نسبیت اینشتن و فلسفه
نظریه نسبیت در کشمکش های فلسفی قدیم بین ایده آلیسم و رئالیسم و ماتریالیسم، دخالت چندانی ندارد.
اگر هم نتایج تئوری نسبیت متضمن دلیلی برای تصور ذهنی جهان باشد این نوع ذهنی بودن از نوع فیزیکی است به این معنی که اگر هم در جهان اساسا ذیروح درک کننده ای وجود نداشت این هستی فیزیکی به قوت خود باقی بود.
تئوری انشتن مدعی نسبیت در جهان نیست بلکه تکنیکی بدست میدهد که به کمک آن میتوان آنچه را که نسبی است از آنچه که اصالتا به وقایع فیزیکی تعلق دارد، تمیز و تشخیص داد.
چیزی که نسبیت بطور غیرمنتظره ای ما را با آن آشنا می سازد این است که فیزیک خیلی کمتر از آنچه تابحال تصور می کردیم ما را در جریان واقعیات طبیعت می گذارد.
جهانی را که تئوری نسبیت معرفی میکند جهان وقایع است ( نه مکانی که داخلش، ماده در زمان معین در حرکت باشد ).... و وقایع است که موجودی فیزیک نسبیت را تشکیل میدهد.
فیزیکدانان نیز از ماهیت ماده اطلاعی ندارند و در حدود حرفه خود احتیاجی هم ندارند که بیشتر بدانند. او فقط به قوانین و معادلات حرکات آشناست و با این علم بقدر کافی توانایی دارد که از معامله موجودی طبیعت سود ببرد و وسایل لازم زندگی را فراهم آورده و نیازمندی های آنرا مرتفع سازد. و حیرت آور است که این دانش نارسا تا این اندازه به ما نیرو بخشیده است.
از کتاب مفهوم نسبیت انشتن، فصل آخر: نتایج فلسفی نسبیت. ( راسل )