علم در عصر خرد
صلاي خرد 1558-1649
در جوامع، به نسبت افزايش و توزيع ثروت، علم ترقي مي كند و خرافات رو به تنزل مي نهد. با وجود اين، حتي در كشوري بسيار مترقي مخصوصا در ميان مردم فقير و طبقه ثروتمند تنبل آن جنگلي از خرافات وجود دارد، ... در جامعه اي كه ثروت آن كم يا در دست عده معدودي است، چگونه جهل ريشههاي علم را مسموم و گل هاي آن را پژمرده مي كند. در نظر كساني كه از حيث عقلاني و جسمي ضعيفند، خرافات عامل مفيدي است، و روزهاي خسته كننده آنها در نتيجه اعتقاد به عجايب مهيج خوش تر مي شود، و رنج فقر و فاقه آنها با اعتقاد به قدرت جادو و اميدهاي مرموز تخفيف مي يابد.
هشت هزار زن در اسكاتلند، در آتش افكنده شدند. در انگلستان اعتقاد به جادوگري تقريبا عمومي بود. و هشتاد و يك زن در زمان سلطنت ملکه الیزابت اعدام شدند. و ظرف دو سال (1645-1647) دويست جادوگر زن طعمه آتش شدند.
در اين ميان فقط يك نفر انگلیسی با تالیف کتابی از عقل و منطق استمداد جست، تا خرافات ظالمانه را از ميان بردارد. او نوشت كه اگر شيطان در جسم کسی حلول كرده باشد، به جاي آنكه آنان را بسوزانند، بايد بر حال آنها رقت آورند; و شكنجههاي وحشت انگيزي را باعث بي ارزش شدن اعتراف به جادوگري دانست. اما كتاب او نتيجه اي نبخشيد. در اين محيط بود كه علم ميكوشيد رشد كند.
با وجود اين، توسعه تجارت و صنعت باعث تكامل علم شد. شيوههاي غيرعملي و هنرمندانه رنسانس با اقتصادي كه رو به تكامل مي رفت زياد هماهنگي نداشت، و دانشمندان خواستار روشي ذهني شدند كه بدان وسيله بتوانند هم كيفيت ها و مقادير، و هم فرضيهها و عقايد را بسنجند. توسل به آزمايش و تجربه، احيا گشت. اهميتي كه اومانيسم ايتاليايي به افتخارات ادبيات و هنر يونان و روم قديم مي داد باعث شد كه به احتياجات جاري و عملي بيشتر توجه شود.
بشر مجبور بود با دقت و سرعت محاسبه كند، اشيا را بشمارد، اندازه بگيرد، و طرح هايي بسازد، و به ابزارهايي جهت مشاهده و ضبط احتياج داشت. در نتيجه احتياج بود كه لگاريتم، هندسه تحليلي، حساب، ماشين هاي مختلف، ميكروسكوپ، تلسكوپ، روش هاي آماري، آلات راهنمايي كشتي ها، و ابزارهاي نجومي اختراع شوند. از اين تاريخ به بعد، در سرتاسر اروپاي باختري، عده اي عمر خود را صرف رفع اين نيازمندي ها كردند.
در سال 1614، يك دستگاه لگاريتم ( يعني منطق اعداد ) ساختند كه به وسيله آن حاصل ضرب ها، خارج قسمت ها، و ريشهها را ميتوان به سرعت با جداول لگاريتم اعداد مفروض حساب كرد. جداول لگاريتم در مبناي معيني محاسبه و تنظيم شده اند. و خط كش هاي محاسبه را ساختند، كه با آن نتايج محاسبات لگاريتمي در چند لحظه خوانده مي شوند. اين اختراعات باعث شدند كه رياضيدان ها، منجمان، آمارگران، دريانوردان، و مهندسان كمتر وقت صرف كنند، و در واقع عمر آنها دو برابر شد. كپلر، این روش جديد را در محاسبه حركات سيارات به كار برد.
رياضي و نجوم هنوز كاملا به يكديگر پيوسته بودند، زيرا محاسبه حركات سماوي، ساختن تقويم، و راهنمايي كشتي ها مستلزم به كار بردن اندازه گيري هاي پيچيده نجومي بود. تامس هريت علم جبر جديد را بوجود آورد و علامت هاي √ ( ريشه )، > ( بزرگتر از )، و < ( كوچكتر از ) را براي نشان دادن بزرگ يا كوچك بودن عددي نسبت به عدد ديگر معمول كرد، براي نشان دادن اعداد، حروف كوچك را به جاي حروف بزرگ به كار برد، و روش مفيدي را ابداع كرد كه عبارت است از قرار دادن همه مقادير يك معامله در يك طرف و صفر در طرف ديگر. وي، به عنوان منجم، كلفهاي خورشيد را كشف كرد، و مشاهدات او درباره اقمار مشتري بدون توجه به كارهاي گاليله صورت گرفت.
در علم نجوم هنوز آثار علم احكام نجوم وجود داشت. طالع شناسي ساعتي، درباره آن بود كه آيا ستارگان موافق كاري در ساعتي مخصوص هستند يا نه. طالع شناسي داوري كننده، امور را به طور كلي پيش بيني مي كرد; طالع شناسي طبيعي، سرنوشت افراد را با مطالعه زايچه آنان، يعني بررسي موقعيت ستارگان در هنگام تولد آن افراد، تعيين مي نمود. .... نقشههاي جغرافيايي و نقشههايي مربوط به آبهاي روي زمين جهت اليزابت ترسيم شد، و عبارت امپراطوري بريتانيا ابداع شد، و ميكرومتر اختراع شد.
مطالعه مغناطيسي زمين راه را براي نيوتن هموار مي كرد. قسمت بيشتر كارهاي گيلبرت نمونه قابل تمجيدي از روش تجربي است، و تاثيرات آن در علم و صنعت بسيار زياد بود.
پيشرفت علم در مساعي ماجراجويان و كنجكاوان به منظور يافتن مغناطيس بزرگ جهت مقاصد جغرافيايي يا تجاري به طور برجسته تري ظاهر شد.... در نتيجه علاقه به طلا يا تجارت، و شوق به مخاطرات و مناظر دور، جغرافيا به طور غيرمستقيم پيشرفت كرد.
بهترين تحقيقات در فيزيك، شيمي، و زيست شناسي در قاره اروپا انجام گرفت; اما در انگلستان، لزوم اكسيژن را براي حيات گياهي كشف كرد; و آبله كوبي را پيشنهاد كرد. و حجامت به عنوان نخستين معالجه به شمارمي آمد. ... هاروي نخستين دانشمندي بود كه گردش خون را در بدن توضيح داد و علم را در عهد خود به اوج ترقي رسانيد.
مراحلي كه به اين كشف منتج شدند بين المللي بودن علم را نشان ميدهند. بيش از هزار سال بود كه جالينوس عمل قلب و خون را در قرن دوم ميلادي شرح داده بود. و تصور مي كرد، خون از جگر و قلب وارد بافت ها مي شود، هوا از شش ها به قلب مي رسد، سرخرگ ها و سياهرگ ها مجاري دو جريان توام خون هستند و قلب با جزر و مدهاي خود آنها را به سوي خود مي كشد يا از خود دفاع مي كند، و خون از طريق مساماتي كه در جدار موجود ميان بطن هاست از قسمت راست قلب به قسمت چپ آن عبور مي كند. لئوناردو داوينچي در حدود 1506 اين نظريه را كه هوا از شش ها به قلب مي رود رد كرد. و ساليوس (1543) وجود مسامات را در جدار مذكور رد كرد در طرحهاي استادانه اي كه از سرخرگ ها و سياهرگ ها كشيده است، انتهاي آنها به اندازه اي ظريف و مجاور يكديگرند كه حاكي از عقيده مبني بر عبور و جريان خون است. فابريتسيو نشان داد كه دريچههاي سياهرگ ها مانع از آنند كه خون سياهرگي از قلب بيرون بيايد. از اين رو نظريه جالينوس از اهميت افتاد. در سال 1553 ميكائيل سروتوس، و در 1558 رئالدو كولومبو جريان خون را در شش كشف كردند يعني عبور آن را از حفره راست قلب از طريق سرخرگ ريوي و ششها، و پاك شدن آن در نتيجه تماس با هوا، و بازگشت آن از طريق سياهرگ ريوي به حجره چپ قلب. آندرئا چزالپينو (حد 1571) فرضيه كامل گردش خون را پيش بيني كرد. اقدامات هاروي اين فرضيه را به صورت حقيقت مسلمي درآورد.
ضمن آنكه فرانسيس بيكن، مريض او، از قياس تعريف ميكرد، هاروي با تركيب استقرا و قياس به نتيجه درخشان خود رسيد. هاروي چنين نتيجه گرفت كه خوني كه از قلب بيرون ميآيد به آن باز ميگردد، و ظاهرا راه ديگري براي آن جز سياهرگها وجود ندارد.
- برآمدن و سقوط فرانسيس بيكن: 1561-1621
او را بزرگترين و مغرورترين متفكران اين عصر خوانده اند ... وی متناوبا به علم و فلسفه پرداخت و ضمن آن زنگي كه حواس را جمع مي كرد به صدا در آورد و با نثري عالي شورش و برنامه خرد خود را اعلام کرد.
حتي اگر بگوييم كه فلسفه عشق نهاني بيكن و برترين استعداد او نبوده است، لااقل مدتها براي او به مثابه پناهگاهي براي گريختن از دشواري هاي امور دولتي محسوب ميشده است.
بيكن، عاقل ترين، تيزهوش ترين، و رذل ترين فرد نبود. مونتني عاقل تر، ولتر تيزهوش تر، و هنري هشتم از او رذل تر بود. دشمنان بيكن او را مهربان، مددكار، و زود رنج مي دانستند. اگرچه بيكن تا حد دنائت خودپسند بود و به اندازه اي به خود مي باليد كه خدايان را خشمگين مي كرد، بايد اين نقايص او را، به سبب پرتوي كه وجود او مي افكند، ناديده بگيريم. خودخواهي او به منزله بادي در بادبان هاي او محسوب مي شد.
بيكن عالم نبود، بلكه فيلسوف علم به شمار مي آمد. حدود مشاهده او عظيم بود، ولي حوزه تفكرش به اندازه اي وسيع بود كه مجالي براي تحقيقات مخصوص او به جاي نمي گذاشت. وي اگر چه در اين زمينه نيز كار كرد، نتيجه اي از آن به دست نياورد. بيكن از كاروان علم عصر خويش به مراتب عقب تر ماند; و توجهي به كوپرنيك، كپلر، گاليله، و نپر نداشت. بيكن، با وجود ملاحظه تاثير خيال و فرضيه و قياس در تحقيقات علمي، باز اهميت آنها را ناديده مي گرفت. پيشنهاد او به منظور گردآوري و طبقه بندي حقايق در نجوم داراي اهميت بود، و در اين رشته مشاهده ستارگان و ملاحظات هزاران تن از شاگردان كوپرنيك، اطلاعاتي استقرايي به او ( كوپرنيك ) داد، و او از آنها قياس هايي انقلابي به عمل آورد. ولي پيشنهاد بيكن شباهت زيادي به روش هايي كه در عصر او باعث كشف قوانين حركات سيارات، اقمار مشتري، قوه مغناطيسي زمين، و گردش خون شد، نداشت.
بيكن ادعايي در مورد كشف روش استقرا نداشت; وي مي دانست كه عده زيادي پيش از او اين روش را داشته اند. وي نخستين كسي نبود كه ارسطو را برانداخت، آنچه بيكن رد مي كرد اشتباهات كساني بود كه از حكمت يوناني بعضي نتايج قرون وسطايي مي گرفتند. در هر صورت، بيكن، اروپاي دوره رنسانس را از توجه و احترام زياد به قدما باز داشت.
بيكن نخستين كسي نبود كه علم را باعث قدرت مي دانست; ولي ارزش علم محض را در مقابل علم عملي و ارزش نور را در برابر ثمرها تشخيص داده است. بيكن مطالعه هدفها و وسايل را لازم مي دانست و از اين نكته آگاه بود كه يك قرن پر اختراع، اگر در انگيزههاي بشري تغييري به وجود نياورد، مشكلاتي را حل خواهد كرد، اما مشكلات بزرگتري به بار خواهد آورد. شايد او عيوب اخلاقي خود را به صورت گردابي مي ديد كه در نتيجه پيشرفت علمي و بدون تاثير آن در سيرت افراد ايجاد شده بود...
او مقتدرترين و با نفوذترين متفكر دوره خود بود. البته شكسپير از لحاظ قوه تخيل و هنر ادبي از او برتر بود، ولي فكر بيكن مثل نورافكن، كه در هر گوشه فضا تجسس كند، سراسر جهان را مي پيمود، همه ذوق و علاقه نشاط انگيز دوره رنسانس، در وجود بيكن متمركز شده بود.
از آنجا كه بيكن به منظور اصلاح زندگي از طريق اشاعه دانش عالي ترين شور عصر خود را ابراز داشت، دانشمندان بعدا تحت نفوذ او قرار گرفتند و، نه در نتيجه روش او، بلكه براثر روحيه او دلگرم شدند. پس از قرن ها ركود فكري، مردي ظهور كرد كه طعم تلخ حقيقت، و هواي حيات بخش جستن و يافتن را دوست داشت، و نسبت به جهل عميق، خرافات، و ترس ترديد نشان داد. گروهي در آن عصر، چنين مي پنداشتند كه جهان رو به تباهي مي رود و بزودي متلاشي خواهد شد; در صورتي كه بيكن اعلام داشت كه عصر او عنفوان جواني دنيايي است كه پر از روح و نشاط است.
در ابتدا كسي به حرف او گوش نميداد. در انگلستان، فرانسه، و آلمان، مردم ترجيح دادند كه اختلافات مذهبي خود را با حكميت اسلحه حل كنند; ولي پس از تخفيف يافتن اين اختلافات، كساني كه تعصباتي داشتند، طبق روش بيكن، درصدد برآمدند تا تسلط بشر را نه بر بشر، بلكه بر اوضاع و اشكالات زندگي بشري، توسعه دهند.
انگليسيها هنگامي كه انجمن سلطنتي لندن را براي پيشرفت علوم طبيعي بنيان نهادند (1660)، فرانسيس بيكن را الهام دهنده آن دانستند. لايب نيتز، بيكن را پديد آورنده فلسفه دانست. فيلسوفان فرانسه پس از نشر دايرهالمعارف خود(1751)، آن را به فرانسيس بيكن اهدا كردند. و هنگامي كه انقلاب كبير فرانسه از همان نهضت تنوير افكار الهام گرفت، آثار بيكن را به خرج دولت انتشار داد. طرز فكر انگليسي ها از هابز گرفته تا اسپنسر به استثناي باركلي، وهيوم و طرفداران هگل به طرز فكر بيكن شباهت يافت. تمايل او به تجسم جهان طبق مفهومات دموكريتوس، هابز را به ماترياليسم متمايل ساخت; و تكيه وي بر استقرا، لاك را به روانشناسي تجربي متمايل كرد كه در آن مطالعه ذهن از متافيزيك رواني فارغ خواهد بود; تاكيد او در مورد وسايل آسايش و ثمرها با فلسفه هلوتيوس، در واداشتن بنتام به يكسان دانستن سودمندي و خير، سهيم بود. روحيه بيكن بود كه انگلستان را براي انقلاب صنعتي آماده ساخت.
بنابراين ميتوانيم فرانسيس بيكن را در سرلوحه عصر خود قرار بدهيم. وي مانند بعضي از جانشينانش خود پرست نبود، و هرگونه انديشه اي را كه به مرحله تجربه واقعي در نيامده بود، و هر نتيجه اي را كه تمايلات در آن مدخليت داشتند، نمي پذيرفت. و خردي را ترجيح مي داد كه از حقايق ناشي شده باشند، و مانند فيلسوفان قرن هيجدهم، خرد را دشمن مذهب يا جانشين آن نمي دانست، بلكه در فلسفه و زندگي جايي براي هر دو باز كرد. اما اتكا به احاديث و منابع موثق را نمي پذيرفت و، به جاي استنباط هاي احساساتي و مداخلات فوق طبيعي و افسانههاي عوامانه، تبيينات عقلاني و طبيعي را قبول داشت.
وي براي هر علمي پرچمي برافراشت و همه متفكران قرون بعدي را به دور آن گرد آورد. خواه بيكن خواسته باشد و خواه نه، كاري كه او طالب آن بود، يعني تشكل كامل تحقيقات علمي و توسعه و انتشار جهاني علم، نطفه عميق ترين رويدادهاي هيجان انگيز دوران جديد را در خود داشت، يعني اين كه مسيحيان، ( خواه كاتوليك و خواه پروتستان )، مجبور شدند در مقابل گسترش و نيروي علم و فلسفه به مبارزه پردازند. در آن زمان تنها مقدمه آن درام به جهانيان اعلام شده بود.
علم در عصر گاليله 1558- 1648
مذهبها ممكن است به وجود آيند و از بين بروند، ولي خرافات جاوداني اند. تنها خوشبخت ها ميتوانند بدون اساطير زندگي كنند. بيشتر ما از لحاظ روحي و جسمي بيماريم، و موثرترين داروي مسكن طبيعت مقداري چيز فوق طبيعي است. حتي كپلر و نيوتن علم خود را با اساطير مي آميختند: كپلر معتقد به جادوگري بود، و نيوتن درباره علم كمتر از مكاشفه نوشت.
علم احكام نجوم، با آنكه به طور روزافزون به وسيله باسوادان رد شده بود، هنوز عموميت داشت.... اعتقاد به جادوگري بتدريج كمتر مي شد، و همان طور كه مردم در طلب ورد و افسون پيشقدم مي شدند، به همان نسبت خواهان تعقيب جادوگران بودند. .. بيم از قدرت جادوگران، همگاني بود... در اسپانيا زجر و تعقيب از همه جا كمتر بود... در آلمان، كاتوليكها و پروتستانها در سوزاندن جادوگران با يكديگر رقابت ميكردند. و در حدود صد هزار نفر در آلمان در قرن هفدهم به جرم جادوگري اعدام شدند.
با وجود اين، جنون جادوگركشي كمتر شد. پس از 1632، هنگامي كه جنگ سي ساله علنا جنبه سياسي به خود گرفت، مذهب ديگر در دل پر خشم مردم جايي نداشت. صنعت چاپ رونق گرفت، كتاب زياد شد، و مدرسه اهميت ديرين خود را بازيافت. دانشگاههاي جديدي به وجود آمدند. هر سال، زحمت كشان شكيبا سنگي به هرم روز افزون علم افزودند، و در صدها شهر، افراد فرضيه را با تجربه آزمودند. بتدريج حيطه عقايد فوق طبيعي محدودتر شد، و دامنه مطالب طبيعي و غير مذهبي گسترش يافت. اين خود تاريخ ملال آور و غير شخصي و جزئي و در عين حال بزرگ ترين درام دوران جديد است.
نخستين قهرمانان مديران چاپخانهها بودند، كه كتاب منتشر ميكردند و وسايلي فراهم مي ساختند كه علم از شخصي به شخص ديگر و از نسلي به نسل ديگر انتقال يابد... كتابخانهها محلهاي جديدي براي گنجينههاي قديم بودند... و روزنامهها بتدريج جوانه مي زدند.
مميزي انتشارات در جهان مسيحي، معمول و رايج بود. و قسمتي از طنز و ظرافت ادبيات جديد مرهون آن مميزي است. و به همان نسبت كه رنسانس اومانيستی از اصلاح ديني عقب ماند، پرستش آثار كلاسيك جاي خود را به پرستش كتاب مقدس داد.
در آن زمان دانشمند بيش از شاعر يا تاريخ نويس اهميت داشت، زيرا دانشمند كسي بود كه با دانش و شكيبايي خويش زيبايي و حكمتي را كه در ادبيات و فلسفه كلاسيك نهفته بود حفظ و روشن مي كرد.
فرهنگستان هاي خصوصي، كه از حيث مطالعه و تحقيق مخصوصا در علم آزاد بودند، به وجود آمدند. و پس از چندي، انجمن هاي مشابهي در انگلستان، فرانسه و آلمان تاسيس شدند، و همكاري علمي بين المللي الهام بخش و شالوده عقلاني و فني جهان نو شد.
اختراعي كه زيست شناسي را زير و رو كرد عبارت از ميكروسكوپ مركب يعني تركيبي از چندين عدسي همگرا بود. صنعت تراش و صيقل عدسي مخصوصا در هلند تكامل يافته بود ... زيست شناسي و پزشكي جديد از همين اختراع ناشي شده اند.
استعمال ديگر اين اصول باعث تغييراتي در نجوم شد. .. و در سال 1643 نخستين هواسنج را ساخته شد.
دانشمندان، با اين ابزارهاي تازه، از رياضيات براي روش هاي بهتري از محاسبه و اندازه گيري و عدد نويسي استمداد كردند. نپر و بورگي، لگاريتم را ساختند و اوترد، خط كشي محاسبه را ساخت. اما با در كار آمدن سيستم اعشاري قدم بزرگي برداشته شد.
با استعمال حروف به جاي معلوم و مجهول، جبر احيا شد و پيش از دكارت، جبر در هندسه به كار برده شد. دكارت در يك لحظه الهامبخش اظهار داشت كه اعداد و معادلات را مي توان با اشكال هندسي و بالعكس نشان داد ( بدين ترتيب، بيا رزش شدن تدريجي پول را در طي زمان مي توان به عنوان يك نمودار آماري ثابت كرد )، و بدين وسيله هندسه تحليلي را بنياد نهاد; همچنين اظهار داشت كه از يك معادله جبري، معرف يك شكل هندسي، نتايجي جبري مي توان گرفت كه از لحاظ هندسي درست باشند; از اين رو، از جبر مي توان براي حل مسائل هندسي استفاده كرد. و هندسه تحليلي او، و تقرير اصل قسمت ناپذيرها توسط كاواليري (1629)، و تربيع دايره به طور تقريب توسط كپلر، و تربيع چرخزاد توسط روبروال، توريچلي، و خودش زمينه را براي كشف حساب ديفرانسيل و انتگرال به وسيله نيوتن و لايب نيتز فراهم ساخت.
در اين هنگام، رياضيات هدف و ابزار لازم دانشمندان به شمار مي رفت. دكارت و اسپينوزا مايل بودند كه ما بعدالطبيعه را به صورت رياضي در آورند.
در اين هنگام علم خود را از جفت مادرش، يعني فلسفه نجات داد. از قيد ارسطو رهايي يافت، از ما بعدالطبيعه به طبيعت پرداخت، روش هاي متمايزي از خود به وجود آورد و به مصرف اصلاح زندگي بشر در روي زمين رسيد. اين نهضت با مركز عصر خرد پيوستگي داشت، ولي به خرد محض، ( فارغ از تجربه و آزمايش )، متكي نبود. غالبا چنين استدلالي با موهومات آميخته بود. در اين زمان، خرد، همچنين سنت و منابع موثق، با مطالعه و ضبط حقايق معمولي، تحت رسيدگي قرار مي گرفت; و بر خلاف آنچه منطق مي گفت، عالمان فقط آن قسمت را مي پذيرفتند كه از لحاظ كمي قابل اندازه گيري، از لحاظ رياضي قابل بيان، و از لحاظ آزمايش قابل اثبات باشد.
در فيزيك اين دوره گاليله مقامي ارجمند دارد، اما دانشمندان ديگري نيز شايسته ذكرند. ستوينوس در تدوين قوانين قرقره واهرم كوشيد و نشان داد كه هنگامي كه دوشي مشابه با سنگيني متفاوت از ارتفاعي رها ميشوند، در يك زمان به زمين ميافتند. دكارت اصل جبر را اعلام داشت، و آن اينكه جسمي كه از تاثير نيروي خارجي بركنار باشد يا ساكن است، يا حركت متشابه مستقيم الخط دارد. وي به اتفاق گاسندي نظريه مولكولي حرارت را پيش بيني كرد، .... توريچلي (1642) از مطالعه درباره فشار جوي به مكانيك بادها پرداخت; به عقيده او بادها جريان هاي يكنواخت كننده اي هستند كه در نتيجه اختلافات محلي در جرم مخصوص هوا به وجود مي آيند. و سرعت صوت 6,420 متر در ثانيه تخمین زده شد. كه به رقم 331 متر نزديكتر است. مرسن در سال 1636 همه صداهاي فرعي را كه از يك زه لرزنده به وجود ميآيند اندازه گرفت.
تحقيق در نور شناخت بيشتر درباره مسائل مربوط به انعكاس و انكسار نور بود، مخصوصا به طرزي كه در رنگين كمان ديده ميشود
فاميانوس سترادا، امكان تلگراف را گوشزد كرد، بدين ترتيب كه دو نفر ميتوانند از دور با يكديگر مخابره كنند.
كيمياگري، مخصوصا به عنوان وسيله اي كه توسط پادشاهان براي بي ارزش كردن پول به كار ميرفت، هنوز مورد توجه بود. و بر اثر اين آزمايشها، و نيازمنديهاي فلزكاران و رنگرزان، علم شيمي تكامل يافت. اندرئاس ليباويوس كلرور قلع را كشف كرد، نخستين كسي بود كه سولفات آمونيوم را ساخت، و از نخستين كساني بود كه انتقال خون را به منزله درمان مفيد دانست. ... يان پاتيستافان هلمونت، با تشخيص گاز از هوا و تجزيه تركيب و انواع آن، از بنيانگذاران شيمي شد. هم او بود كه كلمه شيمي را اقتباس كرد. وي در رشته مخصوص خود اكتشافات بسياري، از گازهاي قابل انفجار باروت گرفته تا امكان اشتعال پذيري باد انساني، به عمل آورد... همه اين علوم طبيعي در پيش بردن محصولات صنعتي و افزايش كشتگان جنگ سهم بسزايي داشتند.
متخصصان فن اطلاعاتي را كه درباره حركت و فشار به دست آورده بودند در مورد مايعات و گازها، تركيب نيروها، قوانين آونگ (پاندول)، مسير پرتابهها، و تصفيه فلزها به كار بردند. از باروت براي منفجر كردن معدنها استفاده كردند
ساختن شيشه با بهاي كمتري انجام گرفت، و از اين رو جام هاي پنجره در اين زمان متداول شدند. با پيشرفت صنعت، اختراعات مكانيكي افزايش يافتند. اين اختراعات كمتر به سبب تحقيقات دانشمندان، و بيشتر مرهون صنعتگراني بودند كه ميخواستند در وقت صرفه جويي كنند.
در سال 1624، يك زير دريايي مسافت سه كيلومتر را زير رودخانه تایمز پيمود. و فرضيه ماشين بخار را به وجود آوردند; و در سال 1615 ماشيني را براي بالا بردن آب به وسيله نيروي قابل انبساط بخار عرضه داشتند.
دانش زمين شناسي هنوز به وجود نيامده بود، و بررسي زمين معدن شناسي نام داشت، و به خاطر احترام به ماجراي آفرينش، در كتاب مقدس، كسي جرئت نمي كرد در مورد آفرينش گيتي فرضيه اي بياورد. برنارپاليسي بدعت گذار شناخته شد، زيرا اين نظريه پيشينيان را كه سنگوارهها بقاياي سنگ شده موجودات مرده اند دوباره ذكر كرده بود. دكارت به جرئت اظهار داشت كه سيارات، شامل زمين، روزگاري مانند خورشيد تودههاي مشتعلي بوده اند، و بتدريج كه زمين خنك شد، جرمي از مايعات و اجسام بر روي آتش مركزي به وجود آمد و بخارهاي حاصل از آن باعث چشمههاي آب گرم كوههاي آتشفشان و زمين لرزهها شدند.
به همان نسبت كه مبلغان مذهبي، جهانگردان و بازرگانان براي تعميم مذهب، افزايش دانش، و بالا بردن مقدار فروش مي كوشيدند، جغرافيا تكامل مي يافت. دريانوردان اسپانيايي در درياهاي جنوب به اكتشافات پرداختند و جزايری را كشف كردند.
نقشه سازان مي كوشيدند كه از جهانگردان زياد عقب نمانند. و همه نصف النهارها را با يكديگر موازي، و همه مدارات را با خطوط مستقيم، و هر دو دسته خط را عمود به يكديگر نشان دادند. و جغرافيا را از انقياد هزار ساله بطلميوس رها ساختند و آن را به صورت جديد درآوردند. به سبب خدمات اين مردان بود كه هلند تقريبا انحصار نقشه سازي را تا يك قرن حفظ كرد.
هنوز دو قرن به دوره عظمت زيست شناسي باقي مانده بود. گياه شناسي، در نتيجه مطالعات پزشكي درباره گياهان دارويي و ورود گياهان خارجي به اروپا، بتدريج ترقي كرد. و در حدود سال 1560، سيب زميني از پرو به اسپانيا آورده شد و از آنجا به سراسر اروپا راه يافت.
جانورشناسي كمتر از گياه شناسي مورد توجه بود، زيرا، جز در پزشكي خرافاتي، مصرف علاج بخشي نداشت.
جانورشناسي از آن لحاظ ترقي نكرد كه فقده عده معدودي از متفكران جانوران را نياكان بشر ميدانستند. فكر مردم در دوره جديد بتدريج به مرحله اي ميرسيد كه دو هزار سال پيش يونانيان به آن رسيده بودند.
تشريح، متوقف مانده بود. عده اي هنوز با كالبد شكافي جسدها مخالفت مي كردند، ولي درس هاي تشريح بيشمار، كه انعكاس آنها را در هنر هلندي ها مي بينيم، نشان ميدهند كه اين عمل مورد قبول مردم قرار گرفته بود. ... كشف دريچههاي سياهرگ ها و تاثير شريان بندها، باعث شد كه هاروي بتواند گردش خون را نشان دهد. و بهتر از هاروي بيان كردند كه چگونه خون از سرخرگها به سياهرگها راه مي يابد. در صدها جبهه، عالي ترين لشكرها در بزرگترين نبردها پيش ميرفتند.
در آن جنگ كه به خاطر فتح دانش برپا مي شود، نبرد مهم ميان مرگ و زندگي صورت مي گيرد، نبردي كه در آن مساعي فردي هميشه شكست مي خوردند و كوشش جمعي به طور معمول پيروز مي شود. پزشكان و بيمارستانها، در مبارزه عليه بيماري و رنج، دشمنان انساني بسياري داشته اند: ناپاكي افراد، كثافت اجتماعي، زندان هاي زيان آور، پزشكان نيرنگ باز با داروهاي سحرآميز، رازوران دانشمند، معالجه كنندگان فتق، آب كنندگان سنگ هاي بدن، معالجه كنندگان آب مرواريد، دندان كشان، و ادرار شناسان تفنني; اين بيماري هاي تازه با درمان هاي تازه مسابقه مي دادند.
برص از ميان رفته بود و اختراعات حفاظي باعث كم شدن سيفيليس شده بودند. و غلافي كتاني براي جلوگيري و ضد آبستني استعمال شد و به وسيله سلماني ها و دلالهها به فروش رفت. اما بيماريهاي واگيردار تيفوس، تيفوئيد، مالاريا، اسكوربوت (اسقربوط)، انفولانزا، آبله، و اسهال خوني در چندين كشور اروپايي، مخصوصا آلمان، در اين دوره ديده شدند... باروري زنان به زحمت جلو كارداني مرگ را مي گرفت. زايمان، در نتيجه بيهودگي مكرر آن، بيشتر دردآور شد. دو پنجم همه كودكان پيش از رسيدن به دو سالگي مي مردند. افراد خانوادهها زياد و جمعيتها كم بودند.
بهداشت عمومي بهتر شد و بيمارستان ها افزايش يافت. تعليمات پزشكي به صورت جدي تري درمي آمدند اگر چه هنوز طبابت بدون درجه علمي معمول بود.... دندانسازي كار سلمانيها بود و تقريبا هميشه به دندان كشي مي انجاميد.... موقعيت اجتماعي پزشكان بالاتر از موقعيت آموزگاران نبوده است. .... دكارت، بزرگترين فيلسوف آن دوره، كه در فكر آينده بهتري براي بشر بود، و پزشكي را به احتمال قوي عامل اساسي اين انقلاب ميشمرد.
همان كليسايي كه گاليله را خاموش كرد زمينه را براي اقدام مهمي در نجوم جديد فراهم ساخت، و آن اصلاح تقويم بود.
رفتن تيكو به پراگ به سود علم تمام شد، زيرا در آنجا بود كه كپلر از مشاهدات او بهره برد و از آنها قوانين مربوط به سيارات را، كه به فرضيه جاذبه نيوتن انجاميد; استنتاج كرد. اساس علم نجوم جديد بر پايه اقدامات براهه، كپلر، نيوتن، و كوپرنيك استوار است.
كپلر رازوري را با علم درآميخت و، مانند گوته، جوانمردانه گفت كه عيوب افراد همانا عيوب زمان است، و حال آنكه محسناتشان متعلق به خود آنان است... او نشان داد كه چگونه قوانينش روش كوپرنيك را تاييد، ايضاح، و اصلاح ميكنند... وظيفه او، در تاريخ نجوم، ميانجي گري ميان كوپرنيك و نيوتون بود. وي با تعيين مدارهاي بيضوي به جاي مدارهاي مدور، و با قرار دادن خورشيد در يك كانون بيضي، و نه در مركز يك دايره، از كوپرنيك فراتر رفت. و كاري كرد كه نظريه مربوط به خورشيد مركزي در اين هنگام به سرعت قبول واقع شد. وي آنچه را كه حدسي عالي بود به صورت فرضيه اي با جزئيات جالب رياضي درآورد. همو بود كه قوانين مربوط به سيارات را براي نيوتن به جاي گذاشت و باعث فرضيه جاذبه عمومي شد. ضمن آنكه ايمان مذهبي خود را پرشور و كامل نگاه داشت، جهان را به منزله دستگاه قانون و دنياي منظمي دانست كه در آن يك سلسله قوانين بر زمين و ستارگان حاكم است.
اكتشافات گالیله، كمك هاي اساسي و ثمربخشي به علم كردند، ولي مانع آنها نقص ابزارها بود.... او اصرار داشت كه او را هم فيلسوف و هم رياضيدان بدانند، زيرا ميخواست در فلسفه نيز مانند علم تغييري بدهد..... او مانند بيشتر شهيدان از پايمال شدن حق رنج مي برد. اما به درستي احساس مي كرد كه ديناميك را به صورت علم كاملي درآورده و افق فكر و نظر بشر را، با نشان دادن عظمت وحشت انگيز جهان، به طرزي بي سابقه وسيع كرده است. وي مانند كپلر عقايد كوپرنيك را رايج كرد و مانند نيوتن نشان داد كه آسمان ها عظمت قانون را اعلام مي دارند، و مانند يكي از دست پروردگان رنسانس بهترين نثر زمان خود را نوشت.
نفوذ او اروپا را فراگرفت. محكوميت او پايه علم را در كشورهاي شمالي اروپا بالا برد، در صورتي كه آن را در اسپانيا پايين آورد. تفتيش افكار نتوانست علم را در ايتاليا از بين ببرد. اما دانشمندان ايتاليايي، با توجه به سرنوشت گاليله، از گرفتاري هاي فلسفي علم احتراز كردند. پس از سوختن برونو و مرعوب شدن دكارت بر اثر ناراحتي هاي گاليله، فلسفه در اروپا به انحصار پروتستان ها درآمد.
در سال 1835، كليسا آثار گاليله را از فهرست كتاب هاي ممنوع حذف كرد: آن پير دل شكسته و شكست خورده، بر قوي ترين دستگاه تاريخ پيروز شده بود.
خلاصه ای از تاریخ تمدن