پلیدی های مهم تر نظام سرمایه داری، زاییده توزیع نابرابر قدرت است.... سرمایه داران درتمام زمینه ها دارای نفوذ بسیاری هستند و با تبلیغات سینما می توانند حمایت ساده لوحانی را بدست آورند که حتی خواندن مجلات تصویری هم برایشان دشوار است.

هرجا که نیروی کار، ضعیف تر و یا سازمان نیافته تر از آنست که از حقوق خود دفاع کند، بی رحمی های هراس انگیزی برای سود شخصی اعمال می شود. سازمان های اقتصادی و سیاسی گسترده تر شده و جای کمتری برای تعالی و ابتکار فردی باقی می گذارند. همین فدا شدن فرد در برابر ماشین است که پلیدی بنیانی دنیای جدید است.

جامعه ای که می خواهد آزادی قابلی به افراد بدهد باید به اندازه ای قوی باشد که درباره دفاع از مرزهایش نگران نباشد. و بقدری میانه رو باشد که از فتوحات مشکل خارجی احتراز کند. و چندان ثروتمند باشد که بر اوقات فراغت و موجودیت فرهنگی خود ارج نهد تا بر افزایش کالاهای مصرفی.

و اما حتی برابر ساختن قدرت، تمام آن چیزی نیست که از نظر سیاسی لازم است. گروه بندی صحیح افراد برای اهداف مختلف نیز لازم است.

بلشویسم با تمرکز بر روی تنها یک پلیدی ( نابرابری ثروت ) بعنوان مبنای تمام پلیدی های دیگر دچار خطا گشته است. در حالیکه بنظر من بزرگ ترین پلیدی سیاسی، نابرابری قدرت است. ( که قابل درمان با دیکتاتوری کمونیسم نیست )..... تنها صلح و دوره ای طولانی از اصلاحات می تواند آنرا درمان کند.

مهم ترین اهداف یک نظریه سیاسی: روابط خوب بین افراد، رهایی از نفرت و خشونت و ستم، گسترش آموزش همگانی، استفاده بخردانه از اوقات فراغت، ترقی هنر و علم. ( این اهداف را نه با جنگ و انقلاب بلکه بوسیله کاهش روحیه شقاوت جنگی میتوان ترویج کرد ).

نظریه بلشویسم درباره انتقال سوسیالیسم، موجب هرج و مرج طولانی شده که نه تنها منجر به سوسیالیسم ( و نه هیچ نظام متمدن دیگری ) نخواهد شد بلکه به بازگشت بربریت و عصر تاریکی قرون وسطی می انجامد.... میلیتاریسم نظامی، ثمره گریزناپذیر خود را در ایجاد روحیه ای خشن و دیکتاتور مآب بوجود آورده است و قدرتمندان کار روزانه شان را با این آگاهی به پایان می رسانند که بر چند میلیون افراد مسلح فرمان می رانند و می توانند مخالفت غیرنظامیان را به آسانی درهم شکنند.... آنها در ترس از قیام های مردمی روزگار می گذرانند و مجبور به توسل به روش های بی رحمانه بازدارنده برای حفظ قدرت خود هستند.... و نیز نماینده یک فلسفه زندگی بیگانه اند که نه تنها تحمیل آن بدون تغییر غرایز و عادات و سنن ممکن نیست بلکه موجب تغییر چنان عمیقی است که سرچشمه های حیاتی عمل را در انسان، خشک کرده و موجب سستی و یاس در بین قربانیان ناآگاه روشنگری رزمنده می شود.

در زمینه روابط خارجی، با توجه به تاکید بلشویسم بر ضرورت پیشبرد انقلاب جهانی، هیچکسی انتظار ندارد که حکومت های سرمایه داری رفتاری دوستانه با آنها داشته باشند.... زیرا دشمنی با جهان به هیچ وجه برای سازندگان انقلاب غیرمترقبه نبوده است بلکه با نظریه عمومی شان کاملا منطبق است.

نمی توان پذیرفت که در نتیجه پیشرفت های آتی، ایده آل کمونیستی بنحو کاملی محقق شود: زیرا در صورت تجارت با خارج، گرایش به سرکوبی بخش خصوصی افزایش می یابد و در صورت عدم تجارت با خارج، اندیشه فتوحات آسیایی تعمیم یافته و منجر به احیای چنگیزخان مغول و تیمور خواهد شد که در هیچ یک از این دو حالت، احتمال بقای کمونیستی اصیل نمی رود.

بلشویک ها با تحقیر همیشگی شان برای روش های مسالمت آمیز کوشیده اند که بجای پاداش، از ترس، بعنوان انگیزه کار استفاده کنند.

شکست های درونی آنها ( علیرغم موفقیت های بیرونی شان ) با اندکی تیزهوشی قابل پیش بینی بود. زیرا دشمنی با جهان خارج منجر به دشمنی دهقانان و سرانجام دشمنی جمعیت شهری و صنعتی شد که آنهم منجر به زیان های مادی و بعد کاهش روحیه ملی گردید.

منشا این سلسله زیان ها در بینش نسبت به زندگی نهفته است: اول در جزمیت آمیخته به تنفر آن و دوم در اعتقاد به اینکه طبیعت بشری را با زور میتوان کاملا عوض کرد.

رودر رویی با خصومت جهانی شاید نشانه قهرمانی باشد اما بهای آنرا باید کل جامعه بپردازد نه فرمانروایان آن. در اصول آنها میل بیشتری به نابودی پلیدی های گذشته وجود دارد تا برپا ساختن نیکی های نوین. ... میل به نابودی از نفرت الهام گرفته است که اصل سازنده ای نمی باشد. و از این خصلت ذاتی ذهنیت بلشویکی است که روسیه در معرض شداید و مصایب قرار گرفته است.

بینش آنها حاصل کارکرد بی رحمی رژیم تزاری و وحشی گری سال های جنگ بزرگ است، بر ملتی بی خانمان و قحطی زده و بسوی نفرت عمومی رانده شده.

انسان ها باید از روی امید به سوسیالیسم بگروند نه اینکه از سر ناامیدی بسویش رانده شوند. و محقق کردن این هدف باید آرمان هر سوسیالیستی باشد که شادی نوع بشر را بیشتر از مجازات سرمایه داران و وابستگان حکومتی آرزو دارد.

کسانی که از نظام کمونیستی سود می برند برای حفظ آن خواهند جنگید و این جنگ ممکن است به آن اندازه شدید باشد که به نابودی بهترین جنبه های سوسیالیسم و همه دیگر پدیده های ارزشمند تمدن بیانجامد.

بهترین راهی که سایر کشورها برای نیل به سوسیالیسم می توانند انتخاب کنند، خودگردانی صنعتی است.... زیرا اول اینکه بهیچ حاکم مطلق نیکخواهی، نمی توان اعتماد کرد که منافع زیردستان خود را تشخیص دهد یا رعایت کند. دوم اینکه تجربه خودگردانی تنها روش موثر تربیت سیاسی است. سوم اینکه وقتی نیروهای حامی قانون غلبه می یابند که حاصل آن نظم و حکومت باثبات است.

یک کشور مرفه با استدلال های مبتنی بر تنفر و دگرگونی عمومی به سادگی تکان نمی خورد. برای بحرکت در آوردن یک کشور مرفه لازم است که بجای یاس، بر امید تکیه شود و چگونگی گذار بدون زیان، نشان داده شود. این همه مستلزم خشونت و خرابکاری کمتر، شکیبایی و تبلیغ سازنده بیشتر و توسل کمتر به قدرت مسلح یک اقلیت مصمم است.

شاید روش قهرمان پروری سازش ناپذیر، جذابیت داشته باشد و غریزه هیجان طلبی را ارضا کند. اما هدف انقلابی جدی، قهرمان فردی یا شهادت نیست بلکه خلق دنیایی شادتر است و کاری نخواهند کرد که منجر به رنج جامعه و بی اعتباری آرمان هایشان شود.

دنیای نوین باید توسط روش های آهسته تر و کمتر متظاهرانه، بنا شود: با تلاش در بخش صنایع بعد از برقراری خودگردانی، با تعلیم تحصیلکردگان در امور فنی و مدیریت بازرگانی، با مطالعه دقیق وضع بین المللی و با تبلیغ دراز مدت و صادقانه اندیشه ها بجای تاکتیک ها در بین مردم.

البته می توان از روح ذاتی کمونیسم، چیزهایی را الهام گرفت: روح امید خلاقی که در پی از میان برداشتن قیدهای بی عدالتی و ستمگری و آز می باشد که مانع تعالی روح بشرند. و در پی جانشین ساختن عمل جمعی بجای رقابت فردی و همکاری آزاد بجای رابطه ارباب و رعیتی می باشند. این امید، اصیل ترین کمونیست ها را یاری داده تا سال های سختی را تحمل کنند و الهام بخش جهان شوند. این امید واهی نیست اما تنها می توان از راه، کار صبورانه بیشتر و مطالعه عینی تر واقعیات و بالاتر از همه تبلیغ درازمدت تر بمنظور روشن کردن لزوم گذار برای اکثریت مزدبگیران، به آن تحقق بخشید.

شاید کمونیسم روسیه شکست بخورد اما سوسیالیسم نخواهد مرد و اگر امید بجای نفرت، الهام بخش طرفدارانش باشد، آنرا می توان بدون بحران جهانی به ثمر رساند.

جنگ جهانی اول، ویرانگری نظام سرمایه داری را ثابت کرده است اما باید هشیار بود تا عصر بعدی ویرانگری بزرگتر کمونیسم را به اثبات نرساند. بلکه در عوض نمایانگر قدرت سوسیالیسم بوده برای التیام به زخم هایی که نظام های پلید گذشته بر روح بشر وارد آورده اند.

 

چکیده ای از کتاب تئوری و عمل بلشویسم، راسل

علاقمندان برای مطالعه بیشتر و دقیق تر، میتوانند به اصل کتاب مراجعه نمایند.