دین در عصر اصلاحات 1
رنسانس و اصلاح ديني دو سرچشمه تاريخ معاصرند، دو سرچشمه اي كه متقابلا زندگي فكري و اخلاقي امروزي ما را آبياري كرده اند. همين جاست كه آدميان، بنا بر سليقه و سابقه ارثي خود، از يكديگر جدا مي شوند; يعني يا آگاه به دين خود نسبت به نهضت رنسانس مي شوند، كه فكر را آزاد و زندگي را زيبا ساخت، يا احساس سپاسگزاري نسبت به جنبش اصلاح ديني ميكنند، كه تحكيم مباني ايمان و بهبود اصول اخلاق را موجب آمد.
ايتاليا و آلمان مسئوليت شكل بخشيدن به روحيه عصر نوين را ميان خود تقسيم كردند: ايتاليا با برگشتن به منابع ادبيات، فلسفه، و هنر دوران كلاسيك، و آلمان با رجعت به آيين و مبادي ايمان مسيحي. ايتاليا نزديك بود در دومين كوشش خود موفق به تسخير آلمان شود - اين بار به وسيله عشريههاي كليسايي و اومانيسم; و آلمان باز ايستادگي نمود، كليسا را پس راند و اومانيست ها را از زبان انداخت.
اصلاح ديني، رنسانس متكي به خوشي ها و دادوستدهاي دنيايي را طرد كرد و خود روي به آن جنبه ( تنها همان يك جنبه!) از قرون وسطايي آورد كه پيشرفت ها و كاميابي هاي بشري را مبتذل و بيهوده مي شمرد، زندگي را وادي اشك و زاري مي خواند، و گناهكاران را به توبه و دعا و ايمان دعوت مي كرد.
در نظر ايتاليايي هاي دوره رنسانس، اين رفتار واكنشي قرون وسطايي مي نمود; يا به بازگشت سلطه عصر ايمان و چيرگي آن بر عصر خرد تعبير مي شد. ايتاليايي هايي در زير حكومت پر رفاه پاپهاي رنسانس به سر مي بردند در دل به لوتر، كالون، و هنري هشتم مي خنديدند كه عقايدي قرون وسطايي را دو دستي چسبيده بودند; و در جبهه مخالف آن، اصولي از مسيحيت قرون وسطايي چون: پرستش خداي محبت و رحمت، توسل به قديسان، و اجراي مراسمي مزين به انواع هنرها كه مايه صفا و تسلي و زيبايي هنري آن دين جليل شده بود را به يك سو افكنده بودند.
همان طور كه هنر كليد نت نغمه رنسانس بود و دين روح جنبش اصلاح ديني، علم و فلسفه نيز به صورت خدايان معبود عصر روشنگري در آمدند. از اين لحاظ، رنسانس مستقيما مسير تكاملي ذهن اروپايي را ادامه داد تا آن را به عصر روشنگري رساند، و اصلاح ديني تنها انحرافي از آن مسير بود: زيرا كه عقل را باطل ميشمرد و رو به ايمان قرون وسطايي ميآورد.
با اين وجود، اصلاح ديني، علي رغم تعصب ذاتيش، دو خدمت در حق عصر روشنگري به جاي آورد: يكي آنكه اقتدار اصول جزمي را در هم شكست و موجد ظهور صد فرقه نوين گشت، كه كمي پيش از آن مي بايست نابود شده باشند; و ديگر آنكه در ميان آن فرقهها چنان مباحثه مردانه اي را رواج داد كه سرانجام عقل تنها مرجع رسيدگي به حقانيت دعاوي هر يك از آن فرقهها شد
از اين همه نيروها و كوششها ذره اي به هدر نرفته است. فرد سرنگون مي شود، اما اگر چيزي براي بشريت به يادگار گذاشته باشد، هرگز از صفحه روزگار محو نمي شود. آيين پروتستان در موقع مناسب به احياي حيات اخلاقي اروپا كمك كرد، از هيبت همان بود كه كليسا خود را مهذب ساخت و به صورت سازماني از لحاظ سياسي ضعيف تر، اما از جهت اخلاقي نيرومندتر از سابق، در آمد.
بزرگترين هديه جنبش اصلاح ديني اين بود كه اروپا و امريكا را عرصه رقابت ايمان هاي گوناگون ساخت، و همين سبب شد كه هر ايماني بر سر غيرت بيايد، صلاح خود را در به كار بردن اغماض فكري بداند، و نيز مغز نحيف ما را همت و رغبت درك آزادي ببخشد.
- انحطاط كليسا: 1307-1417
كليسا در سراسر قرن چهاردهم گرفتار شكست و انحطاط سياسي و فساد اخلاقي بود. كليسا كار خود را با صميميت و اخلاص واقعي آغاز كرد; به يك نظام باشكوه اخلاقي، انضباطي، خانوادگي، علمي، و بين المللي ارتقا يافت; و اينك در اين وضع بود كه به صورت يك دلبستگي شديد و مستمر به شهرت طلبي و مال اندوزي تنزل مي يافت.
پاپها مدت شصت و هشت سال چنان آشكارا وسيله مطامع و زنداني شاهان فرانسه بودند كه احترام و درآمد شان از ممالك ديگر به سرعت كاهش پذيرفت. پاپ ها، وحشت زده از اين رويداد، خزاين و گنجينههاي خويش را با مضاعف ساختن ماليات هايي كه براي مناصب كليسايي، پر ساختند.
بيشتر ماليات هايي كه پاپ ها دريافت مي داشتند وسيله شرعي تامين هزينه ادارات مركزي كليسايي بود كه با موفقيتي رو به خسران، به عنوان حكومت اخلاقي جامعه اروپايي، انجام وظيفه مي كرد; مقداري هم براي پر ساختن كيسه روحانيان و افزايش روسپيان به مصرف مي رسيد. ... در ميان تمام اين طغيان ها و نارضايتي ها، پاپ ها همچنان مدعي تفوق كامل قدرت خود بر پادشاهان روي زمين بودند. ... فرار پاپ ها از رم، و تملق گويي و مداهنه آنان از فرانسه، پايه قدرت و حيثيت آنها را سست كرد. ... در سال 1377 بار ديگر مقر پاپها را به رم انتقال داده شد.
شقاق در حكومت پاپي (1378-1417) ( مانند بسياري از نيروهايي كه زمينه را براي نهضت اصلاح ديني آماده ساختند )، ناشي از پيدايش دولت هاي كوچك ملي بود; دولت هاي ناپل، اسپانيا و اسكاتلند، به تبعيت از فرانسه، كلمنس را رسما پاپ شناختند; اما انگلستان، فلاندر، آلمان، لهستان، بوهم، مجارستان، ايتاليا، و پرتغال اوربانوس را پاپ حقيقي دانستند.... بدين ترتيب، كليسا، سلاح و آلت دست دو نيروي متخاصم شد; نيمي از دنياي مسيحيت نيمي ديگر را ملحد و كافر مي دانست.... اسلام، كه در حال گسترش و ترقي بود، به مسيحيت از هم گسيخته و متفرق مي خنديد. .... مليتهاي متخاصم، شقاق كليسا را همچنان طولاني ميكردند.
- پيروزي دستگاه پاپي: 1417-1513
حكومت پاپ ها هم حكومت بر كليسا و هم حكومت بر كشورها بود; و پاپ ها مي بايست مردمي كاردان مي بودند كه دست كم يك پايشان در اين دنيا باشد، و به ندرت مي توانستند آدم مقدس و پاكي باشند.... هرچه قرن پانزدهم به پايان خود نزديك ميشد، فساد و تباهي دربار پاپ ها فزوني مي گرفت.
در ميان روحانيان عشق بازي هاي پنهاني مجاز و رايج بود. آنچه بيش از همه اين كارها اروپا را دل آزرده كرد و به شورش برانگيخت، سياست دور از اخلاق و فاقد اصول آلكساندر و بي رحمي ها و قساوت هاي پسرش سزار بورژيا بود كه ايالات پاپي را دوباره به دست آورد و بر عايدات و قدرت مورد نياز كليسا افزود.
اروپا از اينكه پاپ ها نه تنها در كارهاي دنيوي بلكه در امور نظامي غرق شده اند، مات و مبهوت مانده بود..... ديگر هيچ فرمانروايي در اروپا حكومت پاپ ها را حكومتي اخلاقي كه تمام ملل را به صورت يك كشور مشترك المنافع مسيحي به هم پيوسته باشد نمي دانست. خود حكومت پاپ ها نيز، به عنوان يك دولت غيرروحاني، جنبه ملي پيدا كرده بود. چون دين و ايمان قديم سستي گرفت، سراسر اروپا به بخش هاي كوچكي با حكومت هاي ملي منقسم شد كه به هيچ قانون اخلاقي فوق ملي يا بين المللي پايبند نبود; و اروپا مدت پنج قرن مبتلا به جنگ هاي داخلي شد.
براي آنكه درباره پاپهاي عهد رنسانس منصفانه داوري كرده باشيم، بايد آنها را در شرايط زماني عصري كه مي زيستند مورد مطالعه قرار دهيم. .... اكثرشان اين عقيده رايج دوران رنسانس را قبول داشتند كه دنيا در همان حال كه دام ديو و جايگاه هزاران اندوه بود، مي توانست مكان زيبايي نيز براي زندگي پراشتياق و سعادت ناپايدار باشد. در نظر آنان، پاپ بودن و آنگاه به زندگي از پي كسب لذت روي كردن ننگين و شرم آور نبود.
اما پاپها فضايل و محاسني نيز داشتند. براي آباد و زيبا ساختن رم، كه دچار ويراني و زشتي و كثافت بسيار شده بود، كوشش فراوان كردند. باتلاق ها را خشكانيدند، خيابان ها را سنگفرش كردند، به مرمت پل ها و جادهها پرداختند، آب انبارها را تعمير كردند، كتابخانه و موزه بنيان نهادند، بيمارستان ها را توسعه دادند، موسسات خيريه برپاي داشتند، كليساهاي جديد ساختند و كليساهاي قديم را اصلاح كردند، شهر رم را با احداث كاخ ها و باغ ها، زيبا ساختند، دانشگاه رم را از نو سامان بخشيدند، اومانيست ها را در احياي ادبيات و فلسفه و هنر پشتيباني كردند، نقاشان و پيكرتراشان و معماران را كه امروز آثارشان ميراث گرانقدر تمام بشريت است به كار گماشتند و در سايه حمايت خود گرفتند، و سخن كوتاه، ميليون ها نفر را چاپيدند و ميليونها صرف آبادي و عمران كردند.
- اوضاع در حال تغيير
اما در همان حال كه به نظر مي رسيد كليسا عظمت و اقتدار خويش را دوباره دارد به دست مي آورد، اروپا دستخوش يك سلسله تحولات اقتصادي، عقلاني، و سياسي بود كه آهسته آهسته پايههاي بناي مسيحيت لاتين را سست مي كرد..... معمولا دين در جامعه كشاورزي، و علم در جامعه اي كه داراي اقتصاد صنعتي است رشد و ترقي مي كند.... رشد و ترقي اقتصاد صنعتي و مالي قرن پانزدهم، انتقال كار و فعاليت از روستاها به شهرها، روي كار آمدن طبقه سوداگر، توسعه اقتصاد محلي و بيرون آمدن آن به صورت اقتصاد ملي و بين المللي، براي ديني كه با نظام فئودالي و تغييرات غم افزاي مزارع مناسبت كامل داشت علامت شوم و بديمني بود.... كشورهاي سلطنتي جوان، ( كه درآمدهاي بازرگاني و صنعتي آنها را غني و مقتدر ساخته بود )، روز به روز بيشتر خود را از زير سلطه كليسا بيرون كشيدند.
در اين ميان، محيط عقلي و فكري پيرامون كليسا هم دچار تغيير و تحولي شد كه به زيان آن بود. كليسا هنوز دانش پژوهان و محققان ساعي و شرافتمندي در آغوش خود مي پرورد; اما در مدارس و دانشگاههايي كه بنياد نهاده بود، اقليتي پرورش يافت كه شيوه تفكرشان براي مردان متدين و پاك كليسا خوشايند نبود..... شكست مسيحيان در جنگ هاي صليبي ترديد و حيرتي ديرپا در ميان آنها پديد آورد كه چرا خداي مسيح اجازه داده است تا اسلام بر مسيحيت چيرگي يابد.
كشف امريكا و گسترش سفرهاي اكتشافي به شرق، صدها قوم جديد را به اروپاييان شناساند كه خود ادياني داشتند كه مانند مسيحيت داراي جنبههاي مثبت و از نظر اخلاقي سودمند بودند. .... اين آيين هاي خارجي، با معتقدات مسيحيت تلاقي ميكرد و جزميت و يقين را از هر دو جانب مي كاستند.
فلسفه، كه در قرن سيزدهم، كنيزك مطبخي علم كلام به شمار مي رفت و هم خود را صرف پيدا كردن بنيان هاي عقلاني براي دين مي كرد، در قرن چهاردهم، ( با ظهور ويليام آكمي و مارسيليوس پادوايي )، آزادي خود را به دست آورد و در قرن شانزدهم ( با روي كآر آمدن پومپوناتتسي، ماكياولي، و گويتچارديني ) رنگ تهورآميز و پرشور مادي و شكاكيت به خود گرفت. در حدود چهار سالي پيش از آنكه لوتر ايرادات خود را عليه كليسا اعلام دارد، ماكياولي پيشگويي شگفت انگيزي كرد كه نابودي يا تنبيه آن نزديك است.
- اقامه دعوا عليه كليسا
نخستين و دردناك ترين اتهام كليسا، پول دوستي و مال اندوزي بيش از حد آن بود..... شش عامل سبب شدند كه اراضي تحت تملك پاپها درآيند: 1) بيشتر كساني كه از خود ملكي به ميراث ميگذاشتند، سهمي نيز به عنوان بيمه آتش سوزي براي كليسا كنار مي نهادند. 2) چون اموال و املاك كليسا از دستبرد دزدان، سربازان، و دولتها بيشتر در امان بودند، عده اي از مردم املاك خود را به قيموميت كليسا وا مي گذاشتند بدان شرط كه در ايام پيري و ناتواني از آنها نگاهداري كند; در اين مورد كليسا به مثابه بيمه كهولت و ناتواني بود. 3) صليبيون، براي لشكركشي هايشان، زمين هاي خود را به كليساها می فروختند. 4) صدها هزار زمين باير، كه به وسيله فرقههاي رهباني اصلاح و آباد شده بود، به كليسا تعلق گرفت. 5) زميني كه به تصرف كليسا درمي آمد قابل انتقال به غير نبود. 6) املاك كليسا معمولا از ماليات معاف بود.
كليسا خود را عامل عمده حفظ نظامات اخلاقي، نظم اجتماعي، تعليم و تربيت، ادبيات و دانش پژوهي، و هنر ميدانست; و نيازمند سازماني وسيع با هزينه اي گزاف که براي تامين اين، ماليات وضع ميكرد و به جمع آوري پول ميپرداخت..... بسياري از اسقفان اشراف زادگاني بودند كه به زندگي پرتجمل و عشرت طلبي عادت و مباني اخلاقي سستي داشتند; ماليات ميگرفتند و ولخرجي ميكردند; و با اين اعمال، مقدسان مسيحي را به لجن مي كشيدند. انتخاب كاردينالها بيشتر به لحاظ ثروت يا وابستگي شان به يك مقام سياسي بود.... كليسا فقر مسيحي را فداي قدرت كرد.
فساد در نهاد آدمي و سنن زمانه بود. دادگاههاي كشوري در برابر فريبايي پول، به نحو رسوايي انگيزي، رام ميشدند. .... مال اندوزي كارمندان، حق الزحمه ها را تا بيست برابر مقدار شرعي و قانونيش بالا برد. هر حرامي را ميشد حلال كرد و از هر جرم، و حتي گناهي، ميشد برائت حاصل كرد.
در كليساي قرن پانزدهم جايي براي تجلي سجيه و فضيلت فقر نبود. .... شديدتر از اتهام چند منصبي، اتهام فساد اخلاق فردي روحانيان بود. از چهار فرقه رهباني كه در اواخر قرن سيزدهم تاسيس يافته بودند، ( يعني فرقههاي فرانسيسيان، دومينيكيان، كرمليان، و آوگوستينوسيان )، غير از فرقه آخري، بقيه به نحو شرم انگيزي از تقوا و پرهيزگاري دست كشيده بودند.
نارضايتي و شكايتي كه سرانجام چون جرقه اي آتش انقلاب اصلاح ديني را برافروخت، فروش آمرزشنامه بود..... پذيرش و تقاضاي مزد و پيشكشي و هديه به وسيله كشيشان براي به جا آوردن مراسم قداس، كه تصور ميشد سبب تخفيف مجازات روح مرده در عالم برزخ خواهد شد، به اندازه آمرزشنامه فروشي جنبه مادي و پولي پيدا كرده بود.
شكايات و دعاوي ديگر عليه كليسا از اين قرار بود: دور كردن مذهب از اخلاق، تاكيد نهادن بر اصيل آييني به جاي حسن عمل ( اگر چه مصلحان كليسا در اين مورد گناهشان بيش از كليسا بود )، غرق شدن مذهب در مراسم و آداب ظاهري و تشريفاتي، تنبلي و تناساني راهبان، فريفتن مردم ساده لوح از راه معجزات و آثار متبرك دروغين، سواستفاده از اختيار تكفير و طرد، سانسور نشريات به وسيله روحانيان، تجسس و ظلم و اجحاف دستگاه تفتيش افكار، استفاده سو از پول هايي كه براي هزينه جنگهاي صليبي با تركان جمع آوري گشته بود براي مقاصد ديگر، و ادعاي روحانيان فاسد و فاجر بر اين كه تنها عامل اجراي تمام شعاير مذهبي به جز تعميد هستند.
همه عوامل فوق به احساس ضد روحاني اروپاي كاتوليك آغاز قرن شانزدهم دامن زد. .... اراسموس ميگويد كه در ميان عوام، لفظ كشيش، راهب، و روحاني از بدترين فحش ها و ناسزاها بوده است.... در سراسر دنياي مسيحيت فرياد مردم براي اصلاح كليسا بلند بود.... با وجود اين، مسيحيان پاكدل و پاكدين همچنان اميدوار بودند كه اصلاح به دست فرزندان خلف كليسا انجام پذيرد. اومانيست ها از هرج و مرج و آشوبي كه از قيام علني عليه كليسا ممكن بود درگير شود هراس داشتند. هر شكاف و انشعابی كه بر پیکر مسيح وارد مي آمد، حيات خود مسيحيت را به خطر مي افكند.
كليسا اغلب با حسن نيت كامل، كوشيد تا افراد و دادگاههاي خود را اصلاح و تصفيه كند و اصول اخلاقي مادي را كه برتر از سطح اخلاق توده مردم باشند بپذيرد. و بارها براي برقرار ساختن مجدد قوانين انضباطي خويش سخت كوشيدند; شوراهاي عمومي چه سعي ها كردند كه كليسا را اصلاح كنند، اما از پاپ ها شكست خوردند; پاپها آستين اصلاح بالا زدند، اما از كاردينالها و اصول تشريفاتي دستگاه اداري خود شكست خوردند.
حملاتي كه از جانب دوست و دشمن به قصور و كوتاهي هاي كليسا مي شد مدارس را به هيجان آورد، كرسي هاي خطابه را متشنج ساخت، و چون سيلي در دنياي ادبيات جريان يافت. روز به روز و سال به سال، انديشه و خشم مردم بالا گرفت، تا اينكه سد احترام و سنن را شكست و انقلابي ديني، كه عظيم تر و عميق تر و پهناورتر از تمام دگرگوني ها و تبدلات سياسي دنياي جديد بود، اروپا را در بر گرفت.
جنگ ايمانها ( 1525-1560 )
- پيشرفت نهضت پروتستان:
نيروهايي که هستي نهضت نوخاسته پروتستان را در برابر دشمني پاپ و امپراطور حفظ كرد: تورع رازورانه، مطالعه كتاب مقدس، اصلاح ديني، رشد فكري، و سرسختي و بي باكي لوتر به تنهايي نمي توانستند پيروزي نهضت پروتستان را تضمين كنند.
شايد بتوان پيروزي پروتستان ها را بيش از همه معلول عوامل اقتصادي دانست: تمايل مردم آلمان به نگاهداري دارايي آلمان در خود آلمان، استفاده از املاك كليسايي براي مقاصد غيرديني، كوتاه كردن دست پاپ و ايتاليايي ها از خاك آلمان، و پايان دادن به دخالت مقامات امپراطوري در اختيارات ارضي، قانوني، و مالي شاهزادگان، شهرها، و ايالات آلمان.... البته عوامل سياسي خاصي را نيز نبايد از نظر دور داشت. ..... تنها دوستي امپراطور و پاپ بود كه مي توانست نيرويي براي مقابله با انقلاب ديني فراهم سازد.
تا سال 1527، بدعت لوتري، آيين رسمي نيمي از آلمان شده بود. شهرهاي آلمان نهضت پروتستان را به سود خويش تشخيص داده بودند; زیرا خويشتن را از ماليات و محاكم اسقفان رهانيدند و املاك كليسا را تصاحب كردند. .... مردم شمايل هاي مذهبي را در كليساها ويران كردند. شايد اين اقدام واكنشي در برابر استفاده كليسا از تصاوير و پيكرههاي مذهبي براي اشاعه افسانههاي تمسخر آميز و پرسود بود.
اميران آلماني، اكنون در مييافتند كه آيين پروتستان نه تنها مقام دولت را اعتلا ميبخشد، بلكه خود تابع و فرمانبردار دولت است و آنان را فرمانرواي ديني و كشوري ميسازد، و دستشان را براي استفاده از املاك و دارايي كليسا باز ميگذارد.
از آنجا كه بسياري از راهبان و راهبهها صومعهها را ترك گفته بودند و جامعه رغبتي به نگاهداري صومعههاي باقيمانده نشان نميداد، شاهزادگان آلمان در سرزمينهاي زير فرمان خويش صومعهها را، منحل كردند.... به هر حال، به انگيزه مقاصد ( پاك يا پليد، روحاني يا مادي )، دگرگوني هاي شگرفي در آلمان صورت گرفت.... مردم خوشگذران و بي بند و بار جنوب، روش هاي آسان و توام با شهوت پرستي اغماض پذير آيين كاتوليك را بيش از پرهيزگاري مبتني بر عقيده تقدير ازلي شمال مي پسنديدند.
از آنجا كه آزادي داخلي تابع امنيت خارجي است، آيين پروتستان، در دوران ايمني خويش، ( به انگيزه اعتقاد به اصالت تشخيص فردي و استقلال وجدان )، به شاخههاي بسياري منشعب شد.... نهضت پروتستان در همان سال هايي كه سرگرم مجادله و گسترش نفوذ خويش بود، كليسايي پديد آورد كه به پيشنهاد لوتر كليساي انجيلي ناميده شد. لوتر در آغاز مي خواست يك نظام كليسايي دموكراتيك بنيان نهد كه در پناه آن هر كليسايي حق داشته باشد كشيش خويش را راسا برگزيند و مراسم و معتقداتش را مستقلا تامين كند، ولي اتكاي روزافزون وي به شاهزادگان او را ناگزير ساخت اين اختيارات را به مجمعي بسپارد كه برگزيده و مسئول دولت بود.
كشيشان كليساهاي انجيلي همگي مرداني پاك و نيكخو، آگاه به كتاب مقدس، و دلسپرده به وظايف و مسئوليت هاي خويش بودند. ..... از اين پس، موسيقي پروتستان با نقاشي كاتوليك روزگار رنسانس به رقابت برخاست.
در آن زمان اميران به جاي عالمان الاهي رهبري نهضت پروتستان را به دست گرفته بودند، زيرا مسائل مورد اختلاف بيشتر بر سر مالكيت و قدرت بود تا معتقدات و مراسم مذهبي.... تجليل لوتر از مقام دولت به عنوان تنها مرجع قانون، پايههاي فلسفه مطلق گراي هابز و هگل را پي ريزي كرد و شالوده امپراطوري آينده آلمان را ريخت.
نقد لوتر
خطاهاي بسياري از او سرزدند. او اهميت نقش كليسا را در گسترش تمدن به اروپاي شمالي ناديده ميگرفت، نياز بشر به اساطير نمادي و دلنواز را در نمييافت، و داراي چنان گذشت و رافتي نبود كه با دشمنان كاتوليك و پروتستانش با عدل و انصاف رفتار كند. او پيروان خويش را از سلطه پاپ لغزش ناپذير رهانيد و تابع كتاب لغزش ناپذير كرد، و مي دانيم كه تغيير پاپ آسان تر از تغيير كتاب است. او ظرافت و زيبايي مسيحيت قرون وسطي را، كه در اساطير و آثار هنري آن نهفته بود، از ميان برد، ولي سخت ترين و نامعقول ترين معتقدات جزمي آن را نگاه داشت، مسحيتي كه وي به آلمان عرضه داشت حقيقي تر از مسيحيت سابق نبود، و كمتر از آن مردم را سرور و دلداري مي داد، تنها از جهت صداقت تعليمات و پاكدامني خدمتگزارانش، بر آيين سابق برتري داشت. لوتر، چون دستگاه تفتيش افكار كليساي كاتوليك، تحمل ناپذير شده بود; ولي گفتار وي تلخ تر و خشن تر از كردارش بود. نوشتههاي او از نظر پرخاشگري و ناسزاگويي در ادبيات كم نظيرند. لوتر با تعليمات مذهبي خود چنان نفرتي به آلماني ها ياد داد كه، صد سال پس از مرگش، خاك آن سرزمين را تيره و تار نگاه داشت.
ولي همين نقايص بودند كه تلاش وي را قرين كاميابي ساختند. لوتر مرد جنگ و مبارزه بود، زيرا وضع زمان او جنگ را طلب مي كرد. نيروهايي كه وي با آنها درافتاد صدها سال در برابر روش هاي مسالمت آميز براي اصلاح اوضاع ايستادگي كردند. .....
لوتر با مشت آهنين خويش سنگر آداب و سنن و قدرت را، ( كه انديشه اروپاييان را از تحرك باز داشته بود )، در هم فرو ريخت. هرگاه ميزان نفوذ را ملاك بزرگي انسان بدانيم ( كه بي طرفانه ترين محك قابل استفاده است ) لوتر را بايد در شمار مردان نامدار روزگار نو، ( چون كوپرنيك، ولتر، و داروين )، قرار دهيم.
جز شكسپير و ناپلئون، درباره هيچ كدام از مردان عصر نو تا اين اندازه مطلب نوشته نشده است. گرچه نفوذ وي در فلسفه ناچيز بوده است، اما انديشههاي او غير مستقيم در نظريه اصالت اراده شوپنهاور، اصالت ايمان كانت، ملي گرايي فيشته، و فلسفه هگل، كه روان انسان را فرمانبردار دولت مي سازد، اثر شگرفي بخشيده است. نفوذ وي در زبان و ادبيات آلماني از اثري كه كتاب مقدس در زبان و ادبيات انگليسي بر جاي نهاد كمتر نبود. تا كنون از هيچ آلماني به اندازه لوتر نقل قول نشده است. وي با آزاد ساختن كشيشان آلمان از قيد تجرد، و با سوق دادن نيروي مردم آلمان از رياضت رهباني، كاهلي، و پرهيزكاري، به كار و فعاليت، در كالبد انسان غربي روان تازه اي دميد. نفوذ وي هرچه از مرز و بوم آلمان فراتر رفت، كاهش يافت.... هيچ نويسنده يا متفكري تا كنون تا اين پايه در انديشه مردم آلمان نفوذ نكره است. لوتر برجسته ترين شخصيت تاريخ آلمان است.
- پيروزي آيين پروتستان: 1542-1555
سراسر خاك آلمان از آزادي ديني برخوردار شود; ..... رهبران پروتستان نيز چون كاتوليك ها اصل قضاوت فردي را، كه جنبش اصلاح ديني در آغاز پيدايش خويش به ارمغان آورده بود، ناديده ميگرفتند. اين اصل شماره فرقههاي ديني را چنان فزوني داد و چنان تصادماتي در بين آنها پديد آورد كه اميران آلمان ناگزير شدند حق نظارت بر عقايد ديني را بار ديگر به رسميت شناسند، .... آزادي ديني، در قياس با زمان قبل از آغاز جنبش اصلاح ديني، محدود شد; با اين تفاوت كه اكنون فرمانروايان به جاي آتش زدن كفار و مخالفان ديني خويش به تبعيد آنان قناعت مي كردند; سنت سوزاندن مخالفان به جادوگران محدود شد;
پيروزي واقعي، آزادي عبادت و نيايش نبود، بلكه آزادي اميران بود. فرمانروايان آلمان نيز چون پادشاه انگلستان، در قلمرو فرمانروايي خويش بر كليسا مسلط شدند ..... از آنجا كه اميران به جاي عالمان الاهي انقلاب پروتستان را به پيروزي رسانده بودند، طبعا خود آنان از ثمرات اين پيروزي، برخوردار شدند. ملي گرايي آلمان به وطن خواهي ايالتي تبديل شد و انقلاب ديني يكپارچگي آلمان را مختل كرد.
ركود بازرگاني و پريشاني وضع سياسي آلمان فرهنگ اين كشور را نيز دچار انحطاط ساخت، و تا دو قرن بعد شهرهاي آلمان نتوانستند اهميت اقتصادي و فكري پيشين خود را، كه جنبش اصلاح ديني را پديد آورده و تقويت كرده بود، بازيابند.
كليسا و اصلاح ( مصلحان پروتستان ايتاليا )
در ايتاليايي كه اقليمي بت پرور و فطرتي مشرك داشت، ايتاليايي كه مساعد براي پرورش ايماني نشاط بخش و هنرمندانه بود و مسكن قديساني فناناپذير كه تمثال هاي هيبت انگيز يا مهر آميزشان در هر موقع سال خيابانها را پر ميساختند، در ايتاليايي كه سيراب از سيل طلايي بود كه تعدادي كشور دست نشانده به مركز كليسايي آن روانه ميداشتند، هرگز انتظار نمي رفت مردان و زناني پيدا شوند كه با همتي عظيم در دل، و جان شيرين بر كف، بكوشند تا آن ايمان روحاني و روشن را از ميان بردارند و عقيده اي خشك و تيره را به جايش بنشانند.
البته امكان نداشت كه ايتاليا آيين پروتستان را بپذيرد. عامه مردم آن سرزمين گرچه با نفوذ روحانيان سرمخالفت داشتند، اما باطنا مذهبي بودند، حتي اگر به كليسا نمي رفتند. آنان مراسم مقدس شده در طول زمان، قديسان نيكوكار و تسلي بخش، و اعتقاد تزلزل ناپذير به رستگاري بشر گناهكار بر اثر فداكاري منجيشان را مايه دلخوشي زندگي خود ميدانستند.
سلطه سياسي ايتاليا بر اسپانيايي كه شديدا جنبه مذهبي داشت، خود، عاملي بود كه هر دو شبه جزيره را كاتوليك نگاه ميداشت. ثروت حكومت پاپي براي ايتاليا به منزله ملك موروثي پر منفعتي بود، .... ايشان درك كرده بودند كه هنر ايتاليايي زاده افسانه هاي الهام بخش دين و طلاي همت پرور كليساست. اصولا آيين كاتوليك نيز به صورت يك هنر در آمده بود و عناصر حسي آن بر عناصر زهد و الاهياتش غلبه يافته بودند;
هنرمندان و دانشوران ايتاليا آيين كاتوليك را به جامه هنر و دانش خويش در آورده بودند. .... ايتاليا زيبايي دست يافتني را بيش از آن دوست مي داشت كه خود را فناي حقيقت دست نيافتني سازد. ... در همان زمان كه كليسا بال هاي رحمت خود را به روي تمايلات كفر آميز ملت ايتاليا گسترده بود، اصلاح طلبان، جهانيان را دعوت مي كرد كه خود را دربند پيرايشگري، كه غايتي جز تهي ساختن عرصه زندگي از هر گونه شور و نشاطي نداشت، اسير سازند.
- مصلحان كاتوليك ايتاليا
دعوي ايتاليا همه آن بود كه اصلاح در داخل كليسا صورت گيرد; و روحانيان صديق نيازمندي به اصلاح داخلي را پذيرفته بودند.... ظهور و پيشرفت جنبش اصلاح ديني لزوم برآوردن اين نياز و اين خواسته را بيشتر كرد.... عده زيادي از قهرمانان اصلاحات اصيل آيين كه با اقدامات خود كليسا را از انحطاط نجات داده بودند بعد از مرگ مقام قديس يافتند.... پاپ ها نيز كه از سرمشق چنين مرداني به جنبش درآمده بودند، با توجه خاص به كار اصلاحات كليسايي پرداختند..... گرچه اصلاح داخلي كليسا سخت به تاخير افتاده بود، اما آن زمان كه به ظهور رسيد صميمي و جدي بود.
مقارن همان احوال نوعي نهضت تهذيب اخلاقي در ميان فرقههاي رهباني نيز به ظهور پيوست.
ادامه دارد