.... سرانجام من اینجایم. در شهری که جهان را از تاریخ پر کرده است و جانکاه ترین کینه ها و جانبخش ترین امیدها را الهام نموده است. آیا رازهای خود را بر من فاش خواهد کرد و به روحش پی خواهم برد؟ یا فقط بر آمارها و وقایع رسمی دست خواهیم یافت؟ آیا آنچه را ببینم درک خواهم کرد یا فقط نمایشی سرگیجه آور خواهد بود؟

مردمی که تو به میانشان آمده ای به تو خواهند گفت که آنان فقط تصوری و خیالی از انسان های مرفهی هستند با وقت فراغتی بیشتر از حد، و آیا می توانی مطمئن شوی که چیزی بیش از آنند؟ .... سعی کردم که راه و روش خریدن چتری از فروشگاه های شوروی را بیاموزم و دریافتم که اینکار همانقدر دشوار است که رسوخ به عمق رازها.

دوازده ساعتی که تاکنون بر خاک روسیه گذرانده ام برای شیطان طنز، سوژه کافی فراهم آورده است. آماده شده بودم که ببینم در فضایی از امیدهای باشکوه برای نوع بشر، سختی های بدنی و ناراحتی و کثافت و گرسنگی، تحمل پذیر شده باشد..... گرایشی به بدبینی و بدگمانی هست و تا مدام به همان سوال اولیه برمی گردم: راز این کشور هیجان زده چیست؟!

دنیای عجیبی است اینکه در آن قدم گذاشته ام، دنیای زیبایی در حال احتضار و زندگی خشن،.... کاخ ها، تهی و غذاخوری ها، پر هستند و شکوه و جلال سابق یا از میان رفته و یا بصورت مومیایی در موزه ها قرار گرفته است و در همان حال اعتماد بنفس پناهندگان سابق که از آمریکا برگشته اند، در سراسر شهر موج می زند.

همه چیز باید منظم و اصولی باشد: باید سازمان و عدالت توزیعی وجود داشته باشد. آموزش و پرورش یکسان برای همه، خانه ها و کتابها و عقاید یکسان برای همه. کاملا عادلانه است و جایی برای رشک و حسد باقی نمی ماند مگر برای قربانیان خوشبخت بی عدالتی در کشورهای دیگر.

حالا به آن روی استدلال میپردازم: ... تولستوی و گورکی و داستایوفسکی را به یاد می آورم. به انهدام و ظلمی که شکوه و جلال قدیم بر آن استوار بود می اندیشم. فقر، مستی، فحشا که در آنها زندگی و تندرستی بیهوده به هدر رفت. به همه عاشقان آزادی که شکنجه دیده اند. شلاق زدن ها و قتل عام ها و کشتارها را به یاد می آورم. از کین قدیم، مهر جدید را در دل می پرورم اما جدید را بخاطر خودش دوست نمی دارم.

با این همه خود را ملامت می کنم که چرا دوستش ندارم. این جدید همه مشخصات سرچشمه های نیرومند را داراست: زشت و وحشی صفت است اما سرشار از نیروی سازنده و اعتقاد به ارزش چیزی که می آفریند. در حالی که ماشینی برای زندگی اجتماعی می آفریند، فرصت ندارد که به  چیزی جز ماشین بیندیشد. وقتی که تن جامعه ای تازه ساخته شده باشد، وقت کافی برای اندیشیدن درباره دمیدن روح به آن وجود خواهد داشت. دستکم تا این حد مطمئنم. با نوعی بی حوصلگی می گویند که وقت پرداختن به هنری نو یا دینی نو را ندارند و من در حیرتم که آیا می شود اول بدن را ساخت و بعد به اندازه مورد نیاز روح درآن دمید؟! شاید! اما من تردید دارم.

در این محیط بی اندازه ناشادم. از کیش سودایی آن و از بی اعتناییش به عشق و زیبایی و انگیزه زندگی. احساس خفگی دارم. نمی توانم اهمیتی را که صاحب قدرتان، اینجا برای نیازمندی های صرفا حیوانی قایل اند، بپذیرم. شاید مانند آنها نیمی از عمرم را در گرسنگی نگذرانده ام!

اما آیا گرسنگی و نیاز، بحکم ضرورت، خرد و عقلانیت ببار می آورد؟ و یا قادر به درک آرمان گرایی می کند؟ این چیزها، افق اندیشه را بیش از آنچه وسعت بخشد محدود می سازند.... اما برای من صمیمی شدن با سگ و گربه و اسب، آسان تر بود تا با یکی از آنها.

بنظرم اینها روح روسیه را متجلی می ساخت: بیحالت از فرط نومیدی نافعال که مشتی غربزده ( که همه احزاب مترقی یا مرتجع را در اختیار دارند )، هیچ توجهی به حالشان ندارند. روسیه چنان وسیع است که فعالان معدود در آن چنان گم شده اند که آدمی و سیاره اش در فضای بین ستارگان. شاید نظریه پردازان با تلاش برای به فعالیت واداشتن اکثریت ( برخلاف غرایز بدوی آنان ) به بدبختی شان دامن بزنند اما باور ندارم که نیکبختی را بتوان با آیین صنعت گرایی و کار اجباری برایشان به ارمغان آورد.....

سرانجام احساس کردم که هرچه سیاست است الهام اهریمنی است که نیشخندزنان به آنان که نیرومندتر و هوشیارترند، یاد می دهد که مردم زیردست را در راه نفع یا قدرت یا نظریه خود، شکنجه کنند.... از غذای جیره بندی شده مردم تغذیه می کردیم و در زیر چتر حمایت سربازانی که از میان فرزندان آنان گرفته شده بود، قرار داشتیم. در حیرت بودم که بجای اینهمه به آنان چه می دهیم؟! اما جوابی نیافتم.

لنین که ساعتی در خدمتش صحبت می کردیم، تقریبا مرا از خود ناامید کرد. گمان نمی کنم که هیچگاه حدس زده باشم که او مرد بزرگی است اما در جریان مباحث مان، به محدودیت های فکری او و محدودیت سنت مارکسی او و نیز به رگه ستمگری اهریمنی او پی بردم.

زمانی که در روسیه گذراندم برایم بی نهایت دردناک بوده است. بلشویسم چیزی نزدیک به دیوان سالاری ظالمانه ای است با دستگاه جاسوسی شسته و روفته تر و وحشتناک تر از مال تزار و اشرافیتی به همان اندازه گستاخ و بی احساس، متشکل از یهودیان آمریکایی مآب.

در اندیشه و بیان و عمل، کوچک ترین اثری از آزادی نیست. وزن ماشینیسم مانند توده ای سرب، مرا دچار خفگی و شکنجه کرده بود با این وجود بنظرم این نظام فعلا مناسب ترین نوع حکومت برای روسیه است..... اینها ملتی هستند که تا ساده ترین دهقان شان صنعتگرند. و هدف بلشویک ها این است که تا جایی که ممکن است آنها را مانند آمریکایی ها صنعتی کنند.....

خلاصه ای از کتاب زندگی نامه راسل به قلم خودش