همیشه جنگ بوسیله حکومت های مستبد و حیله گر، به مردمی که از آن بیزارند تحمیل می شود.... و وجود من پر شده بود از محبتی نومید کننده نسبت به جوانانی که به مسلخ برده می شدند و خشمی عمیق نسبت به همه سیاستمداران اروپا.

اما وقتی که جنگ سر رسید احساس کردم که صدای خدا را در درون خود می شنوم. دانستم که وظیفه من اعتراض کردن است، هر چند که اعتراض بی نتیجه باشد.

صدمه ای که از جنگ اول جهانی وارد آمده است از اندازه بیرون است. نه تنها میلیون ها جان ارزنده تلف شده است و نه تنها تعداد بیشتری از نفوس بشری، معلول و بیمار گردیده بلکه معیار کل تمدن سقوط کرده است.

ترس در بن وجود آدمیان رخنه کرده و همراه آن مصائب همیشگی اش، درنده خویی سربرداشته است و کینه ورزی، قانون زندگی شده و زیان رساندن به دیگران از نفع رساندن به خود، مطلوب تر گردیده است.

امید به پیشرفت های صلح آمیز که سال های گذشته عمر ما را انباشته بود مرده است و دیگر نخواهد توانست زندگی از سرگیرد. هوایی که تنفس می کنیم یکسره وحشت است و بربریت.

آزادی هایی که نیاکان ما طی قرن ها مبارزه بدست آورده بودند در یک روز قربانی شده است و همه ملت ها با هدف اهریمنی نابودی یکدیگر صف کشیده اند.

هر نیروی غیرعادی از طریق مقداری خودخواهی غیرعادی الهام می شود. یک علت دیگر هم وجود دارد و آن عشق به قدرت است.

برای من مهر ورزیدن به آدمیان در حقیقت تلاشی است برای گریختن از جستجوی بیهوده برای پی بردن به خدا..... از راه تجسم مرگ، مهر تازه ای به هر چه زنده است پیدا کردم.

.... و همه این دیوانگی و همه این هاری و همه این مرگ شرر بار تمدن و امیدهای ما، از آن روی ببار آمده است که مجموعه ای از بزرگان صاحب مقام دارای زندگی مجلل و اغلب ابله و همه بی مغز و بی قلب، تصمیم گرفته اند که چنین شود. اما هیچ یک از آنان خدشه بی نهایت کوچکی را که به غرورش وارد شود تحمل نمی کنند.

بدیهی است که اگر صلح بزودی فرا نرسد در سراسر جهان قحطی حکمفرما خواهد شد. مادران از منظره جان دادن فرزندان شان، دیوانه خواهند شد. مردم برای تملک مایحتاج ساده زندگی، یکدیگر را خواهند کشت و در چنان شرایطی تلاش سازنده سالم برای انقلابی موفق، ناممکن خواهند بود.

و وقتی که آدمیان از حقوق خود، چشم بپوشند، استعداد بزرگ بودن در وجودشان پیدا می شود. هر گونه تنهایی و رنج و امید رقت انگیز جاویدان، نیروی عشق و درک ارزش زیبایی، متمرکز ساختن عصرها و فضاها در آیینه یک ذهن تنها، این همه، چیزهایی نیستند که کسی بخواهد به هرزه و در راه بلند پروازی های ملی که پسندیده سیاستمداران است به باد دهد.

در ذهن آدمی، امکان وجود چیزی هست مرموز چون باد شب، عمیق چون دریا، آرام چون ستارگان، و نیرومند چون مرگ، بینشی عرفانی، عشق عقلانی به خدا.... آنان که به این نکته پی برده اند دیگر نمی توانند به جنگ یا به هر مبارزه آتشینی، باور داشته باشند.

از کتاب زندگی نامه راسل