انقلاب و خشونت
بلشویسم حاوی مجموعه ای از خصوصیات انقلاب فرانسه و صدر اسلام است که نتیجه اش پدیده ای کاملا جدید است که تنها با تفحص صبورانه و صادقانه قابل درک است.
سوسیالیسم برای دنیا ضروری است و اگر انقلاب روسیه را فقط کوشش باشکوهی بدانیم که بدون آن، موفقیت نهایی ناممکن باشد در اینصورت بلشویسم، شایسته تحسین است اما روشی که مسکو برای رسیدن به سوسیالیسم انتخاب کرده، روشی است نو، خشن و خطرناک.
اگر یک سیستم عادلانه تر اقتصادی، تنها در صورتی قابل حصول باشد که تفحص آزاد ممنوع شده و بشر به زندان فکری قرون وسطی باز فرستاده شود، بنظر من بهایی بس گزاف پرداخته شده است.
عادت به قبول مطلق یک مطلبی، امری است که جهان از عصر رنسانس بتدریج رها شده و بسوی شک مثبت و پرثمری گام برداشته است که سازنده جهان بینی علمی است که بی اندازه برای بشر مهم است
صاحبان کنونی قدرت، افراد شریری هستند و طریقه کنونی زندگی محکوم به فناست. گذار به جامعه جدید با حداقل خونریزی و با حفظ حداکثر پدیده های ارزشمند تمدن کنونی، مشکل بزرگی است.
من همانقدر میتوانم در امیدهای بلشویک ها شریک باشم که در امیدهای زاهدان مصری و هر دو را فریبی فاجعه بار میدانم که حاصل آن قرن ها تاریکی و خشونت بیهوده بر زمین است.
بیرحمی در نهاد بشر است و تعصب پوششی بر بیرحمی.
سعی در پا نگهداشتن نظام سرمایه داری، انحراف بیهوده نیرویی است که می تواند در برپایی پدیده نوینی صرف گردد.... و اگر بلشویسم، تنها رقیب نیرومند و موثر سرمایه داری باقی بماند، فکر میکنم که نتیجه ای جز هرج و مرج و نابودی نخواهد بود..... و مخالفت با بلشویسم از دیدگاه سرمایه داری کاملا بیهوده و خلاف جهت حرکت تاریخ در عصر حاضر است.
برای رسیدن به سوسیالیسم میتوان روش های کم رنج تر و مطمئن تر از روش های روسی بکار برد. همانطور که انواعی از سوسیالیسم بهتر از سرمایه داری است انواع دیگری نیز وجود دارد که بدتر از آنست.
اگر قرار بر تحقق امیدهای سوسیالیسمی باشد باید با مشکل به حداقل رساندن خشونت در دوره گذار روبرو شد.
نفرت از دشمنان آسان تر و بسیار شدیدتر از محبت به دوستان است. و اما از انسان هایی که بیشتر در پی آسیب به مخالفان است تا در اندیشه خیر و صلاح بشر، نباید انتظار فرجی داشت.
انگیزه هایی که بشر را ریاضت کش میکند به همان طریق او را بیرحم نیز میکند.
کمونیسم روحیه ای پدید می آورد که بی شباهت به روحیه خلفا نیست و مخالفت با کمترین ترحمی سرکوب می شود و از بکارگیری روش های پلیسی تزاری ( که اعضایش هنوز بر سر کارهایشان ابقا شده اند ) ابایی ندارد..... این گونه نظامات بر مبنای ترکیبی از دمکراسی و ایمان مذهبی شروع می کنند ولی سرانجام اولی را فدای دومی می کنند و برای تحکیم مذهب به دیکتاتوری نظامی توسل می جویند. و می کوشند تا سطح اخلاق و کارایی جامعه را ( بیش از حد تحمل مردم ) افزایش دهند .... بین اینگونه نظامات و جمهوری افلاطونی شباهت زیادی وجود دارد.
از جهات بسیاری زندگی در روسیه نوین، خلاف غرایز بشری است.
زمانی فرا می رسد که مردم احساس می کنند که ارزش آسایش و تفریح از مجموع همه فضیلت های دیگر بالاتر است.
بلشویسم از لحاظ داخلی، آریستوکراتیک و از لحاظ خارجی، رزمنده است و شباهت زیادی بین کمونیست ها و شاگردان شبانه روزی مدارس وجود دارد. آنها نشانه های خوب و بد یک اشرافیت جوان را دارند ولی از طرفی دیکتاتور منش و بی توجه به عوام هستند.
نوع سوسیالیسمی را که برقراری آن منوط به جنگ است از سرمایه داری هم بدتر است.... مفاسد جنگ ( مخصوصا داخلی ) قطعی و عظیم است در حالیکه نتایج محتمل از پیروزی، مشکوک و با مشکلات فراوان همراه است. در طول یک مبارزه بی امان، میراث تمدن بشری احتمالا از بین خواهد رفت و در روابط، نفرت و بدگمانی و خشونت اموری طبیعی خواهد شد.
برای پیروزی در جنگ، تمرکز قدرت لازم است و از تمرکز قدرت همان مفاسدی ناشی می شود که از تمرکز ثروت در سرمایه داری. لذا نمی توان انقلاب های جهانی را تایید کرد.
لنین، رهبر انقلاب اجتماعی است و لذا ارزش جهانی دارد اما اگر فدا کردن روسیه برای حفظ انقلاب لازم شود، تردیدی بخود راه نمی دهد.
کسانی که ماشین حکومتی عظیمی را کنترل می کنند به سختی می توانند همان بینشی را نسبت به زندگی داشته باشند که هنگام تبعید و اختفا داشتند.
شاید اعتقاد دربست به درمانی برای دردهای بشری با عشق به آزادی منافات داشته باشد. اگر چنین باشد جز روح شکاکانه دنیای غرب راهی ندارم. بعنوان یک سوسیالیست به روسیه رفتم اما دیدن متعصبین، تردیدهای مرا هزار برابر کرد. تردید من نسبت به سوسیالیسم نیست بلکه نسبت به عقلایی بودن این امر است که آیینی را آنچنان بپذیرم که بخاطرش حاضر به تحمیل مصایب و بدبختی های فراوان بر دیگران باشیم.... درک ماتریالیستی تاریخ بجای خود محفوظ است اما کمی توجه به ارزش های والاتر تمدن، باعث آسودگی خاطر است.
محیط کمونیستی مانع شکوفایی هنر است زیرا هنر را نمی توان در قالب و نظمی معین، محدود کرد.
ادامه دارد
از کتاب تئوری و عمل بلشویسم، راسل