردن و ماليات گرفتن، سوق دادن افراد تلقين شده، به كشتارگاه نخواهد بود. بندرت نبوغي مي‏تواند در تحت چنان قيودي به كمال برسد؛ و، با وجود اين، يك نبوغ به جمعي آموزگار، ژنرال، اسقف، پادشاه، يا صد فرد عادي نمي‏ارزد؟

 

اما اشخاص حساسي نيز بودند كه احساس مي‏كردند كه عقل، بهاي گزافي براي آزادي مطالبه كرده است. عقل بود كه به مذهب ديرين حمله برده بود؛ عقل بود كه به جاي اين رؤياي عالي، دسته‏اي وحشتناك از تودههايي را به راه انداخت كه بدون هدف به ويرانگري مي‏پرداختند؛ و باز هم عقل بود كه به جاي تصوير مردان و زناني كه روزانه در تماس با خداوند بودند منظره توده‏هاي انبوه زن و مردي را گذاشت كه هر روز، خودبهخود و از خود بيخود، به سوي مرگي دردناك، خواركننده، و تغييرناپذير حركت مي‏كردند.

مردم آلمان، كه روسو و ولتر را شناخته و آثار آنها را خوانده بودند، روسو را برگزيدند؛ اميل و هلوئيز را خوانده و آنها را درك و جذب كرده بودند، و بر ديكسيونر فلسفي و كانديد ولتر ترجيح مي‏دادند. شكسپير رمانتيك را، ( به پيروي از لسينگ ) بالاتر از راسين كلاسيك مي‏دانستند. كلاريسا هارلو، تريسترم شندي و « اوشن » اثر مكفرسن را بيشتر دوست مي‏داشتند تا اصحاب دايره ‏المعارف و زنان سالن دار فرانسه را؛ همچنين از رعايت قواعدي كه بوالو به عنوان قوانين سبك كلاسيك عرضه داشته بود سرباز مي‏زدند. و اينها با شور و هيجان و رسيدن به شرق و بي نهايت سازگاري نداشت.

رمانتيسم آلمان به حقيقت احترام مي‏گذاشت ولي به حقيقت علمي كه چهره زندگي را تيره مي‏ساخت ابراز بدگماني مي‏كرد. براي اساطير و افسانه‏ها محلي مناسب و دلپذير باقي مي‏ماند، همان افسانه‏ها و اساطيري كه كلمنس برنتانو و آخيم فون آرنيم، آنها را در بوق سحري بچه‏ها، و برادران گريم و در قصه‏هاي بچه‏ها گردآوري مي‏كردند. اين انعكاسات اجتماعي و فردي كودكي، قسمتي از روح آلماني هاي اصيل، و شايد قسمتي از نفس ناخودآگاه آنها، بود.

هرگاه منشأ آن ميراث قوه تخيل از انقلاب كبير فرانسه فراتر مي‏‏رفت و به آيين كاتوليك قرون وسطايي مي‏رسيد، روحيه قصه‏گويي آن را ( تا كليساهاي جامع كهن و ايمان بي‏چون و چرا و صنعتگران خوش مشربي كه آنها را برافراشته بودند ) دنبال مي‏كرد؛ همچنين روحيه قصه‏گويي آن را تا دعاها و سرودها و زنگ ها و دسته‏هاي نمايشي ( كه خدا را هر روز وارد زندگي بشر مي‏كردند و فرد خسته را به طرزي آرام بخش با ديگران محشور مي‏ساختند ) مي‏رسانيد؛ به قديساني كه زندگي آنها تقويم مسيحي را به صورت قصه حماسي مقدسي در مي‏آورد مي‏كشانيد؛ و، بالاخره، به مريم عذرا، ( كه عصمت عاقلانه دوشيزگان و فداكاري بانوان را در راه خانواده، ملت، و نژاد تقديس مي‏كرد ) مي‏پيوست. البته همه اينها به منزله تصاوير مبهم و پرشور از اعتقادات و وحشت هاي قرون وسطايي، از بدعت گذاردن مذهبي، و افراد و ارواح سرگردان بود؛ و بسياري از رمانتيك هاي آلمان را به اوج هيجان خود رسانيد، و بعضي از آنها را به آخرين درجه فرسودگي و توبه و به پاي محراب و به داخل آغوش گرم كليساي مادر كشانيد.

- صداهاي احساسات

سبك رمانتيك آلمان تقريباً در كليه سيماهاي زندگي ملت اثر گذاشت؛ در موسيقي ( به وسيله بتهوون، وبر، و مندلسون )؛ در رمان‏نويسي ( به وسيله هوفمان وتيك )؛ در فلسفه ( به وسيله فيشته و شلينگ )؛ در مذهب ( به وسيله شلاير ماخر ) و صدها تن ديگر كه تغيير مذهب دادند، ( مانند فردريش شلگل و مندلسون ).... پنج مرد ویژه، اين نهضت را در آلمان رهبري كردند؛ ( و نيز زنان رمانتيكي كه آنها را در عشق آزاد يا غير آزاد به دام افكندند، يا در مصاحبتي فرهنگي، از غرب به شرق آلمان با آنها سهيم بودند ): ...

در سرچشمه اين نهضت، واكنرودر، به پرتو ضعيفي تجلي مي‏كند. وي مردي بود نازك طبع و محجوب، ( ناراحت از حقيقت تعقل، كه به مذهب سخت پايبند بود ) که با هنر، خود را خوشبخت مي‏دانست. در قدرت تصور مفهوم ذهني و عمل هنرمند، نيروي آفرينشي تقريباً خداگونه مي‏ديد. مذهب خود را به صورت مقالات احترام‌آميزي درباره لئوناردو، رافائل، ميكلانژ، و دورر ابراز مي‏داشت. .... واكنرودر، مذهب راسيوناليسم ( خردگرايي ) لسينگ و كلاسيسيسم وينكلمان را به همان اندازه مسخره مي‏كرد كه نفوذ ناپذيري روح بورژوايي آلمانها را در برابر شور و وجد هنري.

دوستش تيك در بازي خطرناك احساس عليه عقل، و تصور عليه واقعيت، شركت جست. به اتفاق واكنرودر به بررسي نمايشنامه‏هاي زمان اليزابت و هنر دوره قرون وسطي پرداخت: و ( برخلاف واكنرودر )، داراي حس بذله گويي و استعداد نمايشنامه ‏نويسي بود، و احساس مي‏كرد كه زندگاني بازي خدايان است با شاهان و ملكه‏ها، اسقف ها و شهسواران، قصرها و كليساهاي جامع، و مهره‏هاي بي‏ارزش..... رماني در سه مجلد، تحت عنوان سرگذشت آقاي ويليام لوول انتشار داد. سبك اين اثر مانند سبك نامه ‏نگاري ريچارد سن است، و در آن با شرح جزئيات شهوت‌انگيز، سرگشتگي هاي جنسي و عقلاني جواني را بيان مي‏كند كه اصول اخلاقي مسيحي را با الاهيات مسيحي خالي از محتوا كرده بود، و از معرفت شناسي فيشته نتيجه مي‏گيرد كه نفس، تنها واقعيتي است كه به طور مستقيم بر ما معلوم مي‏شود و بايد حاكم بر اخلاق و متخصص قوانين باشد.... قصه كوتاهي منتشر ساخت به نام « اكهرت موطلايي » كه موجب تمجيد برادران شلگل شد.

نوواليس در مورد ادبيات، امتيازش آن بود كه از تباري اشرافي به دنيا آمده بود.... نوواليس از خود اثري برجاي نهاد تحت عنوان هاينريش فون اولتر دينگن كه اشتياق شديد او را براي آرامش مذهبي نشان مي‏داد. .... قرون وسطي را كمال مطلوب دانست ( حتي از دستگاه تفتيش عقايد دفاع كرد ) و معتقد بود كه براي كليسا عاقلانه‏تر و درستتر اين است كه در برابر پيشرفت علم ماده‌گرا و فلسفه دنيوي مقاومت كند؛ از اين جنبه، عصر روشنگري مانع غم‏انگيزي در راه روح اروپاييان بود.

برادران شلگل

آوگوست و فريدريش دو برادر جالب توجه بودند: از لحاظ اخلاق و عشق متفاوت، و از لحاظ تحصيل وعقيده متضاد بودند، ولي در مورد زبان سانسكريت و علم فقه‏اللغه با يكديگر متحد شدند. ... آوگوست براثر سخنراني ها و شخصيت كريستيان هاينه، مترجم آثار ويرژيل، مجذوب بررسي در تحريف كلمات، و همچنين، مترجم آثار شكسپير و شيفته معلومات عصر اليزابت شد.

فريدريش به طرف ادبيات و هنر و فلسفه گرايش يافت، و بسرعت به مرحله پختگي رسيد. ... رماني تحت عنوان لوسينده انتشار داد كه به صورت پرچم سرخي درآمد و حمله را به عقايد كهن و تابلوهاي مزاحم آغاز كرد. آن اثر از لحاظ تئوري ( مانند دفاع شلي ) استمدادي بود از شعر به عنوان ترجمان و هادي زندگي.

آوگوست تا آن زمان مشهورترين سخنور اروپا بود، و ترجمه‏هاي جالبي از آثار شكسپير به عمل آورده بود؛ اين ترجمه‏ها به حدي عالي و ممتاز بود كه آن نويسنده بزرگ عصر اليزابت در آلمان هم همان محبوبيتي را يافت كه در انگلستان داشت. آوگوست را اگرچه مؤسس مكتب رمانتيك در آلمان دانسته بودند، بسياري از خصوصيات ذهن، فكر، و اخلاق دوره كلاسيك را داشت، از جمله: نظم، وضوح، تناسب، اعتدال، و پيشرفتي دائمي به سوي هدفي معين.... سخنراني هاي او تحت عنوان درباره ادبيات درامي، داراي همان صفات و خصوصيات كلاسيك است؛ و آنچه درباره شكسپير گفته پر از تفسيرات روشنگر است. و گاهي نيز از آن شاعر محبوب دليرانه انتقاد مي‏كند.

فريدريش تبديل مذهب خود را نوعي رجحان هنرمندانه مي‏دانست؛ و از بسياري جهات، آيين كاتوليك ( كه آن قدر پذيراي تصور و احساس و زيبايي بود ) متفق طبيعي احساسات رمانتيك و مكمل آن به نظر مي‏آمد. راسيوناليست ها ( خردگرايان ) كه در برابر اسرار و شعاير عاجز مانده و معماي مرگ و حيات آنان را درمانده كرده بود، از تعقل و استدلال اظهار خستگي مي‏كردند. خرد كه در ناامني نفس تنها مانده بود به كليسا به عنوان پناهگاه براي جامعه و خانه‏اي آرامبخش بازگشت.

از اين رو فريدريش جوان كه زرنگ ترين استدلاليان، پرشورترين طرفداران اصالت فرد و بي‏پرواترين عصيانگران بود، به ولتر و لوتر و كالون پشت كرد و به اروپاي قرون وسطي و كليساي نيرومند آن روي آورد. از تبديل افسانه‏هاي الهام بخش به علم پريشان كننده اظهار تأسف كرد و اعلام داشت كه شديدترين نياز و نقص همه هنرهاي جديد اين حقيقت است كه هنرمندان از اسطوره بهره‏مند نيستند.... وي اصولا براي علم اساطير احترامي قائل بود و با تحقيقاتي كه در ادبيات و افسانه‏هاي هند باستان به عمل آورد، اين احترام افزايش يافت. اين تحقيقات، كه در 1802 درپاريس آغاز گشت، منتهي به رساله‏اي عالمانه و ابتكاري تحت عنوان درباره زبان و حكمت هندوها شد كه در برقراري فيلولوژي تطبيقي زبان هاي هند و اروپايي سهمي بسزا داشت. ....

آوگوست كه همكاري خود را با كريستيان هاينه در مورد زبان شناسي به ياد داشت، علاقه خود را در آن زمينه بازيافت؛ و شركت آن دو برادر در مطالعات مربوط به سانسكريت استوارترين و پايدارترين نتيجة زندگي آنها بود.... فريدريش سخنراني هاي جالبي درباره تاريخ و ادبيات اروپا در وين ايراد كرد؛ در اين سخنراني ها، نظريه هاي خود را در مورد نقد و استادي ادبي بيان داشت و تجزيه و تحليلي عالي از مكتب رمانتيسم به دست داد.

آوگوست به مادام دوستال پيوست، و مطالعات خود را در زبان سانسكريت از سرگرفت؛ يك چاپخانه سانسكريت به وجود آورد؛ متن بهاگاواد- گيتا و رامايانا را تنظيم و منتشر كرد، و طي ده سال در مورد كتابخانه ادبيات هندو رنج برد... و از خود گنجينه‏اي از آثار شكسپير بر جاي نهاد كه با زحمت بسيار به آلماني ترجمه شده بود. همچنين در سخنرانيدهاي خود محصول خاطرات و عقايد خودش را براي كولريج به جاي گذاشت كه وي از آنها ضمن بررسي فلسفه آلمان استفاده كرد.

درام نويسان المان

پس از ترجمه استادانه‏اي شلگل از آثار شكسپير به عمل آورد ( 1798) صحنه تئاتر آلمان زمينه تازه‏اي براي اجراي نمايشنامه‏هاي عصر اليزابت يافت. درام نويسان معمولا براي افراد عوام و طبقه متوسط مي‏نوشتند، و موفقيت هاي مردم‏ پسند آنها با گذشت روزگار از بين رفت. 

دو جلد کتاب كلايست، حاوي قصه‏هاي كوتاه ( 1810 ) او را به عنوان بهترين نثرنويس عصر گوته معرفي كرد.... وي به مقتضاي روحيه رمانتيك خود، شديداً دستخوش احساساتي غير قابل كنترل بود؛ احساساتي كه، خود از لحاظ نيروي تصور و درخشندگي سبك، به بالاترين درجه خود مي‏رسيد. چنين مي‏نمايد كه او گاه گاه بيش از آنچه آلماني باشد فرانسوي مي‏نمايد؛ و از اين لحاظ، نقطه مقابل گوته و برادر بودلر يا رمبو بوده است. وي تقريباً داوري گوته را، كه به نفع او نبود، توجيه كرد. گوته گفته بود: آنچه كلاسيك است تندرست، و آنچه كه رمانتيك است بيمار است. وي عملا اين گفته را با اينكه به سودش نبود، توجيه كرد.

خلاصه ای از تاریخ تمدن